logo





نکاتی پیرامون مذاکرات بین آمریکا و جمهوری اسلامی

جمعه ۴ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۴ آپريل ۲۰۲۶

ایرج فرزاد

نکاتی پیرامون مذاکرات بین آمریکا و جمهوری اسلامی- بخش اول

به نظر من نفس پذیرش مذاکره از طرف جمهوری اسلامی با آمریکا، نشان از آغازی بر پایان یک دوره تاریخی است. در ادامه توضیح خواهم داد که بی نتیجه ماندن هر نشست میان نیروهای درگیر و متخاصم، نباید انظار را از تغییرات واقعی در صف آرائی بین این نیروها، منحرف کند.

مذاکرات هنگامی مساله میشود که دو سوی یک صف آرائی سیاسی و نظامی، در یک توازن قوا بسر میبرند. چه، بارها در طول تاریخ دیده ایم، وقتی نیروئی طرف مقابل را به تسلیم و هزیمت کشانده است، و یا هنگامی که یک قدرت دولتی شرایط را برای تصمیم قطعی برای اشغال یک سرزمین و ساقط کردن حاکمیت سیاسی آن فراهم تشخیص داده است، بحثی از مذاکره به میان نیامده است. نمونه عراق و لیبی بویژه و به درجه ای سوریه خیلی گویا است. در این موارد حتی پیشنهادات از طرفهای ثالث برای حل مناقشات از “طریق گفتگو و دیپلوماسی” جائی نداشت. در مورد عراق با بسیاری از این تلاشهای دیپلوماتیک، از پا در میانی محمد علی کلی گرفته تا حسنی مبارک و تا تلاشهای بازرسان سازمان ملل در جهت بدست آوردن مدرک دستیابی به سلاح کشتار جمعی، روبرو شدیم و دیدیم که هدف دولت آمریکا و متحدان در هر دو جنگ ۱۹۹۱ و ۲۰۰۳، “قابل مذاکره” نبود. در مورد لیبی آن دروغ پردازی و مهندسی تصاویر، حتی ضرورتی نداشت.

اما از سوی دیگر به عنوان مثال ما مذاکره بین ویتنام شمالی و آمریکا را شاهد بوده ایم. معلوم بود که دولتهای مختلف آمریکا: آیزنهاور، جان اف. کندی، لیندون جانسون و ریچارد نیکسون، طی بیش از بیست سال از ۱۹۵۵ تا ۱۹۷۵ علیرغم بمباران ناپالم و جنایات وحشتناک و نسل کشی های فوف جنایتکارانه، نهایتا شکست خوردند. در نتیجه این تغییر قوا بود که مقدمات خروج نیروهای نظامی آمریکا از ویتنام در جلسات مذاکرات “پاریس” فراهم شد. جالب این بود که در این مذاکرات، ماهها بین هیات دو طرف بر سر “شکل” میز مذاکره، اختلاف بروز کرد. هیات ویتنامی میگفت باید دایره ای و آمریکائیها اصرار داشتند که باید مستطیل باشد. اما کاملا معلوم بود که علیرغم بی نتیجه ماندن چند نشست، مبنای مادی تغییر در توازن قوا، ادامه بعدی مذاکرات را تعطیل نکرد.

تا جائی که به یک سوی مذاکرات جاری مربوط است، یعنی جمهوری اسلامی، اتفاقی مهم روی داده است. رژیم اسلام سیاسی که به مدت نزدیک به نیم قرن، آماده نبود که از آمریکا جز “شیطان بزرگ” نام ببرد، اکنون با وساطت پاکستان یک هیات عالیرتبه خود را برای مذاکره با آمریکا آماده کرده بود. این بر متن مادی دو واقعیت اتفاق افتاد:

رژیم اسلامی به عنوان ستون دولتی اسلام سیاسی در منطقه، سرانجام به این نتیجه رسیده است که نه تنها باید اوهام صدور “انقلاب اسلامی” را به خارج از قلمرو ایران، بایگانی کند، بلکه در تنازع بقاء ناچار است به تدریج از روبنای اسلامی خود نیز دست بردارد و یا به “تغییر رفتار” گردن بگذارد.

پایه دوم این میل به مذاکره، بر جنگ اخیر بین آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی استوار است. کاملا مشخص است که ادامه تعرض های نظامی اسرائیل و آمریکا، نه تنها حوزه “خلیج فارس”، که کل ساختارهای عظیم کانال کشیها و تاسیسات شیرین کردن آب و شبکه وسیع ارتباطات و سرمایه گذاری های میلیاردی “چند ملیتی” بین قاره های آسیا، آفریقا و اروپا را با خطر جدی روبرو خواهد کرد. اوضاع سیاسی و اقتصادی ای که نه در جنگ با عراق و نه با لیبی و سوریه، وجود نداشتند. “مکان ایران”، در تقسیم بازار جهانی، و وجود یک “دولت” در آن منطقه که به شیوه های مختلف اعلام کرده است که آماده است آن نقش استراتژیک را بر عهده بگیرد و به هر تغییر رفتار گردن نهد، به نظر من یک پایه دیگر آن “مذاکرات” است. برخی نیروهای غیر سیاسی سلطنت طلب، متوجه نیستند که طبقه بورژوازی ایران، رژیم جمهوری اسلامی را، حکومت خود میشناسند. در این توهم بسر می برند که گویا ادامه دخالتهای نظامی آمریکا و اسرائیل، سرانجام مردم را به رهبری آنها به یک “انقلاب”، به گفته خود “انقلاب شیر و خورشید” میکشاند. به باور من، اقشار وسیع خرده بورژوا، صحنه های انقلاب ۵۷ را تکرار نخواهند کرد، به این دلیل که بافت و ترکیب و درجه فاصله گرفتن آنها از شیوه ها و “استایل” های زندگی “سنتی” و اسلامی زیرو رو شده است. این قشر وسیع تحصیلکرده، امروزی و مدافع سنتهای مدنیت غرب، به آن درجه که کمترین شائبه های مذهبی و اسلامی را نشان عقب ماندگی میشناسد، به طریق اولی از تعریف خود به عنوان رعیت و ندیمه عار دارد.

از این نظر باید با توجه به نکاتی که توضیح دادم، مذاکره بین آمریکا و جمهوری اسلامی را چون یک “پروسه” بر متن تغییر و تحولات مادی، سیاسی و اقتصادی دید. شکست و بی نتیجه ماندن یک نشست، به معنی توقف پروسه ای که آغاز شده و به حرکت ادامه میدهد، نیست. تحلیل های یکبار مصرفی و دنباله روانه از اتفاقات روزانه، نه راهگشا که گمراه کننده است.

روشن است که در این زمینه، فاکتور جامعه ایران، وضعیت اعتراضات و سطح مطالبات شهروندان، اوضاع حاکم بر جنبش کارگری، چگونگی مصاف دیدگاههای نظری و سیاسی، بحث دوران “پسا” رفتار و یا هم اکنون، باید توضیح داده شوند. مسائل دیگری چون مساله فلسطین، بحث قومیتها، خود مختاری، فدرالیسم قومی و “حق تعیین سرنوشت” نیز باید بر این زمینه های مادی، بررسی شوند و تفاوتهای اساسی را در مقایسه بین دورانهای متفاوت و متمایز، نشان داد. من پرداختن به آنها را به فرصت دیگری موکول میکنم.

ایرج فرزاد
۱۳ اوریل ۲۰۲۶

نکاتی پیرامون "مذاکرات"- بخش دوم

در بخش اول این نوشته به زمینه های اجتماعی-سیاسی و اقتصادی در جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی اشاره کردم و نوشتم که چرا تفاوتها با دخالتهای نظامی علیه عراق، لیبی و سوریه؛ آمریکا و جمهوری اسلامی را به پای میز مذاکره کشیده است.

بنابراین باید روشن باشد که چرا سناریوها بین این درگیری ها و تخاصمات نیز کاملا متفاوت خواهند بود. در سایه دو جنگ ویرانگر و جنایتکارانه، طی سالهای ۱۹۹۱ و ۲۰۰۳، آمریکا و متحدان آن، علاوه بر پافشاری برای ساقط کردن رژیم بعث، مطلقا نگران عواقب اقتصادی آن تهاجم که امنیت و منافع حرکت سرمایه جهانی را با خطر و تهدید روبرو می ساخت، نبود. به این دلیل ساده که “مکان” عراق در تقسیم بازار جهان سرمایه داری و نیز در خاورمیانه و منطقه، حائز چنان جایگاهی نبود. از نظر سیاسی حکومتهای پی در پی ناشی از کودتاها در عراق، بویژه در دوران جنگ سرد، کم تا بیش نوعی با اردوگاه شوروی سابق همسوئی داشتند. فروپاشی بلوک شوروی که تقریبا همزمان با آغاز عملیات “طوفان صحرا” به بهانه اشعال کویت توسط رژیم صدام روی داد، شرایط مناسبی را برای حکومت آمریکا فراهم ساخت تا در دوران پسا جهان دوقطبی، از سقوط و نزول قدرت خود به عنوان راس جهان دوقطبی پیشین جلوگیری کند.

“ایران” و مکان آن در تقسیم بازار جهانی، از چندین نظر با عراق، لیبی و سوریه تصویر متفاوتی در جعرافیای سیاسی جهان و منطقه داشته است. ایران برخلاف عراق، عربستان و اردن و سوریه، که حکومتها در آنها پس از شکست امپراطوری عثمانی در جتگ اول جهانی، با خط کش و گونیا رسم شدند، از دیر باز “دولت” داشته است و در مواردی دولتهای بسیار مقتدر. این فاکتور در کنار موقعیت ایران در تقسیم بازار جهانی، اهمیتی استراتژیک از نظر منفعت سیر انباشت سرمایه داشته است. یک موضوع با اهمیت، چندین کنفرانس و قرادردادها بین استالین، روزولت و چرچیل در خلال جنگ دوم جهانی مساله “ایران” و تلاشها در جهت بازدارندگی مطامع اردوگاه شووی برای مُنضم کردن ایران به خود و یا تجزیه و تقسیم آن بود. استالین در آن معاهدات پذیرفت که با ایران نمیتواند چون کشورهای اروپای شرقی رفتار کند. احتمالا سران آمریکا و انگلیس آگاه بودند که از دست دادن بازار وسیع اروپای شرقی، در چشم انداز تاریخی دیر پا نخواهد بود و بنابراین در موازنه قوا، آن هنگام که نیروهای شوروی فی الحال آن مناطق را اشغال و برلین را تقسیم کرده بودند، نیروهای آمریکا و انگلیس از بازداشتن استالین که نیروهایش آلمان را فتح کرده بودند ناتوان بودند. کشاندن دگر باره آن مناطق تقسیم شده و منُضم شده برای دوران دیگری از توازن قوا ذخیره شد.

کنفرانس یالتا و تهران بین آن سه سران، بروشنی نشان میدهد که مکان ایران در اقتصاد جهان، علیرغم تهدیدات “همسایه شمالی” در همان دوران، از کل منطقه اروپای شرقی مهمتر بود.

اینجا باید روشن باشد که غرب بطور کلی و آمریکا بطور مشخص، در پی سقوط حکومتها در آن جغرافیا نبوده است، بلکه همه تلاشها در این جهت است که از خارج شدن این مکان مهم در اقتصاد منطقه و جهان، از حوزه بازار جهانی بهر طریق ممکن جلوگیری کند. حتی آنگاه که یک انقلاب واقعی حکومت شاه را به زیر کشید، غرب و آمریکا در “کوتاه مدت” از منافع سرمایه عقب نشستند مشروط به اینکه فضای جامعه و منطقه در کنترل جریانات ضدکمونیست قرار بگیرد. غرب سالها اسلام سیاسی را تحمل کرد تا بتواند با تخمیر حکومت اسلامی زمینه های مناسب شکل گیری یک “دولت” غرب گرا را فراهم کند. به باور من نفس پذیرش مذاکره با “شیطان بزرگ” حاکی از سیر سنتز چنین ساختار غیر اسلامی در ایران است. من قبلا هم نوشته ام که تعیین “مجتبی خامنه ای” به عنوان “سومین رهبر”، در دنیای واقعی یعنی کنار گذاشتن “آخوند” و اسلام از حاکمیت و در ساختار سیاسی. من فکر میکنم که زیرِ سطح این مشاجرات و بگو مگوها در باره “نیت” طرفین، روندهای دیگری در جریان است. یک مُعضل، بحث “مقاومت” پایه اسلام سیاسی در “سازش” هم با “شیطان بزرگ” و هم با “دشمن صهیونیستی” است. جالب این است که در رفع ممنوعیت محدودیت دسترسی به اینترنت، نشریاتی مثل کیهان شریعتمداری و “رجا نیوز”، هنوز نا فعال اند. در رسانه های انتشار یافته تحلیل های زیادی از “کارشکنی های” جریان “افراطی” و “تندرو” منتشر میشوند. مینویسند این جناح با فعال شدن گزینه مذاکره با آمریکا از زبان “مداحان” به اغتشاش و انحراف افکار عمومی مشغول شده است. تصور من این است که زیرِ سطح و در دیپلوماسی “سرّی”، وجود مشکل “تندرو”های خودی که چندان بی نفوذ هم نیستند، و تسویه حساب با آنها با مقامات امنیتی پشت پرده طرح شده است. به این معنی که جناح مذاکره کننده به آمریکائیها بفهماند که توافق با آنها از این نظر هم مهم است. یعنی امتیاز بیشتری از آمریکا و اسرائیل نیز بگیرند تا لایه تند رو و به تبع آن نیروهای موسوم به “نیابتی” در منطقه را نیز یا خنثی و یا ساکت کنند.

یک تفاوت دیگر به نظر من مسدود کردن میدان تحرک جریانات ناسیونالیست و قومی و در راس آنها نیروهای ناسیونالیسم کرد است. به نظر من، در این چشم انداز وسیع، “کپی” سناریو احزاب ناسیونالیست کرد در عراق و “پیست” آن بر صفحه سیاست ایران، نا ممکن است. درست در حالی که جمهوری اسلامی تعدادی از فرماندهان نظامی و سپاهی خود را از دست داده است، حملات به “اردوگاه” های تعیین شده و حتی منازل اعضا احزاب ناسیونالیست کرد در شهرهای کردستان عراق، فعال تر شده است. از این نظر تکرار سرازیر شدن نیروهای “پیشمرگ” به شهرهای ایران در شرایط ضعف رژیم و یا به تصور موهوم آنها، که گویا آمریکا مترصد سناریوهای پیشین عراق در مورد کردستان ایران است، نا ممکن است. “حق ملل در تعیین سرنوشت” یک “اصل” کمونیستی نیست و همه ارکان آن مشمول بازبینی انتقادی مارکسیستی قرار گرفته اند.

بطور مشخص در مورد ایران، نکات چندی را برمیشمارم.

از نظر تاریخی، ناسیونالیسم کُرد بر یک “ابهام سیاسی” در ذهنیت دولتهای فاتح در جنگ اول جهانی استوار است. موضوع برمیگردد به شرایط پس از پایان جنگ اول جهانی و تجدید تقسیم و “دولت سازی” ها در قلمرو سابق امپراطوری عثمانی که در آن جنگ شکست خورده بود. عربستان، اردن و عراق را توسط برگماری سه پسر عمو، شاهزاده نشین اعلام کردند. علاقمندان میتوانند خود ماجرای مفصل تر را تعقیب کنند. بهر حال در جریان آرایش جدید و دولت سازی ها، طبق قرار داد “سور”،[۱] قرار بود حق ارجاع تقاضای استقلال برای نواحی شمال موصل برسمیت شناخته شود. از این وعده، در پیمان لوزان “رفع ابهام” شد. پیمان لوزان که در ۲۴ ژوئن ۱۹۲۳ امضاء شد، مرزهای ترکیه مدرن را تعیین کرد. در این پیمان، هیچ اشاره‌ای به تشکیل کشور مستقلی برای کردها نشده است.

من اینجا به شرح و بسط اینکه چگونه ناسیونالیسم کرد در “چهار پارچه” در حال و هوای آن ابهام سیاسی به انواع شیوه ها روی آورد نمی پردازم. به بازتاب حرکت ناسیونالیسم کرد در ایران اشاره کوتاهی میکنم.

توضیح دادم که در کنفرانس های تهران و یالتا. دولت شوروی و شخص استالین متعهد شده بود که از هر تلاش برای تجزیه ایران و مُنضم کردن هر بخش از قلمرو ایران دست بکشد و نیروهای نظامی خود را که در طول جنگ دوم جهانی در شمال غربی ایران وارد کرده بود، خارج کند. اما در فضای مه آلود امضاء آن پیمانهای بین المللی و تا اجرائی شدن مفاد آنها، یک توهم بر ذهنیت ناسیونالیسم کرد حاکم شد. حکومت خودمختار قاضی محمد در مهاباد برپا شد و در آن فضای مُبهم، خود قاضی محمد پنهانی از میرجعفر باقراف، دیدار کرد و تصور و یا به عبارت دقیق تر توهم این بود که دولت شوروی و شخص استالین در مورد کردستان ایران و حتی آذربایجان، به تعهد خود در آن قراردادهای تعیین کننده و “توافق” شده، عمل نخواهد کرد! دولت مهاباد قاضی محمد بدون کوچکترین مقاومت تسلیم شد و فروپاشید.

به برآورد من پدید آمدن یک فضای سیاسی آویزان، و دل بستن به چنین احتمال بسیار ضعیف، با توجه به نکات قبلی غیر ممکن است. یعنی علاوه بر ناممکن بودن تکرار سناریوهای به قدرت خزیدن نیروهای ناسیونالیست کرد زیر بمباران و فروپاشاندن شیرازه مدنی عراق، در ایران کنونی، نفس “حق تعیین سرنوشت ملل” در کردستان ایران، سرشار از ایهام و توهم است.

لازم میدانم به مبناهای سیاسی و اجتماعی عروج ناسیونالیسم چپ در کردستان ایران، نکاتی را توضیح بدهم:

اگر ناسیونالیسم سنتی کرد، بر رویاهای فروپاشیده ایام قرارداد سِور متکی؛ و در نوستالژی احیاء چنان دوره “ابهام” در سیاست قدرتهای بزرگ، خود را تسکین میدهد؛ ناسیونالیسم چپ برخاسته از اوضاع “مه آلود” جامعه ایران؛ و در جهان معاصر است.

یک دوره که در فاصله روزهای انقلاب ۱۳۵۷، تا سرکوبهای خونین خرداد ۱۳۶۰، چپ در کردستان حضور پر رنگی دارد. دورانی که هنوز انقلاب در سطح جامعه کردستان سرکوب نشده است. دورانی که پس از فرمان یورش به کردستان، “خلق کرد در بوته آزمایش” است( طنز گزنده تاریخ این است که من در همفکری و مشورت با فواد مصطفی سلطانی و دکتر جعفر شفیعی، نویسنده آن اعلامیه سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران- کومه له بودم!). دورانی که شهرها دست بدست میشوند و نهادها و تشکل های خود جوش مردمی، مثل بنکه محلات در شهرها دایر شدند. حقیقت ماجرا این است که آن دوران واقعا تجارب با ارزشی را میپوشاند. اما در همانحال آن تجارب گرانبها همراه با خود سوسیالیسم خلقی و ملی را جان تازه ای بخشید. آن دوره مه آلود، فضائی برای فعال شدن “حق تعیین سرنوشت” و درستی و اصولیت آن فراهم کرد طوری که تاکنون هم به عنوان شناسنامه سیاسی کومه له دیرین و انواع خرده فرقه های بعدی تبدیل شد. کیش اسلحه و تعریف سیاست با جغرافیا، و “تجارب” آن دو سه ساله مه آلود، به یک عامل بازدارنده در برابر کمونیسم کارگری؛ و گروه فشار و نقطه قوت سوسیالیسم خلقی در مقیاس جامعه ایران تبدیل شد. “کردستان دروازه قدرت است” که سالها بعد و توسط انشعابی از کمونیسم کارگری مطرح شد، “گارد آزادی” و “کمیته های کمونیستی” نیز متکی به “تجارب” آن دوره ابری دوباره سر برآوردند. “بنکه” ها مبنای ائتلاف و اتحاد عمل و مرهم بر زخمهای ناشی از انشعابات و جدائی ها و فروپاشی تحزب کمونیسم کارگری توصیف شدند. تاریخ مصرف این "نوشدارو"، در پی تثبیت حاکمیت جمهوری اسلامی بر شهرها و عفب راندن نیروهای مسلح به آنسوی مرز، همان زمان منقضی شده بود.

برای سوسیالیسم خلقی، مهم نیست که “تجربه” بویژه اگر خود حاملان آن نوع سوسیالیسم شخصا نیز آن تجربه را در زندگی خود داشته اند، چه رگه ای از سوسیالیسم و کمونیسم خرده بورژوائی و بورژوائی را تحکیم میکند. دایره این تجربه گرائی چنان در محدوده آن دو سه سال مه آلود اسیر است که حتی نیازی به “تجارب” بسیار عظیم تر نوع سوسیالیسم اردوگاهی نمی بیند. سوسیالیسم اردوگاهی، با تجربه عظیم شکست فاشیسم هیتلری و تحمل ۲۵ میلیون قربانی، نقش بسیار مُخرّبی در تصویر از کمونیسم را بر اذهان جهانیان در مقیاس میلیونی بر جای گذاشت. کمونیسم “اتمی”، جهان را بلوکه کرد و جنگ دو قطب سیمای کل جامعه بشری را میلیتاریزه و پلیسی ساخت. تجربه آن سرمایه داری دولتی به نام سوسیالیسم و کمونیسم، همراه با خود و با شاهد گرفتن قربانیها و نبرد های “ارتش سرخ”، ادبیات بنگاه انتشاراتی “پروگرس” را در ابعادی وسیع به همه زبانهای زنده و در حال زوال بر اذهان مردمان و “خلق”ها، سرایت داد و طیف وسیعی از احزاب کمونیست اردوگاهی را بر صفحه سیاست جهان، شکل داد. این زرّادخانه فکری و بینشی کمونیسم اردوگاهی، عامل موثری در تخریب افکار نُخبگان و مبارزان شریف و انقلابی در سراسر جهان بودند. جهان بورژوازی این تجربه و سیستم فکری و جنبشی را عین کمونیسم و ما به ازاء “عملی” شدن اندیشه ها و مبانی کمونیسم مارکس تصویر کرده اند.
به نظر من فعال شدن ذهنیات و موهومات این دوره مه آلود، یکی از مبناهای عرض اندام ناسیونالیسم چپ کرد، و تمامی سنتهای سوسیالیسم “خلق کرد” است. “حق تعیین سرنوشت” مجرائی را برای تکرار تجارب دوران مه آلود را پوشش میدهد. اما با تحولات مادی و اجتماعی و سپری شدن یکباره آن دوره نوستالژیک سوسیالیسم ملی و کردی، اعاده ایام معاهدهٔ سِور کمونیسم ملی، خیالات و اوهام است.

از منظر مطالبات مردم، وضعیت جنبش کارگری و سطح توقعات شهروندان، مساله “مذاکره” و در نهایت توافق در جهت خانه تکانی از اسلام سیاسی، شاهد اوضاع متفاوتی خواهیم بود. نگفته پیداست که همه طرفهای مذاکره و از جمله کل طبقه بورژوازی ایران، با ساقط سازی و سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی نیستند. شاید یکی از دلائل دست بردن به اعدامهای اخیر ارعاب جامعه به منظور بازدارندگی؛ و استفاده از نقطه ضعف رژیم باشد. با اینحال کافی است شرایط “پسا تغییر رفتار” را چه در چشم انداز جامعه ایران و یا در کشورهای سابق بلوک شوروی در اروپای شرقی در نظر بگیریم. در کشورهای اروپای شرقی، مردم در هیچ جنبش و حرکات پیوسته رژیمهای “توتالیتر” را بزیر نکشیدند. فروپاشی و سقوط یکی پس از دیگری آن دولتها نتیجه ثانوی فروپاشی دیوار برلین بود. با همه اینها، اکنون که اوضاع آن کشورها را می بینیم که به “دمکراسی” رسیده و کشورها به بازار آزاد سیر گردش سرمایه و کالا و پول پیوسته اند، مردم دارند به “دستمزد”، وضعیت رفاه، یکه تازی احزاب و جریانات نژاد پرستِ “خودی”، به وضعیت بیمه های اجتماعی، و… اعتراض میکنند و بعضا بانی و باعث تغییر کابینه ها و مقامات رسمی شده اند. سرمایه داری لخت و عور بدون هیچ دیوار مرئی و نا مرئی دارد قوانین خود را اعمال میکند.

در ایران وضعیت متفاوت است، مردم و طبقه کارگر سالهاست که بر سر دستمزد، کودکان کار و خیابانی، اعتیاد و تن فروشی وسیع، اختناق حجاب و… دست به گریبان اند و مبارزه کرده اند. هر تغییر رفتار و بازگرداندن جامعه ایران به مکان سیر انباشت سرمایه، و برچیده شدن “مانع” اسلامیت رژیم، به صفوف طبقات و مبارزه بین آنها شفافیت می بخشد. طبقه بورژوازی ایران متکی به دستاوردهای خونین و چرکین حکومت خود، از زعفرانیه و فرمانیه نشین ها، به صاحبان واقعی قانون کار جمهوری اسلامی تبدیل خواهند شد و از روی “لیست سیاه” دوائر اطلاعاتی رژیم به شکار هر کارگر سوسیالیست و هر انسان مدافع حقوق شهروندان روی خواهند آورد. اگر در کشورهای سابق بلوک شوروی “سوسیالیسم” با تصویر استالین و جامعه اختناق زده معنی میشد، در ایران، به شهادت انتقاد مارکسیستی از آنچه که در شوروی پس از شکست انقلاب اکتبر، کمونیسم اردوگاهی و “سوسیالیسم واقعا موجود” نام گرفت، تصویری عینی و علمی از سوسیالیسم را در دسترس قرار داده است. این ادبیات وقتی به صف آشکار نبرد طبقات سرایت؛ و اذهان طبقه ما را تسخیر کند، یک نیروی تعیین کننده است. نشر و توزیع وسیع این ادبیات، بسیار حیاتی است.

به نتایجی که این روند مذاکرات میتواند بر مساله فلسطین، بحث دو دولت، و نیروهای موسوم به نیابتی داشته باشد در بخش بعد خواهم پرداخت.

ایرج فرزاد
۲۱ آوریل ۲۰۲۶
iraj.farzad@gmail.com
____________________________

[۱] معاهدهٔ سِور به فرانسوی Traité de Sèvresبه انگلیسی Treaty of Sèvres یا پیمان سِور، معاهده‌ای بود که در روز ۱۰ اوت سال ۱۹۲۰ میلادی بین امپراتوری عثمانی که در جنگ جهانی اول در کنار امپراتوری آلمان و امپراتوری اتریش-مجارستان وارد جنگ شده بود و میان نیروهای پیروز متفقین یعنی (روسیه، بریتانیا و فرانسه) امضا شد. طبق این معاهده: نواحی کُردنشین شمال موصل با شرط دریافت خودمختاری در قلمرو امپراتوری باقی ماند و حق آن برای ارجاع تقاضای استقلال به جامعهٔ ملل طی یک سال به رسمیت شناخته شد.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد