logo





بيان ِ يادمانده‌اى، در ارتباط ِيادواره‌اى!

چهار شنبه ۲۶ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۵ آپريل ۲۰۲۶

ا. صفی(یوسف)

new/a.safavi.jpg
نه خاطره نوشتنى، بل كه ارج گذاشتنى به شخصيتى متين و دوست داشتنى!

قبل از اينكه متن يادواره بالا را بخوانم ،عكس سياه-سفيد و چهره ى خندان و شاداب كنار متن ، نظرم را بخود جلب كرد. دقايقى نگاهش كردم. بزرگنمائى، كوچكنمائى، بالا ، ،پائين وحتى گوشه هاى عكس را بدقت نگاه كردم. آرى همو بود، خاطره گواهى كرد و ديده شهادت داد.

بعد متن را خواندم. جمله اى از آن مرا به أواخر پائيز سال ١٣٦١ برگرداند و به روستاى "باغچه/باخ چَه" در كردستان برد كه بسيارانى غير از اهالى روستا و غير كرد در آنجا گرد آمده و شركت در پلنوم سچفخا (اقليت) داشتند.* و "باغچه" با آغوش باز پذيرا و ميزبانشان شده بود.

حالا خيلى از رفقا جلوى چشم و نظرم ظاهر ميشوند.كه ديگر نيستند از‌جمله رفيق نسرين.

چند روزى از شروع پلنوم ميگذشت ولى هنوز كاملا تمام نشده و پايان آنهم بصورت رسمى اعلام نشده بود، كه روزى يكى إز رفقاى مسئول بمن گفت كه همراه يكى إز رفقاى پيشمرگه كه كورد است و راه را مىشناسد، چند رفيق را تأ مقر مجاهدين در روستاى...** همراهى كن..رفقائى كه ما بايد  همراهى مي‌كرديم "" پ. ن. " و" حيدر تبريزى" از مركزيت سابق اقليت و نسرين رضائى إز پيشگام دانش آموزى و دختر كوچكشان  "مارال" بودند. (اينها مستعفيون در كنگره اول سجفخا-اقليت از كميته مركزى و اينك بعنوان مهمان شركت داشتند.)

از قبل دو اسب و قاطرى  هم آماده شده بود كه يكى براى سوار شدن رفيق نسرين و دخترنوزادش مارال بود. 

راه افتاديم، مسافت چند ساعته پيش رو بود . رفيق پيشمرگ كه "فتاح" نام داشت اهل مهاباد بود و راه مالرو را بلد بود. أو همچنين زبان آذرى را هم كنار زبان مادرى اش از همان كودكى آموخته بود. همه لباس كردى به تن داشتيم حتى رفيق نسرين هم لباس كردى و شبيه پيشمرگان پوشيده بود. مارال هم كه نوزاد بود، بخاطر حفاظت از سرما خوب در قنداق پيچيده شده و در آغوش مادر سوار بر اسب بود. 
 
جالب اينكه  ما در مسير راه همه بزبان آذرى صحبت مي‌كرديم. در نيمه را كه به شيب شديد و گردنه رسيديم من ترانه سرود معروف آذرى را خواندم.:

"بو داغ دا" مارال" گه زر
أل اياقين داش أزَر...***

براى مارال كه هنوز در قنداق بود. و سالها صبر مى بايست كه خود به پاى خود صخره و سنگ و دامنه ى كوهستان را درنورد! ...

بعد از چند ساعت راه و پياده روى در سرماى كوهستان به مقر مجاهدين رسيديم. متأسفانه اسم روستا را فراموشى كرده‌ام. خسته و تشنه بوديم علاوه بر آن، سرماى خشك كوهستان، لب هامان را خشك كرده بود. ما كه پياده بوديم و در حركت، سرما را چندان حس نمي‌كرديم اما رفيق نسرين كه سوار بر اسب بود، بيشتر سردش بود مخصوصأ  آن هنگام كه كمى لاغر هم به نظر ميرسيد. به هر حال سرما و سختى راه را تحمل كرد و همچنين مارال را هم كه  پيچيده در قنداق و پتو بود، در سرازيرى و سربالائى و در پيج و گردنه‌ى راه مالرو ى چند ساعته، به نحو احسن و ستودنى حفاظت كرد.

همه به مقر مجاهدين رفتيم. آنها كه بايد آنجا مى ماندند و بعد ادامه سفر.. ،
من و رفيق پيشمرگه فتاح هم به مقر رفتيم و چون براى برگشت دير وقت بود، شب را در آنجا مانديم و روز بعد به مقر سازمان در باغچه ، برگشتيم. قبل از خدا حافظى از رفقا كه قصد داشتند به خارج سفر كنند، من يك نمايش نامه كارگرى كه روى زرورق سيگار يك دست و تميز و دفتر چه مانند نوشته بودم را به رفيق حيدر دادم كه به‌خارج بياورد و در جائى منتشر نمايد. سالها بعد كه ايشان را در مراسم خاكسبارى رفيق دكتر سعيد در پرلاشز پاريس ديدم ،گفتند كه نمايشنامه حين سفر از بين رفت.

ياد رفيق نسرين رضائى جاويدان باد
تحمل سختى ها و تلاش و مبارزاتش نيز در يادها فراموش نشدنى بماناد

ا. صفى(يوسف)
١٤ آوريل ٢٠٢٦-آلمان
===

پانويس و توضيح:

* أواخر پائيز سال ١٣٦١ بود. سچفخا (اقليت) در روستاى" باغچه/باخ چه"  كوردستان" اولين پلنوم خود را بعد كنگره اول و ضربات سنگين به مركزيت و كادرهاى برچسته اش، برگزار ميكرد و كم نبودند رفقائى كه از هر گوشه ى ايران به هر زحمت و تحمل سختى و ريسك دستگيرى خود را به پلنوم رسانده بودند.

من براى بيوستن به رفقا در كردستان ،از اواخر سال ١٣٦٠،چند بار از طريق جنوب كردستان، منطقه "ليلاخ" /سنندج و ديواندره أقدام كرده و حتى به روستاهائى هم رفته بودم كه متأسفانه اثرى إز رفقا و پيشمرگان سچفخا نيافته بودم. تأ اينكه در يكى إز روستاهاى "ليلاخ"به دو پيشمرگ ح. د. ك. ا. برخورد كردم كه آنها گفتند :"چريك له ئم ناوچه نه ماوه"  /چريك در اين ناحيه، جنوب نمانده، رفته اند به طرف سقز، بوكان و مهاباد. من دوباره به شهر برگشتم. فروردين ١٣٦١ دوباره به كردستان برگشتم كه متأسفانه گرفتارى پيش آمد و ٦ ماه در... بودم. تأ اينكه اوايل پائيز توانستم خود را به منطقه بوكان و روستاى "باغچه" برسانم.كه همزمان با برگزارى پلنوم بود.

**در طى اين سالها كه "شوراى ملى مقاومت" تشكيل شده و حزب دمكرات كردستان ايران هم عضو آن بود، سازمان مجاهدين خلق هم در كردستان مقرها نظامى، ارتباطى و تداركات داشتند.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد