logo





صف آرايی نوين قدرت در ايران
بحران در بالا، فشار از پایین

چهار شنبه ۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۹ آپريل ۲۰۲۶

الف. کیوان



آنچه در سطح قدرت تصمیم گرفته می‌شود، در ژرفای زندگی روزمره فرود می‌آید.

درآمد

ايران امروز در لحظه‌ای قرار دارد كه در آن بحران‌های گوناگون ديگر جدا از هم عمل نمی‌كنند. بحران معیشت، فرسايش پايه‌های اجتماعی اقتدار، انسداد سياسی، تشديد سركوب، مسئلۀ زندانيان سياسی، تهديد خارجی، شكاف‌های درونی حاكميت و فشار اجتماعی از پايين درهم تنيده شده‌اند. چنين وضعيتی را نه با خوش بينی ساده می‌توان فهميد و نه با بدبينی فلج كننده. مسئله اصلی، پيشگويي آينده نيست؛ مسئله، شناخت وضعيت مشخص و فهم نيروها، تضادها و امكان‌هایی است كه در دل واقعيت عمل می‌كنند.

تحليل اگر بخواهد راهگشا باشد، بايد از سطح خبر، شعار و هيجان روزمره فراتر رود. بحران در ايران فقط مجموعه‌ای از رخدادهای سياسی نيست، بلكه بيان فشردۀ رابطه‌ای عميق‌تر ميان اقتصاد، دولت، طبقات اجتماعی، سركوب، ايدئولوژی و امكان‌های سازمان يابی است. از اين رو، نمی‌توان سياست جمهوری اسلامی را جدا از پايه‌های اقتصادی آن فهميد، همان گونه كه نمی‌توان بحران اقتصادی را بدون توجه به شكل دولت، نهادهای غیر پاسخگو، دستگاه امنيتی و منطق حفظ قدرت توضيح داد.

در دهه‌های گذشته، يكی از گره‌های پايدار ايران پس از انقلاب، جدايی مصنوعی ميان توسعۀ اقتصادی و توسعۀ سياسی بوده است. حاكميت بارها کوشیده است انسداد سياسی را با وعدۀ سامان اقتصادی توجيه كند، در حالی كه اقتصاد بدون آزادی سياسی، شفافيت، حق تشكل و نظارت اجتماعی، به رانت، فساد، نابرابری و تمركز قدرت انجاميده است. از سوی ديگر، هر تصوری از توسعه سياسی كه مسئله نان، كار، فقر، تبعيض، مالكيت و عدالت اجتماعی را به حاشيه براند، نمی‌تواند به دگرگونی پايدار برسد. بنابراين، مسئله ايران نه تقدم مطلق اقتصاد بر سياست است و نه تقدم انتزاعی سياست بر اقتصاد، بلكه فهم پيوند درونی زيربنا و روبنا در شكل مشخص قدرت حاكم است.

اين نوشته قصد ندارد نسخه‌ای آماده برای آينده ايران ارائه كند. هدف، روشن كردن آن روندهای مادی است كه در وضعيت كنونی عمل می‌كنند. بحران در بالا واقعی است، اما به خودی خود راه نمی‌گشايد. فشار از پايين نيز واقعی است، اما بدون سازمان يابی می‌تواند پراكنده بماند. افق روشن نه از پيشگويی به دست می‌آيد و نه از انتظار برای حادثه‌ای بيرونی؛ بلكه از شناخت مادی وضعيت، پيوند آزادی و عدالت، و تشخيص راه‌هایی برمی‌آيد كه جامعه بتواند با نيروی خود آن‌ها را بسازد.

تراكم بحران‌ها و تغيير نسبت نيروها

تراكم بحران‌ها در ايران را بايد از جايی ديد كه بحران‌ها ديگر فقط در كنار هم قرار ندارند، بلكه بر يكديگر اثر می‌گذارند و دامنۀ هم را گسترش می‌دهند. بحران معيشت، انسداد سياسی، سركوب، تهديد خارجی، شكاف‌های درون حاكميت و فرسايش پايه‌های اجتماعی اقتدار، هر يك به ديگری نيرو می‌دهد. از همين رو، وضعيت كنونی را نمی‌توان به يك بحران اقتصادی، يك بحران سياسی يا يك بحران مديريتی فروكاست. مسئله اصلی، پيوند اين بحران‌ها در ساختاری است كه برای حفظ خود ناچار است هزينه‌های بيشتری بر جامعه تحميل كند.

نخستين سطح اين تراكم، بحران بازتوليد زندگی روزمره است. تورم مزمن، كاهش قدرت خريد، ناامنی شغلی، بحران مسكن، فرسايش خدمات عمومی و فشار بر دستمزدبگيران، زندگی بخش‌های وسيعی از جامعه را به ميدان دائمی بقا بدل كرده است. اين وضعيت فقط حاصل ضعف مديريتی يا فساد اداری نيست. در پس آن، اقتصاد سياسی‌ای قرار دارد كه در آن رانت، خصوصی سازی‌های نامتعارف، تمركز منابع در نهادهای غيرپاسخگو، تحريم و سركوب تشكل يابی نيروی كار به هم گره خورده‌اند. بنابراين بحران معيشت، هم نشانه فشار اقتصادی است و هم بيان رابطه‌ای نابرابر ميان جامعه و ساختار قدرت.

در سطح سياسی، حاكميت هنوز ابزار فرمان، سركوب و توزيع منابع را در اختيار دارد، اما پايه‌های اجتماعی اقتدار آن فرسوده‌تر شده و توانش برای اقناع، بسيج و پيوند دادن جامعه به افق رسمی نظام كاهش يافته است. شكاف ميان زبان رسمی و تجربۀ زيستۀ جامعه هر روز عميق‌تر می‌شود. گفتار رسمی از ثبات، امنيت و پيشرفت سخن می‌گويد، اما تجربه روزمره بسياری از مردم با فقر، تبعيض، ناامنی شغلی، فساد، فشار امنيتی و بی آيندگی شكل می‌گيرد. اين فاصله، فقط ضعف تبليغات رسمی نيست، بلكه نشانه اختلال در توان حاكميت برای بازتوليد مشروعيت سياسی است.

همين وضعيت، شيوۀ حكمرانی را پرهزينه‌تر كرده است. جمهوری اسلامی برای حفظ نظم موجود بايد هم زمان بحران معيشت را مهار كند، نارضايتي اجتماعی را كنترل كند، انسجام درونی بلوك قدرت را نگه دارد، فشار خارجی را مديريت كند، و از گسترش تشكل‌های مستقل جلوگيری كند. اما هر ابزار كنترل، پيامد متضاد خود را نيز توليد می‌كند. سركوب می‌تواند اعتراض را موقتاً عقب براند، اما شكاف دولت و جامعه را عميق‌تر می‌كند. توزيع رانت می‌تواند وفاداری بخش‌هایی از نيروهای وابسته را حفظ كند، اما فساد و نابرابری را گسترش می‌دهد. امنيتی سازی سياست ممكن است كنترل كوتاه مدت ايجاد كند، اما امكان اعتماد، مشاركت و بازسازی پايه اجتماعی اقتدار را محدودتر می‌سازد.

در چنين بستری، تغيير نسبت نيروها به معنای جابه‌جايی ناگهانی قدرت نيست. نه حاكميت توان سركوب خود را از دست داده، نه جامعه به صورت خودكار به نيرويی منسجم بدل شده است. تغيير نسبت نيروها يعنی هزينۀ حفظ وضع موجود افزايش يافته، ابزارهای پيشين اقناع و كنترل فرسوده‌تر شده، و جامعه در تجربه‌های پياپی اعتراض، شكست، سركوب و بازگشت دوباره، نسبت تازه‌ای با قدرت پيدا كرده است. ترس هنوز از ميان نرفته، اما ديگر همان كاركرد پيشين را ندارد. اطاعت هنوز وجود دارد، اما بيش از گذشته با بی اعتمادی، خشم فروخورده و فاصله گيری اجتماعی همراه است.

فشار از پايين در همين زمينه شكل‌های گوناگون می‌يابد. اعتراض كارگران به دستمزد و امنيت شغلی، اعتراض معلمان به وضعيت آموزش و معيشت، اعتراض بازنشستگان به فقر و بی عدالتی، مقاومت زنان در برابر كنترل بدن و زندگی، اعتراض دانشجويان به سركوب و انسداد، دادخواهی خانواده‌های جان باختگان و زندانيان سياسی، و نارضايتي اقوام تحت تبعيض، جلوه‌های جدا از هم يك بحران عمومی‌اند. اين نيروها هنوز الزاماً در يك صف واحد قرار نگرفته‌اند، اما طردِ مشترکِ، فشار، بی پاسخ ماندن مطالبات و مواجهه با دستگاه امنيتی، به يكديگر نزديک می‌شوند.

با اين حال، نارضايتی گسترده به تنهايی نيروی تاريخی نمی‌سازد. اگر فشارهای اجتماعی به پيوندهای پايدار، تشكل‌های مستقل، زبان مشترک و افق سياسی روشن تبديل نشوند، می‌توانند پراكنده بمانند، فرسوده شوند، زير ضرب سركوب عقب بنشينند، يا به وسيله نيروهای بيرونی و رسانه‌ای مصادره شوند. درست در همين نقطه است كه مسئلۀ سازمان يابی از يك توصيه اخلاقی فراتر می‌رود و به ضرورتی مادی تبديل می‌شود. سازمان يابی نه افزوده‌ای بيرونی بر اعتراض، بلكه شرط تبديل فشاراجتماعی به قدرت اجتماعی است.

در بالا نيز شكاف وجود دارد، اما اين شكاف را نبايد با فروپاشی يكی گرفت. بلوك حاكميت از نيروهای همسان تشكيل نشده است. رقابت بر سر منابع، نفوذ، سياست خارجی، شيوه مديريت بحران و سهم از قدرت درون آن واقعی است. با اين همه، هنگامی كه مسئله به سازمان يابی مستقل جامعه می‌رسد، بخش‌های اصلی اين بلوك غالباً به منطق مشترک امنيتی بازمی‌گردند. از اين رو، شكاف در بالا فقط زمانی می‌تواند به تغيير واقعی نسبت نيروها كمک كند كه فشار از پايين بتواند مستقل، پايدار و سازمان يافته عمل كند.

بنابراين، تراكم بحران‌ها نه نشانۀ گشايش خودكار راه تغيير است و نه دليل بسته بودن كامل افق. وضعيت كنونی ميدان كشمكشی است كه در آن حاكميت می‌كوشد با بازسازی اقتدار، امنيتی سازی و مديريت بحران ابتكار عمل را حفظ كند، و جامعه از دل فشار معيشتی، تجربۀ سركوب، مطالبۀ آزادی و جست وجوی عدالت، شكل‌های تازه‌ای از بيان و مقاومت را می‌آزمايد. نسبت نيروها در همين كشمكش تغيير می‌كند، نه در پيشگويی‌ها.

اقتصاد سياسی قدرت، زيربنا و روبنای جمهوری اسلامی

در تحليل جمهوری اسلامی، اقتصاد را نمی‌توان به چند شاخص مانند تورم، فقر، بيكاری، كسری بودجه يا سقوط ارزش پول فروكاست. اين شاخص‌ها مهم‌اند، اما سطح آشكار مسئله را نشان می‌دهند. پرسش اصلی اين است كه اين بحران‌ها در چه ساختاری توليد و بازتوليد می‌شوند، چه نيروهایی از آن سود می‌برند، چه طبقات و گروه‌هایی هزينه آن را می‌پردازند، و دولت چگونه ميان توزيع منابع، سركوب، ايدئولوژی و حفظ قدرت پيوند برقرار می‌كند. از اين منظر، اقتصاد جمهوری اسلامی نه حوزه‌ای جدا از سياست، بلكه بخشی از سازمان مادی قدرت است.

از زاويه ماترياليستی، مسئله فقط فساد، رانت يا ناكارآمدی اداری نيست. اين پديده‌ها نشانه‌های سطحی‌تر ساختاری عميق‌ترند: شكل مشخصی از سرمايه داری پيرامونی، وابسته، رانتی و امنيتی شده كه در آن شيوۀ توليد، شيوۀ انباشت و شيوۀ فرمانروايی از يكديگر جدا نيستند.

اقتصاد ايران در پيوند با خام فروشی، وابستگی به درآمدهای ارزی، فشار تحريم‌ها، جايگاه نابرابر در تقسيم كار جهانی، ضعف توليد مولد، واردات، واسطه گری و سلطه شبكه‌های نزديک به قدرت شكل گرفته است. بنابراين بحران اقتصادی ايران را نه می‌توان فقط به امپرياليسم و تحريم فروكاست، و نه صرفاً به سوءمديريت داخلی نسبت داد. مسئله، پيوند اين دو سطح در يك اقتصاد سياسی مشخص است كه هزينه‌های بحران را به پايين منتقل می‌كند و امكان‌های انباشت را در بالا متمركز می‌سازد.

در چهار دهۀ گذشته، تركيبی از مالكيت دولتی، شبه دولتی، خصوصی سازی‌های نامتعارف، رانت نفتی، فساد ساختاری و گسترش نهادهای اقتصادی وابسته به قدرت، شكل ويژه‌ای از اقتصاد سياسی را پديد آورده است. اين تركيب نه به توسعه‌ای پايدار و پاسخگو انجاميده و نه به بازار آزادی كه مدافعان تعديل اقتصادی وعده می‌دادند. در عمل، دسترسی به منابع، قراردادها، واردات، زمين، ارز، اعتبار بانكی و پروژه‌های بزرگ، بيش از آنكه بر شفافيت و نظارت عمومی استوار باشد، با نزديكی به مراكز قدرت، پيوندهای نهادی و شبكه‌های سياسی تعيين شده است.

در اين چارچوب، خصوصی سازی الزاماً به معنای كاهش قدرت دولت نبوده است. بسياری از دارايی‌ها و منابع عمومی از مالكيت مستقيم دولت خارج شده‌اند، اما به حوزه‌هایی انتقال يافته‌اند كه همچنان با قدرت سياسی، امنيتی يا نهادی پيوند دارند. به همين دليل، خصوصی شدن هميشه به معنای اجتماعی شدن ثروت يا گسترش رقابت آزاد نبوده، بلكه در موارد بسيار به تمركز تازه مالكيت و قدرت انجاميده است. نئوليبراليسم در شكل ايرانی آن نيز به معنای عقب نشينی دولت از اقتصاد نيست، بلكه به معنای انتقال هزينه‌ها به مردم، كالايی سازی خدمات، ارزان سازی نيروی كار، ناامن سازی شغل، تضعيف خدمات عمومی و واگذاری منابع عمومی به شبكه‌های نزديک به قدرت است. دولت از اقتصاد كنار نرفته، بلكه به سود شكل خاصی از انباشت در آن مداخله كرده است.

يكی از نشانه‌های مهم اين اقتصاد سياسی، جابه‌جايی وزن از توليد مولد به سوی اشكال مالی، تجاری، مستغلاتی و پيمانكاری انباشت است. سرمايۀ صنعتی، به ويژه آن بخشی كه به توليد پايدار، نيروی كار ماهر، بازار داخلی و سرمايه گذاری بلندمدت نياز دارد، زير فشار تورم، تحريم، بی ثباتی ارزی، واردات، ناامنی نهادی و كمبود سرمايه گذاری تضعيف شده است. در مقابل، سرمايه‌هایی كه از نوسان ارز، زمين، واردات، بانک، واسطه گری، قراردادهای دولتی و دسترسی ويژه به اطلاعات و منابع سود می‌برند، موقعيت نيرومندتری يافته‌اند. اين جابه‌جايی، بحران توليد را تشديد می‌كند و جامعه را بيشتر به سمت اقتصاد كوتاه مدت، دلالی و رانتی می‌راند.

مسئلۀ ماليات نيز در همين چارچوب معنا پيدا می‌كند. در اقتصادی كه بخش بزرگی از فشار مالی بر دوش مزدبگيران، مصرف كنندگان و لايه‌های پايين جامعه قرار می‌گيرد، وجود نهادها، بنيادها، شركت‌ها و شبكه‌هایی كه درآمد و دارايی آن‌ها از نظارت عمومی، شفافيت مالياتی يا پاسخگويی دموكراتيک دور می‌ماند، نشانه رابطه نابرابر ميان دولت و جامعه است. ماليات در چنين ساختاری فقط ابزار تأمين بودجه نيست، بلكه شاخصی برای سنجش نسبت قدرت و طبقه است: چه كسی ديده می‌شود، چه كسی پنهان می‌ماند، چه كسی هزينه می‌پردازد، و چه كسی از پرداخت هزينه معاف می‌شود.

اين اقتصاد سياسی، اثر مستقيم خود را بر زندگی طبقات و گروه‌های اجتماعی می‌گذارد. كارگران، مزدبگيران، معلمان، بازنشستگان، پرستاران، بيكاران، حاشيه نشينان و لايه‌های فرودست شهری، بيشترين فشار را از تورم، ناامنی شغلی، كاهش خدمات عمومی و عقب ماندن دستمزدها تحمل می‌كنند. در مقابل، گروه‌هایی كه به شبكه‌های توزيع رانت، پيمانكاری، واردات، زمين، ماليه و نهادهای قدرت نزديک‌ترند، امكان بيشتری برای عبور از بحران يا تبديل بحران به فرصت انباشت دارند. بنابراين بحران اقتصادی برای همه يكسان عمل نمی‌كند. برای بخشی از جامعه، بحران به معنای فرسايش زندگی است؛ برای بخشی ديگر، فرصتی برای بازتوزيع منابع به سود خود.

از همين جا پيوند زيربنا و روبنا روشن می‌شود. سياست در جمهوری اسلامی فقط عرصه رقابت جناح‌ها يا تصميم‌های ايدئولوژيك نيست، بلكه شكل سياسی همين اقتصاد قدرت است. نهادهای انتصابی، دستگاه‌های امنيتی، قوه قضاييه، سازوكارهای نظارتی، قوانين محدودكننده تشكل و كنترل فضای عمومی، همگی در حفظ اين مناسبات نقش دارند. سركوب كارگران، معلمان، زنان، دانشجويان يا فعالان اجتماعی را نبايد جدا از اين اقتصاد سياسی فهميد. هر جا مطالبۀ اجتماعی به حق تشكل، حق اعتصاب، شفافيت، دسترسی عادلانه به منابع يا نظارت عمومی نزديک می‌شود، با مرزهای سخت قدرت روبه‌رو می‌گردد.

در اين معنا، روبنا صرفاً بازتاب منفعل زيربنا نيست. دولت، قانون، ايدئولوژی، دين رسمی، رسانه، آموزش، قضاوت و امنيت، فقط نتيجه اقتصاد نيستند، بلكه فعالانه در بازتوليد آن دخالت می‌كنند. دولت می‌تواند از راه سياست‌های بودجه‌ای، نرخ ارز، سركوب مزدی، حذف يا توزيع يارانه، كنترل تشكل‌ها، بازداشت فعالان، و امنيتی كردن اعتراض، مسيرهای انباشت و توزيع هزينه‌های بحران را تعيين كند. رابطۀ اقتصاد و سياست در اينجا رابطه‌ای زنده و رفت و برگشتی است: پايه‌های مادی قدرت، شكل سياست را می‌سازند، و سياست نيز همان پايه‌ها را محافظت و بازسازی می‌كند.

تحريم‌ها نيز در اين ميان نقش واقعی دارند، اما تحليل مادی نبايد آن‌ها را به توضيحی كامل و كافی تبديل كند. تحريم، فشار خارجی و محدوديت‌های بين المللی، اقتصاد ايران را فرسوده‌تر كرده و هزينه‌های سنگينی بر مردم تحميل كرده‌اند. اما همين فشار خارجی در درون ساختار موجود به شكلی نابرابر توزيع شده است: بار اصلی آن بر دوش مزدبگيران و لايه‌های فرودست قرار گرفته، در حالی كه شبكه‌های نزديک به قدرت در بسياری موارد از مسير دور زدن تحريم، واسطه گری، واردات و دسترسی ويژه به منابع، امكان‌های تازه‌ای برای سود يافته‌اند. بنابراين تحريم را بايد هم به عنوان ابزار فشار امپرياليستی ديد، هم در نسبت با ساختار داخلی‌ای فهميد كه هزينۀ آن را نابرابر توزيع می‌كند.

اقتصاد سياسی جمهوری اسلامی را بايد از خلال پيوند ديالكتيكی زيربنا و روبنا فهميد؛ جايی كه مناسبات اقتصادی، شكل دولت و دستگاه سركوب را مشروط می‌كنند، و دولت، قانون، ايدئولوژی و امنيت نيز به نوبه خود در حفظ، تنظيم و بازتوليد همان مناسبات دخالت دارند. مسئله نه اقتصاد بدون سياست است، نه سياست بدون اقتصاد. مسئله شكل مشخصی از قدرت طبقاتی است كه از راه رانت، انباشت، سركوب، توزيع نابرابر هزينه‌ها و مهار سازمان يابی اجتماعی خود را بازتوليد می‌كند. در برابر چنين ساختاری، هر افق جدی برای تغيير ناگزير بايد آزادی سياسی و عدالت اجتماعی را در يك ميدان واحد ببيند.

بلوك حاكميت و فشار از پايين، منطق حفظ نظام در برابر سازمان يابی اجتماعی

با کشته شدن علی خامنه‌ای و انتصاب مجتبی خامنه‌ای به رهبری، مسئله قدرت در جمهوری اسلامی وارد مرحله‌ای تازه شده است. اما این جابه‌جایی را نمی‌توان فقط در سطح نام رهبر جدید، سازوکار رسمی مجلس خبرگان یا تغییر چهره‌های بالادستی فهمید. پرسش تعیین‌کننده این است که پس از این انتقال، کدام نیروی مادی، نهادی و طبقاتی توانسته است فرمان، امنیت، منابع و جهت‌گیری سیاسی نظام را در دست بگیرد. در متن جنگ، آتش‌بس، مذاکرات و بحران تنگه هرمز، جانشینی بیش از آنکه مسئله‌ای صرفاً حقوقی باشد، به آزمونی برای تشخیص آرایش واقعی قدرت بدل شده است.

پرسش اصلی اين نيست كه چه كسی عنوان رهبری را حمل می‌كند، بلكه اين است كه كدام نيروها توان اعمال فرمان، كنترل دستگاه سركوب، مديريت منابع، حفظ انسجام درونی و تعيين مسير جنگ، صلح و سياست داخلی را در دست دارند. گاردين در چهارم مارس ۲۰۲۶ مجتبی خامنه‌ای را گزينه اصلی جانشينی توصيف كرد و نوشت كه انتخاب او نشانه‌ای از عدم تمايل هسته‌های قدرت به تغيير مسير خواهد بود؛ اين گزارش همچنين به پيوندهای او با چهره‌های نزديک به سپاه و ساختار امنيتی اشاره می‌كند.

از اين زاويه، رهبری پس از خامنه‌ای را بايد نه صرفاً به عنوان جانشينی سياسی، بلكه به عنوان تمركز تازه‌ای از قدرت طبقاتی فهميد. هر نام و مقامی در رأس حاكميت، جايگاه طبقاتی و نهادی خود را دارد. رهبر جديد، حتی اگر در سطح رسمی جايگاه نخست را اشغال كند، در خلأ عمل نمی‌كند. پشت او ائتلافی از بيت رهبری، سپاه، دستگاه‌های امنيتی، قوه قضاييه، نهادهای اقتصادی وابسته، روحانيت حكومتی، بنيادها، رسانه‌های رسمی و لايه‌های مختلف بورژوازی رانتی و امنيتی قرار دارد. بنابراين، مسئله اصلی اين است كه اين رهبری نوظهور، تكيه گاه خود را در كدام لايه‌های قدرت می‌جويد و كدام نيروها از آن برای بازسامان دادن نظم موجود بهره می‌برند.

بلوك حاكميت يك دست نيست، اما وحدت آن از همفكری كامل يا هماهنگی اخلاقی به دست نمی‌آيد. وحدت آن از اشتراک منافع در بازتوليد نظم موجود برمی‌خيزد. نهادها و جناح‌های مختلف ممكن است بر سر شيوۀ ادارۀ اقتصاد، رابطۀ با غرب، نحوۀ پيشبرد آتش بس يا تقابل مجدد، سهم از دولت، كنترل رسانه، ميزان سركوب يا مديريت بحران اختلاف داشته باشند. اما همگی در حفظ چارچوبی ذی نفع‌اند كه دسترسی ويژه به منابع، تمركز قدرت سياسی، مهار نيروی كار، محدود كردن تشكل‌های مستقل، كنترل رسانه، مصونيت نهادهای بالادستی و امنيتی كردن سياست را ممكن می‌سازد. اختلاف‌ها تا جايی تحمل می‌شوند كه اصل اين نظم را تهديد نكنند.

اين اشتراک منافع البته به معنای تقسيم برابر قدرت و ثروت درون بلوك حاكميت نيست. خود اين بلوك نيز ساختاری سلسله مراتبی و طبقاتی دارد. از منظر ماركسيستی لنينيستی، بايد ميان جناح سياسی و پايه طبقاتی تفاوت گذاشت. آنچه در سطح سياست به صورت اختلاف نهادها، چهره‌ها، مداحان، امامان جمعه، سخنگويان رسمی و مديران دولتی ديده می‌شود، در سطح مادی به رقابت ميان بخش‌های مختلف بورژوازی حاكم و لايه‌های وابسته به دولت بر سر سهم از انباشت، رانت، بودجۀ عمومی، قراردادها، واردات، زمين، بانک، ارز، انرژی و منابع طبيعی مربوط است.

در اين چارچوب، می‌توان از چند لايۀ درون بلوك حاكميت سخن گفت: بورژوازی بوروكراتيک و دولتی، بورژوازی نظامی امنيتی، سرمايه تجاری و وارداتی، سرمايه مالی و بانكی، سرمايه مستغلاتی و پيمانكاری، روحانيت حكومتی و دستگاه‌های ايدئولوژيك، و بخش‌هایی از سرمايه صنعتی وابسته يا تحت فشار. اين لايه‌ها جايگاه يكسانی ندارند. لايه‌هایی كه به مراكز اصلی قدرت نظامی، امنيتی، اقتصادی و اطلاعاتی نزديک‌ترند، امكان بيشتری برای تبديل قدرت به ثروت و ثروت به قدرت دارند. لايه‌های حاشيه‌ای‌تر ممكن است از سهم خود ناراضی باشند، اما تا زمانی كه افقشان بازتوزيع سهم درون همان نظم است، نه برچيدن منطق آن، اختلافشان به نيرويی رهايی بخش برای جامعه تبديل نمی‌شود.

در اين ميان، سپاه جايگاهی ويژه دارد. دگرديسی سپاه پس از جنگ ايران و عراق يكی از پايه‌های مادی بلوك كنونی قدرت را ساخته است. سپاه از يك نيروی عمدتاً نظامی و ايدئولوژيك، به بازيگری نظامی، امنيتی، اقتصادی و تكنوكراتيک بدل شد. ورود آن به بازسازی، پروژه‌های عمرانی، نفت، گاز، راه، سد، ارتباطات، حمل و نقل و پيمانكاری، اين نيرو را به يكی از گره گاه‌های اصلی پيوند ميان زور سازمان يافته و انباشت سرمايه تبديل كرد. قرارگاه‌ها، شركت‌ها، مديران فنی، تكنوكرات‌های امنيتی، پيمانكاران بزرگ و شبكه‌های مالی پيرامون آن، از دل همين روند شكل گرفتند. سپاه فقط به اقتصاد وارد نشد؛ بخشی از اقتصاد را به امتداد قدرت نظامی و امنيتی تبديل كرد.

در كنار اين هسته نظامی امنيتی، روحانيت حكومتی، امامان جمعه و مداحان نقش ويژه‌ای در روبنای ايدئولوژيك قدرت دارند. آنان فقط سخنگويان فرهنگی نيستند، بلكه بلندگوی لايه‌هایی از بلوك قدرت‌اند كه به بسيج عاطفی، مشروعيت بخشی دينی، فشار اجتماعی از بالا و كنترل فضای عمومی نياز دارند. مداحان و امامان جمعه گاه زبانی را به كار می‌برند كه سخنگويان رسمی نمی‌توانند يا نمی‌خواهند آشكارا بر زبان آورند. در مقابل، سخنگويان رسمی ارگان‌ها، ديپلمات‌ها و مديران دولتی، زبان بوروكراتيک، امنيتی، حقوقی و ديپلماتيك همان ساختار را توليد می‌كنند. يكی با شور دينی، تهديد اخلاقی و بسيج خيابانی سخن می‌گويد؛ ديگری با واژگان قانون، مصلحت، امنيت، مذاكره و مديريت بحران. اما هر دو، با وجود تفاوت لحن، در مدار حفظ نظمی حركت می‌كنند كه بر تمركز قدرت، رانت، انباشت، مصونيت نهادهای بالادستی و مهار سازمان يابی مستقل جامعه استوار است.

مسئله آتش بس يا تقابل مجدد نيز بايد در همين چارچوب طبقاتی فهميده شود. صلح يا تقابل برای همه لايه‌های بلوك حاكميت پيامد يكسان ندارد. در صورت كاهش تنش، تكنوكراسی دولتی، بوروكراسی اجرايی، بخشی از سرمايه تجاری و مالی، و بخشی از سرمايه صنعتی وابسته مجال بيشتری برای نقش آفرينی می‌يابند. زبان مسلط در اين وضعيت، زبان اداره، بازسازی، ترميم اقتصادی، مذاكره و ثبات است. در صورت تقابل مجدد، هسته نظامی امنيتی، بورژوازی پيمانكاری، شبكه‌های دور زدن تحريم، اقتصاد سايه، دستگاه‌های امنيتی و بلندگوهای ايدئولوژيك وزن بيشتری پيدا می‌كنند. زبان مسلط در آن وضعيت، زبان تهديد، مقاومت، امنيت، ضرورت فوق العاده و بسيج ايدئولوژيك است. اما در هر دو حالت، اگر حق تشكل، شفافيت، آزادی زندانيان سياسی، نظارت عمومی و عدالت اجتماعی به مركز نيايد، نظم طبقاتی موجود حفظ می‌شود.

اين جا معنای واقعی عبارت «حفظ نظام از اوجب واجبات است» آشكار می‌شود. اين عبارت را نبايد فقط گزاره‌ای فقهی يا تاريخی دانست. در عمل، بيان ايدئولوژيك دفاع از يك نظم مادی است. «نظام» در اين معنا فقط ساختار رسمی حكومت نيست؛ مجموعه‌ای از مناسبات مالكيت، رانت، انباشت، امتياز، سركوب، ايدئولوژی و كنترل اجتماعی است. وقتی حفظ نظام اصل برتر می‌شود، مطالبه اجتماعی نه از زاويۀ حق، بلكه از زاويۀ تهديد سنجيده می‌شود. اعتراض كارگر، مطالبه معلم، مقاومت زن، اعتراض دانشجو، دادخواهی خانواده زندانی سياسی، و خواست اقوام تحت تبعيض، همگی می‌توانند در زبان رسمی به مسئلۀ امنيتی تبديل شوند.

فشار از پايين، در برابر اين بلوك، واقعيتی بی شكل و مبهم نيست. اين فشار در زندگی نيروهای اجتماعی مشخص شكل می‌گيرد: كارگرانی كه با دستمزد عقب مانده، ناامنی شغلی و سركوب تشكل روبه‌رو هستند؛ معلمانی كه برای معيشت، آموزش عمومی و كرامت حرفه‌ای مبارزه می‌كنند؛ بازنشستگانی كه فقر آنان نتيجه مستقيم انتقال هزينه‌های بحران به پايين است؛ زنانی كه كنترل بدن و زندگی‌شان به ميدان سياست رسمی تبديل شده است؛ دانشجويانی كه با انسداد دانشگاه و سركوب نقد مواجه‌اند؛ پرستاران و مزدبگيرانی كه بار فرسايش خدمات عمومی را به دوش می‌كشند؛ اقوام و گروه‌های اتنيكی تحت تبعيض كه مسئلۀ آنان با توسعۀ ناموزون، محروميت و امنيتی سازی پيوند دارد؛ و خانواده‌های زندانيان سياسی كه حافظه سركوب را زنده نگه می‌دارند.

اين نيروها صرفاً ناراضی نيستند. هر كدام در نقطه‌ای از تضادهای مادی جامعه ايستاده‌اند. كارگر در نقطه تضاد كار و سرمايه قرار دارد؛ زن در نقطه تلاقی سلطه جنسيتی، قانون، ايدئولوژی و كنترل اجتماعی؛ معلم و پرستار در نقطه فرسايش خدمات عمومی؛ بازنشسته در نقطه شكست امنيت اجتماعی؛ دانشجو در نقطه برخورد دانش، آينده و انسداد سياسی؛ اقوام تحت تبعيض در نقطه تلاقی نابرابری اتنيكی، توسعه ناموزون و امنيتی سازی؛ و زندانی سياسی در نقطه‌ای كه قدرت، بيان مستقل و سازمان يابی را تهديدی مستقيم عليه خود می‌بيند. اگر اين تضادها جدا از هم باقی بمانند، حاكميت می‌تواند آن‌ها را تفكيک، فرسوده، سركوب يا مديريت كند. اما اگر ميان آن‌ها پيوندی اجتماعی و سياسی شكل گيرد، فشار از پايين كيفيت تازه‌ای پيدا می‌كند.

زندانيان سياسی در اين ميان جايگاهی مركزی دارند. آنان فقط موضوعی حقوق بشری يا نشانه خشونت قضايی نيستند. زندانی سياسی نقطه تمركز تضاد ميان جامعه و حاكميت است، زيرا نشان می‌دهد قدرت از چه چيزی هراس دارد: از تشكل، از بيان مستقل، از حافظه جمعی، از پيوند ميان مطالبات، و از تبديل اعتراض پراكنده به نيروی سازمان يافته. زندان، در منطق حفظ نظام، فقط محل مجازات فردی نيست؛ ابزاری برای ارسال پيام به جامعه است. پيام آن روشن است: عبور از اعتراض پراكنده به سازمان يابی، از شكايت فردی به مطالبه جمعی، و از نارضايتی خاموش به كنش سياسی مستقل، با هزينه روبه‌رو خواهد شد.

از اين رو، تضاد اصلی در اين مرحله چنين صورت بندی می‌شود: در بالا، بلوك حاكميت با وجود اختلاف‌های درونی، در حفظ نظم طبقاتی، رانتی و امنيتی موجود ذی نفع است؛ در پايين، نيروهای اجتماعی گوناگون زير فشار معيشت، سركوب، تبعيض و بی آيندگی به حركت درمی‌آيند، اما هنوز با مسئله سازمان يابی پايدار روبه‌رو هستند. اختلاف درون بلوك حاكميت، عمدتاً اختلاف ميان صداها و لايه‌های گوناگون يك نظم طبقاتی است؛ اما تضاد جامعه با اين بلوك، تضاد با خود منطق انباشت رانتی، سلطه سياسی و سركوب سازمان يابی اجتماعی است.

سازمان يابی، حلقه گمشده تغيير توازن نيرو

قدرت در بالا سازمان دارد؛ فشار در پايين تجربه دارد. مسئله، تبديل تجربه به سازمان است. اما اين تبديل نه خودكار است، نه از دل نارضايتی عمومی به تنهايی بيرون می‌آيد، و نه با اعلام نام يك تشكل يا صدور چند بيانيه تحقق می‌يابد. فشار از پايين واقعی است، اما يك دست، همسو و بی تضاد نيست. درون آن نيروهای گوناگون، تجربه‌های متفاوت، سطح‌های نابرابر آگاهی، اختلاف افق، بی اعتمادی، رقابت بر سر نمايندگی و گاه تصرف نادرست رهبری وجود دارد. درست به همين دليل، سازمان يابی بايد نه به عنوان شعار، بلكه به عنوان روندی مادی، زمينی و قابل سنجش فهميده شود.

گره كار در نبود اعتراض يا نبود شجاعت اجتماعی نيست. كارگران، معلمان، بازنشستگان، زنان، دانشجويان، پرستاران، بيكاران، حاشيه نشينان، اقوام تحت تبعيض، خانواده‌های زندانيان سياسی و لايه‌های وسيعی از مزدبگيران هر يك به شكلی با نظم موجود درگيرند. اما تجربه‌های آنان هنوز به اندازه كافی به ارتباط پايدار، اعتماد جمعی، دفاع متقابل، حافظه مشترک و تشكل مستقل تبديل نشده است. هر نيرو در ميدان خود فشار را تجربه می‌كند، اما تا زمانی كه اين ميدان‌ها به هم وصل نشوند، قدرت می‌تواند آن‌ها را جدا جدا هدف بگيرد، امنيتی كند، فرسوده سازد يا به حاشيه براند.

در اينجا بايد ميان ميدان، نيرو، گره گاه و تضاد تفاوت گذاشت. ميدان، محل بروز تضاد است؛ مانند محيط كار، مدرسه، دانشگاه، زندان، محله، زندگی روزمره زنان، مناطق تحت تبعيض و خانواده‌های دادخواه. نيرو، سوژه اجتماعی آن ميدان است؛ مانند كارگران، معلمان، زنان، دانشجويان، بازنشستگان، اقوام تحت تبعيض و خانواده‌های زندانيان سياسی. گره گاه، نقطه‌ای است كه مطالبات جداگانه می‌توانند به مسئله‌ای عمومی تبديل شوند؛ مانند حق تشكل، دستمزد، امنيت شغلی، آزادی زندانيان سياسی، حق زن بر بدن و زندگی خود، رفع تبعيض، حق اعتراض و دفاع متقابل. تضاد نيز رابطه مادی اين نيروها با نظم حاكم را نشان می‌دهد؛ نظمی كه برای حفظ رانت، انباشت، سركوب و اقتدار سياسی، سازمان يابی مستقل جامعه را مهار می‌كند.

اگر اين تفكيک ناديده گرفته شود، سازمان يابی دچار خطا می‌شود. ممكن است گروهی از ميدان كار سخن بگويد، اما نيروی واقعی كارگری را نشناسد. ممكن است از زنان سخن بگويد، اما مسئله زنان را از كار، فقر، قانون، خانواده، سركوب و عدالت اجتماعی جدا كند. ممكن است زندانی سياسی را برجسته كند، اما آن را به رقابت رسانه‌ای يا جناحی فروبكاهد. ممكن است مسئله اقوام تحت تبعيض را طرح كند، اما پيوند آن را با توسعه ناموزون، عدالت اجتماعی، زبان، زمين، كار و آزادی عمومی نبيند. در چنين وضعی، سخنگويی جای سازمان يابی را می‌گيرد و ادعای رهبری، خود به مانعی در برابر شكل گيری رهبری واقعی بدل می‌شود.

از اين رو، شناسايی نيروها و تشكل‌های مدعی نمايندگی اهميت تعيين كننده دارد. نه برای نفی يا تخريب آنان، بلكه برای فهم اينكه كدام نيرو واقعاً در ميدان اجتماعی ريشه دارد، كدام نيرو در مرحلۀ آزمون و خطاست، كدام نيرو تجربه و ظرفيت سازمان دهی دارد، و كدام نيرو فقط نام يك طبقه يا جنبش را تصرف كرده است.

هر کس که به نام نیرویی سخن می‌گوید، لزوماً نمایندۀ آن نیرو نیست. نمایندگی در میدان ساخته می‌شود، نه در ادعا. تشکلی که جامعۀ هدفِ خود را جذب نمی‌کند، هنوز نمایندۀ آن جامعه نیست؛ حتی اگر به نام آن سخن بگوید. .

يكی از آسيب‌های جدی در مسير سازمان يابی همين جدايی ميان فرم تشكل و روند واقعی سازمان يابی است. گاه چند نفر گرد هم می‌آيند تا برای گشودن گرهی از يك معضل اجتماعی تشكلی بسازند، اما پيش از آنكه در همان ميدان اجتماعی ريشه بدوانند، در جلسات مكرر، آيين نامه‌ها، مسائل اداری، اختلافات داخلی و بازتعريف‌های پی در پی از خود فرسوده می‌شوند. با نخستين برخورد جدی با واقعيت، يعنی با نخستين مانع عملی، فشار امنيتی، كمبود نيرو، اختلاف نظری يا بی پاسخ ماندن از سوی جامعه هدف، تشكل از هم می‌پاشد يا گروهی ديگر با نامی تازه پديد می‌آيد تا همان مسئله را دوباره از ابتدا تعريف كند. در چنين وضعی، نام تشكل باقی می‌ماند، اما سازمان يابی اجتماعی شكل نمی‌گيرد.

معيار اصلی يك تشكل، تعداد جلسات، بيانيه‌ها، نام‌ها يا بازتعريف‌های درونی آن نيست، بلكه توان آن در پيوند با نيروی اجتماعی واقعی است. تشكلی كه برای حل معضل بيكاری، فقر، تبعيض، سركوب، مسئله زنان، كارگران، زندانيان سياسی يا اقوام تحت تبعيض شكل می‌گيرد، اما حتی يك نفر از كسانی را كه مستقيماً با آن معضل درگيرند وارد روند تصميم گيری، تجربه اندوزی و عمل جمعی نمی‌كند، هنوز به سازمان يابی بدل نشده است. چنين تشكلی ممكن است زبان درستی داشته باشد، اما اگر از ميدان واقعی جدا بماند، بيشتر به بازنمايی خود می‌پردازد تا سازمان دادن نيرو.

در اينجا بايد ميان فعاليت، تشكل و سازمان يابی فرق گذاشت. فعاليت می‌تواند مقطعی، واكنشی و محدود باشد. تشكل می‌تواند نام، جلسه، ساختار و بيانيه داشته باشد. اما سازمان يابی زمانی آغاز می‌شود كه نيروهای درگير يك معضل، خود به بخشی از روند تصميم گيری، دفاع متقابل، انتقال تجربه، گسترش كار و توليد آگاهی تبديل شوند. بدون اين پيوند، تشكل به محفلی بسته بدل می‌شود كه بيشتر خود را بازتوليد می‌كند تا نيروی اجتماعی را. سازمان يابی از نام تشكل آغاز نمی‌شود؛ از جذب، پيوند و فعال شدن كسانی آغاز می‌شود كه خود حاملان واقعی آن معضل‌اند.

هر سازمان يا تشكلی كه مدعی نمايندگی بخشی از فشار از پايين است، بايد از دو جهت سنجيده شود. نخست، آيا هدف و برنامه‌اش با جايگاه مادی، نيازهای واقعی، منافع طبقاتی و شأن اجتماعی همان نيرو همخوان است يا نه. تشكلی كه به نام كارگران سخن می‌گويد، اما حق تشكل، دستمزد، امنيت شغلی و استقلال طبقاتی آنان را در مركز قرار نمی‌دهد، نمايندگی واقعی آن نيرو را بر عهده ندارد. نيرويی كه به نام زنان سخن می‌گويد، اما آزادی زن را از كار، فقر، قانون، خانواده، سركوب و عدالت اجتماعی جدا می‌كند، ميدان مبارزه زنان را محدود می‌سازد. جريانی كه به نام اقوام تحت تبعيض سخن می‌گويد، اما مسئله تبعيض را از توسعه ناموزون، عدالت اجتماعی و آزادی عمومی جدا می‌كند، توان پيوند آن ميدان با جنبش عمومی را تضعيف می‌كند.

دوم، هر تشكل واقعی بايد ظرفيت همگامی با ديگر نيروها را داشته باشد. جنبش اجتماعی زمانی پيش می‌رود كه نيروهای گوناگون، با حفظ استقلال خود، بتوانند بر پايه حداقل اشتراک به اتحاد عمل برسند: دفاع از آزادی‌های سياسی، حق تشكل، آزادی زندانيان سياسی، عدالت اجتماعی، برابری زنان، رفع تبعيض، مخالفت با سركوب و امنيتی سازی، و مقابله با انتقال هزينه بحران به طبقات فرودست. اتحاد عمل به معنای حذف تفاوت‌ها يا ذوب شدن نيروها در يك مركز واحد نيست. اتحاد عمل يعنی همكاری آگاهانه، پاسخگو و محدود بر سر گره‌هایی كه پيشروی مشترک را ممكن می‌كنند.

ابزارهای اين حركت نيز بايد زمينی و قابل لمس باشند. ابزار سازمان يابی هر شكل پايداری است كه بتواند تجربه پراكنده را ثبت كند، ميان نيروها ارتباط بسازد، اعتماد ايجاد كند، هزينه سركوب را تقسيم كند و مطالبه جزئی را به زبان عمومی پيوند دهد. تشكل‌های كارگری و صنفی، انجمن‌های معلمان و دانشجويان، شبكه‌های مستقل زنان، كميته‌های دفاع از زندانيان سياسی، جمع‌های دادخواهی، هسته‌های محلی، رسانه‌های مستقل كوچک، حلقه‌های مطالعه، صندوق‌های همياری و شبكه‌های حمايت حقوقی، همه می‌توانند در شرايط مشخص بخشی از اين ابزار باشند. اهميت آن‌ها نه در نام بزرگ، بلكه در توان واقعی‌شان برای پيوند دادن ميدان‌هاست.

گشايش از يك نقطه واحد آغاز نمی‌شود؛ از پيوند نقطه‌هایی آغاز می‌شود كه هر كدام زخمی از نظم موجود را حمل می‌كنند. در محيط كار، گشايش نزد كارگران، شوراهای مستقل، سنديكاها، هسته‌های صنفی، كارگران پروژه‌ای، پرستاران، معلمان و مزدبگيران سازمان يافته است. در آموزش، نزد معلمان، دانشجويان، انجمن‌های مستقل، خانواده‌های درگير با آموزش عمومی و نيروهای مدافع حق آموزش است. در مسئله زنان، نزد زنان، شبكه‌های مستقل زنان، فعالان برابری خواه، كارگران زن، دانشجويان زن و مادران دادخواه است. در مسئله زندانيان سياسی، نزد خانواده‌ها، كميته‌های دفاع، وكلا، نويسندگان، فعالان صنفی، دانشجويی، كارگری و نيروهای سياسی مستقل است. در مسئله اقوام و مناطق تحت تبعيض، نزد نيروهای محلی، فعالان مدنی، كارگران و جوانانی است كه حقوق اتنيكی، عدالت اجتماعی و مخالفت با امنيتی سازی را در كنار هم می‌بينند.

اما هيچ يك از اين ميدان‌ها به تنهايی كافی نيست. كارگر می‌تواند از محيط كار آغاز كند، اما برای تغيير توازن نيرو بايد به معلم، زن، دانشجو، بازنشسته، زندانی سياسی و اقوام تحت تبعيض وصل شود. زن می‌تواند از مبارزه بر سر بدن و زندگی آغاز كند، اما اگر اين مبارزه با كار، فقر، قانون، خانواده، زندان و عدالت اجتماعی پيوند نخورد، حاكميت می‌تواند آن را جدا و محدود كند. خانواده زندانی سياسی می‌تواند دادخواهی را زنده نگه دارد، اما اين دادخواهی زمانی به نيروی اجتماعی بدل می‌شود كه به حق تشكل، حق اعتراض و آزادی عمومی گره بخورد. هر ميدان نيروی آغازگر خود را دارد؛ اما تغيير توازن نيرو زمانی آغاز می‌شود كه اين نيروهای آغازگر، از جزيره‌های جداگانه به پيوندی اجتماعی و سياسی بدل شوند.

با اين همه، سخن گفتن از سازمان يابی نبايد به سرزنش جامعه يا نسخه نويسی بيرونی تبديل شود. سازمان يابی در شرايط سركوب، فقر، ناامنی، مهاجرت، بی اعتمادی، نفوذ امنيتی و فرسايش روزمره دشوار است. جامعه‌ای كه بخش بزرگی از انرژی خود را صرف بقا می‌كند، به سادگی نمی‌تواند نهادهای پايدار بسازد. تجربه شكست‌ها، زندان، اخراج، تبعيد، تهديد خانواده‌ها و سركوب خونين نيز بر حافظه اجتماعی سنگينی می‌كند. اما همين دشواری، ضرورت سازمان يابی را از ميان نمی‌برد؛ برعكس، نشان می‌دهد چرا فشار از پايين بدون پيوند پايدار، در برابر قدرت سازمان يافته بالا آسيب پذير می‌ماند.

بنابراين، حلقۀ گمشدۀ تغيير توازن نيرو در ايران صرفاً افزايش نارضايتی نيست، بلكه تبديل تجربه‌های پراكنده به نيرويی آگاه، پيوسته، پاسخگو و مستقل است. بحران در بالا می‌تواند فرصت ايجاد كند، اما فرصت بدون سازمان يابی از دست می‌رود. فشار از پايين می‌تواند حاكميت را فرسوده كند، اما بدون پيوند پايدار ممكن است پراكنده بماند. سازمان يابی نام ديگر ورود جامعه به ميدان تعيين سرنوشت خويش است: نه به معنای پيشگويی پيروزی، نه به معنای نسخه‌ای آماده، بلكه به معنای ساختن توان جمعی برای ديدن ميدان، شناخت نيروها، تشخيص گره گاه‌ها، حفظ حافظه، انتقال تجربه، دفاع از همبستگی و جلوگيری از آنكه هر اعتراض دوباره از نقطۀ صفر آغاز شود.

سمت و سوی حركت، افق روشن برای انتخاب راه

آيندۀ ايران از پيش تعيين نشده است، اما بی قاعده و دل بخواهی نيز شكل نمی‌گيرد. آنچه مسيرهای ممكن را روشن می‌كند، نسبت واقعی نيروهاست: توان بلوك حاكميت برای بازسازی اقتدار، ظرفيت جامعه برای سازمان يابی، و جايگاه جنگ، صلح، سركوب و بحران اقتصادی در تغيير اين نسبت. بنابراين، پرسش پايانی نه پيشگويی آينده، بلكه تشخيص معيارهایی است كه راه را از دل وضعيت موجود قابل فهم می‌كند.

در وضعيت كنونی، سه گرايش را می‌توان از هم تشخيص داد. نخست، گرايش به بازسازی اقتدار از بالا؛ يعنی تلاش برای حفظ نظم موجود از راه تركيبی از سركوب، مصالحه تاكتيكی، مديريت اقتصادی محدود، كنترل رسانه و بسيج ايدئولوژيك. دوم، گرايش به فرسايش مزمن؛ وضعيتی كه در آن حاكميت نمی‌تواند پايه‌های اجتماعی اقتدار خود را بازسازی كند، اما فشار از پايين نيز هنوز به نيرويی سازمان يافته و پايدار تبديل نمی‌شود. سوم، گرايش به تغيير توازن نيرو از پايين؛ جايی كه تجربه‌های جداگانه بتوانند به حافظۀ مشترک، تشكل واقعی، دفاع متقابل و اتحاد عمل بر پايه حداقل اشتراک برسند.

برای تشخيص اين روندها، بايد پرسش‌ها را دقيق طرح كرد. آيا صلح يا آتش بس، اگر پايدار شود، به كاهش قدرت نهادهای امنيتی، آزادی زندانيان سياسی، حق تشكل و نظارت عمومی راه می‌برد، يا فقط امكان بازسازی همان نظم رانتی و امنيتی را فراهم می‌كند؟
آيا تقابل دوباره، وزن هسته نظامی امنيتی، اقتصاد اضطراری، شبكه‌های دور زدن تحريم و بلندگوهای ايدئولوژيك را افزايش می‌دهد؟

آيا تغيير دولت يا جابه‌جايی در بالا، به گشايش اجتماعی می‌انجامد، يا تنها سهم لايه‌های مختلف بلوك حاكميت را بازتنظيم می‌كند؟

در پايين جامعه نيز معيارها بايد عينی باشند. كدام تشكل‌ها واقعاً در ميدان اجتماعی ريشه دارند و كدام‌ها فقط به نام جامعه سخن می‌گويند؟

آيا تشكل مدعی نمايندگی توانسته جامعۀ هدفِ خود را جذب كند، يا تنها خود را بازتعريف می‌كند؟

آيا ميان كارگران، زنان، معلمان، دانشجويان، بازنشستگان، اقوام تحت تبعيض و خانواده‌های زندانيان سياسی پيوندی پايدار شكل می‌گيرد، يا هر مطالبه در جزيره خود باقی می‌ماند؟

آيا آزادی زندانيان سياسی، حق تشكل، عدالت اجتماعی، برابری زنان و رفع تبعيض می‌توانند به گره گاه مشترک نيروهای پايين تبديل شوند؟

از اين زاويه، افق روشن نه در نام‌ها و وعده‌های بالا نهفته است، نه در خشم پراكندۀ پايين. معيار اصلی اين است كه كدام روند قدرت جامعه را افزايش می‌دهد: حق تشكل را گسترش می‌دهد، هزينه بحران را از دوش فرودستان برمی‌دارد، زندانی سياسی را به مسئلۀ آزادی عمومی بدل می‌كند، و ميان آزادی و عدالت پيوندی واقعی می‌سازد. هر مسيری كه اين پيوند را تقويت كند، امكان تغيير توازن نيرو را گسترش می‌دهد؛ هر مسيری كه آن را از هم جدا كند، حتی اگر با زبان اصلاح، صلح، مقاومت يا ثبات سخن بگويد، می‌تواند به بازتوليد همان نظم موجود خدمت كند.

پس نتيجه بحث نه پيشگويی است و نه نسخه آماده. راه در بيرون از واقعيت ساخته نمی‌شود. از دل همين نسبت‌ها روشن می‌شود: از شناخت نيروها، سنجش مدعيان نمايندگی، ساختن حداقل اشتراک، و تبديل تجربه‌های پراكنده به نيرويی آگاه، پيوسته و مستقل. افق روشن يعنی توان ديدن امكان انتخاب در دل واقعيت؛ نه انتظار معجزه از بالا، نه فرسودن خشم در پايين، بلكه نزديک كردن آزادی، عدالت و سازمان يابی به يكديگر.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد