هرچه بیشتر به تاریخ، سیاست، مذهب و حتی خودِ طبیعت فکر میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که شاید انسان، بیشتر از آنچه تصور میکند، موجودیست گرفتارِ تناقض.
موجودی که همزمان هم میخواهد آزاد باشد و هم امنیت میخواهد، هم به قدرت نیاز دارد و هم از قدرت میترسد. شاید به همین دلیل است که هیچ پاسخِ نهاییای، هیچ ایدئولوژیای و هیچ نظمِ سیاسیای نتوانسته انسان را به آرامشی پایدار برساند.
شاید برای همین است که وقتی این حرفها را در جمعِ دوستان یا آشنایان مطرح میکنم، خیلی زود پرسشِ "پس راهحل چیست؟" پیش میآید. نه لزوماً از سرِ مخالفت، بلکه بیشتر از سرِ نوعی بیقراری. ذهنِ انسان، انگار، تابِ طولانی ماندن در ابهام را ندارد. ما دوست داریم جهان، دستکم در ذهنمان، به نتیجهای روشن ختم شود؛ به نسخهای، به قطعیتی، به نقطهای که بتوان در آن کمی آسوده نشست. شاید به همین دلیل است که انسان، مدام میانِ ایدئولوژیها، مذهبها، فلسفهها و حتی رهبرانِ سیاسی، در جستوجوی نوعی پناهگاهِ ذهنی بوده است. شاید از همین روست که سیاستهای پوپولیستی، که برای پیچیدهترین پرسشها پاسخی سریع و قاطع ارائه میکنند، از اقبال بیشتری برخوردارند.
اما مسئله شاید این باشد که بعضی پرسشها، اساساً پاسخِ نهایی ندارند. شاید ارزشِ آنها نه در رسیدن به یک پاسخِ قطعی، بلکه در وادار نمودنِ انسان به تفکر، تشکیک و بازنگری در جهان باشد. جهان، دستکم تا امروز، نشان نداده که به فرمولی ثابت و نهایی تن میدهد. هر راهحلی که انسان برای معضلاتِ خویش ارائه کرده، همزمان معضلِ تازهای هم با خود آورده است. شاید بلوغِ فکری، نه در فرار از این پیچیدگی، بلکه در تواناییِ کنار آمدن با آن باشد.
البته شاید این نگاه، اگر بد فهمیده شود، بتواند به نوعی یأس یا بیعملی هم منجر شود؛ اینکه چون جهان پر از تناقض است و پاسخِ نهاییِ روشنی وجود ندارد، پس همهچیز بیفایده است، یا تن دادن به نوعی جبر تلقی شود. اما منظورِ من دقیقاً برعکسِ این است. انسان، با همهی محدودیتها و تناقضهایش، همچنان توانِ انتخاب، ساختن و تغییر دادن دارد. تاریخ، با همهی تکرارهایش، فقط تکرارِ محض نبوده است. مسئله شاید این نباشد که به امیدی واهی و تصویرِ آرمانیِ یک جهانِ بینقص پناه ببریم، و نه اینکه به ورطهی یأس و تسلیم سقوط کنیم. شاید بتوانیم از در سفر بودن، بیش از رسیدن به مقصد، لذت ببریم.
شاید آگاهی به همین پیچیدگی و ناتمام بودنِ انسان و جهان، بتواند نوعی فروتنی در ما ایجاد کند؛ فروتنیای که نه انسان را مطلق میکند، نه ایدئولوژی را، نه قدرت را و نه حتی فهمِ خودمان را. شاید همین آگاهی، نه ما را به تسلیم، بلکه به احتیاطِ بیشتر در برابرِ قطعیتها برساند.
شاید انسان، از همان آغاز، میانِ دو نیازِ متضاد زندگی کرده است؛ از یکسو میل به بقا، که لازمهی آن امنیت و استیلاست، و از سوی دیگر، باز هم برای بقا، نیاز به همکاری و همزیستی، که تا اندازهای ناقضِ امنیت و استیلاست. همین درهمتنیدگی، همان تناقضیست که بدونِ امنیت و استیلا دوام نمیآورد و بدونِ همکاری و همزیستی، که ضامنِ بقای او بوده، اساساً جامعهای شکل نمیگرفت. این تناقض، بهگمانم، هنوز هم در تمامِ تاریخِ ما جاریست؛ چه در مناسباتِ فردی و چه در ساختارِ حکومتها و تمدنها.
قدرت، در ذاتِ خود، چیزِ منفیای نیست. بدونِ قدرت، نه قانونی برقرار میشود، نه امنیتی، نه زیرساختی و نه حتی نظمی. اما مسئله از جایی آغاز میشود که قدرت، آرامآرام، از وسیلهای برای حفظِ جامعه و امنیتِ آن، به ابزاری برای حفظِ خودش تبدیل میشود. شاید همهی حکومتها، در آغاز، خود را ناجیِ نوعی نظم یا پیشرفت بدانند، اما تاریخ بارها نشان داده که مرزِ میانِ "حفظِ امنیتِ کشور" و "حفظِ قدرت"، مرزی بسیار لغزنده است.
از همینجا شاید بتوان به این پرسش رسید که آیا بشر، در طولِ تاریخِ خود، روندی رو به اعتلا داشته یا نه. پاسخِ قطعیای نمیتوان داد. وقتی به تاریخ نگاه میکنیم، هم نشانههای روشنی از پیشرفت دیده میشود و هم تکرارِ مدامِ همان خطاها. انسان، هم اعلامیهی حقوقِ بشر نوشته و هم اردوگاهِ مرگ ساخته؛ هم به آزادی رسیده و هم دوباره به استبداد بازگشته. انگار تاریخ، نه یک خطِ مستقیم، بلکه نوعی حرکتِ دایرهوار است. البته نه دایرهای بسته و تکراری. بازگشت هست، اما هر بار در سطحی دیگر، با تجربهای دیگر و شاید با اندکی آگاهیِ بیشتر.
وقتی به خودِ طبیعت نگاه میکنیم هم، ردِ همین الگو را میشود دید؛ از حرکتِ سیارات و کهکشانها گرفته تا فصلها، تولد و مرگ و حتی دم و بازدمِ انسان. همهچیز، گویی، در چرخهای از تکرار و بازگشت جریان دارد، اما نه تکراری کاملاً یکسان. شاید انسان، با دیدنِ همین تکرارها و بازگشتها در طبیعت و تاریخ، همواره کوشیده برای آن معنایی پیدا کند.
در بسیاری از سنتهای فکری و مذهبی، برای پاسخگویی به انسانِ مشوشی که چراییِ آمدن و رفتنش را جستوجو میکند، در عینِ پیچیدگیِ این پرسشها، پاسخهایی نسبتاً ساده داده میشود تا این بیقراریِ او را التیام ببخشد و او آرام کند.
در سنتهایی از هندوئیسم، جهان در چرخهای از آفرینش، ویرانی و بازآفرینی فهمیده میشود؛ گویی هستی، مدام میمیرد و دوباره، در شکلی دیگر، ادامه پیدا میکند. در بودیسم، زندگی در چرخهی تولد و مرگ جریان دارد تا زمانی که انسان به نوعی رهایی برسد؛ نیروانا. حتی در برخی شاخههای فلسفهی یونانِ باستان و نیز در اندیشههای شرقی، زمان نه یک خطِ مستقیم، بلکه نوعی بازگشتِ مداوم تلقی میشد. باور به تناسخ هم، بهنظر میرسد، تلاشی برای بیانِ همین معناست. انگار انسان، در فرهنگها و زبانهای مختلف، بارها کوشیده این حسِ تکرار و بازگشت را بفهمد؛ اینکه جهان، در عینِ تغییر، چیزی از الگوهای پیشینِ خود را نیز حمل میکند.
اما شاید مهمتر از همهی این برداشتها، خودِ تجربهی انسانی باشد. اینکه انسان، با همهی ادعای عقل و تمدنش، هنوز موجودیست که کاملاً با خودش آشتی نکرده؛ موجودی که هم به قدرت نیاز دارد و هم از قدرت میترسد، هم آزادی میخواهد و هم امنیت. شاید تمدن، چیزی جز همین تلاشِ ناتمام برای ایجادِ تعادل میانِ این دو نباشد؛ تلاشی که هیچگاه کامل نمیشود، اما همین ناتمام بودن، بخشی از معنای انسان بودن است.
شهریار حاتمی
استکهلم ۲۷ اردیبهشت
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد