logo





در باب تمدن و واپسگرایی
به بهانه حمله اسرائیل و آمریکا به ایران

دوشنبه ۳۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۰ آپريل ۲۰۲۶

دکتر رضا راهدار

new/reza-rahdar.jpg
بابا طاهر سروده بود:
«سه درد آمد به جانم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره
غم یار و غم یار و غم یار»
من با الهام از این شعر می خواهم بگویم:
سه درد افتاد به جونم، هر سه با هم
دل خسته، تن زخمی، خاک ایران
غریبی و تن زخمی، آخ چه سخته
غم ایران، غم ایران، غم ایران

ایرانِ امروز از چند سو در معرض خشونت و ویرانی قرار گرفته است؛ خشونتی که سال ‌هاست جان، مال، کرامت و آیندهٔ این سرزمین را فرسوده کرده و اکنون در هیأت جنگی تازه، بر رنج‌ های انباشته می‌افزاید. این جنگ نه مرهمی بر «غم ایران» است و نه افقی روشن برای هیچ‌ یک از طرف ‌های درگیر ترسیم می‌کند؛ بلکه چرخه‌ای تازه از ویرانی، بی‌ثباتی و زخم‌ های ماندگار می‌گشاید.

محمود درویش شاعر برجسته فلسطینی گفته بود که «رهبران با یکدیگر دست میدهند، اما مادران داغدار، همسران چشم‌ انتظار و کودکان یتیم با زخم‌ هایی ماندگار تنها می‌مانند»؛ و نیز آن که «شاید ندانیم چه کسی وطن را فروخت، اما به‌ روشنی میبینیم چه کسانی بهای آن را پرداختند». حقیقت تلخ آن است که هزینهٔ جنگ را نه تصمیم‌ گیران، بلکه مردم عادی می‌پردازند.

اندوه ‌بارتر آنکه گاه حملهٔ خارجی به خطا به‌عنوان راه رهایی و آزادی تصور می‌شود؛ حال آنکه تجربه تاریخی بارها نشان داده است آزادی نه از دل بمباران، که از مسیر آگاهی، سازمان ‌یابی مدنی و ارادهٔ جمعی زاده می‌شود. جنگ، هر نامی که بر آن نهاده شود، نه منجی ملت‌ هاست و نه درمان استبداد؛ بلکه اغلب تنها صورت مسئله را ویران می‌کند و رنج انسان‌ها را عمیق ‌تر.

پیش از پردازش موضوع به باز شکافی چند واژه می پردازم.

تمدن چیست و واپسگرایی کدام است؟

تمدن صرفاً مجموعه‌ای از ابزارهای پیشرفته، ساختمان‌های بزرگ، یا فناوری نوین نیست؛ بلکه پیش از هر چیز یک وضعیت کیفیِ زیست انسانی است. تمدن فرایندِ سازمان‌یافتهٔ زیستِ انسانی است که در آن عقلانیت، اخلاق، نهاد سازی، تولید معنا، و خلاقیت فرهنگی به‌گونه‌ای پایدار و خوداصلاح‌گر با هم کار میکنند. عناصر اصلی تمدن عبارتند از: عقلانیت نقاد، اخلاق عمومی (کرامت انسان و مسئولیت اجتماعی)، نهاد سازی پایدار (قانون، آموزش، قضا)، پیوستگی سنت و نوآوری.

واپسگرایی وضعیتی ذهنی–فرهنگی است که در آن معنا از حرکت بازمی ایستد، نقد نامشروع می‌شود، و گذشته به جای منبع فهم، به سپر دفاعی بدل میگردد. پایه های واپسگرایی شامل: تقدس سازی از شکلها، بیرون رفت عقل انتقادی، توقف تاریخ، دشمنی با دیگری، اخلاق قبیله ای می باشند.

واپسگرایی می‌تواند مدرن باشد، اگر مدرنیته از روح نقد و اخلاق تهی شود. تمدن نه در نو یا کهنه بودن ابزارها، بلکه در زنده بودن عقل و وجدان سنجیده می‌شود. واپسگرایی مدرن وضعیتی است که در آن، ابزارها و زبانهای مدرن به‌کار میروند، اما ساختار ذهنی بسته، یقینی، حذف گر و ضد گفتگو باقی می‌ماند.

ارسطو تمدن را به مثابه زیست عقلانی- سیاسی تعریف می کرد. ابن خلدون تمدن را نتیجهٔ سامان یافتن زندگی اجتماعی انسان می دانست؛ جایی که اقتصاد، سیاست، فرهنگ، دانش و اخلاق در یک کلّ تاریخی بهم‌ پیوسته عمل میکنند. فارابی تمدن را تحقق زیست جمعی انسان بر پایه عقل، فضیلت، و رهبری حکیمانه تعریف می کرد؛ جامعه‌ای که غایت آن سعادت انسانی است. کانت گفته بود، تمدن یعنی رسیدن جامعه به مرحله ای که انسانها جرئت بکارگیری عقل خود را دارند و قانون، اخلاق و آزادی با هم سازگار میشنود. ویل دورانت تمدن را نظمی اجتماعی می دانست که خلاقیت فرهنگی را ممکن می سازد.

فاکتور انسان در باز شناسی تمدن و واپسگرایی

تمدن و واپسگرایی دو مفهوم متقابل در تحلیل تحولات اجتماعی و تاریخی به شمار می‌روند. تمدن معمولاً با پویایی، خلاقیت، عقلانیت و سازگاری با تغییرات شناخته می‌شود، در حالی که واپسگرایی به ایستایی، جزم اندیشی و مقاومت در برابر تحول اشاره دارد. در میان عوامل متعدد مؤثر بر این دو وضعیت، انسان و نحوهٔ اندیشیدن، کنش گری و مسئولیت پذیری او نقشی محوری دارد. بدون درک فاکتور انسان، بازشناسی دقیق تمدن و واپسگرایی ممکن نخواهد بود. تمدن محصول صرفِ ابزار، فناوری یا ساختارهای اقتصادی نیست، بلکه نتیجهٔ انتخاب‌های آگاهانهٔ انسان‌ها در بستر تاریخ است. انسانِ تمدن ساز، انسانی است که: قادر به نقد سنت بدون انقطاع از هویت خود است؛ میان گذشته، حال و آینده رابطه‌ای عقلانی برقرار می‌کند؛ مسئولیت اخلاقی و اجتماعی کنش‌های خویش را میپذیرد. در برابر آن، واپسگرایی زمانی شکل می‌گیرد که انسان از جایگاه «فاعل آگاه» به «مقلد منفعل» تنزل می‌یابد و تاریخ را نه به مثابه تجربه‌ای زنده، بلکه به‌عنوان مجموعه‌ای از الگوهای تغییر ناپذیر درک می‌کند. بنابراین، انسانِ پرسشگر عنصر اصلی تمدن و انسانِ هراسنده از پرسش عنصر محوری واپسگرایی است. به ‌بیان ساده، «انسان» حتی در عصر حجر نیز می‌تواند متمدن باشد، همانگونه که انسان‌ های عصر تمدن میتوانند واپسگرا و عقب‌ مانده باقی بمانند.

خاستگاه های تمدن بشری

سومر (میان‌رودان، حدود ۳۵۰۰ تا ۲۳۰۰ پیش از میلاد) معمولاً به‌عنوان نخستین تمدن شهری جهان شناخته می‌شود. از ویژگی‌های بنیادین آن می‌توان به پیدایش شهر–دولت‌ها (اوروک، اور، لاگَش)، اختراع نوشتار برای امور حسابداری و اداری، و تدوین نخستین قوانین مکتوب، همچون قانون اورنامو، اشاره کرد.

تمدن مصر (حدود ۳۰۰۰ پیش از میلاد) تقریباً هم‌زمان با سومر شکل گرفت، اما با روحیه‌ای متفاوت. در مصر، دولتی مرکزی و بسیار پایدار پدید آمد و میان دین، سیاست و دانش پیوندی عمیق برقرار شد. پیشرفت‌هایی چشمگیر در پزشکی، هندسه، تقویم و معماری – به‌ویژه در ساخت اهرام – این تمدن را به نمادی از نظم، تداوم و ثبات بدل کرد.

فلات ایران از هزاره‌های پیش از میلاد خاستگاه تمدن‌های متعددی چون ایلام و جیرفت بود، اما نقش تعیین‌کنندهٔ ایران در تاریخ تمدن با شکل‌گیری امپراتوری هخامنشی (۵۵۰ پیش از میلاد) آشکار شد. در این تمدن، دولت از ابزار صرفِ سلطه فراتر رفت و به نهادی برای مدیریت تنوع انسانی، فرهنگی و دینی تبدیل گردید.

تمدن درهٔ سند (حدود ۲۵۰۰ پیش از میلاد) و سپس تمدن هندی–آریایی نیز جایگاهی یگانه در تاریخ بشر دارند. تمدن در هند صرفاً جلوه‌ای بیرونی نداشت، بلکه به ژرفای ذهن، اندیشه و تجربهٔ درونی انسان معطوف بود و فلسفه، اخلاق و معنویت را در کانون خود قرار داد.

در ادامهٔ این مسیر، یونان باستان – به‌ویژه آتن در قرن پنجم پیش از میلاد – به نقطهٔ عطفی در تاریخ اندیشهٔ انسانی بدل شد. دستاورد بنیادین تمدن یونانی، گذار از اسطوره (میتوس) به عقل و استدلال (لوگوس) بود. فلسفهٔ نظام‌مند با اندیشه‌های سقراط، افلاطون و ارسطو شکل گرفت و تاریخ‌نگاری به‌عنوان دانشی مستقل زاده شد. تمدن یونانی انسان را نه مطیع صرف نظم کیهانی، بلکه فاعلِ آگاه و اندیشه‌گر می‌دانست.

خدمات ایران به تمدن بشری

ورود اسلام به ایران، به‌جای آن‌که به گسست تمدنی بینجامد، نوعی هم‌افزایی تاریخی را رقم زد. ایران نه منفعلانه، بلکه فعالانه در شکل‌گیری تمدن اسلامی مشارکت داشت و بسیاری از عناصر کلیدی این تمدن- از زبان دانش و فلسفه گرفته تا نهادهای اداری و اخلاق حکمرانی- ریشه‌ای ژرف در سنت ایرانی یافت. به تعبیر دقیق‌تر، تمدن اسلامی بدون نقش ایران قابل تصور نیست. مهمترین جلوه‌های این نقش را می‌توان در محورهای زیر خلاصه کرد:

حفظ و انتقال میراث عقلانی باستان

ایران نقشی محوری در حفظ و انتقال میراث عقلانی جهان باستان به دنیای اسلام ایفا کرد؛ از انتقال فلسفه و منطق یونانی از مسیر ایرانی–سُریانی، تا تداوم سنت‌های علمی دورهٔ ساسانی در پزشکی، نجوم و مدیریت. مشارکت فعال دانشوران ایرانی در جنبش ترجمه، به‌ویژه در بغداد طی قرون دوم تا چهارم هجری، چشمگیر بود. بسیاری از مترجمان، پزشکان و متفکران «بیت‌الحکمه» ایرانی‌تبار بودند و ایران در عمل به پل تمدنی میان یونان، هند و جهان اسلام بدل شد.

بنیان‌گذاری فلسفهٔ اسلامی–عقلانی

ایران خاستگاه سنتی فلسفی شد که عقل را با دین آشتی داد، اندیشه را از جزم‌گرایی رهانید و افق‌های نوینی فراروی تفکر گشود؛ سنتی که بعدها راه خود را به اروپا نیز باز کرد. در این میان،

فارابی- فیلسوف «مدینهٔ فاضله» و پیوند دهندهٔ سیاست و اخلاق؛
ابن‌سینا- نظام‌مندکنندهٔ فلسفه و پزشکی و اثرگذار بر اندیشهٔ اروپایی تا قرن‌ها؛
و سهروردی- بنیان‌گذار فلسفهٔ اشراق و پیونددهندهٔ عقل، نور و شهود
نقشی تعیین‌کننده داشتند.

انقلاب پزشکی و علمی

در عرصهٔ علم، سهم ایران بنیادین بود. «قانون در طب» ابن‌سینا تا قرن هفدهم میلادی مرجع اصلی آموزش پزشکی در اروپا به‌شمار می‌رفت. شکل‌گیری بیمارستان‌های آموزشی با ساختاری پیشرفته، از جندی‌شاپور تا بغداد، الگوی نهادهای پزشکی بعدی شد. در ریاضیات نیز خوارزمی با بنیان‌گذاری جبر و مفهوم الگوریتم، و همراه با پیشرفت‌هایی در مثلثات، تقویم و ابزارهای نجومی، نقش کلیدی ایفا کرد. بدون این دستاوردهای علمی و پزشکی ایرانی، رنسانس علمی اروپا قابل تحقق نبود.

زبان فارسی؛ زبان دوم تمدن اسلامی

فارسی پس از اسلام به‌عنوان یکی از زبان‌های اصلی علم، فلسفه، ادبیات، تاریخ و دیوان‌سالاری تثبیت شد و از شبه‌قارهٔ هند تا آناتولی گسترش یافت. این زبان مفاهیم فلسفی و عرفانی را حفظ و منتقل کرد، گفتمانی انسانی و اخلاقی پدید آورد و نقش مهمی در گسترش زیبایی‌شناسی تمدن اسلامی داشت. به‌درستی می‌توان گفت فارسی زبانِ جانِ تمدن اسلامی بود.

عرفان و انسان‌محوری اخلاقی

ایران ستون اصلی عرفان اسلامی شد؛ عرفانی که بر کرامت انسان تأکید می‌کرد، خشونت و تعصب دینی را مهار می‌نمود و زمینه‌های همزیستی فرهنگی را گسترش می‌داد. اندیشمندانی چون سنایی، عطار، مولوی و حافظ، با تأثیری عمیق بر شرق و غرب، عرفان ایرانی را به زبانی جهانی بدل کردند. این سنت، اخلاق تمدنی را جایگزین جزمیت و تعصب ساخت.

شهرهای ایرانی؛ کانون‌های تمدن جهانی

پس از اسلام، شهرهای ایران به کانون‌های بزرگ تمدنی بدل شدند
نیشاپور با علم، فلسفه و تساهل فکری؛
بخارا و سمرقند با فلسفه، پزشکی و ادبیات؛
و شهرهایی چون ری، اصفهان، بلخ و شیراز با هنر، دانش و عرفان
در مجموع، ایران روح عقلانی، اخلاقی و انسانی تمدن اسلامی را شکل داد و آن را به میراثی جهانی بدل ساخت؛ میراثی که فراتر از مرزهای جغرافیایی، بر سیر تمدن بشری اثر گذاشت.

پیوند تمدن ایرانی–اسلامی با رنسانس اروپا
- در سده‌ های ۹ تا ۱۳ میلادی، ایران یکی از ستون‌های جنبش ترجمه و تولید دانش بود. دانش یونانی، ایرانی و هندی در مراکزی چون بیت‌الحکمه بغداد گردآوری، نقد و بسط یافت و سپس از مسیر اندلس و سیسیل به اروپا رسید. بیت‌الحکمه مرکز ترجمه متون یونانی، پزشکی ساسانی و ریاضیات هندی بود. مدرسه مترجمان طلیطله (تولِدو) این آثار را به لاتین ترجمه کرد و وارد دانشگاه ‌های اروپا نمود. قانون در طب ابن سینا سنگ ‌بنای آموزش پزشکی در اروپا شد (این کتاب تا قرن ۱۷ در دانشگاه‌ های بولونیا، پادووا، مون‌پلیه و کراکوف کتاب درسی اصلی بود) ، محمد بن موسی خوارزمی (ایرانی‌تبار) بنیانگذار جبر و الگوریتم است، ابن‌هیثم با کتاب‌ المناظر آزمایش کنترل ‌شده و مشاهده تجربی را در اپتیک نهادینه کرد که الهام بخش راجر بیکن، کپلر و دکارت شد. پذیرش نظریهٔ «ورود نور به چشم» در علم اروپایی. به زبان ساده رنسانس اروپا بدون میانجی ایرانی ممکن نبود. رنسانس نه «خلق از هیچ»، بلکه باز شدن دریچه‌ای جهانی بود. ایران در پزشکی، ریاضیات، نجوم، فلسفه و روش علمی نقش تعیین‌ کننده داشت. این نقش با ترجمه‌ های مشخص، کتاب‌ های درسی دانشگاهی، چاپ ‌های متعدد و تأثیرات مستقیم قابل اثبات است.

اما جنگ!!!
جنگ؛ نشانه بحران تمدنی، نه جوهر تمدن

جنگ همزاد تاریخ بشر است، اما همزاد تمدن نیست. تمدن‌ ها در بستر نظم، اندیشه و نهادهای پایدار شکل میگیرند، حال ‌آنکه جنگ اغلب نشانه شکست گفت‌وگو، فروپاشی عقلانیت و غلبهٔ زور است. با این‌ همه، نسبت جنگ با تمدن یک‌ سویه نیست؛ جنگ‌ ها گاه تمدن ‌ها را ویران کرده‌اند و گاه، به‌گونه‌ای پارادوکسیکال، واپسگرایی ها و ضعف‌ های درونی آنها را عیان ساخته‌اند. در معنای تمدنی، جنگ زمانی پدیدار می‌شود که گفت‌وگو جای خود را به حذف «دیگری» می‌دهد و زور بر عقل تقدم می‌یابد. هرچه جامعه‌ای زودتر به جنگ متوسل شود، نشان می‌دهد که نهادهای مدنی، عقل جمعی و ظرفیت تحمل تفاوت در آن تضعیف شده‌اند. تمدن‌ های واپسگرایی جنگ را نه فاجعه، بلکه فضیلت، تقدیر یا رسالتی مقدس معرفی میکنند؛ دشمن را غیرانسانی می‌سازند و خشونت را به ابزار هویت‌ سازی بدل مینمایند. در این چارچوب، جنگ نه شکست عقل، بلکه «اثبات حقانیت» تلقی می‌شود. از همین‌ رو، واپسگرایی بدون جنگ دوام نمی‌آورد؛ زیرا فاقد مشروعیت عقلانی است و برای انسجام درونی خود به دشمنی دائمی نیاز دارد. هر جا جنگ به وضعیت دائمی یا هویت سیاسی بدل شود، می‌توان آن را نشانه‌ای روشن از افول عقلانیت و بحران تمدنی دانست.

داستان جنگ اسرائیل و آمریکا با ایران

جنگ در خاورمیانه و ایران معاصر را نمیتوان صرفاً نتیجهٔ جغرافیا یا توطئه خارجی دانست. جنگ در این منطقه بیش از آنکه «علت» باشد، علامت است؛ علامتِ شکست گفت‌وگو، تضعیف عقلانیت سیاسی و فرسایش نهادهای تمدنی. تمدن ‌ها در بستر نظم، اندیشه و نهاد زاده می‌شوند، اما هنگامی که این بستر ها فرو می ‌ریزند، جنگ به ساده‌ ترین و خشن ‌ترین زبان سیاست بدل می‌شود

در تجربه ایرانِ پس از انقلاب و بسیاری از کشورهای خاورمیانه به ویژه اسرائیل، جنگ از «آخرین راه دفاع» به وضعیتی دائمی و هویت ‌ساز تغییر ماهیت داده است. خشونت تقدیس می‌شود، دشمن غیرانسانی جلوه می‌کند و «وضعیت اضطراری» بهانه‌ای برای تعلیق آزادی، سرکوب نقد و تضعیف عقل جمعی میگردد. در چنین شرایطی، جنگ نه شکست عقل، بلکه «اثبات حقانیت» معرفی می‌شود.

برای بررسی بیشتر شرایط کنونی باید چهره سه «شر» درگیر در جنگ و حمله و نیات و هدف درگیری را باز شناخت.

۱-شر اول - رژیم ضد بشری جهل و جنایت جمهوری اسلامی
۲-شر دوم رژیم صهیونیسم حاکم بر اسرائیل و واقعیت زیستی آن در منطقه
۳-شر سوم – رئیس جمهور دونالد ترامپ و کابینه او (وحدت وجودی صهیونیسم و امپریالیسم)

۱- رژیم جمهوری اسلامی:
اکنون نزدیک به ۴۷ سال است که ولایت فقیهِ برخاسته از اندیشهٔ خمینی، چونان «شرّی مطلق»، بر زندگی و روند تمدنی ایران سایه افکنده است. خمینی خود را رهبر و وارث انقلابی تاریخی معرفی کرد و با اتکا به آن، بر مردم حاکم شد؛ انقلابی که در ظاهر برچیدن نظام شاهنشاهی مطلقه را هدف قرار می‌داد. حال آنکه زمینه‌های این وضعیت سالها پیش، در پی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و با نابودی نظام مشروطه و تمرکز قدرت مطلق در دست پادشاه، فراهم شده بود.

نسل جوان و پویای ایران هرگز انقلاب مشروطه را برای جایگزینی آن با «سلطنت مطلقه» نپذیرفت. آنان آزادی و استقلال ایران را با جان، مال، جایگاه و آیندهٔ خویش فریاد زدند. با این همه، روحانیت سنتی در بزنگاه‌های تاریخی، غالباً از ستون‌های اصلی حفظ سلطنت بود؛ چه در دوران رضا شاه، با مخالفت با جمهوری خواهی، و چه در روند شکست دولت ملی دکتر مصدق، با نقش چهره‌هایی چون آیت الله کاشانی و حمایت مرجعیتی مانند آیت الله بروجردی.

فریاد «آزادی و استقلال» صدایی بود که محمدرضا شاه در سال ۱۳۵۷، اندکی پیش از ترک ایران، شنید؛ صدایی که دیگر بسیار دیر شده بود. تمرکز قدرت مطلقه در نظام سلطنتی و نابودی جریان‌های مترقی و مستقل، بستر رشد بنیاد گرایی اسلامی را فراهم کرد و در نهایت میدان را برای خمینی و فرصت‌ طلبان حرفه‌ای گشود. در این میان، قدرت‌های بزرگ، به ویژه ایالات متحده، با هدف مهار «خطر کمونیسم» و جلوگیری از شکل‌گیری یک نظام دموکراتیک و مترقی مستقل، با خروج شاه، مسیر را برای به‌ قدرت‌ رسیدن خمینی هموار کردند. نتیجه، استراتژی‌ای بود که پیامدهای آن هنوز دامنگیر ایران است. خمینی، که شاید خود نیز رؤیای چنان روزی را نمی‌دید، ناگهان به «رهبر انقلاب»، «امام شیعه» و «منجی» بدل شد؛ صعودی شتاب‌زده که یکی از بزرگ ‌ترین پیروزی‌ های تاریخ سیاسی معاصر ایران را برای او رقم زد.

از آن روز به بعد، «فرشتهٔ نجات» با تکیه بر قدرت مطلق، عمامهٔ آخوندی را جایگزین تاج شاهی کرد و استبداد دینی را حاکم ساخت؛ استبدادی که با نوعی مشروعیت جمعی پدیدار شد و ایران، فرهنگ آن، و یکی از کهن‌ترین خاستگاه های تمدن بشری را به قهقرای تاریخی سوق داد. بی ‌تردید، این نخستین بار نبود که جریانی بسته و مادون تمدن، سکّان هدایت جامعه‌ای چند هزار ساله را به دست میگرفت.

خمینی جنگ را «نعمت الهی» خواند؛ نعمتی که در سایهٔ آن، سپاه پاسداران و بسیج برای سرکوب خیزش ‌های اعتراضی داخلی تثبیت شدند و سپاه قدس به ‌منظور گسترش ایدئولوژی بنیاد گرایانهٔ اسلامی شکل گرفت. رژیم خمینی در عمل، ایران را سکویی برای برون ‌ریزی عقده ها و پیشبرد پروژه‌های ایدئولوژیک خود می‌دید. او نه برای وصل کردن، بلکه برای فصل کردن آمده بود؛ درست برخلاف آنچه در تبعید، به‌ ویژه در فرانسه، گفته و وعده داده بود.

راه پیش‌ روی خمینی برای گسترش نفوذ فکری و سیاسی خود، بحران ‌سازی مستمر و بهره‌ برداری از فضای رو به رشد بنیاد گرایی اسلامی بود؛ جریانی که در واکنش و پیوندی متقابل با راست افراطی و نژاد پرستی در بخشهایی از جهان غرب شکل میگرفت. پس از او نیز، وارثان این نظام با تکیه بر ساختار سپاه، از یک‌سو ترس و وحشت را از طریق بازداشت، اعدام و ترور در داخل نهادینه کردند و از سوی دیگر، با ایجاد و پشتیبانی از نیروهای نیابتی، ناامنی و بی‌ثباتی را در منطقه گسترش دادند.

یکی از بزرگ ‌ترین خیانت‌ های جمهوری اسلامی به مردم ایران، بیگانه ‌سازی جامعه با خودِ جامعه بود؛ رژیمی که «دل‌ها» را از هم جدا کرد و تفرقه را جایگزین همبستگی ساخت. حذف، سرکوب، اعدام و قتل مخالفان بلافاصله پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ آغاز شد و امروز شمار قربانیان آن از هزاران هزار تن فراتر رفته است. نظامی که برای بقای خود، قادر است در یک روز جان هزاران نفر از شهروندانش را بگیرد و هم‌ زمان، ارتباطات اولیه و راه‌های اطلاع ‌رسانی را مسدود کند.

امروز، جمهوری اسلامی آشکارا روبروی مردم خویش ایستاده است و جز به بقای خود نمی‌اندیشد. حاکمان این نظام در وضعیتی واکنشی و بی‌ثبات، مرزهای اعتماد و مسئولیت را درنوردیده‌اند و تمایزی پایدار میان «خودی» و «غیرخودی» نیز باقی نگذارده‌اند. در چنین شرایطی، عبور از ساختارهای ناکارآمد موجود و حرکت به‌ سوی نظمی مبتنی بر آزادی، حاکمیت قانون و کرامت انسانی، به خواستی فراگیر بدل شده است.

صدای آزادی‌ خواهی ایرانیان از مرزهای جغرافیایی عبور کرده و پژواک جهانی یافته است. امید آن است که این بیداری اجتماعی با آگاهی عمیق، گفت‌وگو و بهره‌گیری از خرد جمعی همراه شود. دردِ اصلی ما استبداد است و درمان آن، آگاهی و مسئولیت‌ پذیری مدنی. ما باید یک‌ بار دیگر به جهان نشان دهیم که تمدن ایران از میان ‌رفتنی نیست و نخواهد بود.

رژیم صهیونیستی اسرائیل و مشکلات آن:

صهیونیسم جنبشی سیاسی–ملی گرایانه بود که در اواخر قرن نوزدهم در اروپا شکل گرفت و هدف آن ایجاد «کشوری برای یهودیان» بود. تئودور هرتسل با انتشار کتاب دولت یهود (۱۸۹۶) چارچوب نظریِ صهیونیسم سیاسی را پایه ریزی کرد و نخستین کنگرهٔ صهیونیسم در بال (۱۸۹۷) سازمان‌ دهی سیاسی این جنبش را تثبیت نمود.

با اعلامیهٔ بالفور (۱۹۱۷)، بریتانیا حمایت خود را از ایجاد «خانهٔ ملی برای یهودیان در فلسطین» اعلام کرد، بی‌آنکه رضایت ساکنان بومی عرب این سرزمین اخذ شود. از سال ۱۹۱۸، مهاجرت یهودیان به فلسطین همراه با خرید زمین و ایجاد کیبوتص‌ها آغاز شد و به‌ تدریج نهادهای شبه ‌دولتی شکل گرفتند. این روند با مقاومت و قیام های عربی روبه‌رو شد و سیاست‌ های دوگانهٔ بریتانیا در دورهٔ قیمومت، عملاً به ناتوانی آن در مدیریت تعارض و اعتراضات انجامید.

در پی کشمکش‌ها و نبردهای پنهان و آشکار نیروهای پیشتازِ ایدئولوژی صهیونیستی، دولت یهودی اسرائیل با پشتوانهٔ قدرت قیم بریتانیا و در فلسطینِ تحت کنترل او اعلام موجودیت کرد. در این زمینه، داوید بن‌گوریون (نخستوزیر نخست اسرائیل) تصریح می‌کرد که «بدون اکثریت جمعیتی یهودی، دولت یهود معنایی ندارد». موشه دایان نیز، با اذعان صریح، میگفت: «ما در سرزمینی زندگی میکنیم که عربها آن را از آنِ خود می‌دانند» و در عین حال تأکید می‌کرد «اگر شمشیر را زمین بگذاریم، نابود خواهیم شد».

از این گفتارها و عمل کردها برمی‌آید که پروژهٔ دولت سازی اسرائیل نه بر پایهٔ زیستی مسالمت‌آمیز و احترام متقابل، بلکه بر تصرف زمین و جا به‌ جایی اجباری ساکنان بومی بنا نهاده شد، روندی که اشکال گوناگون آن تا امروز استمرار یافته است؛ گویی مهمان جای صاحب‌ خانه نشسته است. اکنون بیش از هفتاد سال از آن رخدادها میگذرد. اسرائیل امروز با پشتیبانی مستقیم ایالات متحده به دولتی نیرومند و به ‌شدت مسلح تبدیل شده که برای بقای خویش، بدون اعتنا به بسیاری از قواعد حقوق بین‌الملل و ملاحظات انسانی، از کار بست قدرت نظامی به ‌عنوان ابزار اصلی سیاست بهره می‌گیرد. با وجود این، اسرائیل هنوز نتوانسته است با همسایگان خود، و حتی با فلسطینیان ساکن سرزمین ‌های اشغالی، بر مبنای احترام متقابل و همزیستی پایدار زندگی کند. برای درک این واقعیت، مراجعه به آمار آوار گان، جابه‌جایی‌های اجباری، تلفات انسانی و شرایط زیستِ فرسایندهٔ فلسطینیان در بیش از هفتاد سال کفایت می‌کند. در این چارچوب، تعقیب قدرت ‌افزایی و گسترش قلمروی نفوذ، به قصد تثبیت جایگاه «قدرت برتر» منطقه‌ای و جهانی، بر ملاحظات حقوق بشری و قواعد بین المللی غلبه یافته است. صهیونیسمِ معاصر، به‌ ویژه در پیوند با جریانهای پرنفوذِ صهیونیسم مسیحی و با اتکای به قدرتِ سلطه‌گر آمریکا، به منظومه‌ای بدل شده که اگر حقوق بشر و قوانین بین‌المللی در راستای منافعش نباشند، اعتباری برای آنها قائل نمیشود. پروندهٔ ویرانی گستردهٔ غزه و کشتار هزاران زن و کودک فلسطینی به بهانهٔ جنگ با حماس، واقعیتی است که از حافظهٔ تاریخیِ این خصومت زدوده نخواهد شد.

در نگاه غالب در نهادهای امنیتی اسرائیل منطقه‌ خاورمیانه ناپایدار و بالقوه خصمانه تصور می‌شود.

هر کشوری که توان نظامی بالا، موضع ضد اِسرائیلی آشکار، یا نفوذ منطقه‌ای فزاینده داشته باشد

به‌عنوان تهدید بالقوه تحلیل می‌شود. سیاست امنیتی اسرائیل بر حفظ برتری نظامی خود و جلوگیری از شکل‌گیری هرگونه موازنهٔ برتر نظامی در منطقه استوار است.

آمریکا به رهبری دونالد ترامپ

کاندیدا توری دونالد ترامپ، نامزد حزب جمهوریخواه آمریکا، و انتخاب او به مقام ریاست‌ جمهوری (چه در دوره نخست و چه در دورهٔ کنونی)، همواره با تناقض‌ها و مناقشات فراوان همراه بوده است. او به ‌عنوان نماینده و برگزیدهٔ جریان راست افراطی، و حتی در مواردی منسوب به فاشیست های جنگ طلب ، شناخته می‌شود و از مدافعان سرسخت برتری و اقتدار آمریکا در نظام بین الملل است؛ تا آنجا که برخی حامیانش او را با تعابیری اغراق‌آمیز، حتی «فرستادهٔ خدا»، توصیف کرده‌اند. ترامپ به‌جای تعقیب الگوی هژمونی کلاسیک و نهاد محور آمریکا، بر روش معامله گری، اعمال فشار مستقیم و پیگیری منافع کوتاه‌مدت تکیه دارد. رویکرد او شامل تضعیف چند جانبه‌گرایی، جایگزینی قاعده‌ مندی با معامله‌ محوری (نگاه به متحدان به‌ عنوان شرکای تجاری)، و اتکای بیشتر به قدرت سخت است. به‌ بیان ساده، ترامپ نماد گذار از هژمونی لیبرال مبتنی بر قواعد به قدرتی معامله‌ محور و کم‌ تعهد در سیاست جهانی به‌ شمار می‌آید.

تأثیر ترامپ بر خاورمیانه

ریاست‌ جمهوری دونالد ترامپ نقطهٔ چرخشی در سیاست خاورمیانه ای ایالات متحده بود. سیاست های دونالد ترامپ در خاورمیانه نشان‌ دهندهٔ گذار از مدیریت نظم منطقه‌ای به معامله‌گریِ قدرت‌ محور و کوتاه‌مدت بود. این رویکرد، با تکیه بر فشار مستقیم، امنیت‌ محوری و منافع فوری، دستاوردهایی سریع اما کم ‌ریشه پدید آورد و هم‌ زمان هزینه‌ های قابل‌ توجهی بر نهادها، قواعد حقوق بین‌الملل و ثبات بلند مدت منطقه تحمیل کرد.

در مسئلهٔ فلسطین، رویکردهای یک‌ جانبه- از شناسایی قدس و جولان تا «معاملهٔ قرن»- نقش میانجی‌گری آمریکا را تضعیف و شکاف‌های سیاسی–اجتماعی را عمیق تر کرد. «توافق‌ های ابراهیم» نیز هرچند گشایش‌ های اقتصادی و امنیتی آفرید، اما با کنار گذاشتن مسئلهٔ فلسطین، به صلحی معاملاتی و شکننده انجامید. در قبال ایران، سیاست «فشار حداکثری» دیپلماسی را فرسود، ناامنی مزمن را باز تولید کرد و منطقه را بیش از پیش امنیتی ساخت. حمایت تقریباً بی ‌قید و شرط از عربستان و امارات نیز هزینهٔ بین المللی رفتارهای پر ریسک را کاهش نداد و بی ‌ثباتی انباشته را تشدید نمود. در مجموع، این سیاستها مصداق مدرن ‌نماییِ ابزارها با انسدادِ معنا بودند: قدرت سخت در اوج، اما اخلاق و قاعده در حاشیه. نتیجه، نظم‌ سازی نبود؛ معامله‌ سازی سریع، نمایشی و پرهزینه برای آیندهٔ منطقه بود. در جمع‌ بندی نهایی می توان گفت: ترامپ در خاورمیانه معامله آفرید، نه نظم؛ قدرت را برجسته کرد، اما قواعد را تضعیف؛ و امنیت کوتاه‌مدت را به بهای بی ‌ثباتی بلند مدت خرید.

می بینیم که در شرایط کنونی سه «شر» بالقوه با اتحاد دو بر یک در برابر هم صف آرایی کرده اند.

چرا جنگ و چرا حالا

ایران خود را بازیگری مستقل با حق نقش‌آفرینی منطقه‌ای می‌داند. در دو دههٔ گذشته، به‌ویژه پس از سرنگونی صدام حسین در عراق، جمهوری اسلامی با بهره‌گیری از خلأ قدرت ناشی از آن تحول، دامنهٔ نفوذ خود را گسترش داد. ایران با اتکا به عراقِ پساصدام، در سوریه حضور نظامی و امنیتی تثبیت کرد و عملاً در سایهٔ حمایت همه‌جانبه از حکومت بشار اسد، نقشی تعیین‌کننده در ادارهٔ این کشور ایفا نمود.

هم‌زمان، جمهوری اسلامی از طریق حمایت مستقیم و پنهان از گروه‌هایی چون حماس و جهاد اسلامی، و در پیوند با حزب‌الله لبنان، آن‌ها را به ابزارهایی برای فشار بر اسرائیل تبدیل کرد و بدین‌ترتیب محوری از تنش و بی‌ثباتی در منطقه شکل گرفت. در این چارچوب، مسئلهٔ آزادی فلسطین بیش از آن‌که هدفی اصیل باشد، به بهانه‌ای برای مشروع جلوه‌دادن سیاست‌های توسعه‌طلبانهٔ منطقه‌ای جمهوری اسلامی بدل شد، نه حمایت واقعی از جنبش آزادی‌بخش فلسطین.

از سوی دیگر، با افشای برنامه و تأسیسات هسته‌ای ایران، به‌ویژه نطنز و اراک، در سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۳، جمهوری اسلامی به‌طور رسمی در کانون اولویت‌های امنیت ملی اسرائیل قرار گرفت و به‌تبع آن، پای ایالات متحده نیز به‌طور جدی به این منازعه گشوده شد. این روند سرانجام به توافق هسته‌ای برجام انجامید؛ توافقی که از همان ابتدا با مخالفت شدید اسرائیل و جناح‌های جنگ‌طلب در آمریکا روبه‌رو بود و در نهایت، دونالد ترامپ به‌صورت یک‌جانبه از آن خارج شد.

در تمام این سال‌ها، نه نقض گستردهٔ حقوق بشر در ایران و نه ساختار استبدادی و سرکوبگر حکومت دینی در اولویت سیاست‌های قدرت‌های بزرگ قرار نداشت. محور اصلی، حفظ منافع اقتصادی، بازارهای مالی و ملاحظات کوتاه‌مدت و بلندمدت ژئوپلیتیکی بود؛ ملاحظاتی که چشم بسیاری از بازیگران بین‌المللی را بر جنایات و سرکوب‌های رژیم جمهوری اسلامی بست. هرچند گاه واکنش‌ها و موضع‌گیری‌های پراکنده‌ای مشاهده می‌شد، اما این کنش‌ها هرگز به سطح اقدام جدی، پایدار و مؤثر ارتقا نیافتند.

آنچه معمولاً با عنوان «جنگ با ایران» مطرح می‌شود- چه در سطح تهدید، چه در قالب درگیری‌های مستقیم و غیرمستقیم- محصول هم‌پوشانی اهداف بازیگران مختلف، ساختار نظم منطقه‌ای، و منطق‌های مدرنِ اعمال قدرت است. ایران خود را بازیگری مستقل با حق نقش‌آفرینی منطقه‌ای می‌داند؛ در مقابل، برخی قدرت‌ها، از جمله ایالات متحده و متحدانش، خواهان نظمی امنیتی و سلسله‌مراتبی در خاورمیانه‌اند. این تعارضِ نقش‌ها، بیش از رفتارهای مقطعی، ریشهٔ اصلی تنش‌ها را شکل می‌دهد.

موقعیت ژئوپلیتیکی ایران- به‌ویژه در خلیج فارس و تنگهٔ هرمز- این کشور را به گره‌گاهی حیاتی در نظام انرژی جهانی بدل کرده است. هر بازیگری که در چنین گره‌ای به‌طور مستقل نقش‌آفرینی کند، به‌طور طبیعی حساسیت و واکنش‌های راهبردی برمی‌انگیزد.

در این چارچوب، اهداف احتمالیِ طرح یا تشدید منازعه را می‌توان چنین خلاصه کرد:

فرسایش منابع مادی و ظرفیت‌های تصمیم‌گیری؛
افزایش هزینهٔ هرگونه کنش مستقل و ایجاد فرسایش مزمن؛
القای «هزینهٔ غیرقابل‌تحمل» برای عبور از خطوط قرمز؛
تقویت بازدارندگی متحدان منطقه‌ای؛
واداشتن ایران به تغییر محاسبات راهبردی- نه لزوماً تغییر نظام، بلکه تعدیل نقش و دامنهٔ نفوذ منطقه‌ای.

از این منظر، رویارویی با ایران بیش از آن‌که حاصل یک تصمیم مقطعی یا هیجانی باشد، برآمده از تعارض نقش‌ها، منطق مهار هژمونیک، و بهره‌گیری از ابزارهای نوین اعمال قدرت است. هدف اصلی، نه فتحی سریع، بلکه مدیریت، فرسایش و بازچینی نظم منطقه‌ای در بازه‌ای میان‌مدت و بلند مدت است.

جمهوری اسلامی رفتنی است و نظام آن باید به‌طور کامل با ساختاری دموکراتیک، مردم‌سالار و مبتنی بر جدایی دین از دولت جایگزین شود. تحقق این گذار نه از بیرون، که تنها با اراده و همبستگی مردم ایران ممکن است. ایرانِ فردا، بی‌تردید، با سربلندی از بند استبداد، استحمار و استثمار رهایی خواهد یافت و فرزندان این سرزمین در فضایی آزاد و انسانی زندگی خواهند کرد.

به امید فردایی روشن
دکتر رضا راهدار
آمریکا – ۳۱ فروردین ۱۴۰۵


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد