logo





نگاهی به شعر«آن پرتوی سوزان جادویی» نادرنادرپور

جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۹ ژوين ۲۰۲۶

امیر کراب



باهم، شعر را بخوانیم:

آن پرتوی سوزان جادویی

درسرزمین ناشناسان،
آن قدر ماندم
کز من کسی با چهره‌ای دیگر پدید آمد
پیرانه‌سر دیدم که سیمای جوانم را
آیینه، هرگز روبرو با من
نخواهد کرد
بیهوده کوشیدم که از آیینه بگریزم
اما نگاه سرد او بر کوششم خندید
وز دیدن آن خنده‌ی خاموش بی‌هنگام
اشکی که در اعماق چشمان داشتم، خشکید
خویش گفتم کانچه پیری می‌کند با من
دشمن، به نام جنگ، با دشمن نخواهد کرد
در بر جهان بستم
وز پیش
دانستم که در تنهایی غربت
هم‌صحبتی غیر از جنون بر در نخواهد کوفت
وز من، کسی جز بی‌کسی دیدن نخواهد کرد
دیدم که از بام مه‌آلود سرای من
آینده پیدا نیست
وز گوشه ی ایوان من تا ساحل مغرب
جز کوره‌ی سرخی که در او روزم‌ سوزد
چیزی هویدا نیست
ور مرغ شب
در خلوت ماه و سپیداران
آماده‌ی خنیاگری باشد
بر بام من، اندیشه‌ی خواندن نخواهد کرد
دیدم که در این خاک بی‌باران
گل‌های سرخ اشتیاق من نخواهد رست
ویرانه‌ی ذهن مرا گلشن نخواهد کرد
دیدم کزین زندان بی‌دیوار
گلبانگ آزاد خروسان بر نخواهد خاست
شب را بلوغ نور آبستن نخواهد کرد
دیدم که در این خواب هول‌انگیز
دیگر طلوع هیچ صبحی از بلندی‌ها
آفاق تقدیر مرا روشن نخواهد کرد
باغ قدیم کودکی: دور است
شهر شگفت نوجوانی در افق: پنهان
اما قطار بادپیمایی که از اقطار نامعلوم می‌آید
آواره‌ای را از دیار آشنایی‌ها
با خویش
می‌آرد به سوی این غریبستان
من، میهمان تازه را هشدار خواهم داد
کز این سفر: آهنگ برگشتن نخواهد کرد
وان دل که با او هست: در اقلیم بیگانه
تسکین نخواهد یافت، یا مسکین نخواهد کرد
او نیز چون من، در شب غربت تواند دید
کان پرتو سوزان جادویی
کز خاوران بر سرزمین
مادری می‌تافت
از باختر آغاز تابیدن نخواهد کرد
نادرنادرپور

داستان هجرت و مهاجرت یا تبعید، یا خود تبعیدی، حکایتی ست بس پیچیده و بغرنج، که غم انگیزترین دردهای بشراست، با مهاجرت دردهایمان تسکین یا جایی سکنا و مسکن نخواهدگرفت! از دیرباز بشر این داستان غم غربت را مکرر بازگو کرده است، و همیشه تازه و غم دل حکایتها دارد برا گفتن، و راه حلش و دوایش با خود آشتی کردن یا جهان انسانی شود، ولی زیاده خواهی بشر و عوارضش، حالا حالاها بشر باید بسوزد از هجران خود خواسته، و در بروی روبروشدن باخود بسته است، و بشر، اشرف مخلوقات از تنهاترین ها و غریب ست در این هستی بی بنیاد وبی عاطفه، و بشردر طول اعصار از غربتی به غربت دیگر رهسپارست!

شعر"آن پرتوی سوزان جادویی" یکی ازشعرهای مهاجرت است که شاعرحکایت سفر بی بازگشت را شرح می دهد، و واژه های شعر زنده و جاندار، غم غربت را با زبانی فاخر شرح می دهد، و از خواندنش مو بر بدن آدم سیخ می شود، و قطره اشکی سرازیرمی شود، و تسکینی در کار نخواهدبود...! با هم پای سفره دل شاعر بنشینیم، و از منظر او به جهان بیرون بنگریم!

این سفر جادویی درشش قسمت بیان شده است:

1. شاعر یا راوی از ریشه اش ناخواسته جدا می شود، و پا به سرزمین ناشناسان می گذارد، و زمانها بر او می گذرد وچهره اش دگرگون و زمان او پیرمی شود، که دیگر آینه جوانی او را بخاطر و هویدا نمی کند، و پیری او، جوانی ش را خورده واز یاد برده است!

2. در پیرانه سری، می خواهد رخ از آینه پنهان کند، آینه به او می خندد، و راوی از غم و درد می سوزد و چشمانش ازاشک خشکیده اند، و به خودبانگ می زند: با خویش راز و نیازمی کند، کاری که پیری می کند، هیچ دشمن با دشمن دیگر نخواهد کرد!

3. راوی از بی ریختی زندگی در بروی خود می بندد، و می داند جز جنون هیج کس بر در سرایش نخواهدزد! پیداست، در غربت خود بی کسش مهمان هرروزه اش بدون آینده ای درخور، در انتظارش نخواهدبود. و از گوشه ایوانش فقط نظاره گر سوختن روزهایش خواهدبود، و در کوره سرخی در حال تمام شدن است!

4. راوی به عینه می بیند، نه مرغ شب بر بام خانه اش می خواند، و در این سرزمین بی باران گل اشتیاق و سرزندگی در درونش نخواهدشکفت، و ویرانه های ذهنش شکوفا و بارآور نخواهدشد، و می بیند و حس می کند، در این زندان بدون دیوار، صدای خوش الحان خروسی بانگ نخواهد زد! و زندگی در این غریب ستان با سکون وسکوت سپری خواهدشد، و همه چیز در غربت بی صدا سپری خواهدشد!و شب آبستن هیچ جنبش و حرکتی نخواهدبود!

5. راوی می اندیشد، زندگی در غربت خواب هول انگیزی ست، که دیگر صبح روشن را برایش به ارمغان نمی آورد! کودکی از او دور و نوجوانیش در افق پنهان است، اما، قطار با سرعت به سوی غربت ستان می آید! و باز آواره ای مانند خودش را، به این سمت می آورد!

6. راوی به مسافرتازه وارد هشدارمی دهد: آمدن همان و برنگشتن همان! دلش اینجا قرار نخواهدگرفت، و در بی قرای منتظر هیچ خواهدماند! او به عینه چون من خواهد دید، در شب غربت"آن پرتو سوزان جادویی"که بر سرزمین مادری می تابید، از مغرب زمین نخواهدتابید!

انسان مهاجر، در سرزمین ناشناسان همیشه غریب و آواره است، و موفقیت ها ناچیزند، و خورشید زندگی اینجا بی روح و سردست، و غربت و غریبی، ما را به دیار آشنا و آشتی مادری رهنمون نخواهدکرد. در دیار ناشناسان، زمان پیر می شود، و ما بعداز سالها دنبال گمشده خود و روزهای سوخته مان می گردیم، انسان مهاجر، همیشه با نقاب غربت و غریبی می بیند و دیده می شود!

شاعر، چه زیبا، شبش را، درغربتکده توصیف می کند:
" شب را بلوغ نور آبستن نخواهد کرد"

امیرکراب 16 یونی 2016

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد