با ۹ آوریل ۲۰۲۶ ، از خودکشی صادق هدایت ۷۵ سال میگذرد؛ و این “میگذرد”، همچون فعل ماضی استمراری تعیین کننده، به اشاره ضمنی میرسد. اشاره ای که خبر از واقعه پیامدداری دارد. یعنی یک رُخداد که برای فرهنگ و ادب فارسی ضایعۀ جبران نشدنی مانده است.
از هفتاد و پنج سال پیش تا به امروز ،که هر روزش میتواند طعم تلخی بر زبان دوستدار آن ادیب زلال و والا گُهر بگذارد، پیام و خبری ناگوار از تصمیم او در فضا پخش است.
این که وی مُصمم شده با همدستی گاز خانگی، ذهن و کالبد خود را از پویایی بیندازد. یعنی زندگان را از خود محروم نماید.
چون بخاطر آن پکری و سرخوردگی فراگیر میخواسته یواشکی و بی هیچ ترحم و تردیدی برود. بر این منوال هم دست نوشته هایی را پیش از مرگ نابود کرده است. ولی با این حال از او که جلوۀ “اثر هنری” را داشته و دارد، یک “فرا متن” بر جا مانده است. از خودش و از سرگذشتش.
بنابراین برخی را که از او خطی به یادگار نگاشته و گذاشته و یا خاطره ای نقل کرده، باید درود گفت. ایشان خادمان فروتن یادمانی هستند که هدایت را در فضای ادب و روشنفکری همچون آتشکده ای روشن نگه داشته است.
پس هدایت در یکی از بازتابهایش بدان صدایی میماند که در گوش عام و خاص طنین بیداری میدهد. اگر که خوابزده به خود آید و ساعتش را با زمان معاصر کوک کرده باشد.
یک مطالعۀ میدانی در زمینۀ تاریخ اندیشه و تحولاتش در ایران، اگر که عینک جانبداری ایدئولوژیک و یا وابستگی فرقه ای به چشم نداشته باشد، به کشف مثلثی میتواند برآید که از سه شخصیت تشکیل میشود.
فردیتهایی که بترتیب سنی از نیما شروع و به هدایت و ارانی میرسد. یعنی آنچه “سه گوشۀ فرهیختگی ایرانی” در قرن بیستم میتوان نامیدش. عاملان بهبودی و فاعلان شناسایی که هر کدام به سهم خود شب تاریک آن دشت و صحرای آفت زده را روشن کرده اند.
باری.گفته اند که پسا پشت هر نویسندۀ خلاقی یک سرگذشت پویا و یگانه نشسته است. حال برای درک و فهم بهتر هدایت نگاهی هرچند اجمالی به نامه زندگانیش کنیم. هدایتی که در میان سطرهای آن “متا متن” بسیار اشاره و رهنمود حتا برای امروز ما جاسازی کرده است.
او در فوریه ۱۹۰۳ در خانواده اشرافی و به عنوان آخرین فرزند بدنیا میآید. مادر قبل سه دختر و دو پسر زائیده است. یعنی بانو زیور الملوک که همسرش هدایت قلی خان اعتضاد الملک بوده است.
بعدها برادران صادق تا معاون نخست وزیر و ریاست دانشکده افسری پیش میروند و “چیزی” میشوند. فقط آقا صادق ما شیفتگانش است که از جاه و مقام دور ولی همان “آقا”ی اولیه باقی میماند.
البته یکی از خواهرانش هم همسر سرتیپ رزم آرا میگردد که لقب “افتخار نظام” را یدک میکشیده و برادری از او دوره ای نخست وزیر و سپس توسط باند فدائیان اسلام ترور میگردد.
به دور از روابط خویشاوندی، اما این صادق هدایت است که نشان تجلیل و ارزشش را از فضای فرهنگی و نهاد ادبی دریافت کرده است. چه با بر هم زدن شُهرت در قید حیات و چه با اینهمه سُخن حرمتگزار پس از مرگ.
بنابراین رسیدن به ایستگاه برای آخرین پسر خانواده هدایت، مقام رسمی و سمت کشوری و لشگری نیست. نبایستی آنجا جستجو شود. گرچه میراثش نشان میدهد که نه از کُل خانواده و قوم و خویش بلکه از پیکرۀ قشر مربوطه (اشرافیت قاجاری) به کشور بیشتر یاری رسانده و برای ایران دلسوزی کرده است.
راستش دلخوری ما از قشر اجتماعی اشرافیت حد و حصر ندارد زیرا که مثل همتایانشان در اروپا برای کشور مثمر ثمر نبوده اند. آنچه بطور مثال از دل فرهنگ آلمان در رشد فرهنگ و فکر و موسیقی بیرون تراویده، حاصل کوشایی آن “شهروند آموزش دیده” میشود که اشرافیت پشتوانه امکانیش بوده است.
باری. آقا صادق چهار ساله است که فرمان مشروطیت را امضاء مظفرالدین شاه مشروعیت میبخشد. “شاه بابا”یی که نماینده آسمان و فرماندۀ زمینی به مساحت ایران آن زمان است. گرچه بعد بتدریج آب میرود.
او شش ساله مدرسه میرود . دورۀ دوم متوسطه را در مدرسه سن لویی میگذراند که مستشاران کاتولیک و فرانسوی اداره اش میکردند. نیما هم به همین مدرسه فرانسوی در ایران رفته است؛ چند سال زودتر. او شش سال از صادق مُسنتر است.
در هر حالت از آن مثلث فرهیختگی دو نفر فرانکوفیل تربیت میشوند. ارانی شش ماه جوانتر از صادق را باید بعدها زیر تاثیر فرهنگ ژرمنی ارزیابی کرد. او در برلن بر میبالد ولی صادق در پاریس.
طفلکی نیما در میان این جمع، یگانه کسی است که به خارج نرفته است. شاید بدین خاطر که خاستگاه خانواده اشرافی او روستا بوده و نه تهران و تبریز.
در هر صورت سرگذشت صادق تا بیست سالگی معمولی و در چارچوب تنظیمات کارخانه ای اشرافیت ایرانی است. در برگیرندۀ عادات موروثی خانواده و رفتار قشر مربوطه که اروپای غربی را فرنگ میگفتند . گرچه این اشاره متمرکز بر فرانسه میماند.
بهر حالت این نهال بعدأ سرو بالا بلند شدۀ فرهنگ ما، یعنی آقا صادق هدایت، با رویکرد فرانکوفیلی بار آمده است. گرچه از بیست سالگی از جادۀ مانوس خانوادگی بیرون میزند. با دنیادیدگی کم نظیری راه خود را میجوید.
بطور مثال آن تعریف و تمجیدی که از جیمز جویس ایرلندی در گفته هایش به “م. ف.فرزانه” موجود است، از چند سو نگری وی خبر میدهد. البته دانایی و اطلاعاتش از وضع ادبی جهان در همان “گفته ها” برای کنجکاوان هماوردی محسوب میشود. اگر بخواهند از وضعیت ادبی بصورت فراگیر مطلع باشند.
گفتیم که تقریبا از بیست سالگی ببعد ساز خود را میزند. کاری با خانواده و خواسته هایشان ندارد. در بیست و چهار سالگی که برای تحصیل به فرنگ میرود، این استقلال رای را بصورت رادیکال با ترک تحصیل نشان داده است. بهر حال دل ملتی مدرک گرا و در پی دکتر و مهندس شدن را سوزانده است. البته اگر جای دیگرشان نسوخته باشد.
منتها در سرانجام کارنامه هدایت خواهیم دید که آن ساز تنها و بیرون از کوک خانواده، خودش در حکم یک ارکستر دستاورد داشته و روحنواز بوده است.
در تداوم سنت قلندری و شجاعت کردن و نیز رندی و خوشباشی نیاکانی، وی در پی تحقق بخشیدن به خود همچون سوژۀ مُدرن است. فردیت خود را با گزینشهای شایسته و خارق العاده جا میاندازد.
چرا که با توجه به خیام و پژوهش در موردش، که در فاصله چندین ساله به چاپ دوباره چهارپارهها و مقدمه نویسیدر مورد اصالت و تفکیک موضوعی شعرها رسیده، وارد میدان روشن نگری میگردد.
همین انتخاب خیام برای کسانی که اطلاعی از گنجینۀ شعر فارسی کلاسیک دارند، خودش گویای اشراف و تفکیک هدایت است. زیرا توجه وی به خیام و باز چاپش، کنار زدن کلیشه های رایج است.
آن ارزیابیهای مرسوم و معمول به جز قشری نگری مذهبی، یک اشکال عمده داشتند. این که دیدن شاعران برجسته دیگری را بعنوان پرده ساطع استفاده میکردند. خواه و ناخواه آن ریاضی دان نخبه و افلاک شناسی را که استاد ایجاز سخن بود، نمیدیدند. این یکی از ننگ و نفرینهای آن شناخت کلاسیک در مورد شعر فارسی بوده که خیام را به حاشیه توجهات عقب مینشانده است.
در هر حالت خیام برغم برجستگی و فرهیختگی بی نظیرش، یک حاشیه نشین تاریخی در شاعرانگی ایرانی بوده که هدایت قصد احیا شأن و منزلت او را کرده است. آنهم در ایران ضربه خورده از بی فرهنگی حاکمان و بی اعتنایی انبوه توده که حرمت نخبگان خود را رعایت نمیکردند. نخبگانی که اندیشه خود را غالبا در ظرف شعر عرضه میداشتند.
در آن استارت و شروع دستیابی به فکر روشن که بایستی ماهوی لقب روشنفکری باشد، او در کنار خیام آگنوستیکر و اپیکوری همچون رأس مثلث خود سازی انسانی هم به حیوان دلسوزانه و با لطافت مینگرد و هم تبلیغ گیاهخواری برای دفع شر از جانداران دیگر میکند. این گونه عینک و دور و نزدیک بینی خود را تنظیم و چراغ راهنمای خود را استوار میسازد. اومانیسم در او فراگیر عمل میکند.
بین دو جنگ اول و دوم اروپا و معروف به جنگ جهانی، به بلژیک و فرانسه رفته است. آنجا عاشق میشود و به علت ناکامی خود را به رودخانه میاندازد تا خاموش شود.
پس از مدتی نیز از تحصیل آکادمیک دست میکشد و در کوچه و خیابان موضوع و مضمونهای داستانهای خود را مییابد و مرور میکند. یعنی بیرون از دانشگاه است که برای روشنفکری درسهای خود را یاد میگیرد و یادداشت میشود. آنجا پس از چندی در نشریۀ “ایرانشهر” چاپ برلین، یک داستان با عنوان “مرگ”چاپ میکند تا اینکه پس از چهار سال به ایران بر گردد.
حضور دوباره در موطن که هم از دستش به عذاب بوده و هم مهرش را در سینه دارد، موتور تولید فکر و داستان و پژوهش وی را روغنکاری شده به حرکت میاندازد. داستان “زنده بگور” و نمایشنامه “پروین دختر ساسان” نتایج بلافصل تلاش دوباره در زادگاه اند.
در همین دوره جریان و محفل اهل قلم منتقد را در تقابل با محافظه کاری ادبی سازمان میدهد. به برکت کاریزمای شخصی خود، بزرگ علوی، مجتبا مینویی و مسعود فرزاد را در گروه چهار نفره (ربعه) گرد آورده تا برای آن جاافتادگان یا بقولی پیرمردان خنزر و پنزری خط و مرزی بکشد. آن دار و دسته هفت نفری(سبعه).
از دل این یارگیری روشنفکرانه که بی شک کیف هدایت را کوک میکرده، فصل رویکرد انتقادی و از جمله نگاه سنجشگرانه به تاریخ ایران آغاز میگردد. تاریخی که شاهد یورشهای سپاه اسکندر گجسته و لشگر اسلام و مغول بوده است. بطوری که مردمش مُتحمل آسیبهای جانی، روانی و فرهنگی شدند.
البته از سنت اساطیری تا دوران تاریخی مکتوب شده، کشور همچنین ناروشنیها و سوء تفاهماتی را همچون خرافه های عوام در بر داشته است.
در کنار مشغولیت اصلی و یعنی خوانش ادبیات جهانی، روز آمد سازی خود و نوشتن داستان، در این دوره هدایت به پژوهش تاریخی نیز میپردازد. ترجمه هم میکند. گاهی برای شناساندن ادیبی فرنگی. ولی گاهی هم متنی پیشا اسلامی را از زبان پهلوی برمیگرداند. اینجا قصد او افسونزدایی از نگرش آخر الزمانی و مُنجی باوری و نیز نقد آداب و رسوم فرسوده است. بجز پژوهشهایی در زمینۀ فولکلور در “نیرنگستان” که همچون متردافی برای “ایران واقعا موجود” در نظر گرفته، به روایتهای رسوا ساز ی چون “علویه خانم” هم رسیده است. چون مرض پوپولیسم نداشته، همواره مُصمم بوده و نمیخواسته با آنچه به ناگاه معمول و رایج مردمان میگردد از در سازش در آید.
از این گذشته درست در زمانه ای که نیما یوشیج شعر مُدرن فارسی را روی سنت شکنی شعر کلاسیک ساختار بندی کرده، هدایت سراغ شعر منثور و بینش طنازانه رفته است. مضمون کار مشترکی را با مسعود فرزاد کُوک میکند که نامش یادآور ماسماسکی بنام جغجغه بوده است. یکسری قطعه ادبی را به اسم “غزیه” یا “قضیه” و نیز با زبان و قالب نامتعارف و لحن گزنده زیر عنوان “وغ وغ ساهاب” انتشار میدهند. اثری که با گذشت بیش از نیم قرن هنوز هم که هنوز است، توجه برانگیز جلوه میکند. بدیهی ست که اشاره ضمنی اثر هدایت طعنه و کنایه به نیما و شعر نوینش دارد. بهر حال میان نخبگان هوا همیشه آفتابی نیست. گاهی کدورت و دلخوری آدمها را به قاطی کردن آب و روغن میکشاند. اینجا ست که هدایت در واکنش به شعر نو گزنده و سینیکر شده و آن را بطور ناشایسته ای با “شهرنو” معادل میکند.
در هر صورت در این کشاکش نخبگان و رو دست هم بلند شدن به جز “وغ وغ ساهاب”، هدایت داستان “توپ مرواری” را هم دارد. اثری که باید در رابطه با داستان “مرقد آقا” ی نیما خوانده و بررسی شود. هر دو تمایل به شالوده شکنی از دین و آئین جماعت همولایتی دارند. مردمان “شریف روستایی و دهاتی” که نمیخواهند از “پشت کوههای” خود بیرون آیند و از پایتخت تحولات سراغ گیرند.
در هر حالت هدایت با آن تنهاساز زدن خود که طنین ارکستری را دارد، با آزمایش بخت خود در شعر منثور، روایتگری در زمینۀ ریالیسم تاریخی- انتقادی و نیز نقد خرافات در فرهنگ توده عقب نگه داشته شده، چهرۀ یک ادیب و روشنفکر ورزیده را به نمایش میگذارد.
ما که در فضای شناخت پیشکسوتان ادبی خود اثر “بوف کور” هدایت را همچون اوج روایتگری در نظر میگیریم، باید وقتی هم صرف فهم ارزش “توپ مرواری” نماییم که برای خود قلۀ مستقلی است. با آن صلابتی که هدایت در استفاده از زبان عربی و جاسازیش در متن قصه فارسی نشان داده است. قصه ای که میخواهد پرتوی بیافکند به کُل تاریخ ویرانگر معنویت جویی مذهبیون.
خواندن آن اثر صادق خان هدایت بویژه در زمانه جاری لازم است. وقتی که جنگهای مذهبی میان سه یهودیت موجود در خاورمیانه، منطقه را به پرتگاه و ورطۀ تحقق سناریوهای آخرالزمانی صهیون اسرائیلی و اتازونی و شیعگری کشانده است.
با خوانش توپ مرواری شاید نه فقط بر اوضاع زمانه کمی اشراف بیابیم، بلکه همچنین آن تجلیل و حرمتگزاری هدایت را تکرار کنیم. وقتی تبعیدیان بر سر مزارش در گورستان پاریسی پرلاشز زیر لب زمزمه میکنند:”- از گوشه ای برون آی، ای کوکب هدایت.
در پایان یادداشت حاضر از یک رسم شخصی همچون تکرار مراسم آئینی پرده میگیرم. این که هر یکی و دو سال یکبار سراغ از متنی میگیرم که صادق هدایت نگاشته یا درباره اش نگاشته اند.
امسال به تورق گزارشی نشستم که م. ف.فرزانه از تجربۀ همزیستی و شنیده هایش هنگام آشنایی با هدایت گفته است. کتابی بس خواندنی و نیز گزارشی از دوره پایان حیات تراژیک آن نخبه نجیب و برجسته، که نخست سال ۱۹۸۸ در پاریس انتشار یافت. البته بعد در ایران نیز با سانسور به چاپ رسید. خوشبختانه نسخه پ د اف آن چاپ نخست در باشگاه ادبیات امیر عزتی موجود و از طریق اینترنت قابل ضبط است.
بزعم فرزانه، هدایت بازتاب دهندۀ خصوصیات فرهنگ ایرانی است و از جمله این نکات را در آثاری چون بوف کور، حاجی آقا، و… توپ مرواری نشان داده است. از این رو وی، چیزی حدود دهسال پس از اسلامی شدن انقلاب ۵۷ ، نتیجه گرفته که اگر ایرانی بخواهد از وضع قرون وسطاییش بدر آید باید به اشارات هدایت توجه کند.
در ادامه سه نقل قول فرزانه از هدایت را در اینجا میآورم؛ همچون مشت نمونه خروار!
1_”ذات شاهانه چون یبوست یافت/ گشت کون مبارکش خونی/ بس که در مستراح شاهنشاه/ زور زد همچو مرد افیونی/ پاره شد مقعد همایونش/ از یکی سندۀ همایونی”.
2_ بدبختی ما اینجا اینست که همه میبینند ولی از ترس کونشان حاضر نیستند مدرک دست کسی بدهند… اگر کسی تمدن میخواهد باید وحشیگری و بی شرفیها را لو بدهد. باید همه چیز را افسونزدایی کرد. هرکسی که فهم دارد باید وقش را بزند…ناراحت بکند، تا بلکه مردم تکان بخورند”.
3_ کولونیالیسم خواهر همه این ممالک را گائیده. تا وقتی این نواحی مستعمره است تو گُه خودشان غرقند. حالا میخواهد استعمار اروس و پرتقالی باشد یا استعمار انگلیس و امریکا… فقط نمیشود صاف و پوست کنده مطلب را گفت. نه کار من است و نه این ملت لیاقت شنیدنش را دارد. باید با زبان بی زبانی خر فهمشان کرد”.