logo





گزارشی از هفته‌نامه اشپیگل

تاریخ نباید تکرار شود

چهار شنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۷ مه ۲۰۲۶



به تازگی نام اعضای حزب سوسیال نازیسم آلمان در آرشیو آمریکا منتشر شده است. چند نشریه آلمانی، از جمله اشپیگل و دی سایت، امکانی برای دستیابی علاقمندان به این آرشیو فراهم آورده‌اند. در گزارش‌ها گفته می‌شود که هر روز هزاران نفر به این آرشیو رجوع می‌کنند تا شاید نام و نشانی از گذشته اجداد خویش را در آن بیابند. اعضای حزب سوسیال نازیسم هیتلر به ده میلیون نفر می‌رسید. مجله اشپیگل از عده‌ای از کسانی که به این آرشیو رجوع کرده‌اند، خواسته است تا از آن بنویسند. گزارش زیر به این پاسخ‌ها اختصاص دارد. این گزارش می‌تواند خواننده را با واقعیت‌هایی روبرو کند که شاید برای ما نیز ملموس باشند.

در این‌جا نخست گزارش‌ها به نقل از هفته‌نامه اشپیگل می‌آیند و در پایان یک جمعبندی از آن‌ها از سوی مترجم.

«من همه‌شان را پیدا کرده‌ام. تمام این خاندان محترم من.»

خوانندگان مجله اشپیگل روایت می‌کنند که از طریق جست‌وجو در پرونده‌های نازی‌ها چه چیزهایی درباره نیاکان خود فهمیده‌اند. با جست‌وجو در آرشیوها، اکنون صدها هزار آلمانی به شناخت‌های تازه‌ای درباره خانواده‌هایشان رسیده‌اند؛ برای برخی دیگر، این پرونده‌ها صرفاً تأییدی بر تحقیقات پیشین بوده است. برخی از این یافته‌های جدید آنان را آشفته کرده، برخی دیگر از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های خود دفاع می‌کنند. در بیشتر موارد، اکنون ـ ۸۱ سال پس از پایان جنگ ـ بحث‌هایی درباره افسانه‌های خانوادگی آغاز شده که دهه‌ها به یک شکل روایت می‌شدند و حالا دچار ترک و شکاف شده‌اند. همه آنان یک احساس مشترک دارند: تاریخ نباید تکرار شود. به همین دلیل، اینجا از «حقیقت‌های تازه» درباره خانواده‌های خود می‌گویند، حتی اگر دردناک باشد.

۱. گرتا روکر، ۷۰ ساله، از فرایبورگ

درباره عمه‌اش گرتا، عضویت در حزب نازی (NSDAP) از ۱ مه ۱۹۳۷ در هاملن

«عمه گرتا زن بسیار خوبی بود. مجرد، بدون فرزند، موسیقی‌دان؛ ویولن و گیتار می‌زد. در گفت‌وگوها کمی شیطان‌صفت و اهل بحث بود، پرحرارت و تندمزاج. از عنکبوت می‌ترسید، برای همین ما بچه‌ها با عنکبوت‌های پلاستیکی او را تا حد مرگ می‌ترساندیم. او معلم مدرسه ابتدایی بود، هرچند به آنتروپوزوفی و والدورف گرایش داشت، اما اهل غذای ساده نبود؛ باید حتماً کیک خامه‌ای می‌خورد. او را نمی‌شد در هیچ قالبی جا داد.

حالا او را در آن پرونده پیدا کرده‌ام. آه، عمه گرتا. این ماجرا نوعی فاجعه است. شاید به عنوان معلم در دوران هیتلر احساس کرده بود باید به آن حزب بپیوندد؛ زمانه جدیدی بود. بعد هم با آن همراه شد، این‌طور نیست؟»

۲. سیلکه بروگمان، ۵۶ ساله، از هامبورگ

درباره پدربزرگش والتر، عضویت در حزب نازی از ۱ دسامبر ۱۹۳۰ در هامبورگ

«گاهی سر میز صبحانه نشسته‌ام یا در سوپرمارکت هستم، ناگهان در ذهنم یک “پُپ” اتفاق می‌افتد. بعد به پدربزرگم فکر می‌کنم: چند نفر را دیده؟ خودش چند نفر را کشته است؟ من این را “لحظه‌های پُپ” خودم می‌نامم. فکر می‌کنم این همان تروماي جنگ است. این در ژن‌های ما آلمانی‌ها وجود دارد.

پدربزرگم آسیابان بود. او استالینگراد را زنده گذراند، روس‌ها او را اسیر کردند. در سال ۱۹۵۰ از اسارت برگشت، فقط پارچه‌های پاره به پا داشت و بسیار لاغر بود. هیچ‌وقت درباره آن چیزی نگفت.

او زمینی در منطقه حفاظت‌شده امروزی زولنس‌پیگر نزدیک هامبورگ داشت. در آنجا تا پایان عمرش توت‌فرنگی، گوجه‌فرنگی و بنفشه می‌کاشت. یک انبار هم بود که بیشتر وقت‌ها در آن می‌نشست و کار می‌کرد. گاهی منِ دخترک اجازه داشتم پیش او در آن انبار بروم و ما به صورت جمعی “برادر ژاکوب” می‌خواندیم. این‌طور او را به یاد دارم.

زولنس‌پیگر چندان دور از اردوگاه سابق کار اجباری نوئن‌گامه نیست. حالا فهمیده‌ایم که او در پرونده حزب نازی بوده است. او از همان سال ۱۹۳۰ عضو حزب شده، خیلی زود، به نظرم. از آن زمان “لحظه‌های پُپ” زیادی دارم. دوست دارم از او بپرسم: چرا این کار را کردی؟ پدربزرگ، آیا در اردوگاه‌ها نقشی داشتی؟ چرا هیچ‌وقت حرفی نزدی؟ پدربزرگ، امیدوارم فقط یک همراه بوده باشی.»

۳. گرد هرمس، ۴۸ ساله، از هامبورگ

درباره پدربزرگش پاول، عضویت در حزب نازی از ۱ فوریه ۱۹۳۲ در ویس‌بک

«وقتی به پدربزرگم فکر می‌کنم، یک مرد بلندقد و مهربان را به یاد می‌آورم که کنارم ایستاده بود در حالی که من در یکی از درختان آلوچه‌اش نشسته بودم. یا در اصطبل‌های خالی مزرعه‌اش قدم می‌زنم، جایی که قبلاً اسب‌ها و بعد خوک‌ها نگهداری می‌شدند. پدربزرگم و پدربزرگِ او این حیوانات را می‌فروختند. آن‌ها تاجر دام بودند و ثروتمند.
هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که او عضو حزب نازی بوده است، آن هم در روستای کوچکشان. حالا فهمیده‌ام که او و پدرش در یک روز وارد حزب شده‌اند، در فوریه ۱۹۳۲، حتی پیش از “به قدرت رسیدن” نازی‌ها.

گاهی او را تصور می‌کنم که شاید با یونیفورم حزبی‌اش در روستا قدم می‌زده، با غرور، انگار لباس یکشنبه‌اش را پوشیده باشد.

اینکه حالا چه احساسی دارم را تازه دارم می‌فهمم ـ همراه با چهار خواهر و برادرم. ابتدا کاملاً شوکه شدم، و در عین حال نه کاملاً. پدرم که دو سال پس از جنگ به دنیا آمده، می‌گوید هیچ چیز از این موضوع نمی‌دانسته است.

می‌خواهم مسئولیت را بپذیرم: بدانم ثروت خانواده‌ام از کجا آمده، ثروتی که من هم از آن بهره‌مندم. من و خواهر و برادرهایم یک گروه سیگنال داریم و درباره یافته‌های جدید زیاد صحبت می‌کنیم. هر بار چیزی تازه پیدا می‌کنیم به هم می‌نویسیم. این موضوع ما را بسیار درگیر کرده است.

برایم مهم است بگویم انگیزه اصلی‌ام از به اشتراک گذاشتن این داستان چیست: این اطلاعات نباید فراموش شوند. می‌خواهم روشن بماند که: پدربزرگ من عضو حزب نازی بوده ـ و من نوه او هستم.»

۴. ب. هاوپت، ۵۷ ساله، از کلن

درباره عموی بزرگش یواخیم، عضویت در حزب نازی از ۲۵ فوریه ۱۹۲۷ در کیل

«آه، بله، احساس عجیبی است. نام خانوادگی من هم که نادر نیست: هاوپت. در شرق آلمان بسیار رایج است. اصلاً فکرش را نمی‌کردم: پدربزرگم و برادرش، یعنی عموی بزرگم، از اعضای اولیه حزب نازی بوده‌اند. عموی بزرگم از نظر فکری یکی از بنیان‌گذاران ناپولا (Napola)، یعنی مدارس تربیت سیاسی ملی بود؛ مدارس شبانه‌روزی با انضباط شدید نظامی که در آن‌ها ایدئولوژی نازی به جوانان نخبه آموزش داده می‌شد.

تازه اخیراً به این موضوع برخوردم. یکی از اقوامم در حال پژوهش شجره‌نامه بود و من هم شروع به بررسی کردم. در پرونده‌های حزب نازی نام آن‌ها را پیدا کردم.

پدرم تقریباً هرگز درباره این موضوع صحبت نمی‌کرد. در حالی که او کاملاً در نقطه مقابل این جهان بود: هنرمند، موهای بلند، شورشی، بیشتر از نسل ۱۹۶۸، انسان‌دوست. ما را هم این‌گونه تربیت کرد. من هم فرزندانم را همین‌طور تربیت می‌کنم. او پس از جنگ تقریباً هیچ ارتباطی با پدر و عمویش نداشت.

وقتی کارت عضویت را پیدا کردم، به دیدن پدرم رفتم. با هم چای و کیک خوردیم. زیاد حرف نزدیم، اما او یک کتاب درباره عموی من به من داد. هنوز در حال خواندنش هستم.

طبق این کتاب، عموی بزرگم در سال ۱۹۳۴ به مقام مشاور وزارتی در وزارت آموزش رایش رسید. او نظام آموزشی سنتی را به‌طور رادیکال زیر سؤال برد. گفته می‌شود به مدیر نخستین مدرسه ناپولا در پلُن دستور داده بود:

“پسران آلمانی را به ناسیونال‌سوسیالیست‌ها تربیت کنید!”

او بعدها اولین بازرس ناپولا شد. سپس احتمالاً مورد اتهام قرار گرفت، از مقامش برکنار شد و ـ آن‌طور که در جای دیگری خواندم ـ از حزب نازی اخراج شد.

نمی‌دانم در ادامه جنگ چه کرد. بعدها معلمی در یک مدرسه ارتش آلمان شد. اینکه چرا به ایدئولوژی نازی باور داشت، هنوز نمی‌دانم. پدرم و برادرش از سنت نظامی پروس آمده بودند. پدربزرگم افسر جنگ جهانی اول بود و جانباز جنگ؛ پای مصنوعی داشت. احتمالاً هر دو شدیداً تحت تأثیر شکست جنگ و آن تفکر پروسی بودند. اما بسیاری چیزها همچنان در حد حدس باقی می‌ماند.

گاهی از خودم می‌پرسم چنین داستان‌هایی چه چیزی را در طول نسل‌ها باقی می‌گذارند؟ آیا کل خانواده یک گرایش پنهان دارد که چندان خوشایند نیست؟

برای یک نشست کاری در کاخ بنسبرگ بودم؛ جایی که قبلاً یک مدرسه ناپولا بوده است. چه تصادفی.

فکر می‌کنم پدرم دقیقاً علیه همین گذشته زندگی کرده است. تمام شخصیت او نوعی گسست آرام از ریشه‌هایش بود. او اسم پسر بزرگم را “دیوید” گذاشت. فکر می‌کنم این نوعی مقاومت بوده است.

هنوز به‌طور مفصل با او درباره این موضوع صحبت نکرده‌ام. تردید دارم. در خانواده ما کم درباره احساسات حرف زده می‌شود. شاید بعداً دوباره پیش او بروم.»

۵. الکساندر اشتایگ، ۵۷ ساله، از مونیخ

درباره پدربزرگش هاینریش، عضویت در حزب نازی از ۱ مه ۱۹۳۳

«او در زیر سقف مخفی شده بود؛ یک پرچم بزرگ قرمز با صلیب شکسته، همان‌هایی که آن زمان روی خانه‌ها نصب می‌کردند. من ده سالم بود و داشتیم اتاق زیرشیروانی مادربزرگ را بازسازی می‌کردیم. آن زمان هم تا حدی فهمیدم: پدربزرگم یک نازی بود. هاینریش هاکر، ناشر، شکارچی و جنگلبان، علاقه‌مند به یونیفورم و فولکلور.

اما همیشه فکر می‌کردم حداقل از آن نازی‌های اولیه نبوده است. حالا می‌دانم که از مه ۱۹۳۳ عضو حزب بوده است.

می‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم، باید گفته شود. از طرف دیگر نمی‌خواهم کسی را درگیر کنم یا خانواده‌ام را آسیب بزنم. نمی‌خواهم این‌طور بوده باشد، می‌فهمید؟
اما واقعیت همین است. به مادرم می‌گویم:

“پدرت واقعاً یک نازی سرسخت بوده.”

او چیزی نمی‌گوید. به برادرم می‌گویم:

“این موضوع خیلی بدتر از چیزی است که فکر می‌کردیم.”

او جواب می‌دهد:

“آهان، از ۱۹۳۳؟”

و دیگر ادامه نمی‌دهد؛ نمی‌خواهد درباره‌اش حرف بزند.

فکر می‌کنم صحبت کردن می‌تواند رهایی‌بخش باشد. اینکه آن را به زبان بیاوری: پدربزرگم یک نازی بود. شاید حتی مردگان را هم آزاد کند؛ کسانی که مرتکب جرم شده‌اند. در نهایت آن‌ها را رها می‌کنی.»

۶. مایک وِفِرلینگ، ۵۵ ساله، از ریاض (عربستان سعودی)

درباره پدربزرگش کارل، عضویت در حزب نازی از ۱ مه ۱۹۳۷ در براونشوایگ

«من نمی‌دانستم پدربزرگم عضو حزب بوده تا زمانی که نامش را در پرونده‌های نازی‌ها پیدا کردم. از گفتن این موضوع خجالت نمی‌کشم.

من از یک خانواده نانوا در براونشوایگ می‌آیم. پدربزرگِ پدربزرگم در سال ۱۹۰۸ کسب‌وکار ما را تأسیس کرد: نانوایی و قنادی وِفِرلینگ. از روایت‌ها می‌دانم که پدربزرگم در زمان جنگ برای ارتش نان می‌پخت. گفته می‌شود اسیران جنگی هم در اختیارش بوده‌اند. البته پرسیدم چه اتفاقی افتاده، اما کسی نمی‌خواست درباره‌اش صحبت کند.

من با پدربزرگ و مادربزرگم بزرگ شدم. آن‌ها آدم‌های احساسی یا تأمل‌گرایی نبودند؛ کارگر بودند. همیشه می‌گفت: “برو کار کن، پول درمیاری.” او دچار نقص جسمی در پا بود، اما شب و روز در نانوایی کار می‌کرد.

بعد از دوره شاگردی نانوایی، کسب‌وکار خانوادگی را به دست گرفتم. حالا در عربستان سعودی برای دانکین دوناتس کار می‌کنم.

۲۰ سال است از آلمان دورم، اما زیاد به خانواده‌ام فکر می‌کنم. در آلمان نسبت به این موضوع حساسیت، احتیاط و شرم وجود دارد. باید درباره‌اش صادقانه صحبت کرد، وگرنه ممکن است دوباره تکرار شود.

فکر می‌کنم پدربزرگم فرصت‌طلب بود، مثل بیشتر آلمانی‌ها؛ به همین دلیل وارد حزب شد. من تمایلی ندارم او را به خاطر این موضوع محکوم کنم. او فقط بهترین را برای ما می‌خواست.»

۷. مایکل یوده، ۴۸ ساله، از هامبورگ

درباره پدربزرگش فریتس، عضویت در حزب نازی از ۱ ژانویه ۱۹۴۰ در هرشینگ

«او در زیر شیروانی پنهان شده بود. یک پرچم بزرگ صلیب شکسته. من ده ساله بودم و داشتیم اتاق زیرشیروانی مادربزرگ را بازسازی می‌کردیم. آن زمان هم تا حدی فهمیدم: پدربزرگم یک نازی بود. فریتس هکر، موسیقی‌دان، بنیان‌گذار آموزشگاه‌های موسیقی جوانان و آواز جمعی.

نازی‌ها فقط تا حدی از او خوششان می‌آمد؛ در ۱۹۳۶ از مقام استادی در برلین برکنار شد. در ۱۹۴۰ برای گرفتن شغل جدید در سالزبورگ در موزارتئوم وارد حزب شد. برای اینکه بتواند کار کند، مصالحه کرد.

من پرونده عضویت او در حزب را در آرشیو پیدا کردم. وقتی به آن نگاه می‌کنم، احساس سردرگمی دارم. از یک طرف آثار موسیقایی‌اش را تحسین می‌کنم، از طرف دیگر فرصت‌طلبی‌اش را محکوم می‌کنم. او بعدها گفته بود که در طول جنگ دوباره از حزب خارج شده، اما مدرکی برای آن وجود ندارد. نور و سایه است، ساده نیست.

من معلم علوم سیاسی هستم. اخیراً با دانش‌آموزانم به اردوگاه سابق نوئن‌گامه رفتیم. آنجا درباره پرونده حزب نازی هم صحبت کردم. دانش‌آموزان ۱۴ و ۱۵ ساله بودند. بسیاری گفتند که حالا در خانواده‌هایشان درباره گذشته بحث می‌کنند. برخی هنوز پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های زنده دارند. آن‌ها سؤال دارند.»

۸. سوزان ف.، ۷۰ ساله، از لودینگهاوزن

درباره پدربزرگش هلموت، عضویت در حزب نازی از ۱ مه ۱۹۳۶ در دانتسیگ

«پدربزرگم آدمی نرم‌خو بود. یک دست‌وپاچلفتی. حتی نمی‌توانست یک میخ را به دیوار بکوبد. شب‌ها می‌شنیدم که فریاد می‌زد، کابوس می‌دید. چرا، هیچ‌کس درباره‌اش حرف نمی‌زد.

بعد از جنگ، پدربزرگ و مادربزرگم به حزب سوسیال‌دموکرات (SPD) رأی می‌دادند. مادربزرگم می‌گفت: “ما هیچ ربطی به نازی‌ها نداشتیم.” یک دروغ بزرگ.

چند هفته پیش حقیقت را پیدا کردم: عضویت در حزب نازی در سال ۱۹۳۶.»

۹. فولکر یانسن (نام مستعار)، ۷۵ ساله، از برمن

درباره اینکه تقریباً تمام خانواده‌اش عضو حزب نازی بوده‌اند

«چه بگویم، من همه‌شان را پیدا کردم. پدربزرگ و عموهای بزرگم، مادربزرگ و کل خانواده‌اش. پدرِ مادربزرگ، مادرش، حتی مادر خودم، همه در حزب بودند. من هیچ اطلاعی نداشتم.

در خانواده ما همیشه می‌گفتند فقط پدربزرگت آدم بدی بوده. پدربزرگ در جنگ فرانسه بود. بعد از آن گفته می‌شد یک دادگاه فرانسوی او را غیاباً به اعدام محکوم کرده است. تا امروز نمی‌دانم چه کرده بود. پرسیدم، اما کسی جواب نداد.

مادرم می‌گفت: دیگر بس است این کنجکاوی‌ها. “گذشته، گذشته است.” حالا می‌فهمم چرا این را می‌گفت.

در جایی از ذهنم همیشه حدس می‌زدم. این آگاهی جدید هم آرامم کرده، هم وحشتناک است. بعد از ۴۰ سال کار به عنوان پلیس جنایی ـ پرونده‌های اخاذی و سرقت ـ حالا در ۷۵ سالگی بازنشسته‌ام، اما بزرگ‌ترین پرونده زندگی‌ام پیش رویم است: خانواده خودم. همه در آن بودند، تمام طایفه. طایفه من. یک خانواده محترم.»

۱۰. کریستِن اِندرس، ۶۵ ساله، از فرایبورگ

درباره پدربزرگش هاینریش، عضویت در حزب نازی از ۱ مه ۱۹۳۳ در نوی‌وید

«من به آن‌ها “مبلمان خونین” می‌گفتم؛ همان مبلمان باشکوه در ساختمان قدیمی کسب‌وکار پدربزرگ و مادربزرگم در نوی‌وید کنار رود راین. چلچراغ‌ها، آکواریوم‌ها، صندوقچه‌های منبت‌کاری‌شده، کمدهای سنگین. در کودکی عاشقشان بودم.

پدربزرگم شرکت حمل‌ونقل دریایی داشت. هرگز او را ندیدم و فقط داستان‌های مادرم را شنیده بودم: می‌گفتند آن زمان تجارتشان عالی بوده است. او قطعاً نازی نبوده، برعکس: حتی به خانواده‌های یهودی کمک می‌کرده، با خریدن آثار هنری و وسایل خانه‌شان تا بتوانند برای فرار از آلمان پول جمع کنند. من هم باور کردم.

بعداً به یک خبر روزنامه برخوردم که پس از جنگ منتشر شده بود؛ درباره یورش آمریکایی‌ها به خانه پدربزرگم، جایی که شرکت حمل‌ونقل او مبلمان و آثار هنری خانواده‌های یهودی را جابه‌جا می‌کرد و احتمالاً همان‌ها را برای خانه خودش استفاده کرده بود. بعدتر فهمیدم این مربوط به “عملیات M” بوده است؛ جایی که نازی‌ها اموال یهودیان را مصادره و به آلمانی‌ها منتقل می‌کردند.

من نام پدربزرگم را در پرونده‌های آمریکایی‌ها هم پیدا کردم. حالا می‌خواهم بیشتر تحقیق کنم و ببینم چه چیزهای دیگری پیدا می‌کنم.

هیچ‌وقت این موضوع را با مادرم در میان نگذاشتم. او در سال‌های آخر عمرش بیمار بود و در خانه سالمندان زندگی می‌کرد. نخواستم تصویر پدرش را برایش خراب کنم.

وقتی مادرم مرد، دیگر نمی‌توانستم به هر یک از آن وسایل داستانی نسبت بدهم. اما یک صندوقچه قدیمی بود، حدود ۱.۵ در ۲ متر، چوب تیره با منبت‌کاری. حالتی ترسناک داشت. مرا می‌ترساند. آن را از خانه خارج کردم. تنها چیزی که مدت‌ها نگه داشتم، جهیزیه مادرم بود؛ هدیه پدربزرگ و مادربزرگش. حالا آن را در ای‌بی (Ebay) گذاشته‌ام.»

۱۱. توماس کارلاس، ۴۵ ساله، از لایپزیگ

درباره عمه‌بزرگش سوزی، عضویت در حزب نازی از ۱ سپتامبر ۱۹۴۲ در میتلدورف، منطقه سودت

«من تمام خانواده‌ام را در پرونده‌ها جست‌وجو کردم و چند نفر را پیدا کردم. اما بزرگ‌ترین شگفتی عمه سوزی بود. او مرا در ارثش نیز سهیم کرده بود و این به زندگی‌ام کمک کرده است. حالا می‌دانم پشت این ماجرا چیزی بوده و این احساس خوبی نیست.

من در آلمان شرقی سابق به دنیا آمدم. والدینم مرا به تظاهرات دوشنبه‌ها می‌بردند که در نهایت به سقوط رژیم کمک کرد. در ذهنم با این باور بزرگ شدم که خانواده‌ام در سمت درست تاریخ بوده است. حالا این تصویر تغییر کرده است.

عمه سوزی معلم دبیرستان و دبیر مطالعات آلمانی بود. حدس می‌زنم در سال ۱۹۴۳ برای گرفتن شغل بهتر به حزب پیوسته باشد، اما این فقط حدس است. چون در آلمان شرقی داشتن گذشته نازی مشکل‌ساز بود، احتمالاً در اواخر دهه ۴۰ به نیدرزاکسن رفت و بقیه عمرش را آنجا گذراند؛ بدون مزاحمت. او زنی بسیار مهربان بود، کمی عجیب، که شعر می‌نوشت.

انسان‌ها می‌توانند هم دوست‌داشتنی باشند و هم خطاکار. حالا در خانواده ما درباره این موضوع بحث می‌شود؛ سر میز شام و در گروه‌های واتساپی. بعضی‌ها شوکه‌اند، بعضی توجیه می‌کنند، برای عده‌ای هم مهم نیست. حرف زدن و گوش دادن کمک می‌کند، حتی اگر سخت باشد.

اکنون خودم بچه دارم. اگر روزی از من درباره خانواده‌شان بپرسند، چه خواهم گفت؟ حقیقت را.»

۱۲. نینا لو ویسور، ۵۱ ساله، از لانگنفلد

درباره پدربزرگش گوستاو، عضویت در حزب نازی از ۱ آوریل ۱۹۴۱ در گوپن

«در روایت‌های پدرم، پدربزرگم فردی مقاوم در برابر نظام معرفی می‌شد. او قاضی بود، “یک‌هشتم یهودی” محسوب می‌شد و گفته می‌شد همیشه از افشا شدن هویتش می‌ترسید. اما در عین حال مردی شوخ‌طبع توصیف می‌شد.

بامزه‌ترین داستان درباره دو اسب به نام‌های “ماوکه‌باین” و “پی‌سنِلکه” بود. خانواده ما در آن زمان یک مزرعه پرورش اسب داشت، احتمالاً در مکلنبورگ. در دوران نازی، صاحبان اسب باید حیواناتشان را برای رژه‌های حزب در اختیار می‌گذاشتند.

پدربزرگم این دو اسب را انتخاب کرده بود: یکی بعد از چند قدم ایستاد و نظم رژه را به هم زد، و دیگری مدام مدفوع می‌کرد و صحنه را کاملاً به‌هم می‌ریخت. پدرم این داستان را با ژست‌های خنده‌دار تعریف می‌کرد و من هم آن را بسیار بامزه می‌دانستم.

من در این باور بزرگ شدم که بخشی از خانواده‌ام جزو قربانیان بوده‌اند و حتی با شوخ‌طبعی علیه نظام مقاومت کرده‌اند. هیچ‌کس هرگز نگفت ممکن است واقعیت چیز دیگری باشد. اما حالا نام او را در پرونده‌های حزب نازی پیدا کرده‌ام: او در آوریل ۱۹۴۱ عضو حزب شده بود.»

۱۳. ترائودل کوپفر، ۶۸ ساله، از شونه‌فلد

درباره پدربزرگش آدولف، عضویت در حزب نازی از ۱ نوامبر ۱۹۳۸ در فریدبرگ (بوهم)

«پدربزرگم پیش از جنگ یک نجار بسیار ماهر بود؛ در فریدبرگ مبلمان می‌ساخت. وقتی هیتلر آمد و بوهم تحت سلطه آلمان درآمد، او و مادربزرگم به حزب پیوستند؛ این را حالا از طریق پرونده‌ها فهمیده‌ام.

هیتلر در جنگ شکست خورد، و پدربزرگ و مادربزرگم از مسیرهای مختلف به بایرن گریختند. همه چیزشان را از دست دادند: زمین، دارایی، موقعیت اجتماعی. پدربزرگم بعد از جنگ فقط به عنوان کارگر ساده استخدام می‌شد.

فرار و از دست دادن همه چیز، موضوع اصلی زندگی او شد و او را بسیار سرخورده کرد. هیچ‌وقت درباره جنگ حرف نمی‌زد؛ اگر هم می‌زد فقط درباره چیزهایی بود که از دست داده بود.

اینکه او عضو حزب بوده برایم آزاردهنده است. آیا مرا شگفت‌زده می‌کند؟ نه. احتمالاً برای بسیاری همین‌طور است. پدربزرگم با هیتلر روی اسب اشتباه شرط بسته بود، و بعد به بازنده تاریخ تبدیل شد.»

۱۴. لیلی گوتس، ۶۵ ساله، از فرانکفورت

درباره پدربزرگش گئورگ، عضویت در حزب نازی از ۱ مه ۱۹۳۳ در میل‌تنبرگ

«ما عکس را در یک آلبوم قدیمی پیدا کردیم. در پس‌زمینه، در مه، برج ایفل دیده می‌شد. در جلوی تصویر مردی با پالتوی بلند و کلاه لبه‌دار بود؛ احتمالاً یونیفورم نازی.

دو دخترم کنار من و مادرم نشسته بودند. دختر ۱۸ ساله‌ام پرسید: “این که پاریس است، این کیست؟” مادرم گفت: “این همان گوتس پیر است.” پدربزرگم. پرسیدیم: “او آنجا چه می‌کرد؟” مادرم دیگر چیزی نگفت. او پیش از مرگ پدرم قول داده بود سکوت کند؛ پدرم رابطه‌اش را با پدربزرگم قطع کرده بود. حالا او ناخواسته چیزی را لو داده بود.

پدر و مادرم همیشه به من گفته بودند که پدربزرگم در شهرک کوچک کلاین‌هویباخ در فرانکونیا مأمور اداره قفل‌های رودخانه بوده است؛ یک مقام رسمی، یک کارمند دولتی، فردی خشن. به همین دلیل رابطه‌شان قطع شده بود. اما بیشتر از این چیزی نگفتند.

واقعیت خیلی بدتر بود: عضویت در حزب نازی در ۴۱ سالگی. نام او در پرونده مرکزی و منطقه‌ای حزب ثبت شده است. در بایگانی ایالت وورتسبورگ چیزهای بیشتری پیدا کردم: او اوبرشارفورر در ذخیره SA بوده است.

در ۲۷ اوت ۱۹۴۵ متهم شد و در گروه ۱، یعنی «اصلی‌ترین مجرمان» طبقه‌بندی شد. در ۱۶ سپتامبر محکوم شد، به عنوان عضو گروه ۲، یعنی “افراد متهم/وابسته”. دلیل: “اثبات مشارکت در اخراج یهودیان”. بعدها اعتراض کرد و در نهایت فقط به عنوان “همراه” (Mitläufer) شناخته شد. این‌قدر ساده بود.

در آرشیو وورتسبورگ کیفرخواست، صورت‌جلسه و یک داستان هولناک را پیدا کردم: در شب کریستال (ریشه‌کوبی یهودیان) در نوامبر ۱۹۳۸ در میل‌تنبرگ، حزب نازی در میدان شهر جمع شده بود. و پدربزرگم؟ بخشی از سخنرانی نفرت‌انگیز را ایراد کرده بود. سپس پیشاپیش گروه حرکت کرده بود تا اولین خانواده یهودی را از خانه‌شان بیرون بکشد. وقتی این را خواندم حالم بد شد.

وقتی این داستان را برای مادرم تعریف کردم، اعتراف کرد که از آن خبر داشته است. او آن زمان حتی در دادگاه حضور داشته؛ گفته بود می‌خواسته بفهمد پدرشوهر آینده‌اش چه جور آدمی است. خشم در من بالا می‌آید وقتی به این سکوت فکر می‌کنم؛ سکوت او و پدرم در تمام این سال‌ها.

پدربزرگم بعد از شب کریستال چه کرد، مثلاً در پاریس، نمی‌دانم. هنوز نه. من تحقیق می‌کنم چون والدینم حرف نمی‌زنند. گاهی به آن عکس در پاریس نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم: این مرد چه کارهایی کرده است؟»

به نقل از هفته‌نامه اشپیگل شماره 21 سال 2026

برخورد نسل‌ها با میراث نیاکان

این مجموعه روایت‌ها در ظاهر درباره کشف عضویت اجداد در حزب نازی است، اما در سطح عمیق‌تر، با یک پدیده‌ی اجتماعی و روانی گسترده سروکار داریم: برخورد نسل‌های امروز با «میراث اخلاقیِ تاریخ» و فروپاشی روایت‌های خانوادگی.

این مجموعه روایت‌ها از یک نقطه مشترک آغاز می‌شوند: کشف نام اجداد در کارت‌‌های عضویت حزب نازی. آنچه این کشف را مهم می‌کند صرفاً یک داده تاریخی نیست، بلکه تغییر بنیادین در تصویر ذهنی افراد از خانواده و هویت خودشان است.

تا پیش از این کشف، تقریباً همه خانواده‌ها یک روایت نسبتاً پایدار داشته‌اند: «ما قربانی بودیم» ،«ما فقط کار می‌کردیم» ، «ما کاری به سیاست نداشتیم». یا نهایتاً: «فقط یکی دو نفر اشتباه کردند». اما آرشیوها این روایت‌ها را می‌شکنند.

در این روایت‌ها یک تضاد مهم دیده می‌شود: حافظه خانوادگی که بسیار نرم، احساسی، انتخابی، و فراموش‌کار است. در برابر آن، سند تاریخی (کارت حزب، پرونده دادگاه) که خشک، دقیق، بی‌رحم است. وقتی این دو با هم برخورد می‌کنند، نتیجه اغلب یک شوک است. افراد با نسخه‌ای از گذشته مواجه می‌شوند که با داستان‌های کودکی‌شان سازگار نیست. این شکاف، هسته اصلی بحران است.

تقریباً همه راویان بین دو قطب در نوسان‌اند: قضاوت اخلاقی: پدربزرگ/مادربزرگ «در سیستم جنایتکارانه بوده‌اند». همدلی شخصی: « او برای من مهربان بود / زندگی سختی داشت / بعد از جنگ سقوط کرد».

این دو لایه هم‌زمان وجود دارند و قابل حذف از یکدیگر نیستند. همین تناقض است که باعث می‌شود روایت‌ها پرتنش و ناتمام بمانند.

نکته مهم در کل متن این است که اغلب افراد: نه رهبران نازی‌اند و نه لزوماً ایدئولوگ‌های آگاه ، بلکه: معلم، نجار، کشاورز، موسیقی‌دان، کارمند، نانوا . ... هستند. این همان چیزی است که در مطالعات تاریخ قرن بیستم بارها مطرح شده: جنایت تاریخی فقط محصول «هیولاها» نیست، بلکه محصول سازگاری روزمره انسان‌های عادی با قدرت سیاسی است.

دلایل پیوستن به حزب در این روایت‌ها متنوع است: فرصت شغلی ، فشار اجتماعی ، ترس ، پیشینه نظامی پروسی ، یا هم‌سویی تدریجی با نظم جدید. در بسیاری از موارد، ایدئولوژی در مرکز نیست؛ موقعیت اجتماعی و بقا در مرکز است.

یکی از مهم‌ترین الگوهای تکرارشونده عبارت است از: والدین یا پدربزرگ‌ها سکوت کرده‌اند ، یا روایت را بازسازی کرده‌اند ، یا آن را کوچک کرده‌اند.

نتیجه این می‌شود که: نسل بعد با «خلأ اطلاعاتی» بزرگ می‌شود ، و بعداً با سندهای آرشیوی دچار شوک می‌شود . این همان چیزی است که برخی پژوهش‌ها آن را تاریخ سرکوب‌شده در خانواده می‌نامند.

در پایان، همه روایت‌ها به یک نقطه مشترک می‌رسند: شرم ، سردرگمی ، خشم ، و در عین حال نیاز به دانستن .

اما نکته مهم این است: این جست‌وجو معمولاً به دنبال «تبرئه یا محکومیت ساده» نیست. بلکه به دنبال ساختن یک تصویر واقعی‌تر است، حتی اگر دردناک باشد.

متن به این پرسش پاسخ قطعی نمی‌دهد، اما یک نتیجه روشن دارد: گذشته خانوادگی نه قابل پاک‌کردن است، نه قابل ساده‌سازی.

افراد در نهایت با این واقعیت روبه‌رو می‌شوند که: می‌توان کسی را دوست داشت و در عین حال از اعمال او فاصله اخلاقی گرفت ، و یا می‌توان بخشی از یک تاریخ سنگین بود بدون اینکه آن را انتخاب کرده باشیم .

این مجموعه بیش از آنکه درباره نازیسم باشد، درباره امروز است: درباره بحران حافظه . درباره آرشیو و حقیقت. درباره انتقال بین‌نسلی مسئولیت T و درباره فروپاشی روایت‌های ساده از «خوب» و «بد». و شاید مهم‌ترین جمله نانوشته‌ی همه این روایت‌ها این باشد: تاریخ تمام نمی‌شود؛ فقط دیرتر به خانه برمی‌گردد.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد