logo





گلرخ قبادی

انقلاب ١٣٥٧ از دید یک زن پیشمرگ

شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳ ژوين ۲۰۲۶



هفت یا هشت ساله بودم که برادر بزرگِ نزدیکترین دوستم دستگیر شد. پس از پرس و جو متوجه شدم که او سیاسی و آزادی خواه است. برای زندانیان سیاسی، این عبارت‌ها در میان مردم معمول بود. اما برای من مفهومی نداشت. معنی این کلمات را نمی‌فهمیدم. با دستگیریهای هر از چند گاه پسران جوان خانواده و دوستان‌مان متوجه شدم؛ نباید هر کتابی را خواند و هر بحثی و هر حرفی را در هر جا و مکانی زد. با بزرگ شدن بچەها در خانوادە؛ مطالعەی کتاب، بحث کردن و گوش دادن به اخبار امری رایج شد. اما مادرم می‌گفت مواظب باشید: و دیوار موش داره موشم گوش داره.

بزرگتر که شدم یاد گرفتم نباید با هم زیاد بحث کنیم چون دیوار گوش دارد. از همان زمان فهمیدم نباید هر حرفی را زد زیرا ممکن است به سرنوشت همان کسانی دچار شوم که من آنها را دوست داشتم.

دو برادر بزرگم که دبیرستان را به اتمام رساندند، هر دو در یکی از شهرهای ایران به دانشگاه رفتند؛ چون در شهر بزرگ ما و در تمام کردستان، دانشگاه نبود. در یک اعتراض دانشجویی، برای یک خواست دانشجویی هر دو دستگیر شدند. بعد از آزادی، تحصیلات‌شان را به پایان رساندند. اما با وجود مدرک بالای تحصیلی، نتوانستند در شهرما سنندج شغل مناسبی پیدا کنند. به همین خاطر راهی شهرهای دیگر ایران شدند.

در شهر ما خانواده‌های فقیر کم نبودند. به برخی‌شان مادرم کمک می کرد و حتی برای‌شان غذا و لباس تهیه می‌کرد. و بچه‌هایشان که بزرگ می‌شدند، دختران در سن پایین شوهر داده می‌شدند؛ و پسران: دست فروش، کارگر ساختمانی، یا کارگر فصلی در شهرهای دیگر ایران می‌شدند؛ و یا کولبر. چرا در شهر ما چنین بود؟ چون کردستان بود.

تمام این تجربیات به من یاد داد در مملکتی زندگی می کنم که آزادی عقیده، بیان، کتاب خواندن، حقوق برابر زن و مرد و حقوق ملت‌ها و از جمله کردها به رسمیت شاخته نمی شود. و بتدریج با دهها بی حقوقی دیگر روبرو شدم. مشاهده‌ی اعتراضات دانشجویان دانشگاه‌های تهران و مبارزات مسلحانەی خیابانی گروهای مسلح چپ در شهرهای ایران، سرکوب مبارزات گروە اسماعیل شریف زاده و یارانش در کردستان (سال ١٣٤٦/١٣٤٧)، دهها رویداد، مسئله و محرومیت‌های دیگر کافی بود که زندگی وجوانی من را رقم بزنند. بنا بر این یکی از آرزوهایم سر نگونی شاه شد و بر چیدن حکومت خفقان ودیکتاتوری.

این گونه به جوانی رسیدم و آرزوی مملکتی آزاد را درسر می پروراندم. اولین دوست نزدیکم، خواهر بزرگم بود که به من آموخت در برابر نابرابری‌ها معترض باشم. بتدریج معلوم شد کە جوانانی مانند من کم نیستند کە از نابرابریها رنج می برند. همین امر سبب شد که جوانان آگاه و تحصیل کردەی کردستان پس از تجربه‌ی ناموفق حرکت اسماعیل شریف‌زاده و گروهش، دور هم جمع شوند و تشکل مخفی‌ای را در سال ١٣٤٧، ۱۳٤٨ با خط مشی و افکار مارکسیستی و چپ گرایانه تشکیل دهند. در جریان انقلاب بهمن ١٣٥٧ایران، این گروە با از دست دادن یکی از رهبرانش بە نام محمد حسین کریمی، اعلام موجودیت کرد و نام خود را سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران (کومله) نهاد. خواهرم گلریز و من نیز که از سال ١٣٥٠ با فعالین آن گروه در ارتباط بودیم، اما بە دلیل خفقان و محدودیتهای شدید امنیتی از وجود یک چنان تشکیلاتی بی اطلاع بودیم، با اعلام موجودیت سازمان، از وجود آن و تعلق تشکیلاتی خود به کومله، آگاە شدیم.

ما فعالین کومله از دهه‌ی ٥٠ خورشیدی افکار مارکسیستی و اعتقاد به حکومت کارگری را سر لوحه‌ی فعالیت در میان مردم و زحمتکشان شهرها و روستاهای کردستان قرار داده بودیم. اما درعمل متوجه شدیم که پیشبرد آموزه‌‌های تئوریک ما در میان مردم به آسانی قابل اجرا نیست. به این نتیجه رسیده بودیم که باید راهکارها و روشی پیدا کنیم که با ویژگی‌های جامعه‌ی کردستان مطابقت داشته باشد. به این ترتیب فعالیت اجتماعی ما، از حد شعار و تئوری فراتر رفت. از طریق زندگی و کار با مردم، از درد و رنج آنها شناخت ملموسی پیدا کردیم و راههایی برای اتحاد و متشکل کردن آنها. جزئیات این فعالیت‌ها را در کتابی به نام شقایقها بر سنگلاخ، زندگی و زمانه‌ی یک زن کرد از کردستان ایران (۲۰۱۵ ) به تفصیل شرح داده‌ام. گرچه آن نوع فعالیت هم خالی از کم و کاستی نبود؛ اما نتیجه اش نفوذ توده‌ای کومله بود که در دوران انقلاب توانست از آن بهره گیرد، و پا به میدان وسیع مبارزه بگذارد.

با انقلاب بهمن، به آرزوی دیرینه‌مان که سرنگونی حکومت شاه بود، رسیدیم. اما بی‌هیچ برنامه‌ای بجز همان کلیاتی که درباره‌ی حکومت سوسیالیستی آموخته بودیم و آن هم بدون آگاهی از برنامه و نقشه عمل خاصی برای بدست گرفتن حاکمیت، وارد این دور تازه‌ی مبارزه شدیم. بخشی از بی برنامه‌گی‌ ما به دلیل خفقان و محدودیت‌هایی بود که رژیم شاه به کل جامعه تحمیل کرده بود. نمی‌توانستیم به آثار مارکسیستی تحریف نشده به آسانی دست یابیم که در واقع سبب کم‌دانشی و شناخت ناکافی ما از جامعه‌ای بود که در آن زندگی می کردیم.

امروز از خود می‌پرسم: شعار برقراری حکومت کارگری و جامعه سوسیالیستی در ایران آن زمان شعاری درست و واقع‌بینانه بود؟ آیا درکردستانی که حتی یک کارخانه و یک کارگاه ٥٠ نفری هم نداشت، سوسیالیسم تحقق‌پذیر بود. آیا جامعه‌‌ی ایران، آن جامعه‌ی صنعتی پیشرفت‌‌های بود که کارگران بتوانند قدرت را بدست گیرند؟ آیا کارگران ایران توانسته بودند تشکل خاص خود را در آن زمان بوجود آورند؟ آیا تئوری‌های مارکس به همان صورت که طرح شده بود، در جامعه‌ی ما قابل اجرا بود؟ ما بدون بازبینی آن تئوری‌ها و چگونگی همسویی آنها با جامعه‌ی ایران، انتظار داشتیم به اهداف‌مان دست یابیم.

با وقوع انقلاب، ما به آرزوی‌مان که سرنگونی حکومت پهلوی بود، رسیدیم. اما به هدف اصلی مان که برقراری حکومت سوسیالیستی بود، نرسیدیم. آیا شعارهای ما با واقعیات جامعه ایران مطابقت داشت؟

واقعیت دیگری را هم در جامعه‌ی ایران باید به یاد آوریم و آن تفکر اسلامی در جامعه و نیز حضور آن در میان روشنفکران و مذهبی‌های آزادی‌خواه بود، با نام‌های چون، مارکسیسم اسلامی و غیره که درک درستی از مذهبی‌های ارتجاعی نداشتند و اسلام و حکومت اسلامی را، راه رهایی مردم از ستم و استثمار می‌پنداشتند. برای آن هم به تبلیغ گسترده‌ای می پرداختند و آثار بی‌شماری منتشر کردند.

همین کمبودها، حکومت جمهوری اسلامی را به قدرت رساند. ناگفته نماند که مشکلات و وضعیت اقتصادی ایران و همکاری قدرت‌های جهانی در به قدرت رساندن آخوندها در ایران نقش برجسته‌ای داشتند. عوامل دیگری مانند تضعیف کمونیسم، رشد راست افراطی در جهان، رشد و توحش سیری‌ناپذیر سرمایه‌داری و غیره را هم باید به آنها اضافه کرد. اما در اینجا می‌خواهم تنها به گوشه‌ی کوچکی از عوامل داخلی و طرز تفکر ما چپ‌ها در برخورد به انقلاب و عدم موفقیت‌مان در بدست گرفتن حاکمیت بپردازم.

در کردستان اوضاع طور دیگری بود. به دلیل ستم ملی و سرکوب شدید و فقر شدید اقتصادی و ... . مردم دل خوشی از حکومت پهلوی نداشتند. با وقوع انقلاب، مردم تحقق آرزوی چندین دهه‌ی خود را امکان‌پذیر پنداشتند و به جریان انقلاب پیوستند. اما علاوه بر تحمل ستم چندین ساله و چندین لایه، اختلافات سنی و شیعه نیز سببی دیگر بود که مردم دل خوشی از اسلام شیعه نداشته باشند. از طرف دیگر، سابقه‌ی فعالیت چندین دهه‌ی چپ‌ها در کردستان، دلیلی شد که با سرنگونی حکومت پهلوی، مردم و سازمان‌ها براوضاع حاکم شوند. به رغم برپایی جنگ از طرف حکومت نوپا و وجود ناامنی، باز هم مردم کُرد توانستند حدود یک سال در جّوی آزاد و با حاکمیت و کنترل سازمان‌های چپ، کردستان را اداره کنند. در همان زمان، در پی هم‌پیمانی سازمان‌های چپ، هیئت نمایندگی خلق کرد تشکیل شد و طرح خودمختاری را در ٢٦ ماده به دولت ارایه دادند. اما این اقدام با مخالفت و اتهام تجزیه‌طلبی از طرف دولت روبرو شد.

انقلاب و تغییر رژیم شاه، آزادی‌ها و دستاوردهای دیگری را برای مردم ایران به ارمغان آورد. دولت تازه به قدرت رسیده‌ی جمهوری اسلامی، در تابستان ١٣٥٨ با حمله به مطبوعات، تشکل‌های سیاسی و دستگیری‌های پی در پی اعضای این تشکل‌ها در شهرهای ایران، سبب تعطیل شدن این نهادها شد. اما در ٢٨ مرداد همان سال، یعنی زمانی که هنوز نیروی مسلحی در کردستان از طرف سازمان‌های سیاسی سازماندهی نشده بود و تشکل‌های گوناگون و سازمان‌های مختلف هنوز فعالیت می‌کردند، دولت با تانک وارد کردستان شد. آژیر هواپیماها، مردم را به وحشت انداخت. چون به قول خودشان می‌خواستند "ضدانقلاب" را سرکوب کنند و به "غائله"ی کردستان خاتمه دهند.

در نوروز همان سال، دولت با اولین حمله به کردستان، نوروزی خونین را به مردم تحمیل کرده و ده‌ها نفراز مردم بی دفاع را با خمپاره‌باران پادگان و شلیک هواپیماها به هلاکت رساند. این بار، با حمله‌ی مجدد دولت به کردستان، مردم به مقابله و مقاومت پرداختند و برای دفاع از خود و خواست‌های برحق‌شان، به مبارزه‌ی مسلحانه روی آورند.

اگر تا آن زمان، در کردستان، فقط مردان مسلح در مبارزه شرکت کرده بودند، این بار زنان مبارز که فعالانه درهمه‌ی مبارزات حضور داشتند و در برابر جوخه‌ی اعدام هم قرار گرفته بودند، به این مقاومت پیوستند و برای ایستادگی در برابر شقاوت و قصابی جمهوری اسلامی مسلح شدند.

با توجه به فرهنگ پدر/مرد سالار جامعه‌ی کردستان و محدودیت‌های بسیار، زنان با فداکاری سدهای زیادی را شکستند. از مبارزه‌ی مدنی و زندان و اعدام، تا شرکت درمبارزه‌ی مسلحانه، جان خود را فدای آرمان‌های آزادی‌خواهانه، دست‌یابی به حقوق زنان، حقوق ملت کرد و سرنگونی حکومت ظالم واستثمارگر جمهوری اسلامی کردند؛ و این مقاومت تا به امروز ادامه داشته است. اما با گذشت چندین دهه، به یک مقاومت مدنی تبدیل شد که به دلیل مبارزه برای احقاق حقوق از دست رفته، هرروز جوانان کرد را با خطر دستگیری و اعدام روبرو می‌کند. در این مبارزه، شعارهای گوناگون مانند: حکومت کارگری، حکومت شورایی ووو، نهایتاً به شعار زن، زندگی، آزادی رسیده است. اما هنوز این ملت به خواست‌های خود نرسیده است.

با شروع مبارزه‌ی مسلحانه در کردستان، مقاومت ابتدا در شهرها شکل گرفت و سپس به روستاها راه یافت. اما برنامه و خط مشی ما مبارزین، بر مبنای همان تفکر قبل و دوران انقلاب استوار بود. با این تفاوت که این بار دست به مبارزه‌ای زده بودیم بسیار پر هزینه و کم دستاورد. زیرا به جای انجام کار آگاه‌گرانه‌ی قبل از انقلاب، می‌بایست بیشترین انرژی و توان خود را به سازماندهی عملیات نظامی در رویارویی با حملات دولت به کار می‌گرفتیم. مدت کمی بعد از انقلاب، به دلیل اختلافات داخلی، کومله و حزب دمکرات کردستان ایران وارد جنگی خونین و بیهوده شدند. تمام اینها ما را از اهداف‌مان که سازماندهی و تعمیق آگاهی تودەها برای امر انقلاب بود، دور نگە داشت.

پس از خارج شدن نیروی پیشمرگ از شهرها، تشکیلات شهرها مورد حملات دولت قرار گرفت و سبب شد کادرهای با سابقه و توانای تشکیلات، به زندان و اعدام محکوم شوند. عده‌ای هم توانستند از چنگ جمهوری اسلامی بگریزند و به نیروی پیشمرگ بپیوندند. فعالیت در روستاها، به حفظ امنیت خود، کار تبلیغی علیه رژیم و روشنگری در مورد اهداف کومله معطوف شد. گرچه در تبلیغات، از مبارزات کارگری پشتیبانی می‌کردیم و شعار حکومت سوسیالیسی می‌دادیم، اما هیچ‌کدام اینها در عمل اجرا نمی‌شد. زیرا طبقه‌ی کارگر در شهر بود و ما در روستا. کار ما به تبلیغات رادیویی معطوف بود و آن هم بعدها معلوم شد که تأثیر قابل توجهی بر تشکل کارگران نداشته و کمکی به آگاهی آنها نکردە است. بعد از مدتی، سازمان‌های چپ ایرانی که اعضای آن از طرف رژیم در خطر دستگیری قرار داشتند، بە کردستان پناە آوردند و پس از بحث و تبادل نظرهای چندین ماهه، سرانجام «حزب کمونیست» را تشکیل دادند.

طنز روزگار اینکه، حزب کمونیست ایران بدون وجود تشکلی در میان کارگران، زنان و سایر اقشار جامعه، در یکی از روستاهای کردستان، با شرکت احزاب و سازمان‌هایی کە نقشی در تشکل و مبارزات کارگری نداشتند، تشکیل شد. جالب اینکه برنامه‌ی حزب کمونیست تنها بر روی کاغذ ماند. زیرا همانگونه که قبلاً ذکر شد، تشکیلاتی در شهرها باقی نمانده بود که این برنامه را عملی کند و در روستاها هم کاری بیشتر از تبلیغات میدانی، امکان نداشت. در واقع، بر مبنای تئوری و نه بر مبنای عمل مشترک، حزب کمونیست ایران تشکیل شد.
با توجه به نفوذ کومله در میان زحمتکشان و مردم کردستان، چرا این سازمان دچار ذهنی‌گرایی شد؟ برای بررسی این مسئله، دیدگاه‌های گوناگون و تحلیل‌های مختلفی وجود دارد. اما نگاه من به این مسئله چنین است:

تا زمانی که فعالین کومله در رابطه‌ی نزدیک کار و زندگی با مردم بودند، هدف آنها تلاش برای رهایی کارگران و زحمتکشان از ظلم و ستم بود. از تئورهای مبارزاتی، برای رهایی آنها بهره می گرفتند، به تئوریهای انقلابی، واقع‌بینانه‌تر برخورد می‌کردند و در هر مقطع، آن را با واقعیت‌های زندگی مردم تطبیق می‌دادند. اما زمانی که ارتباط ما با مردم به تدریج کاهش یافت، به کار نظامی معطوف شدیم و در نهایت، بە دلیل حملات پی در پی رژیم، به اردوگاه‌ها کشانده شدیم. به تئوری‌های بدون عمل روی آوردیم. در حالی که جامعه راه خود را می‌پیمود و تغییر می‌کرد، ما همچنان در گذشته و بدون آگاهی از واقعیت‌های جامعه، گرفتار تحلیل‌های نادرست ذهنی از اوضاع جامعه بودیم. این امر، به ذهنی‌گرایی و ایده‌آلیسم در میان ما دامن زد. به تدریج، حزب و منافع حزبی، بر منافع مردم برتری پیدا کرد؛ به طوری که تئوری "ما می‌گوییم و ملزم به نتایج نیستیم" بیرون آمد. در نتیجه، حرف‌ها و تئوری‌های من‌درآوردی، جایگزین عمل انقلابی و تأثیرگذار شد. آرزوهای غیرواقعی، به اهداف تبدیل شدند. زمانی که همه چیز تحت تأثیر شعار قرار گرفت، حزب پا در هوا ماند. اختلاف‌ها و تهمت زدن‌ها تئوریزه شدند. این بار، اختلاف نه بر سر کارآمدترین عملی که منافع کارگران و مردم را تأمین کند، بلکه بر سر منافع حزبی، گفتمان‌ها و تئوری‌ها و شعارهای دهان پر کن بود. تئوری‌های من‌درآوردی و واهی، سببِ ازهم پاشیدن صفوف کوملە شد، با تمام نفوذ و تجربه‌ی مبارزەی تودەای و آزادی‌خواهانە‌ای که داشتیم. بدین گونه، کومله به ورطه‌ی انشقاق فرورفت و تضعیف شد. این امر، لطمه و خسارت بزرگی به مبارزه‌ی چپ در کردستان و ایران وارد کرد. صفوف کومله را که تنها سنگر بازمانده‌ی مقاومت بود، از هم پاشاند و پس از آن و تاکنون هم هیچکدام از اجزای منشعب، نه توانستند به شیوه‌ای هماهنگ با هم تعامل کنند، و نه به خدمت جنبش درآیند.

اما خوشبختانه مبارزین امروز و جوانان چپ آزادی‌خواه، چراغ راهنمای مبارزه‌ی خود را به شعارها گره نزده‌اند؛ بلکه خواست‌ها و واقعیت‌های زندگی خود و مردم را مبنای مبارزه قرار داده‌اند.

کلام آخر اینکه، با تمام کم و کاستی‌ها و انتقادهایی که به راه کارهایی که به مبارزه‌ی آن دوران وارد است، اما تفکر عدالت باوری، آزادی‌خواهی و مبارزه برای یک زندگی انسانی، در میان مردم ریشه دوانیده است و این، دستاورد مبارزات آن دوره است. فراموش نکنیم که هدف مبارزین و آزادی‌خواهان آن زمان هم رسیدن به یک زندگی انسانی بود که شایسته‌ی مردم و کارگران و زحمتکشان باشد. آنها در این راه فداکاری کردند و خون دادند و زندگی خود را نثار اهداف‌شان کردند.

به امید دنیایی بهتر و احترام به انسانیت.

گلرخ قبادی

به نقل از کتاب کتاب هم‌اندیشی چپ- ویژه‌ی انقلاب ۵۷


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد