فقط حدود ساعت شش بود که سپیدهدم آغاز شد. زنجیرههایی از رنگها ظاهر شدند و گرد آمدند؛ از بنفش تیره و رنگ فولاد تقریباً سیاه تا زرد و آبی لطیف. کوه دماوند، در فاصله حدود دویست کیلومتری، گویی در میان ابرها حل شده بود، سرانجام پدیدار شد.
ما بر فراز تپهای منتظر بودیم تا خورشید، با جرقههایی از آتش اعلام حضور کند، بهصورت دایرهای سیاه بر لبه سرخ زمین بالا بیاید.
(آنهماری شوارتسنباخ در: «پرسپولیس: سفرهای شرق. گزارشهایی از سرزمینهای بیگانه»)
شاید در میان پرسشهای بزرگ، این بزرگترین پرسش باشد: چرا انسانها همیشه میخواهند از جایی که هستند، دور شوند؟ چرا فکر میکنیم جای دیگری زیباتر است؟ این همه سفر کردن، رفتن و جستوجو کردن برای چیست، وقتی انسان در سرزمین بیگانه تقریباً همانقدر احساس بیگانگی میکند که در خانه؟
آنهماری شوارتسنباخ، روزنامهنگار و سفرنامهنویس، متولد ۱۹۰۸ در زوریخ و دختر یک کارخانهدار ثروتمند ابریشم، هر دو را میشناخت: هم رفتنهای ظاهراً هدفمند که در واقع نوعی فرارند—چنانکه هر مسافری میداند—و هم سفرهای ظاهراً بیهدف که در واقع همیشه شکلی از جستوجو هستند.
او «بیگانگی محبوب» خود را در ایران یافت. نخستین بار در سال ۱۹۳۳ به ایران سفر کرد و در اواخر تابستان ۱۹۳۴ دوباره بازگشت—همیشه با خودرو. در نامهای به کلاوس مان، دوستش، نوشت: «این سرزمین بیش از حد بزرگ است. هرچه باشد، از من فراتر میرود.»
آیا ممکن است ایران در میان همه سرزمینهای بیگانه، یکی از بیگانهترینها باشد؟
شهرهای معمایی و بیابانهای عظیم، در کنار خشکی، برهوت و آن حس نامعین که گویی نور با شدتی بیشتر بر این جهان میتابد: همیشه تاریکی سیاهتر و روشنایی خیرهکنندهتر از خانه به نظر میرسد.
اولین چیزی که در هر سرزمین بیگانه به چشم میآید این است که رنگها با خانه فرق دارند؛ غلیظتر، جسورانهتر، و بهطرزی عجیب کنار هم نشستهاند. آنهماری شوارتسنباخ مینویسد: «مهی شفاف بر فراز دشت گسترده بود. صخرهها هنوز از شب خاکستری بودند، اما کوههای لبه جهان همچون کشتیهای عظیم در دریای صبح در حال طلوع، رها و شناور به نظر میرسیدند. وقتی خورشید بالا آمد، رودخانه پایین دست همچون آینهای سیاه میدرخشید.»
و نکته دیگر این است که بیگانگی، هرچه فرد به آن نزدیکتر شود، بیگانهتر میشود—شبیه تابلویی که هرچه بیشتر به آن نزدیک شوی، به لکهها، ضربههای قلممو، تضادها و سطحهای رنگی فرو میپاشد.
حوضه مرتفعی که از آن کوه دماوند برمیخیزد—بلندترین کوه ایران—برای شوارتسنباخ با شفافیت نورش یادآور انگادین است. دماوند برای او هم آشناست و هم غریب؛ سوئیسی پیشاتاریخی و بیپناه.
او مینویسد: «زمین زرد شد. آسمان رنگپریده ناگهان چون سایهبان سنگینی پایین آمد که زیر آن هر زندگیای خفه میشد، و در غروبِ بهسرعت فرارسیده، آسمان به رنگهای بنفش، زرد گوگردی، قهوهای آتشین و سرخ شعلهور درآمد…»
ایران رنگی است—و این چیزی کاملاً متفاوت از «رنگارنگی» معمولی است.
افزون بر این، شوارتسنباخ به مورفین وابسته است. حالتهای نشئگی باعث میشود رنگها را حتی شدیدتر از حد معمول تجربه کند؛ بهگونهای که چشمانداز درونی و بیرونی در هم میآمیزند.
چیزهای بیجان جان میگیرند (رشتهکوهها به حرکت درمیآیند)، و خورشید از نگاه او «بهصورت دایرهای سیاه، بر لبه سرخ زمین میچرخد».
و آیا تا به حال کسی سپیدهدم را دقیقتر و در عین حال شاعرانهتر از آنگونه که آنهماری شوارتسنباخ توصیف کرده، بیان کرده است؟
آن تغییر سریع نور «از بنفش تیره و رنگ فولاد تقریباً سیاه تا زرد و آبی لطیف». (این «تقریباً»، اگر جمله ادامه مییافت، شاید کلاوس مان آن را حذف میکرد.)
در ژوئن ۱۹۳۹ او بار دیگر راهی سفر شد. همراه یک دوست، از ژنو از مسیر شمال ایران به سوی افغانستان رفت؛ هنوز وابسته به مورفین، هنوز در جستوجو. پنج سال بعد، در ۳۴ سالگی درگذشت؛ بر اثر پیامدهای یک حادثه دوچرخهسواری—اما نه در فلاتهای ایران، بلکه با طعنهای غریب، در انگادین، جایی که خانهاش بود.
او درباره ایرانیان نوشته بود:
«امروز ایرانیان نوعی قناعت نشان میدهند، شبیه ملتهایی که مأموریتی بزرگ داشتهاند و نقش خود را ایفا کردهاند، و اکنون آمادهاند به آغوش بزرگ بیتاریخی بازگردند.»
هر کس بخواهد آنان را به کاری وادار کند یا حتی با آنان وارد مذاکره شود، باید بداند که قناعت به معنای بیتفاوتی نیست.
شوارتسنباخ مینویسد ایرانیان هنوز، دستکم در احساسات دینی، قادر به نوعی «تعصب» هستند؛ تعصبی که مانند شعلهای ناگهانی است از انرژیهایی که در خطرند و در هسته خود از پیش آسیب دیدهاند.
به نقل از اشپیگل آنلاین ۱۷ مه ۲۰۲۶