پاریس برای بسیارانی ، شهرآزادی فرهنگ ها ، شهر رهایی از قید و بند ها ، شهرعشق و خوشی، شهررهایی از غم و اندوه ، شهر فریادهای حق طلبانه ، شهر فرهنگ و تمدن است. شهری که هنر معماری جهان را در برج آهنی اش می بینی و به موزه ی لورکه می رسی کولبار رنج و انده را برزمین می گذاری .
برای من اما ، پاریس شهر پیوند رفاقت هاست ، شهر بازیافتن خاطرات ، شهر کتاب و نشست های رفیقانه ، شهری که شوق دیدار با مادر شایگان را در جانم بر می انگیخت . پاریس در دیدارها و گفتگوها و نوشتن ها ، زیبایی دیگری داشت . شب هایی که می نشستیم به بهانه ی خوردن لقمه نانی و نوشیدن جرعه شرابی ، از نهال امیدی سخن می گفتیم که با "نه به سلطنت و جمهوری اسلامی" و "برپایی جمهوری دموکراتیک و لائیک " روییده بود ،نمی دانستیم تبر در بیشه به انتظار خیز لحظه شماری می کند تا نهال را از جای برکند .
در همین شهر بود که نسرین را دیدم . در همان دیدار اول مهربانی و لبخندی که از چهره ی زیبایش محونمی شد در خاطرم ماند. پس از آن دیدار و گفتگوی کوتاه ، در هر سفری به پاریس و دیدار یاران ، چشم در میان جمع می گردندام تا او را بیابم .
نسرین در عنفوان نوجوانی در خانواده ای چشم بر روی واقعیات گشود که درمبارزه علیه جور و ستم رژیم سلطنتی و سازمان مخوف امنیتی اش ، ساواک ، راه رهایی را با سازمان مجاهدین خلق ایران پیمود . سازمان مجاهدین آن دوران به عبارتی خانه ی او بود چرا که می دانست اعضای خانواده اش از سر آگاهی و ایمان به آن پیوسته اند . نسرین نو جوان پس از دستگیری و اعدام برادرش مهدی رضایی ، در سال ۱۳۵۱ توسط عمال ساواک دستگیر و روانه ی شکنجه گاه شد. او در بیدادگاه رژیم محمدرضا شاه پهلوی استوار در دفاع از آرمان رهایی خلق پوزه ماموران ساواک را بخاک مالید و مایه سرافرازی خانواده ی دربند ش شد. نسرین سال های شکنجه و زندان رژیم پهلوی را زیست . برادران عزیزتر از جانش در نبرد با مزدوران ساواک درراه دفاع از خلق دربند ایران ، سرافرازدر ره آرمان های خلق جان فدا کردند.
نسرین در ورای شلاق ها و ناسزا های شکنجه گران ساواک ، در میان هم بندان سازمانش ، در جدالی بی امان با خویشتن خویش با ورهای مذهبی اش را به چالش کشید و تولدی دیگر آغازید .، تولدی که بخوبی می دانست ، مادر دربندش را گریان ، پدر را حیران و دیگر اعضای خانواده ی دربندش را دل آزرده می کند . باری ، او سرانجام با گام های استوار قدم در راهی نهاد و پیکاری بی امان را در رهایی زحمتکشان آغازید.
سال ها در تمام جلسه ها و دیدارها ، حضور نسرین با آن لبخند گرم و مهربانش ، رفاقت و صمیمت را به جان تک تک ما ریخت . کلامش به مهر و نگاهش امیدوار و رفتارش همواره به شور انقلابی و آگاهی عجین بود. انگار همین دیروز بود که با اشاره ی دست و نگاه پرمهرش کنارش نشستم . در یکی ازگپ و گفت هایمان ، در حالی که نگاهش با عشق بر قامت همسرش می چرخید ، گفت : همه ی سختی ها با بودن او آسان ترشد ، و اولین نگاه مارال ، گرمای خورشید را برایمان به ارمغان آورد .
نمی دانم چرا ، اما همیشه فکر می کنم در پس آن نگاه شوخ و مهربان ، در ورای خنده های بی امانش غمی مبهم نهفته بود . غمی که به شادی آگنده بود .
آری این نسرین بود که به من آموخت چه سان غم و شادی را توامان بپذیرم .
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد