گفت: پشتتان میشکنیم
گفتیم: بکوشید
گفت: به عصر حجر کوچتان دهیم
گفتیم: آه، میشناسیمش
روستامان بود
بس درش آموختیم
ساختیم
خود شناختیم
و قد کشیدیم
گفت: تمدنتان را ویران میکنیم
گفتیم: آه،
چنگیز هم همین میگفت
آمد، سوزاند، کُشت و رفت
و ما
بس زِ آن آموختیم
خود شناختیم
باز ساختیم
و قد کشیدیم
خورشید را کلید خاموشی نیست
از تمدن تو چه میدانی؟
بیاموز اندکی
شاید
قد کشی روزی
و بدینسان چندی گذشت
او بگفت و ما گفتیم
مردک سردرگم
پر و بالش در هم
در جهالت مغروق
وز تکبر مست
در جستجوی عربدهی بعدی
به خود میپیچید
و ما جان به کمان
خسته و خونین
خونین و سربلند
برخی به سنگرها
برخی به خیابانها
برخی به کوهستان
برخی به دریاها
بر پا و یکصدا
تنگهمان را
و دبستانهامان را
پاس میدهیم
رضا هیوا
اول اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۷:۵۱
بالکن، جنگل
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد