logo





گشت‌وگذری در فیسبوک

یادداشت‌هایی از : محمد مالجو، محمود معمارنژاد، جهانگیر حسین‌پور، اصغر نصرتی، شیخانی گیلمرد، بهروز نماری

جمعه ۱۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۱ مه ۲۰۲۶

محمد مالجو
به سوی فروپاشی اینترنت طبقاتی

در کورانِ پیشروی بی‌پروای سیاستی که می‌خواهد حق همگانی دسترسی به اینترنت جهانی را به امتیازی طبقاتی تقلیل دهد، کانون وکلای دادگستری سمنان فقط یک «نهِ» ساده نگفت بلکه یک خط قرمز کشید. اعلام کرد نه‌فقط این سیاست‌ تبعیض‌آمیز را برنمی‌تابد بلکه از هر گونه دسترسی ویژه نیز چشم می‌پوشد. این تصمیم در برابر وضعیتی اتخاذ شده که حاکمیت می‌کوشد جامعه را با توزیع امتیاز به دو پاره تقسیم کند: برخوردارانِ نزدیک به قدرت سیاسی و نابرخوردارانِ رهاشده در حاشیه.

اهمیت اقدام کانون وکلای دادگستری سمنان دقیقاً همین‌جاست. اینترنت طبقاتی فقط یک ابزار فنی نیست بلکه یک تکنیک سیاسی نیز هست. شگردی است برای ساختن ائتلاف ذی‌نفعان. وکلا و پزشکان و دانشگاهیان و سایر گروه‌های حرفه‌ای را به شبکه‌ای از بهره‌مندانی تبدیل می‌کند که بقای خود را در تداوم سیاست تبعیض ببینند. کانون وکلای دادگستری سمنان دقیقاً در برابر همین منطق ایستاده است. این یعنی امتناع از عضویت در باشگاه «ذی‌نفعانِ تبعیض». کانون با این اقدام، به سهم خودش، زیر معامله‌ای زده که حقی همگانی را قربانی امتیاز خصوصی می‌کند. هر جا این امتناع رخ دهد، یک حلقه از زنجیرۀ بازتولید این سیاست تبعیض‌آمیز از هم می‌گسلد.

اما ضربۀ اصلی در جای دیگری وارد شده است: در زبان. بیانیۀ کانون وکلا نزاع را از سطح دعوای سیاسی به سطح نقض حق کشانده است. نمی‌گوید این سیاستی است نامطلوب. می‌گوید نامشروع است. بر حق برابر دسترسی به اطلاعات تکیه می‌کند و دقیقاً از دادن همان چیزی اجتناب می‌کند که سیاست اینترنت طبقاتی برایش له‌له می‌زند: مشروعیت. کنش که به این میدان کشیده شد دیگر نمی‌توانند کنشگر را با برچسب‌زنی یا حذف بنوازند.

وانگهی، مسئلۀ اصلی به امکان تکثیر این کنش برمی‌گردد. اگر این «نه» در حد یک موضع‌گیری منفرد باقی بماند به‌سرعت در هاضمۀ منطق غالب هضم می‌شود. به یک ژست اخلاقی تقلیل می‌یابد. با نادیده‌انگاری سیاست‌گذاران مواجه می‌شود و تحسین پرشور بسیاری از شهروندان. نتیجه این است که بی‌اثر می‌ماند. قدرت دقیقاً با همین مکانیسم کار می‌کند: پذیرفتنِ استثناها مشروط به این که قاعده را به چالش نکشند. اما اگر این امتناع تکثیر شود، اگر از یک مورد به یک رویه تبدیل شود، آن‌گاه با یک جابه‌جایی کیفی مواجه می‌شویم: از اخلاق به سیاست.

تکثیر این کنش یعنی چه؟ یعنی این که گروه‌های حرفه‌ای یکی پس از دیگری از ورود به مدار امتیازدهی اجتناب کنند. یعنی وکلا و پزشکان و استادان و روزنامه‌نگاران و کارمندان دولتی، همگی، در برابر پیشنهاد بهره‌گیری از اینترنت طبقاتی فقط یک پاسخ مشترک بدهند: نه. در این صورت، سازوکار امتیازدهی گزینشی از درون دچار اختلال می‌شود، زیرا دیگر نمی‌تواند بلوک‌های وفادار بسازد. امتیازی که قرار بود ابزار خرید وفاداری باشد به علامت انزوا تبدیل می‌شود. هر «نهِ» جدید نه‌فقط یک موضع بلکه یک ضربه به کارایی کل این سیاستِ تبعیض‌آمیز است.

اما این تکثیر خودبه‌خود رخ نمی‌دهد. این‌جا پای انتظارات عمومی به میان می‌آید. افکار عمومی اگر بخواهد این روند را پیش ببرد باید مرزها را روشن کند: پذیرش امتیاز دسترسی به اینترنت طبقاتی را باید نه یک انتخاب خنثی یا شخصی بلکه مشارکت در بازتولید تبعیض دانست. در مقابل، امتناع از پذیرش چنین اینترنتی باید به معیار اعتبار و حیثیت بدل شود. این یعنی افزایش هزینۀ پذیرش امتیاز از سویی و پاداش‌دهی نمادین به امتناع‌کنندگان از سوی دیگر. همه باید به این پرسش کلیدی پاسخ دهند: کجا ایستاده‌اید، در کنار سیاست تبعیض‌آلود یا در برابرش؟ فقط در چنین شرایطی است که «نه به امتیاز» از سطح کنش‌های پراکندۀ اخلاقی عبور می‌کند.

******************

محمود معمارنژاد
اول ماه مه؛ صدای کارگر در زمانه‌ی جنگ و فرسایش اقتصادی

اول ماه مه، روز جهانی کارگران، در تاریخ همواره یادآور مبارزه برای کرامت انسانی، امنیت شغلی و عدالت اقتصادی بوده است. اما در سال‌هایی که سایه‌ی جنگ، بحران و بی‌ثباتی بر زندگی مردم سنگینی می‌کند، این روز بیش از آنکه نماد جشن باشد، به آیینه‌ای از رنج‌ها، نگرانی‌ها و آینده‌ای نامطمئن تبدیل می‌شود.

در شرایط کنونی، کارگران ایرانی در نقطه‌ای ایستاده‌اند که چندین فشار هم‌زمان بر زندگی‌شان وارد می‌شود: تورم افسارگسیخته، کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی، و اختلال در زیرساخت‌هایی که حتی امکان کار کردن را نیز دشوار کرده است. افزایش ۶۰ درصدی حداقل دستمزد در سال ۱۴۰۵، اگرچه در ظاهر گامی در جهت حمایت از معیشت کارگران به نظر می‌رسد، اما در بستر یک اقتصاد بیمار و جنگ‌زده، به‌تنهایی نمی‌تواند راه‌گشا باشد.

وقتی بنگاه‌های اقتصادی با افزایش هزینه‌ها، کاهش تقاضا، قطعی‌های مکرر برق و محدودیت‌های ارتباطی مواجه‌اند، توان جذب و حفظ نیروی کار کاهش می‌یابد. در چنین فضایی، افزایش دستمزد نه به بهبود رفاه، بلکه گاه به یک «فشار مضاعف» برای کارفرمایان تبدیل می‌شود؛ فشاری که خود را در قالب تعدیل نیرو، تعطیلی کسب‌وکارهای کوچک و متوسط، و کاهش اشتغال رسمی نشان می‌دهد.

از سوی دیگر، تورم پیش‌بینی‌شده که در برخی سناریوها تا از ۱۲۰ درصد نیز برآورد می‌شودعملاً اثر افزایش دستمزد را خنثی می‌کند. کارگری که امروز افزایش حقوق را تجربه می‌کند، ممکن است تنها چند ماه بعد، با همان دستمزد، قدرت خریدی به‌مراتب کمتر از گذشته داشته باشد. این چرخه‌ی معیوب، نه‌تنها رفاه را افزایش نمی‌دهد، بلکه احساس بی‌ثباتی و بی‌اعتمادی را نیز تشدید می‌کند.

یکی از پیامدهای جدی این وضعیت، گسترش اقتصاد غیررسمی است. وقتی اشتغال رسمی کاهش می‌یابد، کارگران به سمت مشاغلی سوق داده می‌شوند که فاقد بیمه، امنیت و حمایت‌های قانونی‌اند: دست‌فروشی، کار در پلتفرم‌های حمل‌ونقل، یا فعالیت در کارگاه‌های زیرزمینی. این تغییر، نه‌تنها کیفیت زندگی کارگران را پایین می‌آورد، بلکه ساختار اقتصادی کشور را نیز به سمت کم‌بازدهی و ناپایداری سوق می‌دهد.

در این میان، نباید از بُعد انسانی ماجرا غافل شد. کارگر تنها یک «نیروی تولید» نیست؛ او انسانی است با امیدها، ترس‌ها، خانواده و آینده‌ای که هر روز مبهم‌تر می‌شود. تأخیر در پرداخت حقوق، اخراج‌های گسترده، و نبود چشم‌انداز روشن، فشار روانی عمیقی بر این قشر وارد می‌کندفشاری که در بلندمدت می‌تواند به نارضایتی‌های اجتماعی گسترده‌تری منجر شود.

اول ماه مه در چنین شرایطی، تنها یک یادبود تاریخی نیست؛ بلکه هشداری است نسبت به شکاف عمیقی که میان سیاست‌های اقتصادی و واقعیت‌های معیشتی شکل گرفته است. اگر مهار تورم، بهبود زیرساخت‌ها، و حمایت واقعی از تولید در دستور کار قرار نگیرد، هرگونه سیاست حمایتی با نیت خیرممکن است به نتیجه‌ای معکوس منجر شود.

کارگران، ستون‌های خاموش هر جامعه‌اند. اما وقتی این ستون‌ها زیر بار فشارهای پی‌درپی ترک برمی‌دارند، صدای شکستگی‌شان دیر یا زود شنیده خواهد شد. اول ماه مه، فرصتی است برای شنیدن این صدا پیش از آنکه به فریاد تبدیل شود.

**********************

جهانگیر حسین‌پور
«شما بهائی هستید و در کشور اسلامی باید تاوان بهائی بودنِ خود را بدهید.»

این سخنان را قاضیِ دادگاه تجدیدنظر خطاب به این سه زن بهائی (بشری مصطفوی، ناهید نعیمی و دیدار احمدی) بر زبان رانده است که اخیراً در کرمان زندانی شدند.
اومبرتو اکو، نویسنده و نظریه‌پرداز ایتالیایی، در مقالۀ «فاشیسم ابدی» می‌نویسد: «فاشیسم می‌تواند در نقاب معصومانه‌ترین چهره‌ها دوباره پدیدار شود. وظیفۀ ما این است که-هر روز و همه‌جا- نقاب از چهره‌اش برداریم و نمونه‌های جدیدش را افشا کنیم.»

در ۱۸ سپتامبر ۱۹۳۸، دولت فاشیست ایتالیا با تصویب «قانون نژادی» یهودیان را از حقوق اجتماعیِ خود، از جمله حق تحصیل در مدارس و دانشگاه‌ها، محروم کرد.
هشتاد و یک سال بعد، وزیر آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران در آغاز سال تحصیلیِ جدید اعلام کرد که «اگر دانش آموزان اظهار کنند که پیروان ادیان دیگری به جز ادیان رسمی کشور هستند و این اقدام آنها به نوعی تبلیغ محسوب شود، تحصیل آنها در مدارس ممنوع است.»

۲4 سال پس از تصویب «قانون نژادی»، جورجو باسانی با نگارش رمان «باغ خانواده فینتزی کوتینی» (۱۹۶۲) توصیفی به‌یادماندنی از محرومیت اجتماعی یهودیان ایتالیا، به‌ویژه پس از تصویب «قانون نژادی»، ارائه داد. این رمان به لطف فیلمی که ویتوریو دسیکا بر اساس آن ساخت، جاودانه شد و جوایز گوناگونی از جمله خرس طلایی جشنواره برلین (۱۹۷۱) و اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان (۱۹۷۲) را به دست آورد.

۲6 سال پس از صدور مصوبۀ محرمانۀ شورایعالی انقلاب فرهنگی مبنی بر «برخورد نظام» با بهائیان به گونه‌ای که «راه ترقی و توسعه‌ی آنان مسدود شود»، محمد رسول‌اف در فیلم «لِرد» (۱۳۹۵) به بعضی از محرومیت‌های رسمیِ بهائیان ایران، از جمله اخراج آنها از مدارس، اشاره کرد و به‌رغم موفقیت در جشنواره‌های بین‌المللی، از جمله کسب جایزۀ اصلی بخش «نوعی نگاه» جشنواره‌ی کن، خشم و غضب نهادهای امنیتی و قضائیِ ایران را برانگیخت و پس از بازجویی‌های طولانی به اتهام «فعالیت تبلیغی علیه نظام» به محرومیت از فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی، ممنوعیت خروج از کشور و زندان محکوم شد.

چرا «همنوایی» در جمهوری اسلامی چنان اهمیت دارد که خامنه‌ای مُهر تأیید بر سندی می‌گذارد که به صراحت می‌گوید بهائیان «در مدارس چنانچه اظهار نکردند بهائی‌اند ثبت‌نام شوند»؟ چرا در ایران ناهمنوایان از مشارکت در زندگیِ اجتماعی محروم می‌شوند؟
همان طور که راجر گریفین در کتاب «فاشیسم: مقدمه‌ای بر مطالعات تطبیقی فاشیستی» (۲۰۱۸) می‌نویسد، در نظام‌های تمامیت‌خواه، سرسپردگیِ بی‌چون‌وچرا به ایدئولوژی حاکم را تنها در میان اقلیتی از اعضای جامعه می‌توان یافت اما فرصت‌طلبانی که به‌رغم فقدان درک کافی از ایدئولوژیِ مسلط و عدم تعهدِ عمیق به آن، خود را «مستبصر» و «متعهد» جلوه می‌دهند پرشمارترند.

با وجود این، نباید از یاد برد که در چنین جوامعی اکثریت را نه فرصت‌طلبان بلکه توده‌های مردمی تشکیل می‌دهند که «بقا»ی خود را در گرو همنوایی با حکومتی می‌دانند که با آن «همدل» نیستند. کارگردانان نامداری همچون برناردو برتولوچی (در «دنباله‌رو»، ۱۹۷۰)، لویی مال (در «لاکومب، لوسین»، ۱۹۷۴) و ایشتوان ژابو (در «مفیستو»، ۱۹۸۱) چنین وضعیتی را در، به ترتیب، ایتالیای فاشیست، فرانسه ویشی، و آلمان نازی به تصویر کشیده‌اند.

فیلم برتولوچی اقتباسی از رمانی با همین عنوان (۱۹۵۱) به قلم آلبرتو موراویا است. شخصیت اصلی داستان، مارچلو، بی‌وقفه در پی چیزی است که «زندگی عادی» می‌شمارد اما در واقع او عادی بودن را با همنوایی همسان می‌پندارد. در نتیجه، دنباله‌روی از تودۀ مردم و نظامِ حاکم او را از زندگی «اصیل» و ارائه پاسخی درست به پرسش‌های اخلاقی بازمی‌دارد.

به تعبیر گریفین، «خویشتن واقعیِ» همنوایان به «مهاجرتی درونی» تن در می‌دهد زیرا آنها به خاطر بقای خود و عزیزانشان به ورطه‌ی ریاکاری درمی‌غلتند و زبان به تحسین جهان‌بینی‌ای می‌گشایند که به آن اعتقاد ندارند.

طُرفه اینکه، به قول گریفین، حروف اختصاریِ ثبت‌شده روی کارت‌ عضویت در حزب فاشیست ایتالیا، پ‌ان‌اف، معنایی جز عضویت «بنا به ضرورت خانوادگی» نداشت!

هواداران پروپاقرص هیتلر نیز به توده‌های مردمی که پس از پیروزی هیتلر در انتخابات سال ۱۹۳۳ به حزب نازی پیوستند، نگاهی تحقیرآمیز داشتند و آنها را پست‌تر از «معتقدان» حقیقی‌ای می‌شمردند که پیش از انتخابات آن سال به سِلک حامیان هیتلر درآمده بودند.

جیسون استنلی در کتاب «طرز کارِ فاشیسم: سیاست ما و آنها» (۲۰۱۸) می‌گوید «جوهرۀ فاشیسم وفاداری به قبیله، هویت قومی، دین، سنت، یا، در یک کلمه، ملت است. اما بر خلاف نوعی از ملی‌گرایی که هدفش برابری است، ملی‌گراییِ فاشیستی، آرمان لیبرال دموکراتیک را طرد و نفی می‌کند؛ چنین ناسیونالیسمی در خدمت سلطه است، و هدفش قرار گرفتن در رأس سلسله‌مراتبِ قدرت و منزلت یا حفظ و نگهداری چنین جایگاهی است.»
در نظام‌های تمامیت‌خواه همنوایی چنان اهمیتی دارد که «بنا به دستور موسولینی، تصاویر رژه ناهماهنگ» سربازان ایتالیایی «از فیلم‌های خبری حذف می‌شد.»

اما چنین حکومت‌هایی به همسانیِ رفتار قناعت نمی‌کنند و در پی تحمیل همسانیِ افکار و گفتار نیز هستند. تمامیت‌خواهان می‌گویند «آنانی که با ما فرق دارند به زندگی ما غنا نمی‌بخشند بلکه آن را تهدید می‌کنند و بنابراین باید از بین بروند.»

بیهوده نیست که خمینی بر «وحدت کلمه» تأکید می‌کرد و با تهدید روشنفکرانِ دگراندیش می‌گفت: «قدرت ملت را می‌توانید انکار کنید؟ این قدرتِ ملت است، متصل بشوید به این قدرت. ای قطره‌ها! به دریا متصل بشوید تا محفوظ باشید؛ والاّ مستهلک هستید و از بین می‌روید. ای افکار کوتاه!... به خود بیایید، یک قدری به اسلام فکر کنید... همین قلم‌هایی که آخوند را مرتجع می‌خواند و می‌نویسد یا ادراک ندارد و مطالعه در حالِ آخوند نکرده است و یا غرض دارد و قلم او اجیر است؛ اجرت می‌گیرد و می‌نویسد.»

(روزنامه کیهان، شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۵۸، صفحه آخر).

جمهوری اسلامی مدعیِ نمایندگیِ انحصاریِ مردم ایران است. به عبارت دیگر، مسئولان این نظام خود را نه نمایندۀ «اقلیتی» از مردم بلکه نمایندۀ «همه»ی ایرانیان می‌شمارند. اما ایرانیانِ «ناهمنوا» کذب این ادعا را ثابت می‌کنند. آنان همچون خاری در چشم و استخوانی در گلوی جمهوری اسلامی هستند. حال می‌توان فهمید که چرا این رژیم بر تفتیش عقیده پا می‌فشارد و تحصیل بهائیان در مدارس و دانشگاه‌ها را مشروط به تقیه‌ می‌کند.

همان طور که واتسلاو هاول در «قدرت بی‌قدرتان» می‌گوید، لازم نیست که مردم واقعاً دروغ‌های حکومت‌های تمامیت‌خواه را باور کنند «اما باید چنان رفتار کنند که گویی باورشان دارند، یا دست‌کم در سکوت از کنارشان بگذرند یا پیش آنهایی که کار می‌کنند صدایش را درنیاورند... زیرا بدین ترتیب بر نظام صحه می‌گذارند، اطاعتشان را از نظام نشان می‌دهند، نظام را می‌سازند، و اصلاً خودِ نظام می‌شوند.»

نظام تمامیت‌خواه جمهوری اسلامی چهار دهه کوشیده تا بهائیان را برای دستیابی به حقوق شهروندی به همنوایی و تقیه وادارد اما بهائیان به دروغ تن در نداده‌اند و به تعبیر هاول، «با زیرِ پا گذاشتن قواعد بازی، اصلاً خودِ بازی را به هم زده»اند. آنها «دنیای ظواهر را که ستون اصلیِ نظام است در هم کوبیده»اند و «به همه نشان داده»اند «که زندگی در دایرۀ حقیقت و واقعیت ممکن و مقدور است... اگر زیستن در چنبرۀ دروغ، ستون اصلیِ نظام باشد، پس جای شگفتی ندارد که مهم‌ترین تهدید برای آن زیستن در دایره حقیقت و واقعیت باشد.»

علت سرکوب شدید بهائیان را در همین امر باید جُست.

********************

اصغر نصرتی
شهید رضا پهلوی!

این آقایی ست که رنگ به پشت رضا پهلوی پاشیده و این دو پلیس او را دستگیر کرده‌ تا احتمالن به قرارگاه پلیس ببرند!

مجازات این نوع واکنش ها یا اعتراضات سیاسی در اروپا عمدتا سنگین نیست. برسر صدراعظم المان (هلموت کهل) بدتر از این آوردند.

حالا ببینید در دنیای مجازی این سلطنت‌طلبها چه سیرکی راه انداختند. من چند نمونه از آن را در پست قبلی از بهر نمونه آوردم. بعد ما تعجب می‌کنیم که شیعه چطور تونسته اینهمه سال برای کشته شدن حسین (که هنوز هم صحت تاریخی آن اثبات نشده) داستان و هیاهو راه اندازد.

وقتی رفتار این جماعت را می‌بینید، تازه متوجه می‌شوید ما چه ملت پاچه‌خوار و ارباب پروری هستیم. ‌اتفاقن با همین حوادث باید روانشناسی توده‌ها را شناخت. این چنین رعیتی خیلی راحت می‌تواند بساط دیکتاتوری را پهن کند و آن را در ضمن تحمل کند. به همین خاطر سلطنت در کشور ما نمی‌تواند بسان کشورهایی چون سوئد یا انگلیس عمل کند!
اگر فیلم رنگ پاشیده شدن را خوب دنبال کنید، می‌بینید که خانمی در کنار پهلوی می آید و چطور قربون صدقه او می‌رود. نکاه ملتمسانه این خانم و کلماتش همان خطر جامعه مسخ شده است.

یک صحنه تاسف انگیز دیگر از همین نوع در دنیای مجازی دیدم که واقعن دردناک بود؛ خانمی در جلوی پنجره هتل پهلوی در سوئد(؟)! فریاد میزند، التماس می‌کند و حتی ضجه می‌زند که بلکه پهلوی از پنجره هتل بدو پاسخ دهد! عاقبت زن در هم می‌شکند و روی نیمکت پیاده رو می نشیند و گریه می‌کند. این صحنه‌ها بیشتر حزن انگیز و دردناک هستند تا افتخار آفرین. اینها همانها هستند که دیروز عکس آقا را در ماه میدیدند و امروز پهلوی را احتمالن در خورشید !

اما خطر دیگر پهلوی پرستان نگاه فاشیستی آنها به قدرت و مخالفین است! یک نمونه آن را اینجا آوردم؛ این آقای مرتضی اسماعیل‌پور از طرفداران سینه چاک پهلوی ست. از چاخانها و دروغ‌های مدل مراد ویسی ایشان که بگذریم، چاپلوسی ایشان واقعن رقت انگیز است. شاید این نکته هم مهم نباشد اما نگاه خطرناک ایشان به مخالفین در همین پست هویداست؛ از پلیس میخواهد (البته به شکل آرزویی و چاپلوسانه) این جوان را هرچه سربع‌تر آزاد کند تا «مردم»!!!! ایران به کار او رسیدگی کنند. معنی «مردم» و « کار »داشتن هم در نزد سلطنت‌طلبها آشکار است و نیاز به بازتعریف ندارد. نمونه موفق! آن را در قتل مسجودی در کانادا دیدیم. یاد لاجوردی خبیث میافتم که به زندانی ها میگفت “ما شما رو آزاد نمی کنیم چون بیرون «مردم » شما رو می‌کشند! “

«مردم» در نگاه فاشیستی همان چماق نیروهای فشار است. (شاه‌الهی و حزب‌الهی هم فرقی ندارد. )

مختار تازیخ (؟) حداقل پس از شهادت حسین دست به انتقام زد، اما این جماعت به خاطر کمی رنگ قرمز، اشتباه نشود خون پهلوی نبود و ایشان هنوز شهید نشدند ، میخواهند طرف را به «مردم» (گارد جاودان) بسپارند!

در جامعه‌ای که برای هر جرمی مجازاتی در نظر گرفته شده است، آقای اسماعیل پور بدان راضی نیست! حالا فرض کنید این جماعت برگردند ایران و ریش و قیچی دست خودشان باشد. یک لاجوردی جاوید شاه گویان می‌شود زندانبان.

***********************

شیخانی گیلمرد
حاجی…

تو ایران رسم است همه را حاجی صدا میکنند :
حاجی حالت خوبه ؟
حاجی کجا میخوای بروی ؟
حاجی این قیمتش چنده؟
حاجی کی مسافرت میروی؟
حاجی کرایه خونه را دادی؟

من اگر ایران مانده بودم اگر خمینی مرا نمیکشت همین حاجی گفتن ها مرا میکشت . ترجیح میدادم یکی بجای حاجی بمن میگفت خواهر جنده مادر قحبه !
وقتی میگویند حاجی احساس میکنم بوی تعفن اسلام گرفته ام . احساس میکنم به ژرفای چاه ابتذال و‌نابکاری در غلتیده ام .

حاجی تان ارزانی خودتان ای بوگندوهای متعفن دزد آدمخوار پلید .

*******************

بهروز نماری
روایتی از یک پیاده‌روی بهاری: دیداری با کارین بویه

دیروز عصر، ۲۸ آپریل، حدود ساعت ۱۹ به وقت سوئد، پس از فراغت از فضای بیمارستان سالگرینسکا، پیاده به سمت مرکز شهر و خانه‌مان راه افتادم. در مسیرم، درست در کنار کتابخانه مرکزی گوتنبورگ، به تندیس بانویی رسیدم که ایستادگی‌اش در سکوت، تامل‌برانگیز بود.

من نه نویسنده‌ام و نه شاعر، اما در آن لحظه حس کردم این هنرمند دوست‌داشتنی، «کارین بویه»، سزاوار تحیتی بهاری است. این گل‌های نسرین را به او تقدیم کردم و این عکس را به یادگار گرفتم. برای آنکه از او و جهانش عمیق‌تر بدانم، با همراهی و جستجوگری «مِهراد» (خردِ پویای همراه)، این یادداشت را تدوین کردیم تا ادای دینی باشد به زنی که فراتر از زمان خود می‌زیست.

کارین بویه (Karin Boye)؛ زنی میان شکوفایی و انجماد (به روایت مِهراد)

کارین بویه (۱۹۰۰-۱۹۴۱) تنها یک نام در تاریخ ادبیات سوئد نیست؛ او نماد گذار رنج‌آور انسان از سنت به مدرنیته و از «نقاب» به «حقیقت» است. شناخت عمیق او مستلزم عبور از لایه‌های زیرین زندگی اوست:

مبارزه برای حقِ «خود بودن»:

بویه در دورانی معلمی می‌کرد که جامعه، قالبی بسیار تنگ برای زنان قائل بود. بزرگترین مبارزه او نه در میدان‌های سیاسی، بلکه در روانِ خودش جریان داشت. او به عنوان یک زن لیزبین، در زمانه‌ای که این هویت با انگ و محرومیت همراه بود، شجاعانه بر ضد جریانِ «تظاهر» ایستاد. او بر این باور بود که هیچ گناهی بزرگتر از خفه کردن ندای صادقانه‌ی درونی نیست.

او به عنوان معلم، تنها به دنبال انتقال دانش نبود. بویه در حلقه‌های روشنفکری رادیکال (مثل گروه Clarté) فعالیت می‌کرد و به دنبال اصلاحات اجتماعی بود. او معتقد بود آموزش باید ابزاری برای رهایی ذهن باشد، نه فقط حفظ کردن کتاب‌ها.

فلسفه درد و رویش:
مشهورترین شعر او، مانیفست زندگی تمامی کسانی است که از تغییر می‌ترسند:
"Ja, visst gör det ont"

"بله، البته که درد دارد وقتی جوانه‌ها می‌شکفند.
چرا باید بهار با هراس و تردید همراه باشد؟"

او معتقد بود «دردِ رویش» از «امنیتِ غنچه ماندن» مقدس‌تر است؛ چرا که تنها با شکستن پوسته است که می‌توان به خورشید رسید.

پیشگوی دنیای تاریک:
او در شاهکارش، رمان پادآرمان‌شهری «کلوکائین» (Kallocain) دهه‌ها پیش از عصر نظارت‌های مدرن، هشدار داد که اگر حریم خصوصیِ ذهن انسان‌ها توسط قدرت‌ها تسخیر شود، انسانیت به پایان می‌رسد.

پایان شاعرانه و احترام مردم گوتنبورگ:
کارین در آوریل ۱۹۴۱، در اوج تاریکیِ جنگ جهانی دوم، در انزوای طبیعت به خواب ابدی رفت. اما امروز، تندیس او در قلب گوتنبورگ تنها نیست. هر شاخه گلی که رهگذری در دست او می‌گذارد، پیامی است از نسل امروز که به او می‌گوید:
«رنج تو بیهوده نبود؛ ما اکنون در جهانی تنفس می‌کنیم که تو شجاعتِ رویاپردازی‌اش را داشتی.»

بهروز نماری؛ ۲۹ آپریل ۲۰۲۶




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد