....دکتر، همچنانکه مشغول نوشتن نسخه است، به امير چشمک می زند و به طاهره می گويد: ( خوشحالم که بالاخره، کسی پيدا شد که زبون اين دوست ديوانه ما را بفهمد!).
طاهره، کيفش را از شانه ای به شانه ی ديگر می دهد و به طرف امير می رود و در حالی که بازوی او را می گيرد و با مهربانی به طرف خودش می کشاند، می خندد و می گويد: ( اگر ديوانه نبود، فکر می کنيد که باهاش ازدواج می کردم؟!).
امير، با مهربانی، دست روی شانه ی طاهره می گذارد و گونه او را می بوسد و می گويد: ( از قديم گفته اند که: ديوانه، چو ديوانه ببيند، خوشش آيد!).
دکتر که از نوشتن نسخه، فارغ شده است، رو به امير می کند و می گويد: ( امير! اين قضيه ای که مشهدی ها، می گويند : – مودونوم، اما نموگم- چيه؟!).
طاهره می گويد: ( امير که مشهدی نيست، دکتر!).
دکتر می گويد: ( پس کجائی است؟!).
طاهره، می خندد و می گويد: ( مودونم، اما نموگوم!).
در همان زمان، پدر امیر پرویز- سرگرد اکبر دولت آبادی،در پادگانی درنیشابور- درون اتاقی در انتظار دیداردوست قدیمی اش – سرهنگ نویدی- درانتظار نشسته است که سربازی وارد می شود و پس از آنکه پاشنه هايش را به علامت احترام ، به هم می کوبد، می گويد:" بفرمائيد جناب سرگرد. جناب سرهنک، منتظرتان هستند".
سرگر اکبر دولت آبادی- ازجايش برمی خيزد و گيج و منگ، در معیت سرباز راه می افتد. کريدور باريک و بلندی را پشت سر می گذارند تا به جلوی اتاق سرهنگ می رسند. سرباز می ايستد و پس از چند ضربه که بر در اتاق می زند، به کناری می رود و به سرگردمی گويد: " بفرمائيد".
سرگرد وارد اتاق می شود . سرهنگ نویدی که پشت به در اتاق ورو به پنجره ايستاده است، بی آنکه به سرگرد توجهی بکند، به طرف ميزش می رود و می نشيند و در خودش می غرد که: ( ازت خيلی دلخورم اکبر!).
سرگرد اکبر دولت آبادی هم می رود و روی يکی از صندلی های جلوی ميز سرهنگ می نشيند و در خودش می غرد که : ( به تخم اسب حضرت عباس که دلخوری!).
سرهنگ، سيگاری روشن می کند و بسته ی سيگار و کبريت را می سراند به سوی سرگردو می گويد: ( چائی می خوری؟).
( نه. حالا ديگه خودت کسر شأ نت می دانی که بيائی و برايم سرباز ميفرستی که منو بياره تو اتاقت!).
( وضعيت، قاراشميشه، رعايت ظاهر رو بايد کرد!).
( توی اينجا چی؟! توی اتاقت هم برای رعايت ظاهره که تا وارد می شوم، پشت به من واميستی! نکنه انتظار داری که پاشنه هامو بهم بکوبم و برات بالا بندازم؟!).
(خر نشو ديگه! داشتم بيرونو نگاه می کردم که اگر سر خری توی راه هست و داره مياد اينجا، حساب کار دستم باشه! ولی ازت خيلی دلخورم. خيلی نامردی! دوشب قبل بهت تلفن زدم و ميگم که ميهمان دارم و اگر کسی رو ميشناسی، بگو! با دلخوری، غر ميزنی و ميگوئی که مگر من، ترياک کشم که ترياک فروشای اين شهر رو بشناسم؟! پس اين ده لول سنتاتوری، از کجا به دست آنها افتاده؟!).
( اولن، خر و نامرد خودت هستی! ثانين، آنها برای آنکه منو بشکونن، ترياک که هيچی، ممکنه که چند تا نارنجک و کلاشينکف هم، ضميمه ی پرونده ام کرده باشند. زنم کجا است؟!).
( شوخی نمی کنم. واقعن ازت دلخورم!).
(دست پيش گرفتی که پس نيفتی! پرسيدم که مهربانو کجا است؟!).
(نگران نباش. به خاطر ناراحتی قلبی ای که دارد، دستور دادم که فعلن مرخصش کنند. راجع به خود تو هم بهش گفتم که ناراحت نباشد. موضوع مهمی نيست. يک سوء تفاهم پيش آمده که به زودی مرتفع خواهد شد!).
( انتظار داری، با آن رفتاری که دیشب با ما شد، حرف های تو را باور کند؟!).
( تقصير خودت است! آخه، مرد حسابی، کسی که بازنشسته شده است، در آن وقت شب، لباس فورم می پوشد؟! وقتی که شنيدم، چهارتا شاخ در آوردم!).
( گفتم شايد که به احترام لباس هم که شده است...).
( با شرايط فعلی و مسئوليتی که به عهده شون گذاشته شده، اين نوع برخوردها، غير قابل اجتنابه! تازه، همينقدر که تو رو آورده اند اينجا و قضيه رو به تهرون نکشوندن، معلوم ميشه که خيلی هم ملاحظتو کرده اند. طبق گذارش هم، معلوم ميشه که تو هم با آنها، همکاری لازم رو نداشته ای! البته، من تعجبی نکردم. چون، با اخلاق گهت، آشنا هستم! ولی تعجب من بيشتر از اينه که آدمی مثل تو، چطور رفته و چنان تعهدی به آنها داده !).
( چه تعهدی؟!).
( تعهد اينکه اگر احمد را پيداکردی، او را تحويل آنها بدهی!).
( من، همچين تعهدی به کسی نداده ام!).
(به هرحال، شايد بشه کاری کرد که به آنطورجاها نکشه. در ضمن، ديروز اسمت را گذاشتم توی ليست. فقط اميدوارم که اين قضيه، کار را خراب نکند!).
( کدام ليست؟!).
(دريافت حقوق اون چند سالی که منتظرالخدمت بوده ای!).
(بی خود کردی! بهت که گفته بودم، زير هيچ شرط و شروطی نمی روم!).
(ما که هنوز نميدانيم قراره چه شرط و شروطی بگذارند. حالا بگذار بدهند، آنوقت تو بگو که نميخوام! حالا، از اين چيزا گذشته، می خوام ازت، يک گله ای بکنم! قضيه ی ترياکی هم که به ما ندادی، به کنار، ولی من حق دارم که بعد از سال ها رفاقت و آنهمه نان و نمکی که با هم خورده ايم، ازت انتظار داشته باشم که با من، روراست باشی؟!).
( من، هميشه با تو، رو راست بوده ام!).
( نه. رو راست نيستی! و اگر نه، ماجرای احمد پسرت را از من، مخفی نمی کردی!).
( من، چيزی را، مخفی نکرده ام. بهت گفته بودم که از پادگان، فرار کرده است!).
( ولی، دليل اصلی فرارشو نگفته بودی!).
( کدام دليل؟!).
( اينکه فعاليت های سياسی مخفی، داشته است و اعلاميه های آن ها را توی پادگان، پخش می کرده است!).
( دروغ است. مزخرف می گويند!).
(من، پرونده را خوانده ام. تعهدی هم که داده ای، خوانده ام. خوب! بالاخره، حقيقت را می گوئی يا نه؟!).
( داری سين جيمم می کنی؟!).
(دست وردار اکبر! مگر نمی خواهی کمکت کنم؟! من، حقيقت را بايد بدانم! اگر نه، از کجا بدانم که آمريکائی ها، تا کجای قضيه پيش رفته اند؟!).
(قضيه ای توی کار نبوده است! نصف شب، ريخته اند توی خانه ام و همه ی اتاق ها را گشته اند و همه چيز را بهم ريخته اند و بعدش هم، من و زن مريضم را با تهديد و تحقير، جلوی همسايه ها انداخته اند توی جيپ و.....).
( ولی گذارشی که داده اند، اين را نمی گويد!).
( خوب، معلوم است! به نفعشون نيست که حقيقتو گذارش بدهند!).
( حقيقت چيه اکبر! بالاخره، احمد، در آن شب به خانه تو آمده است يا نه؟!).
( برای من، صداتو بالا نبر سرهنگ! حقيقت، زير اون ستاره های روی شونته که اگر من ، آن روز،قضیه فی مابین را بهشون گفته بودم، حالا جنابعالی، سرهنگ نشده بودی که پشت آن ميز بنشينی و سر من، داد بکشی! فهميدی؟!).
( داری تهديدم می کنی؟!).
(نه. دارم رفيقانه بهت ميگم که اگر می توانی کمک بکنی، بکن! نمی توانی، خودت را بکش کنار!).
( بازکه زد به سرت! آخه لا مسب! اگه خودمو کنار بکشم که ميفرستنت تهران و سر و کارت ميفته به دست آمريکائيا! اونجا، ديگه نميتونی سرشون دادبکشی و بگی حقيقت زير ستاره های روشونه تونه!).
( حقيقت، همونه که بهشون گفتم! احمد، به خانه ی من نيامده است و نميدانم کجا ست. همين!).
(اگر پيداش کردند، چی؟!).
( خوب، پيدايش کنند! جنايت که نکرده است! از سربازی فرار کرده است که برای آنهم، قانون روشن است!).
( اگر وقتی دارند تعقيبش می کنند، هفت تيرشو از توی کوله پشتيش، بيرون بياره و يا ضامن نارنجکشو بکشه و....).
(اصلا، تو، معلوم هست کدام طرف واستادی؟!).
( اکبر! غدبازی را بگذار کنار! اگه به فکر خودت و احمد نيستی، به فکر اون زن بدبختت باش که با آن قلب مريضش، فکر نمی کنم تحمل شنيدن خبرمرگ ....).
( خجالت بکش!).
( از چی خجالت بکشم؟!).
(تطميع، کارساز نشد، حالا داری منو تهديد می کنی؟!).
( منظورت چيه؟! کدوم تطميع؟! کدوم تهديد؟! از اينکه دلم برای يک رفيق قديمی و زن و بچه اش می سوزه، بايد خجالت بکشم؟!).
( نميخواد بسوزه! ما را به خير تو اميد نيست، شر مرسان!).
( شر، تو هستی اکبر! شر، تو هستی و آن چندتا کله پوکی که فیلتان هوای هندوستان کرده است و دوباره دور هم جمع شده اید و منتظرید تا......).
( شغل جديد مبارک است!).
( کدام شغل جديد؟!).
( نکنه برای تأمين مخارج ترياکت، امنيتی شده باشی و حالا، داری فوت و فن های بازجوئی رو، رو رفيقت پياده می کنی؟!).
(حرف دهنتو بفهم سرگرد!).
(خاک بر سرت کنند که تو هم، تو زرد در آمدی!).
(خيلی داری کرکری ميخونی! دمت به کجا وصل شده؟!)
(به جولاشگا!)
داستان ادامه دارد........ ..........
توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر دولت آبادی " و غیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.
ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.
د: "رمان آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.