logo





لوکاس فرانکه

استراتژی‌هایی علیه راست‌گرایان
شور به‌جای عاطفه

به نقل از نشریه تاتس آلمان

چهار شنبه ۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۹ آپريل ۲۰۲۶



آیا پوپولیسم چپ کار می‌کند؟ تنها در صورتی که احساسات مثبت را به‌طور دقیق از «هیجانات» (affekte) جدا کنیم. مسئله بر سر ارزش‌هاست، نه کینه‌ها و رنجش‌ها.


در این روزها، چند هفته پس از مرگ یورگن هابرماس، آدم وسوسه می‌شود که به نوعی شور و هیجان خوش‌بینانه دچار شود، فقط به این دلیل که پوپولیست‌های راست‌گرا – مثلاً در مجارستان – این‌بار شکست نخورده‌اند. به‌نظر می‌رسد روح زمانه‌ی بین‌المللیِ غیرلیبرال بسیار قدرتمند است و در مقابل، همه‌ی پیشنهادهای مترقی و امیدوارکننده در عرصه‌ی سیاست بسیار محتاط و کم‌رمق‌اند.

ترس از آینده، نبود پاسخ به بحران‌های درهم‌تنیده‌ای که یکدیگر را تقویت می‌کنند، و نه‌تنها این‌ها بلکه رسانه‌های اجتماعی با منطق درونی‌شان که مدام تشنه‌ی تحریک و هیجان بیشتر است، باعث شده‌اند که به‌نظر برسد جریان پوپولیسم روزبه‌روز قوی‌تر می‌شود. مرزبندی، خشم و کینه به منبع قدرت تبدیل شده‌اند؛ منابعی که به‌ویژه، اما نه فقط، از سوی جناح راست به‌طور گسترده بهره‌برداری می‌شوند. وقتی تغییر به معنای تهدید تلقی شود و آینده بسته به نظر برسد، «استدلال بهتر» و گفت‌وگوی آزاد به معنای هابرماسی آن، هرچه کمتر اثرگذار می‌شوند.

بی‌تردید، عقل محض به‌عنوان چارچوب اصلی فضای سیاسی، همیشه بیش از حد آرمانی و دور از واقعیت بوده و سیاست از گذشته نیز صحنه‌ی احساسات بزرگ بوده است. اما اگر فضای دموکراسی گفت‌وگومحور و عقلانی روزبه‌روز کوچک‌تر شود، باید اندیشید که در برابر سیاست راست‌گرایانه‌ی احساسات منفی چه می‌توان قرار داد. آیا می‌توان سیاست چپ‌گرایی را تصور کرد که خود نیز بر هیجانات، خشم و خشمگینی تکیه کند؟

در این زمینه جالب است به نظریه‌های ارنستو لاکلائو و شانتال موفه بازگردیم. موفه در سال ۲۰۱۸ کتابی با عنوان «برای یک پوپولیسم چپ» منتشر کرد. در آن زمان، AfD (حزب راست‌های آلمان)، در آلمان در حال قدرت گرفتن بود، برگزیت رخ داده بود و ترامپ در نخستین دوره‌ی ریاست‌جمهوری‌اش به‌طور آشفته عمل می‌کرد. «هیولاهای امروز» پیش‌تر روی صحنه بودند.

موفه نظریه‌ی خود را که همراه با لاکلائو در سال ۱۹۸۵ درباره‌ی دموکراسی رادیکال و هژمونی چپ تدوین کرده بود، تیزتر کرد. او با الهام از تمایز دوست/دشمن کارل اشمیت، می‌خواست «خط جبهه‌ای» ترسیم کند تا با «صورت‌بندی هژمونیک نولیبرال» مقابله کند.

پوپولیسم چپ او قرار بود زیر یک «دالِ تهی» (signifiant خالی) – یعنی مفهومی نسبتاً مبهم – خواسته‌های سیاسی گوناگون را به‌صورت عاطفی به «زنجیره‌های هم‌ارز» (équivalence chains) پیوند دهد و آن‌ها را در تقابل شدید با دشمن مشترک قرار دهد. این زنجیره‌سازی احساسات باید مانند اهرمی عمل می‌کرد که به آن هژمونی گفتمانی و در نهایت سیاسی می‌انجامید؛ هژمونی‌ای که چپ از زمان آنتونیو گرامشی در پی بازپس‌گیری آن است.

تصور کنید زیر عنوانی مانند «تحول اجتماعی-زیست‌محیطی» خواسته‌های گوناگونی جمع شوند: از مسکن ارزان تا دستمزد عادلانه، از سیاست اقلیمی مؤثر تا حفاظت از گونه‌های زیستی، از تنوع جنسیتی تا حقوق پناهجویان. «تحول» در اینجا دال مشترک است و این خواسته‌ها زنجیره‌ی معانی و کنشگران را می‌سازند. دشمن مشترک نیز «سرمایه‌داری فسیلی» است. و به این ترتیب، جنبش بزرگی شکل می‌گیرد که در برابر راست‌گرایان می‌ایستد و راه آینده‌ای بهتر را نشان می‌دهد.

اما روشن است که تا امروز چنین چیزی رخ نداده است؛ برعکس، این راست‌گرایان‌اند که در حال تسلط بر عرصه‌ی عمومی و فضای سیاسی هستند، در حالی که از جنبش‌های اجتماعی و زیست‌محیطی کمتر و کمتر شنیده می‌شود. با این حال، نتیجه گرفتن اینکه نظریه‌ی زنجیره‌های هم‌ارز کار نمی‌کند، زودهنگام است. این نظریه کار می‌کند، اما نه آن‌گونه که تصور می‌شد: در اردوگاه راست‌گرایان، از نژادپرستان و ضددموکرات‌ها تا منکران کرونا، مخالفان اینترنت، هواداران پوتین و طرفداران ترامپ، افراد با وجود تفاوت‌ها زیر دال‌های توخالی مانند «ملت»، «مقاومت» یا «صلح» گرد می‌آیند.

وقتی علیه مهاجران، علم، دموکراسی لیبرال یا حتی «جریان وُک» حمله می‌شود، روایت‌های افول و انزجارهای عاطفی به نوعی شورش تاریک تبدیل می‌شوند. به تعبیر آدورنو، «جزیره‌ی عقلانیت غرق می‌شود». اینجا تفاوت کیفی مهمی آشکار می‌شود: احساسات به‌عنوان منبع سیاسی قابل‌استفاده نیستند، زیرا با کینه‌توزی پیوند دارند و ذاتاً گرایش به اقتدارگرایی و واپس‌گرایی دارند.

اگر قرار است با سیاست راست‌گرایانه‌ی مبتنی بر احساسات منفی مقابله شود، پوپولیسمِ چپ که بر هیجانات تکیه دارد شکست خواهد خورد. اگر بخواهیم از سوی نیروهای مترقی احساسات را فعال کنیم، باید به‌جای «هیجانات» بر «شورها و دلبستگی‌های عمیق» (Leidenschaften) تکیه کرد.

در نظریه‌ی موفه، هیجانات و شورها در کنار هم و بدون تمایز جدی ظاهر می‌شوند، گویی تفاوت مهمی میان آن‌ها نیست. اما این درست نیست. شورها، دلبستگی‌های آگاهانه به ارزش‌ها و ایده‌ها هستند؛ بدون آگاهی اجتماعی قابل تصور نیستند و در تضاد با عقلانیت و گفت‌وگو قرار ندارند.

عدالت، آزادی، حقوق بشر یا حفاظت از طبیعت را به‌سختی می‌توان به‌صورت هیجان‌های خام تصور کرد، اما به‌عنوان «شور» کاملاً ممکن‌اند. با این‌ها می‌توان کار کرد، هرچند شاید دیگر نتوان آن را پوپولیسم نامید. نیروهای مترقی نباید با ابزارهای رقیب خود عمل کنند، وگرنه خطر آن وجود دارد که شبیه همان‌ها شوند. وظیفه‌ی آن‌ها باز کردن دوباره‌ی آینده‌ای بسته است و باور داشتن به امکانِ تحقق آن.

لوکاس فرانکه، نویسنده و روزنامه‌نگار آزاد در برلین است. او درباره‌ی بحران اقلیمی، انقلاب دیجیتال، فرسایش دموکراسی و گاه مسائل فرهنگی می‌نویسد. در بریتانیا جامعه‌شناسی خوانده است.

به نقل از نشریه تاتس آلمان ۲۷.۴.۲۰۲۶


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد