سیاست را نچشیده، سخن از راه میکنی
کشتی ملت را اسیر موج و گرداب میکنی
باغ امید مردمان را در خزان رها کنی
شاخه های آرزو را خشک و بیبرگ میکنی
شرق و غرب را به بزم سفره مردم آوردهای
آنچه از رنج خلق مانده، قسمت ارباب میکنی
چون چراغ خرد خاموش است در ایوان دلت
هر قدم را در بیابانِ خطا بیتاب میکنی
بر سرت تاجی ز زر داری، ولی در زیر آن
حق مردم را اسیر حیله و نیرنگ و خواب میکنی
از خروش رود مردم، بیم در جانت فتاده است
رو به هر سو میدوی، خود را چو سیماب میکنی
لیک اگر روزی چراغ عدل را روشن کنی
خانه ویران وطن را غرق آفتاب میکنی
تکیه بر شمشیر و زندان، تخت را پاینده نیست
با دل مردم اگر باشی، وطن را شاداب میکنی
نام نیک آن است کز خدمت بماند یادگار
ورنه از خود جز غباری بر سر ایام میکنی
با خرد، با مهر، با آزادی اندیشه و رای
کشور و ملت را سراسر خرم و شاداب میکنی
————-
۲۰۲۶/۶/۱۹
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد