logo





ایستادن درجای درست:
استبداد، امپریالیسم و افق جمهوری ملی و دموکراتیک

جمعه ۲۸ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۷ آپريل ۲۰۲۶

الف. کیوان

درآمد

در شرایط كنونی ایران، مسئله فقط مخالفت با جنگ یا اعلام بیزاری از یك رژیم نیست. مسئله اصلی، تشخیص جای درست ایستادن است. كشور از یك سو با تهدید و فشار امپریالیستی، خطر جنگ، مداخله، و فرسایش حاكمیت ملی روبه رو است، و از سوی دیگر زیر سلطه ساختاری قرار دارد كه سال هاست آزادی های سیاسی را محدود كرده، سازمان یابی مستقل مردم را در تنگنا نهاده، و هر افق تحول دموکراتیک را با سركوب پاسخ گفته است. در چنین وضعیتی، هر پاسخی كه فقط یك سوی این واقعیت دوگانه را ببیند، ناگزیر به لغزش خواهد افتاد.

در این وضع، پرسش اصلی این نیست كه آیا باید ضد امپریالیست بود یا ضد دیكتاتوری، زیرا هر دو ضرورت دارند. پرسش اصلی این است كه چگونه باید این دو را در یك موضع مستقل و منسجم به هم پیوند زد. اگر مخالفت با تجاوز خارجی به میهن پرستی دولتی و آویختن به دستگاه حاكم فروكاسته شود، استقلال سیاسی نیروی مردمی از میان می رود. اگر مبارزه با استبداد داخلی به استقبال از فشار خارجی، تحریم، یا فروپاشی از بیرون بلغزد، همین مبارزه از درون تهی می شود و به مجرایی برای وابستگی بدل خواهد شد. از همین رو، مسئله بر سر انتخاب میان دو شر نیست، بلكه بر سر صورت بندی موضعی است كه نه به امپریالیسم تسلیم شود و نه به استبداد داخلی.

بخش مهمی از سردرگمی سیاسی امروز از همین جا برمی خیزد. گروهی به نام دفاع از كشور، تضاد میان مردم و ساختار حاكم را به حاشیه می رانند، و گروهی دیگر چنان در خصومت با رژیم فرو می روند كه میان شكست دیكتاتوری به دست مردم و شكست كشور به دست نیروی متجاوز تفاوتی نمی گذارند. از همین رو، بحث درباره شكست طلبی انقلابی، انقلاب دموکراتیک، چپ روی، راست روی، و افق جمهوری ملی و دموکراتیک تنها زمانی معنا دارد كه بتواند به پرسش امروز پاسخ دهد: در ایران كنونی، كدام موضع می تواند همزمان استقلال ملی، آزادی سیاسی، و عدالت اجتماعی را نمایندگی كند.

مبنای این مقاله بر آن است كه در شرایط امروز ایران، سمت درست مبارزه نه در تعلیق مبارزه ضد دیكتاتوری به نام دفاع از كشور است و نه در بی تفاوتی نسبت به تجاوز خارجی به نام خصومت با رژیم. سمت درست، در پیوند زدن دفاع از استقلال و تمامیت میهن با مبارزه مستقل برای برچیدن استبداد و گشودن راه یك جمهوری ملی و دموکراتیک قرار دارد. تنها از درون چنین موضعی است كه می توان هم با امپریالیسم مرزبندی روشن داشت، هم با دستگاه سركوب داخلی، و هم از دو لغزش بزرگ زمانه، یعنی راست روی دولت گرا و چپ روی انتزاعی، پرهیز كرد.

چارچوب نظری، تحلیل مشخص از وضع مشخص

هر بحثی درباره جنگ، امپریالیسم، دیكتاتوری، و افق دگرگونی سیاسی، اگر از یك چارچوب نظری روشن برخوردار نباشد، یا به تكرار فرمول ها فرو می كاهد یا در سطح واكنش های عاطفی و روزمره متوقف می ماند. از این رو، نقطه عزیمت این مقاله نه داوری اخلاقی صرف درباره نیروهای درگیر، بلكه رویكردی ماتریالیستی به واقعیت تاریخی و سیاسی است. در این رویكرد، پدیده های سیاسی نه بر پایه ظاهر فوری شان، بلكه در پیوند با بنیادهای مادی، نیروهای طبقاتی، تناسب قوا، و جایگاهشان در كل ساخت اجتماعی فهم می شوند.

مسئله اصلی این نیست كه كدام نیرو در گفتار خود از ملت، امنیت، مقاومت، یا آزادی سخن می گوید، بلكه این است كه هر یك در واقعیت، در خدمت كدام منافع اجتماعی، كدام نظم سیاسی، و كدام افق تاریخی قرار دارد.

اصل راهنمای این بحث همان اصلی است كه در سنت ماركسیستی با عبارت تحلیل مشخص از وضع مشخص شناخته می شود. اهمیت این اصل در آن است كه ما را از دو لغزش همزمان دور می كند: از یك سو، از جمود دگماتیك كه می خواهد پاسخ هر مسئله تازه را از درون فرمول های از پیش آماده بیرون بكشد، و از سوی دیگر، از عمل گرایی بی افق كه در برابر فشار لحظه و هیاهوی رویدادها، قدرت تشخیص جهت اصلی را از دست می دهد.

تحلیل مشخص از وضع مشخص یعنی آنكه هر مفهوم سیاسی، از شكست طلبی انقلابی گرفته تا جبهه ضد دیكتاتوری، فقط در متن شرایط عینی، تركیب نیروها، مرحله تاریخی مبارزه، و مضمون طبقاتی بحران معنا می یابد. در این چارچوب، وفاداری به نظریه نه در تكرار لفظی مفاهیم، بلكه در حفظ روش زنده ای است كه آن مفاهیم را پدید آورده است.

بر بنیاد همین روش، میان دولت، میهن، ملت، و طبقه نیز نباید خلط كرد. یكی از خطاهای رایج در دوره های بحرانی آن است كه دولت حاكم خود را با میهن یكی می كند و هر مخالفت با ساختار قدرت را همسنگ همراهی با دشمن خارجی می نمایاند. در برابر، لغزش دیگری نیز وجود دارد كه از شدت خصومت با دولت، هر ضربه خارجی را به سود مردم می پندارد و میان تضعیف دیكتاتوری و تضعیف كشور تفاوتی نمی گذارد. دفاع از استقلال و تمامیت كشور فقط آنگاه معنایی مردمی و پیشرو می یابد كه به دفاع از دستگاه حاكم فروكاسته نشود و همزمان، مبارزه علیه استبداد داخلی نیز به دروازه ای برای نفوذ امپریالیستی بدل نگردد.

از همین جا نسبت میان طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست نیز روشن می شود. در این مقاله، طبقه كارگر جایگاه محوری خود را حفظ می كند، نه از آن رو كه به تنهایی و در خلاء عمل می كند، بلكه از آن رو كه تنها با حفظ استقلال سیاسی آن است كه می توان جبهه ای مردمی، ضد دیكتاتوری، و ضد امپریالیستی را از انحلال در یكی از قطب های ارتجاعی بازداشت.

دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست نیز فقط آنگاه می توانند در چنین افقی نقشی پیشرو ایفا كنند كه از دولت گرایی، ژئوپولیتیك زدگی، و توهم به مداخله قدرت های خارجی فاصله بگیرند. بر این پایه، چارچوب نظری این مقاله بر رد صورت بندی های مكانیكی، حفظ استقلال سیاسی طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست، و پیوند زدن آزادی، استقلال، و عدالت اجتماعی در یك جهت گیری واحد استوار است.

شكست طلبی انقلابی، معنا، زمینه تاریخی، و حدود آن

شكست طلبی انقلابی، در معنای دقیق و كلاسیك آن، نه وردی جاودانه برای همه زمان هاست و نه شعاری كه بتوان آن را بیرون از ظرف تاریخی اش به كار بست. این مفهوم در متن جنگی صورت بندی شد كه از دیدگاه ماركسیستی، جنگی ارتجاعی و امپریالیستی بود، جنگی میان دولت های بزرگ سرمایه داری برای تقسیم جهان، بازآرایی حوزه های نفوذ، و تحمیل توازن قوای تازه. از همین رو، فهم آن تنها زمانی ممكن است كه آن را در نسبت با ماهیت خود جنگ، موقعیت طبقاتی نیروها، و وظیفه مستقل نیروی انقلابی در دل چنین وضعیتی بخوانیم، نه همچون فرمولی عام كه بتوان به هر بحران و هر درگیری الصاق كرد.1

در این چارچوب، مقصود از شكست طلبی انقلابی آن نبود كه طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست باید دل در گرو پیروزی دشمن خارجی ببندند یا شكست كشور خود را به دست هر نیرویی جشن بگیرند. مضمون حقیقی آن این بود كه آنان نباید زیر پرچم بورژوازی خودی، به نام دفاع از میهن، مبارزه مستقل را معلق كنند.

در یك جنگ امپریالیستی، خطر اصلی از آنجا برمی خیزد كه دولت حاكم می كوشد با فراخوان وحدت ملی، تضادهای درونی جامعه را بپوشاند و جنگ قدرت های بالا را به تكلیف عمومی مردم بدل كند. شكست طلبی انقلابی، در این معنا، نام دیگری بود برای حفظ استقلال سیاسی نیروی مردمی در لحظه ای كه دولت می كوشد آن را در منافع خویش حل كند.

از این رو، این مفهوم را نباید با بی تفاوتی نسبت به سرنوشت میهن، یا با نوعی شور انتزاعی برای فروپاشی همه چیز، یكی گرفت. آنچه در اینجا تعیین كننده است، تمایز میان میهن و دولت بورژوایی است.

دولت می كوشد خود را با میهن یكی جلوه دهد، حال آنكه از منظر ماركسیستی این دو یكی نیستند. در جنگ امپریالیستی، دفاع از دولت خودی اغلب چیزی جز دفاع از منافع طبقات مسلط، دستگاه سركوب، و جاه طلبی های توسعه طلبانه آنان نیست. از همین جاست كه شكست طلبی انقلابی، بیش از آنكه شیفتگی نسبت به شكست باشد، صورت بندی منفی همان اصل مثبت است: امتناع از آنكه طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست به نیروی پشتیبان دولت خود در جنگی بدل شوند كه از آن آنان نیست.
با این همه، دقیقا در همین نقطه باید بر حدود این مفهوم درنگ كرد. شكست طلبی انقلابی تنها در نسبت با نوع معینی از جنگ معنا می یابد، یعنی جنگی كه از هر دو سو خصلتی ارتجاعی و امپریالیستی دارد. اگر این شرط تاریخی و عینی از میان برداشته شود، خود مفهوم نیز از جایگاه روشنش جدا می شود و می تواند به شعاری مبهم و حتی گمراه كننده بدل گردد. از همین رو، انتقال مكانیكی آن از یك دوره تاریخی به دوره ای دیگر، بدون تحلیل مشخص از وضع مشخص، نه نشانه وفاداری نظری، بلكه نشانه گسست از روش ماتریالیستی است. ماركسیسم نه با حفظ الفاظ، بلكه با حفظ رابطه میان مفهوم و واقعیت زنده می ماند.

اهمیت این نكته برای امروز در آن است كه انتقال مكانیكی شكست طلبی انقلابی به ایران كنونی می تواند میان شكست دیكتاتوری به دست مردم و شكست كشور به دست نیروی متجاوز خلط ایجاد كند، همان گونه كه تعلیق مبارزه مستقل علیه دولت خودی به بهانه تهدید خارجی به آتش بس طبقاتی می انجامد. بنابراین، مسئله اصلی نه تكرار لفظی این شعار، بلكه حفظ جوهر آن است: طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست نباید در لحظه بحران و جنگ استقلال سیاسی خود را به دولت و طبقات مسلط واگذار كنند. از همین جا راه به بحث بعدی، یعنی نسبت انقلاب دموکراتیک با افق جمهوری ملی و دموکراتیک، گشوده می شود.

دو تاكتیك سوسیال دموكراسی و مسئله انقلاب دموکراتیک

اگر بحث شكست طلبی انقلابی ما را به مسئله استقلال نیروی انقلابی در متن جنگ می رساند، بحث «دو تاكتیك» ما را به مسئله دیگری رهنمون می شود: در شرایطی كه وظیفه روز، برچیدن یك نظم استبدادی و گشودن راه دگرگونی سیاسی است، نیروی انقلابی باید چه جایگاهی برای خود تعریف كند، به كدام نیروها تكیه كند، و تا كجا پیش برود. در اینجا دیگر مسئله اصلی نه جنگ امپریالیستی میان قدرت های بزرگ، بلكه مضمون، رهبری، و سرانجام انقلاب دموکراتیک است.

اهمیت این جابه جایی در آن است كه افق جمهوری ملی و دموکراتیک را نمی توان از منطق شكست طلبی انقلابی استخراج كرد، بلكه باید آن را در نسبت با مسئله انقلاب دموکراتیک، دولت، جمهوری، و رهبری مستقل طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست فهمید.2

در این چارچوب، نخستین نكته بنیادی آن است كه انقلاب دموکراتیک، هرچند از نظر مضمون اجتماعی و اقتصادی از حدود سرمایه داری فراتر نمی رود، برای طبقه كارگر امری حاشیه ای یا بی اهمیت نیست. برعكس، در این درك، برچیده شدن بقایای نظم كهن، درهم شكستن استبداد، و گشوده شدن راه برای وسیع ترین آزادی های سیاسی، خود شرط گسترش مبارزه مستقل طبقاتی است. از همین رو، تاكید بر بورژوایی بودن انقلاب دموکراتیک نباید به این نتیجه بینجامد كه طبقه كارگر در آن بی نفع است یا باید با سردی و تردید به آن بنگرد. برعكس، هرچه این انقلاب قاطع تر، كامل تر، و بیشتر تا آخر پیموده شود، زمین مبارزه آینده نیروی كار علیه سرمایه نیز بازتر خواهد شد.

اما درست در همین جا، گره اصلی پدیدار می شود. مسئله فقط این نیست كه انقلاب دموکراتیک لازم است، بلكه این است كه چه كسی آن را تا پایان پیش می برد. در این درك، بورژوازی، حتی آنگاه كه از آزادی و قانون و اصلاح سخن می گوید، نیرویی ناسازگار، خودخواه، و بزدل است. او تا جایی با انقلاب همراه می شود كه بتواند امتیاز بگیرد، اما به محض آنكه فعال شدن توده ها، به ویژه كارگران و دهقانان، منافع محدودش را تهدید كند، به عقب می نشیند، با نظم كهن سازش می كند، یا می كوشد دامنه دگرگونی را مهار كند. بنابراین، بزرگ ترین خطر برای طبقه كارگر آن نیست كه بورژوازی از انقلاب دور شود، بلكه آن است كه نیروی انقلابی از ترس دور شدن بورژوازی، دست و پای خود را ببندد و سطح مبارزه را به حد تحمل او فرو بكاهد.

از همین جاست كه مضمون واقعی «دو تاكتیك» روشن می شود.

یك خط می گوید چون انقلاب از نظر تاریخی دموکراتیک و در چهارچوب جامعه سرمایه داری است، پس نیروی كار باید به نقش اپوزیسیون تندرو بسنده كند، خود را از مسئله قدرت كنار بكشد، و از پیشروی قاطع بترسد. خط دیگر می گوید درست به این دلیل كه بورژوازی ناتوان از پیش بردن كامل انقلاب دموکراتیک است، طبقه كارگر باید با استقلال كامل در صف مقدم آن بایستد، شعار جمهوری را با صراحت مطرح كند، از دولت موقت انقلابی نهراسد، و برای پیروزی قاطع بر استبداد مبارزه كند. از این منظر، بسنده كردن به «اپوزیسیون افراطی» در لحظه انقلاب، پوششی برای انفعال است، زیرا در شرایطی كه مسئله قدرت، قیام، و شكل بندی نظم نوین پیش كشیده شده، زبان صرفا منفی و اعتراضی دیگر پاسخگو نیست.

در این رساله، جمهوری روشن ترین صورت سیاسی درهم شكستن نظم كهن و گشودن افق آزادی كامل سیاسی است. از همین رو، نیروی انقلابی نباید از طرح صریح شكل سیاسی جایگزین، از مسئله قدرت، یا از پیوند طبقه كارگر با دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست هراس داشته باشد. این پیوند تنها زمانی پیشرو و پایدار است كه مركز ثقل آن در خط مستقل طبقه كارگر باقی بماند.

یكی از نكات مهم این بحث آن است كه برخی نیروها تا وقتی از انقلاب دموکراتیک دفاع می كنند كه هنوز به پیروزی نزدیك نشده باشد، اما همین كه مسئله پیشروی قاطع و برچیدن كامل نظم استبدادی پیش می آید، به سازش متمایل می شوند. از این رو، افق جمهوری ملی و دموکراتیک را نباید چون راه میانه ای میان انقلاب و سازش فهمید، بلكه باید آن را صورت سیاسی پیشروی قاطع علیه استبداد، با اتكا به طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست، دانست.

پس نسبت این بخش با بحث های پیشین و آتی چنین است: اگر شكست طلبی انقلابی به ما می آموزد كه در لحظه جنگ نباید استقلال سیاسی را به دولت خودی واگذار كرد، «دو تاكتیك» به ما می آموزد كه در لحظه انقلاب دموکراتیک نیز نباید از بیم عقب نشینی بورژوازی یا دشواری های پیروزی، وظیفه تاریخی خود را تقلیل داد.

از همین جا راه برای نقد چپ روی و راست روی در ایران امروز گشوده می شود: راست روی آنجاست كه نیروی مردم در پای دولت، لیبرالیسم، یا میهن پرستی رسمی قربانی شود، و چپ روی آنجاست كه بدون درك مرحله، تركیب نیروها، و شكل مشخص وظایف سیاسی، شعارهای رادیكال به جای تحلیل بنشینند. افق درست، ایستادن مستقل بر زمین انقلاب دموکراتیک و پیش بردن آن تا جایی است كه بتواند شكل سیاسی تازه ای برای آزادی، استقلال، و عدالت اجتماعی بگشاید.

چپ روی و راست روی در برخورد به ایران امروز

در ایران امروز، چپ روی و راست روی دو خطای متقابل اما به هم پیوسته اند. هر دو استقلال سیاسی طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست را مخدوش می كنند و افق جمهوری ملی و دموکراتیک را تیره می سازند. راست روی یا به شكل توهم به فشار خارجی و مداخله ظاهر می شود، یا به شكل میهن پرستی دولتی كه می كوشد وظیفه ضد دیكتاتوری را در وحدت ملی ذوب كند.

راست روی در این زمینه فقط یك گرایش نرم یا میانه رو نیست. یك شكل آن، راست روی لیبرالی و وابسته است: این تصور كه فشار خارجی، تحریم، مداخله، یا شكست نظامی دولت مستقر می تواند راه آزادی را هموار كند. این خطا از آن رو راست روانه است كه مسئله حاكمیت ملی و نسبت نیروهای واقعی را نادیده می گیرد و دگرگونی سیاسی را از مردم به قدرت های بیرونی منتقل می كند. شكل دیگر، راست روی دولتی و میهن پرستانه است.

در اینجا، به نام دفاع از كشور، از مردم خواسته می شود تضاد خود با ساختار استبدادی را موقتا یا عملا به فراموشی بسپارند، پشت دستگاه حاكم یا نهادهای نظامی آن بایستند، و هر صدای مستقل را به سود دشمن خارجی خاموش كنند. این گرایش، هرچند ممكن است در ظاهر ضد امپریالیستی جلوه كند، در بنیاد خود انحرافی راست روانه است، زیرا میان دفاع از میهن و دفاع از دولت تفاوتی نمی گذارد.

در برابر این دو شكل راست روی، چپ روی قرار دارد، اما نه به معنای رادیكالیسم واقعی. چپ روی در برخورد به ایران امروز آنجاست كه كسی به جای تحلیل مشخص از وضع مشخص، به فرمول های مجرد پناه ببرد. تكرار مكانیكی شكست طلبی انقلابی، بدون تشخیص ماهیت ویژه بحران كنونی، نمونه ای از این لغزش است.

در سنت كلاسیك، شكست طلبی انقلابی به جنگی امپریالیستی و ارتجاعی از هر دو سو مربوط می شد و بر این نكته تاكید داشت كه طبقه كارگر نباید در نام دفاع ملی به بورژوازی خودی آویزان شود. اما اگر همین مفهوم بدون واسطه بر ایران امروز الصاق شود، ممكن است تفاوت میان شكست دیكتاتوری به دست مردم و شكست كشور به دست متجاوز خارجی از میان برود. در این حالت، فرمولی كه قرار بود از استقلال طبقاتی دفاع كند، به تیره شدن همان استقلال می انجامد.

چپ روی شكل دیگری هم دارد: جانشین كردن لفظ پردازی با تاكتیك. در این حالت، كسی با واژگان بسیار تند از انقلاب، سرنگونی، یا رویارویی نهایی سخن می گوید، اما مرحله مبارزه، تركیب نیروها، و وظیفه دموکراتیک روز را روشن نمی كند. در نقد كلاسیك منشویسم، بر این نكته انگشت گذاشته شده بود كه مسئله فقط دفاع لفظی از انقلاب نیست، بلكه این است كه آیا نیروی انقلابی جرات می كند تا پیروزی قاطع آن پیش برود یا نه. ترس از پیشروی قاطع، ترس از طرح روشن شكل سیاسی جایگزین، و ترس از آنكه بورژوازی یا نیروهای مردد كنار بكشند، همه صورت های انفعال پوشیده در جامه رادیكالیسم اند. برای ایران امروز نیز، هر موضعی كه از یك سو با دولت مرزبندی می كند اما از سوی دیگر از تعریف افق ملی و دموکراتیک روشن ناتوان است، در معرض همین لغزش قرار دارد.

نقطه مشترك راست روی و چپ روی این است كه هر دو مرحله كنونی را مخدوش می كنند. راست روی می كوشد وظیفه ضد دیكتاتوری را در «وحدت ملی» ذوب كند. چپ روی می كوشد وظیفه ملی و دموکراتیک را با جهش های لفظی و میان برهای انتزاعی دور بزند. اما در هر دو حال، آنچه از میان می رود، توانایی پیوند زدن سه امر در یك جهت گیری واحد است: دفاع از استقلال كشور، مبارزه برای آزادی های سیاسی، و تلاش برای عدالت اجتماعی.

از همین رو، موضع درست در ایران امروز نه در حمایت سیاسی از دولت و نهادهای نظامی آن است، نه در اتكا به فشار خارجی، و نه در تكرار صوری فرمول های تاریخا مشروط. موضع درست، حفظ استقلال سیاسی طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست است، همراه با مرزبندی همزمان با امپریالیسم، با دیكتاتوری داخلی، و با هر دو نوع انحراف. این یعنی رد تجاوز و مداخله خارجی، رد آتش بس طبقاتی با دولت خودی، و پیش بردن مبارزه برای شكست استبداد به دست مردم، نه به دست متجاوز. تنها بر این پایه است كه افق جمهوری ملی و دموکراتیک از سطح یك شعار كلی فراتر می رود و به صورت بندی سیاسی جای درست ایستادن بدل می شود.

نقد چپ مقاومتی، چپ نو، و ذهنیت اصلاح طلبانه در شرایط جنگی

در اینجا این تعبیرها نه به معنای داوری یكسان درباره همه افراد و سازمان ها، بلكه به معنای نام گذاری چند گرایش سیاسی به كار می روند.

نخست باید دید آنچه در اینجا «چپ مقاومتی» نامیده می شود، از چه لغزشی تغذیه می كند. مسئله اصلی این گرایش آن است كه ژئوپولیتیك را جایگزین تحلیل طبقاتی می كند. در این منطق، همین كه نیرویی در معرض فشار آمریكا و اسرائیل قرار گرفت، یا در میدان نظامی در برابر آنان ایستاد، به صورت نیمه خودكار در جایگاهی پیشرو می نشیند. نتیجه آن است كه میان مقاومت یك دولت، مقاومت یك ملت، و مقاومت نیروهای مردمی تفاوتی گذاشته نمی شود. اما در یك درك ماركسیستی، ضدامپریالیسم هیچ گاه به معنای اعطای مشروعیت سیاسی به هر دولت یا هر نهاد مسلحی نیست كه با قدرت های امپریالیستی درگیر شده باشد. اگر استقلال طبقاتی از میان برود، ضدامپریالیسم به سرعت به صورت ایدئولوژی پوشاننده دولت درمی آید. همین جاست كه آموزه كلاسیك استقلال نیروی انقلابی در جنگ اهمیت پیدا می كند: نیروی انقلابی نباید در دولت خودی حل شود، حتی اگر آن دولت درگیر جنگ باشد.

در شرایط كنونی، نتیجه عملی این لغزش آن است كه از طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست خواسته می شود به نام دفاع از كشور، مبارزه علیه استبداد را به تعویق بیندازند، نقد ساختار حاكم را نرم كنند، و حتی پشت دستگاه هایی بایستند كه خود در بازتولید سركوب، نابرابری، و انسداد سیاسی نقشی محوری داشته اند. این همان نقطه ای است كه میهن پرستی دولتی جای ضدامپریالیسم مردمی را می گیرد. حال آنكه در منطق ماتریالیستی، دفاع از میهن فقط آن زمان معنایی مردمی دارد كه با دفاع از دولت مستقر یكی نشود.

«چپ نو» در این بحث، دست كم در آنجا كه به نقد ما مربوط می شود، از سوی دیگر به همان دام می افتد، هرچند با زبان و واژگانی متفاوت. این گرایش غالبا از منظرهای فرهنگی، هویتی، اخلاقی، یا ضد اقتدارگرایانه به مسئله می نگرد، اما چون از تحلیل مرحله، دولت، و قدرت فاصله می گیرد، در لحظه بحران جنگی نیز نمی تواند معیار روشنی برای تشخیص جای درست مبارزه به دست دهد. گاه در نقد دولت چنان پیش می رود كه هر ضربه خارجی را به صورت ضمنی یا آشكار به سود گشایش سیاسی می بیند، و گاه در نقد امپریالیسم چنان فرو می رود كه هر نیرویی را كه زیر آتش خارجی است، بیش از اندازه تطهیر می كند. این نوسان، محصول نبودن یك خط مستقل طبقاتی و یك درك روشن از انقلاب دموکراتیک است. در سنت «دو تاكتیك»، دقیقا بر این نكته تاكید می شود كه نیروی انقلابی نباید از ترس عقب نشینی نیروهای مردد یا از بیم دشواری های پیروزی، وظیفه تاریخی خود را مبهم یا معلق كند.

ذهنیت اصلاح طلبانه نیز، هرچند ممكن است خود را در پوشش زبان ملی، عقلانی، یا مصلحت اندیشانه عرضه كند، در این بزنگاه به لغزشی مشابه می رسد. این ذهنیت معمولا می گوید اكنون زمان طرح تضاد اصلی با ساختار قدرت نیست، نخست باید از كشور دفاع كرد، نخست باید خطر خارجی را عقب راند، نخست باید از تلاشی نظم جلوگیری كرد، و سپس در زمانی نامعین به مسئله آزادی و دگرگونی پرداخت. اما این «نخست» در عمل اغلب به تعویقی دائمی بدل می شود. نقد كلاسیك به چنین موضعی آن است كه نیروی انقلابی را در لحظه تعیین كننده از پیشروی بازمی دارد و آن را به سطح تحمل نیروهای مردد و سازش كار فرو می كاهد. در «دو تاكتیك» این مسئله به شكلی دیگر طرح می شود: نباید از پیشروی قاطع انقلاب دموکراتیک ترسید و نباید از بیم پیروزی، وظایف امروز را نیمه كاره گذاشت.

وجه مشترك این سه گرایش آن است كه هر سه، به شیوه های مختلف، مرحله كنونی را مخدوش می كنند. «چپ مقاومتی» وظیفه ضد دیكتاتوری را در دولت و نهادهای نظامی حل می كند. بخشی از «چپ نو» با گسستن پیوند میان نقد دولت، حاكمیت ملی، و تركیب نیروهای واقعی، یا به ژست رادیكال بی زمین می رسد یا به اخلاق گرایی سیاسی. ذهنیت اصلاح طلبانه نیز مسئله قدرت و ساختار را به بعد موكول می كند و می خواهد در دل همان نظمی كه بحران را پدید آورده، نوعی تدبیر موقت و تعادلی آسیب پذیر بیابد. اما در هر سه حالت، آنچه غایب می شود، پیوند زدن آزادی، استقلال، و عدالت اجتماعی در یك جهت گیری واحد است. در سطح روش، این هر سه شكل، از تحلیل مشخص از وضع مشخص فاصله می گیرند.

بر این پایه، موضع درست در شرایط جنگی ایران نه همراهی با متجاوز خارجی است، نه حمایت سیاسی از دولت و نهادهای سركوبگر آن، و نه تعویق بی پایان مبارزه برای دگرگونی. موضع درست، مرزبندی همزمان با امپریالیسم و با استبداد داخلی است، همراه با حفظ استقلال سیاسی طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست. فقط از دل چنین موضعی است كه افق جمهوری ملی و دموکراتیک معنای واقعی پیدا می كند، یعنی نه به مثابه سازش با وضع موجود، بلكه به مثابه شكل مشخص برچیدن استبداد، صیانت از استقلال كشور، و گشودن راهی برای آزادی و عدالت اجتماعی. این همان نقطه ای است كه «ایستادن در جای درست» از سطح یك تعبیر كلی فراتر می رود و به معیار سنجش همه گرایش های موجود بدل می شود.

نتیجه

در شرایط كنونی ایران، مسئله اصلی نه انتخاب میان دو شر، بلكه تشخیص جای درست مبارزه است. این جای درست نه در همراهی با امپریالیسم و فشار خارجی قرار دارد، نه در آویختن به دولت خودی به نام دفاع از میهن. از همین رو، نه انتقال مكانیكی مفاهیم تاریخی به امروز راهگشاست و نه واقع گرایی سازشكارانه ای كه از مردم می خواهد فعلا پشت ساختار قدرت بایستند. معیار اصلی همواره این است كه آیا یك موضع، استقلال سیاسی طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست را حفظ می كند یا نه.

از همین رو، دفاع از میهن با حمایت سیاسی از دستگاه حاكم و نهادهای آن یكی نیست. این تمایز در مورد سپاه در شرایط كنونی اهمیتی ویژه دارد، زیرا مسئله فقط یك نیروی نظامی در میدان جنگ نیست، بلكه یكی از اركان اصلی نظم سیاسی و امنیتی موجود نیز در میان است. از این رو، ایستادن پشت سپاه به نام میهن پرستی، در عمل می تواند به حل شدن نیروی مردمی در منطق دولت و آتش بس طبقاتی بینجامد. در برابر، خصومت با ساختار حاكم و نهادهای آن نیز نباید به بی اعتنایی نسبت به استقلال كشور و سرنوشت مردم در متن تعرض امپریالیستی بدل شود.

جای درست مبارزه آنجاست كه استقلال ملی و استقلال سیاسی مردم در برابر یكدیگر قرار نگیرند، بلكه در یك جهت گیری واحد به هم پیوند بخورند. تنها از دل چنین موضعی است كه می توان هم با امپریالیسم مرزبندی كرد، هم با استبداد داخلی، و هم از دو لغزش بزرگ زمانه، یعنی راست روی دولت گرا و چپ روی انتزاعی، فاصله گرفت.

بر این پایه، جمهوری ملی و دموکراتیک نه یك شعار تزئینی، بلكه صورت سیاسی همین ایستادن در جای درست است. این افق، از یك سو بر استقلال كشور، صلح، و رد هرگونه سلطه خارجی استوار است، و از سوی دیگر بر آزادی های سیاسی، برچیدن استبداد، و گشودن راه عدالت اجتماعی تكیه دارد. اگر قرار باشد از دل بحران كنونی راهی به سوی آینده گشوده شود، این راه نه از دولت موجود می گذرد، نه از مداخله خارجی، و نه از ایستادن پشت نهادهای مسلط قدرت به نام دفاع از میهن، بلكه از سازمان یابی مستقل طبقه كارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضد امپریالیست، و از پیوند زدن مبارزه برای آزادی، استقلال، و عدالت در یك مسیر واحد می گذرد.

زیرنویس ها:

برای صورت بندی كلاسیك بحث شكست طلبی انقلابی، بنگرید به نوشته های مربوط به جنگ امپریالیستی و وظایف پرولتاریا، به ویژه: ولادیمیر ایلیچ لنین، «درباره شكست دولت خودی در جنگ امپریالیستی»، ۱۹۱۵.

برای پیوند این بحث با انقلاب دموکراتیک و استقلال خط طبقاتی، بنگرید به: ولادیمیر ایلیچ لنین، دو تاكتیك سوسیال دموكراسی در انقلاب دموکراتیک، ۱۹۰۵.

در این متن، تعبیرهایی مانند «چپ مقاومتی»، «چپ نو»، و «ذهنیت اصلاح طلبانه» نه برای یكسان گرفتن همه افراد و سازمان ها، بلكه برای نام گذاری چند گرایش سیاسی به كار رفته اند.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد