چرا انسان ایرانی همچنان قدرت فردی را بر دمکراسی و آزادی ترجیح میدهد؟ چرا بخش بزرگی از افراد تحصیلکرده و روشنفکر ایران نیز، همچنان شیفته قدرتی است که وی را رهبر باشد؟ علت نفی دستاوردهای جهان مدرن در عرصه آزادیهای فردی و اجتماعی در انسان ایرانی بنیاد در چه دارد؟ آیا هنوز از "صغارت خویش" بیرون نیامدهایم؟
اینکه چرا به یکباره بخشی از جامعه از شعارهای هستیساز «زن زندگی آزادی» و «نه به اعدام» و «زندانی سیاسی آزاد باید گردد» فاصله میگیرد تا خود را در شعار «جاوید شاه» بازیابد، پدیدهایست که نباید در تحلیل آن سادهسازی شود. در این شکی نیست که بحران اقتصادی حاکم، سالها سرکوب، استیصال و درماندگی و خستگی از مبارزه در جامعهای ناامن، سبب میشود تا مردم به دنبال دستیابی به ثبات و نظم و امنیت، به سوی قدرتی تمایل پیدا کنند که رهایی سریع آنان را از وضع موجود بشارت میدهد. و اینجاست که رنگهایی خوش از گذشته در راستای پایان آشوبِ موجود، بازسازی و آرمانی میشود تا در سادهسازیهای تاریخ، جایگزین آینده گردد. با اینهمه؛ آیا چنین پاسخهایی میتوانند منجیگرایی حاکم بر جامعه را توضیح دهند؟
در پاسخ به همین پرسشهاست که به سراغ اریک فروم رفتهام تا شاید بتوان از تجربه او در تحلیل انسان ایرانی کمک گرفت.
مفهوم «شخصیت اقتدارگرا» که نخستینبار توسط اریک فروم و سپس به صورت تجربی توسط تئودور آدرنو مطرح شد، یکی از ابزارهای مهم در تحلیل سیاسی معاصر بهشمار میرود. این مفهوم به پژوهشگران امکان میدهد تا رفتار تودهها، گرایشهای پوپولیستی و ظهور رهبران اقتدارگرا را در شرایط پیچیدهٔ اجتماعی و بحرانهای سیاسی توضیح دهند.
تحلیل شخصیت اقتدارگرا در آثار فروم و آدورنو یکی از مهمترین تلاشها برای فهم پیوند میان روانشناسی فردی و ساختارهای اجتماعی است.
فروم نشان میدهد که اقتدارگرایی میتواند پاسخی به اضطراب آزادی در جامعهٔ مدرن باشد. از سوی دیگر، آدرنو نشان میدهد که چگونه ساختارهای خانوادگی و فرهنگی میتوانند شخصیتهایی تولید کنند که به ایدئولوژیهای اقتدارگرا گرایش دارند.
فروم فاشیسم را نوعی پاسخ روانی به بحران مدرنیته میداند. اما آدورنو آن را نتیجهٔ ترکیب ساختارهای روانی، فرهنگی و ایدئولوژیک میداند که در جامعهٔ تودهای شکل میگیرند.
ترکیب این دو رویکرد تصویری پیچیده از اقتدارگرایی ارائه میدهد: پدیدهای که هم ریشههای روانی دارد و هم در بسترهای اجتماعی و تاریخی شکل میگیرد.
زمینه تاریخی و اهمیت
انسان مدرن از یک سو خواهان آزادی است، اما از سوی دیگر از آن میترسد. از نظر فروم، این شخصیت در ترس از استقلال، نفرت از ضعف، و ناتوانی در تصمیمگیری مستقل، نیاز به تکیهگاهی قدرتمند دارد. چنین فردی که شیفته قدرت است، در برابر "من" ضعیف و "او"ی توانمند، صاحبِ تفکری محدود به سیاه و سفید است. تفاوتها را برنمیتابد. در میل به نظمی خشک، اطاعت از قدرت مشروع، برایش آسانترین راه است. در تقدیس قدرت، خود را موجوی حقیر مییابد که اطاعت را جایگزین وجدان کرده است. فروم میگوید چنین فردی اخلاق را با اطاعت اشتباه میگیرد.
کتاب "گریز از آزادی»(۱) که در سال ۱۹۴۱ منتشر شد، یکی از آثار مهم در حوزه روانشناسی اجتماعی و فلسفه به شمار میآید. در این اثر، اریک فروم پدیده آزادی را در بستر جامعه مدرن بررسی میکند و تحلیل میکند که چگونه انسانها به دلیل ترس از مسئولیت و نااطمینانی میکوشند از آزادی بگریزند. او این وضعیت را با ظهور رژیمهای اقتدارگرا، بهویژه ناسیونال سوسیالیسم، مرتبط میسازد و توضیح میدهد که چگونه دگرگونیهای اجتماعی و اقتصادی میتوانند به ازخودبیگانگی و همرنگی با جمع منجر شوند.
پرسش اصلی که بسیاری از متفکران قرن بیستم با آن روبهرو بودند، این بود: چگونه جوامع مدرن که ظاهراً بر عقلانیت و آزادی بنا شدهاند، به ظهور فاشیسم و اقتدارگرایی انجامیدند؟ تجربهٔ ظهور نازیسم در آلمان، فاشیسم در ایتالیا و اقتدارگرایی در بخشهایی از اروپا این پرسش را به مسئلهای بنیادی تبدیل کرد.
متفکران مکتب فرانکفورت کوشیدند نشان دهند که مسئله تنها در ساختارهای سیاسی نیست؛ بلکه در ساختارهای روانی و فرهنگی جامعهٔ مدرن نیز ریشه دارد. در همین چارچوب، فروم و آدورنو هر دو به تحلیل شخصیت اقتدارگرا پرداختند.
فروم معتقد است آزادی واقعی از طریق خودانگیختگی و عشق تحقق مییابد، نه از طریق تسلیم یا فرار. کتاب فروم تأثیر چشمگیری بر شکلگیری روانشناسی انسانگرا و فلسفه اجتماعی گذاشت و بحثهای گستردهای درباره ماهیت آزادی و مسئولیت در جهان مدرن برانگیخت. این اثر همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است، زیرا فهمی عمیق از سرشت انسان و فرایندهای اجتماعیای ارائه میدهد که جامعه ما را شکل میدهند.
اریک فروم در کتاب «گریز از آزادی» از رویکردی میانرشتهای استفاده میکند که روانشناسی، جامعهشناسی و فلسفه را در هم میآمیزد تا پدیده آزادی و تأثیر آن بر روان انسان را تحلیل کند. او زمینههای تاریخی و اجتماعیای را بررسی میکند که روانشناسی فردی و جمعی را شکل میدهند و توجه ویژهای به گذار از جامعه قرون وسطایی به جامعه مدرن دارد.
فروم نشان میدهد که تغییرات در ساختار اقتصادی و اجتماعی چگونه بر احساس آزادی و امنیت افراد اثر میگذارد. نتیجهگیری او این است که با وجود آنکه انسانها بهطور رسمی به آزادی دست یافتهاند، و یا به سوی دستیابی به آن هستند، بسیاری از آنان از آن هراس دارند و میکوشند با گرایش به اقتدارگرایی، همرنگی با جمع یا گرایشهای ویرانگر از آن بگریزند.
به باور او، آزادی واقعی از طریق فعالیت خودانگیخته، امری است که به انسان امکان میدهد تواناییهای بالقوه خود را شکوفا کند و به فردیتی اصیل دست یابد.
ایدههای فروم برای فهم سازوکارهایی به کار میرود که از طریق آنها انسانها از آزادی میگریزند و به ساختارهای اقتدارگرا گرایش پیدا میکنند. این امر امروز در روانشناسی، به رواندرمانگران کمک میکند با بیمارانی که از آزادی و مسئولیت هراس دارند کار کنند و شیوههای سالمتری برای تعامل با جهان بیابند.
اندیشههای فروم برای تحلیل جنبشهای اجتماعی و سیاسی، بهویژه جنبشهایی که با اقتدارگرایی و تمامیتخواهی مرتبطاند، به کار میرود. این تحلیلها کمک میکند فهم بهتری از این مسئله حاصل شود که چرا مردم ممکن است از رژیمهای سرکوبگر حمایت کنند و چگونه میتوان توسعه ارزشهای دموکراتیک را تقویت کرد.
این کتاب نشان میدهد که انسانها در عین طلب آزادی ممکن است از آن نیز بترسند. فروم معتقد است که آزادی میتواند احساس انزوا و تنهایی ایجاد کند و همین امر افراد را به سوی ساختارهای اقتدارگرا سوق دهد.
رهبران اقتدارگرا و الگوهای حمایتی
بر اساس تحلیل فروم، شخصیت اقتدارگرا همواره تمایل دارد هم سلطهجو باشد و هم خود را به قدرتی بزرگتر تسلیم کند. این ساختار روانی نه تنها ویژگیهای فردی رهبران اقتدارگرا را توصیف میکند، بلکه نحوهٔ تعامل تودهها با آنها را نیز روشن میسازد.
در سیاست معاصر، این نظریه به تحلیل موارد زیر کمک میکند: ظهور رهبران پوپولیست که وعدهٔ نظم، امنیت و هویت جمعی میدهند. تمایل بخشی از جامعه به پذیرش تصمیمات غیردموکراتیک در برابر احساس امنیت روانی. شناسایی تودههایی که در شرایط بحران اقتصادی، اجتماعی یا فرهنگی، به صورت جمعی به اقتدارگرایی گرایش پیدا میکنند.
بهطور مثال، در تحلیل جنبشهای راست افراطی در اروپا و آمریکا، میتوان مشاهده کرد که رهبران این جریانها از احساسات جمعی، نارضایتی اقتصادی و هراس از بیثباتی استفاده میکنند تا حمایت گستردهٔ مردم را به دست آورند، همانند مدلی که فروم دربارهٔ هیتلر ارائه داده است.
سازوکارهای روانشناختی و اجتماعی
فروم استدلال میکند که در جوامع سنتی، انسان در چارچوبهای ثابت اجتماعی و مذهبی زندگی میکرد و هویت او از پیش تعیین شده بود. اما با تحولات بزرگ تاریخی مانند رنسانس و اصلاحات، فرد از ساختارهای سنتی رها شد و آزادی بیشتری به دست آورد. این آزادی، اگرچه امکان رشد فردیت را فراهم کرد، اما همزمان احساس تنهایی، بیپناهی و ناامنی نیز ایجاد کرد.
به نظر فروم، بسیاری از انسانها برای فرار از این اضطراب روانی، به سه سازوکار اصلی پناه میبرند:
اقتدارگرایی– فرد با تسلیم شدن در برابر قدرتی برتر، از بار مسئولیت آزادی میگریزد.
ویرانگری– انسان میکوشد جهان یا دیگران را نابود کند تا احساس ناتوانی خود را جبران کند.
همرنگی با جمع– فرد شخصیت مستقل خود را از دست میدهد و کاملاً مطابق الگوهای اجتماعی عمل میکند.
فروم ظهور رژیمهای اقتدارگرا، بهویژه ناسیونال سوسیالیسم در آلمان، را نمونهای تاریخی از این «گریز از آزادی» میداند. او معتقد است شرایط اقتصادی و اجتماعی جامعه سرمایهداری، بهویژه رقابت شدید و ازخودبیگانگی، احساس تنهایی انسان را تشدید میکند و زمینه روانی پذیرش اقتدارگرایی را فراهم میسازد.
در چنین موقعیتی است که افراد به دنبال کسی هستند که به جای آنها تصمیم بگیرد و بار مسئولیت را کاهش دهد. آنان رهبری میجویند تا خود را تسلیم او گردانند. فرد با تسلیم شدن در برابر قدرتی بیرونی، از مسئولیت فردی میگریزد. در عین حال، خشم و اضطراب، احساس ناتوانی یا بیقدرتی خویش را به گروههای ضعیفتر یا اقلیتها منتقل میکند. انسان میکوشد با تخریب دیگران یا جهان بیرونی، احساس ناتوانی خود را جبران کند رهبر اقتدارگرا با ایجاد حس «ما» در برابر «دیگران»، هویت جمعی را شکل میدهد. فرد شخصیت مستقل خود را از دست میدهد و به صورت کامل با هنجارهای جامعه سازگار میشود.
با این حال، فروم آزادی را پدیدهای صرفاً منفی نمیداند. او میان «آزادی از» و «آزادی برای» تمایز میگذارد. آزادی واقعی زمانی تحقق مییابد که انسان بتواند تواناییهای خلاق خود را شکوفا کند و رابطهای مبتنی بر عشق، همبستگی و مسئولیت با دیگران برقرار سازد. از نظر او، تحقق چنین آزادیای مستلزم شکلگیری جامعهای انسانیتر است که در آن فردیت و همبستگی اجتماعی با یکدیگر سازگار باشند.
در سیاستهای پوپولیستی معاصر، این سازوکارها با استفاده از شبکههای اجتماعی و تبلیغات دیجیتال شدت یافتهاند. پیامهای ساده، احساسی و تکرارشونده میتوانند این گرایشها را به سرعت در تودهها تقویت کنند.
و اما ایران امروز
با الهام از دیدگاههای اریک فروم میتوان پرسید که آیا بخشی از دشواریهای جامعه امروز ایران در نسبت با آزادی، به تداوم ساختارهای ذهنی جهان سنت و گذار ناتمام به فردیت مدرن مربوط نیست؟ فروم نشان میدهد که تولد فرد مدرن نتیجه فروپاشی تدریجی نظمهای سنتی بود، اما این گذار همزمان احساس تنهایی، ناامنی و بیتعلقی را نیز به همراه آورد؛ احساسی که میتواند انسان را به سوی پناه بردن به اقتدار، جمعگراییهای سخت و یا نوستالژی نظمهای گذشته سوق دهد. از این منظر، میتوان پرسید که آیا دشواری درونیکردن مفهوم آزادی، اضطراب ناشی از فردیت، و نیاز به امنیت روانی، بخشی از زمینههای گرایش به اقتدارگرایی را در میان برخی ایرانیان و به همراه آنان، ایرانیان مهاجر، که تجربه زیست در جوامع آزاد را داشتهاند، توضیح نمیدهد؟ فروم تأکید میکند که اندیشهها زمانی به نیروی اجتماعی بدل میشوند که پاسخگوی نیازهای روانی گروهها باشند، و از این رو گرایش به نظمهای اقتدارگرا را نیز میتوان نه صرفاً بهعنوان یک انتخاب سیاسی، بلکه بهمثابه پاسخی روانی به نیاز به امنیت، تعلق و قطعیت فهمید. در برابر این وضعیت، فروم راه برونرفت را در «خودانگیختگی» میبیند؛ یعنی توانایی اندیشیدن، احساس کردن و عمل کردن از درونِ فردیت خلاق و مستقل، بیآنکه پیوند اجتماعی از دست برود.
اینکه ما به چه شکل به خودانگیختگی دست خواهیم یافت، پرسشیست که فکر میکنم، همچنان برای جامعه ایرانی به عنوان یک پرسش مطرح خواهد ماند. در این اما شکی نیست که؛ گذار از «گریز از آزادی» به «زیستن در آزادی» مستلزم تحقق همین خودانگیختگی است.
______________________
۱- از این کتاب چند ترجمه به زبان فارسی موجود است. عزتالله فولادوند و داود حسینی، هر یک، از جمله مترجمان این اثر هستند.
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد