در سراسر تاریخ نقاشی غرب، کمتر تصویری از بدن زن را میتوان یافت که تا این اندازه بیواسطه به قلمرو میل وارد شده باشد. بسیاری از نقاشان پیش از گوستاو کلیمت برهنگی را نقاشی کرده بودند؛ بسیاری نیز اسطوره دانائه را دستمایه آثار خود قرار داده بودند. اما آنچه کلیمت در واپسین سالهای نخستین دهه قرن بیستم آفرید، دیگر صرفاً بازآفرینی یک روایت اساطیری نبود. او اسطوره را تا مرز ناپدید شدن تقلیل داد تا چیزی بنیادیتر در مرکز تصویر قرار گیرد: کالبد زنی که در وضعیت خلسهای عمیق، در میان امواج طلایی میل، از جهان پیرامون خود جدا شده است. در این تابلو نه حادثهای روایی اهمیت دارد و نه شکوه اسطورهای خدایان. همه چیز در خدمت ثبت یک تجربه روانی و جسمانی قرار گرفته است؛ تجربهای که کلیمت آن را با چنان تمرکزی تصویر میکند که گویی بیننده نه با یک صحنه اساطیری، بلکه با تصویری از ناخودآگاه انسان مواجه است.
برای درک جسارت این اثر باید به وینِ آغاز قرن بیستم بازگردیم؛ شهری که همزمان شاهد فروپاشی تدریجی ارزشهای کهن و ظهور اندیشههای جدید بود. در همان سالهایی که زیگموند فروید ساختار پنهان روان انسان را کاوش میکرد، کلیمت نیز در قلمرو هنر به سراغ همان تاریکیها و امیال سرکوبشده رفت. اگر فروید معتقد بود تمدن بر پایه مهار غرایز بنا شده است، کلیمت در آثارش نشان میداد که این غرایز هرگز ناپدید نمیشوند؛ بلکه در لایههای پنهان ذهن باقی میمانند و دیر یا زود خود را آشکار میکنند. «دانائه» را میتوان یکی از درخشانترین تجسمهای تصویری این کشف بزرگ دانست؛ کشفی که انسان مدرن را وادار کرد بپذیرد بخش بزرگی از زندگی روانی او نه در حوزه عقل، بلکه در قلمرو میل شکل میگیرد.
اسطوره دانائه در سنت هنری اروپا پیشینهای طولانی داشت. نقاشان رنسانس و باروک معمولاً این داستان را با تمامی جزئیات روایی آن به تصویر میکشیدند؛ برج، خدمتکاران، نشانههای سلطنتی و حضور خدایان. اما کلیمت تقریباً همه این عناصر را کنار میگذارد. او روایت را از پیرایههایش تهی میکند تا نگاه بیننده مستقیماً بر بدن زن متمرکز شود. دانائه در این تابلو دیگر یک شاهزاده اساطیری نیست؛ او به تجسمی از تجربه اروتیک بدل میشود. به همین دلیل است که اثر بیش از آنکه درباره سرگذشت یک شخصیت باشد، درباره وضعیت روانی اوست.
ترکیببندی اثر نقشی تعیینکننده در ایجاد این تأثیر دارد. بدن دانائه در فضای بستهای فشرده شده و تقریباً تمام سطح تابلو را اشغال کرده است. هیچ چشماندازی وجود ندارد. هیچ راه گریزی برای نگاه دیده نمیشود. جهان بیرون حذف شده تا همه چیز در درون بدن و ذهن شخصیت اتفاق بیفتد. این فشردگی بصری نوعی احساس انزوا ایجاد میکند؛ انزوایی که نه به معنای محرومیت، بلکه به معنای فرو رفتن در جهان خصوصی و درونی سوژه است. دانائه در این تابلو در برابر نگاه دیگران قرار ندارد؛ او در تجربه خویش غرق شده است.
یکی از مهمترین ویژگیهای اثر، نحوه نمایش اروتیسم زنانه است. در بخش بزرگی از تاریخ هنر، بدن زن موضوع تماشا بوده است؛ اما کلیمت توجه خود را از ظاهر بدن به واکنشهای آن معطوف میکند. گونههای برافروخته، لبهای نیمهگشوده، حالت آرام چهره، موهای پریشان و انقباض ظریف انگشتان، همگی جزئیاتی هستند که از یک وضعیت عاطفی و جسمانی خبر میدهند. آنچه نقاشی را استثنایی میکند این است که اروتیسم در آن نه از طریق نمایش بدن، بلکه از طریق نمایش تأثیر میل بر بدن بیان میشود. کلیمت در حقیقت فیزیولوژی میل را نقاشی میکند.
در این نقطه است که ارتباط اثر با روانکاوی فرویدی اهمیت پیدا میکند. تنها چند سال پیش از خلق «دانائه»، فروید رساله مشهور خود درباره نظریه میل جنسی را منتشر کرده بود و مفهوم لیبیدو را به عنوان نیرویی بنیادین در زندگی روانی مطرح میکرد. هنگامی که به جریان طلایی در تابلو نگاه میکنیم، دشوار است آن را صرفاً یک عنصر اسطورهای بدانیم. این جریان در خوانشی فرویدی به استعارهای بصری از همان انرژی روانی بدل میشود که فروید درباره آن سخن میگفت؛ نیرویی سیال که از مرزهای آگاهی عبور میکند و رفتار، تخیل و آرزوهای انسان را شکل میدهد. در آثار اندکی از تاریخ هنر میتوان چنین همپوشانی نزدیکی میان زبان روانکاوی و زبان تصویر مشاهده کرد.
اما «دانائه» تنها با فروید قابل فهم نیست. این اثر در فضایی فرهنگی شکل گرفت که مجذوب مطالعه بدن، بیماریهای عصبی و حالات غیرعادی روان بود. در اواخر قرن نوزدهم، تصاویر زنان مبتلا به هیستری که توسط پزشکان فرانسوی ثبت میشد، در سراسر اروپا منتشر شده بود. بدنهای منقبض، اندامهای پیچیده و چهرههای فرو رفته در حالتی میان رنج و خلسه، به بخشی از حافظه بصری عصر تبدیل شده بودند.
وضعیت بدن دانائه نیز از این منظر قابل تأمل است. حالت جمعشده اندامها، انقباض دست و کیفیت نیمهخوابگونه چهره او مرز میان لذت، رؤیا و تنش عصبی را مبهم میسازد. کلیمت بهخوبی دریافته بود که تجربه انسانی همواره در نقطهای میان این وضعیتها شکل میگیرد.
نکته دیگری که کمتر مورد توجه قرار میگیرد، پیوند میان اروتیسم و زیستشناسی در آثار کلیمت است. او در محافل علمی وین با پژوهشگران حوزه آناتومی و جنینشناسی ارتباط داشت و به دستاوردهای جدید علوم زیستی علاقه نشان میداد. بسیاری از نقوش تزئینی آثار او یادآور ساختارهای سلولی، جنینی و میکروسکوپی هستند. از این منظر، اروتیسم در «دانائه» صرفاً به معنای میل نیست؛ بلکه به فرایند آفرینش، زایش و استمرار حیات نیز پیوند میخورد. میل در اینجا نه یک گناه اخلاقی، بلکه یکی از نیروهای بنیادی زندگی است.
با این همه، شاید مهمترین دستاورد کلیمت در این تابلو آن باشد که برای نخستین بار در هنر مدرن، تجربه اروتیک زنانه را به مرکز تصویر منتقل میکند. در جامعهای که میل زنانه اغلب یا انکار میشد یا موضوع اضطرابهای اخلاقی بود، کلیمت آن را به موضوعی مشروع برای هنر بدل ساخت. او نه در مقام واعظ ظاهر میشود و نه در مقام قاضی. نگاه او بیشتر به نگاه یک مشاهدهگر دقیق شباهت دارد؛ کسی که میخواهد پیچیدگی روان انسان را در لحظهای از بیشترین شدت عاطفی و جسمانی آن ثبت کند.
بیش از یک قرن از خلق «دانائه» گذشته است، اما تابلو همچنان نیروی برهمزننده خود را حفظ کرده است. دلیل این ماندگاری را باید در جسارت کلیمت جستوجو کرد؛ جسارتی که او را واداشت تا از اسطوره، تزئین، رنگ، طلا و بدن برای تصویر کردن چیزی استفاده کند که اغلب از دید پنهان میماند. «دانائه» در نهایت نه فقط تصویری از یک زن، بلکه تصویری از میل در عصر مدرن است؛ میلی که در وینِ فروید، در آزمایشگاههای روانکاوی، در اتاقهای نقاشی کلیمت و در ژرفترین لایههای ناخودآگاه انسان حضوری انکارناپذیر داشت و همین حضور است که هنوز پس از گذشت بیش از صد سال، این شاهکار را زنده، بحثبرانگیز و خیرهکننده نگه داشته است.
این نوشته در فیسبوک منتشر شده است