پس از مرگ خامنهای، سلمان رشدی، نویسندهای که از سوی ایران تحت تعقیب بود، در آلمان ظاهر شد. در این برنامه تقریباً سخنی از سیاست به میان نیامد – تصمیمی فوقالعاده.
۲۰ مارس ۲۰۲۶
از زمانی که سلمان رشدی نزدیک به چهار سال پیش هدف حمله یک اسلامگرای افراطی قرار گرفت و با ضربات چاقو زخمی شد، آرزو داشت که مردم دوباره فقط درباره کتابهایش صحبت کنند. سرانجام کسی این آرزو را برای او برآورده کرد.
شامگاه پنجشنبه، رشدی مهمان جشنواره ادبی LIT:potsdam بود تا مجموعه داستان خود با عنوان «ساعت یازدهم» را برای نخستین بار در آلمان معرفی کند. بهجای آنکه از او درباره پیامدهای سیاسی رمان «آیات شیطانی» که در سال ۱۹۸۸ منتشر شد پرسیده شود – رمانی که در پی انتشارش، رهبر وقت ایران روحالله خمینی علیه او فتوایی صادر کرد و برای قتلش جایزه تعیین شد – و بهجای آنکه درباره شب ۱۲ اوت ۲۰۲۲ صحبت شود که مردی در جریان یک نشست ادبی به صحنه هجوم برد و رشدی تنها بهسختی از ضربات متعدد چاقو جان سالم به در برد، دنیس شک، منتقد ادبی، از او تنها درباره یک چیز پرسید: نوشتن.
رشدی که در بمبئی به دنیا آمده، دیگر بهندرت در انظار عمومی ظاهر میشود. این حمله باعث شد بینایی یک چشمش را از دست بدهد و یکی از دستانش را نیز بهسختی میتواند حرکت دهد. فتوای صادرشده علیه او هرگز رسماً لغو نشد؛ پس از مرگ خمینی در سال ۱۹۸۹، جانشین او علی خامنهای آن را تأیید کرد. خیابان مقابل تالار نیکلای پوتسدام بسته شده بود. هرکس میخواست در این برنامه – که آغاز یک تور کوتاه کتابخوانی بود – شرکت کند، باید کارت شناسایی خود را نشان میداد و نیروهای امنیتی در همه جا حضور داشتند.
با این همه، پس از پایان سخنرانیهای رسمی درباره قدرت بزرگ ادبیات و پس از خوشامدگویی به اولاف شولتس، صدراعظم پیشین آلمان، و بازگشت نوشا آوبل، شهردار پوتسدام، به صندلی خود، فضا بهمحض ورود خود رشدی به صحنه، به شبی شاد و سرزنده تبدیل شد.
با حضور رشدی، نوعی سبکبالی خاص او در سالن جاری شد، هرچند هر پنج داستان مجموعه جدیدش درباره وداع و مرگ هستند. دنیس شک از او پرسید سن خودش چه ارتباطی با این داستانها دارد، بهویژه که او بهزودی ۷۹ ساله میشود. رشدی پاسخ داد که قصد دارد ۱۵۰ سال عمر کند. او گفت: «میخواهم جشن تولد صدسالگیام یک مهمانی رقص باشد.»
سپس از جشن تولد هفتادسالگی گونتر گراس در تئاتر تالیا در هامبورگ گفت و اینکه گراس چقدر خوب پولکا، والس و فاکستروت میرقصید. رشدی افزود که دوست دارد او هم در آن سن چنین خوب برقصد، اما برای این کار باید هنوز تمرین کند.
رشدی میگوید با بالا رفتن سن، پیدا کردن داستانها دشوارتر میشود، اما با این حال به نظر میرسد داستانها خودشان به سراغ او میآیند. تقریباً در هر پاسخ او داستان کوتاهی نهفته است: گاهی از آلن تورینگ میگوید که رمز دستگاه انیگمای نازیها را شکست، گاهی از دوران تحصیلش در کالج کینگز و سال ۱۹۶۸ که دوران «سکس، مواد مخدر و راک اند رول» بود و او به گفته خودش «دستکم در یکی از اینها» مشارکت داشت. تقریباً هیچ پاسخی از او بدون شوخی یا اشاره ادبی نبود: از دیلن توماس و شکسپیر گرفته تا مارگارت اتوود، گوته و ای. ام. فورستر.
رشدی پس از آنکه در کتاب «چاقو» سوءقصد به جان خود را روایت کرد، با «ساعت یازدهم» دوباره به دنیای داستان و تخیل بازگشته است. داستانهای این مجموعه از نظر زبانی قدرتمند، افسانهگون و تمثیلی هستند. او مثلاً بهسادگی از یک «سونامی» نمینویسد، بلکه آن را چنین توصیف میکند:
«زلزلهای در بستر دریا رخ داد و آب عظیم، گویی در پاسخ به رنج سرزمینی که زیر آن بود، به رشتهای از موجهای غولآسا برخاست و درد خود را به سراسر جهان پرتاب کرد.»
در حالی که اورسینا لاردی، بازیگر، بخشهایی از ترجمه آلمانی کتاب را میخواند، رشدی آرام روی صندلی نشسته بود: با کتوشلوار و کفش ورزشی، پاها روی هم، و چشم راست آسیبدیدهاش پشت شیشه تیره عینک پنهان. گاهی با خود لبخند گرمی میزد، مثلاً هنگام داستان «کند» که درباره مردی است که یک صبح از خواب بیدار میشود و میبیند مرده است. او خود را بهصورت روحی در اتاق خوابش مییابد و از زندگی گذشته، بیش از آنکه دلتنگ رابطه جنسی باشد، دلتنگ غذای چینی است.
البته میشد از رشدی درباره ایران پرسید، درباره مرگ علی خامنهای. میشد از او درباره ایالات متحده هم پرسید، جایی که در آن زندگی میکند. و قطعاً او حرفهای هوشمندانهای برای گفتن داشت. اما آنچه او بهجایش گفت، خود نیز هوشمندانه بود:
«امیدوارم مردم از هیاهویی که زندگی مرا احاطه کرده عبور کنند و به کتابها برسند.»
وقتی در آن شب بالاخره پرسشی به سیاست مربوط شد – اینکه نظر او درباره دروغهای سیاستمداران امروز چیست و چگونه در چنین زمانهای هنوز امیدوار مانده است – رشدی خیلی زود دوباره به موضوع نوشتن بازگشت. او گفت:
«ماهیت نویسنده به نوعی خوشبینی نیاز دارد»، وگرنه نمیتوان تنهایی در برابر صفحههای سفید دوام آورد.
او این کار را برای فرار از واقعیت سیاسی انجام نمیدهد؛ تنها یک شب پیش از آن، رشدی مهمان برنامه گفتوگوی تلویزیونی Maischberger بود و درباره سیاست مهاجرتی آمریکا، ممنوعیت کتابها و حملات دولتی به دانشگاهها و موزهها صحبت کرده بود.
اما امشب قرار بود درباره ادبیات صحبت شود، نه سیاست – هرچند این دو بیگانه از یکدیگر هم نیستند، به معنای آن نقلقول مشهور که به آلبر کامو نسبت داده میشود: «داستان، دروغی است که بهوسیله آن حقیقت را میگوییم.»
رشدی میگوید در سطحی ظاهری، دروغهای سیاستمداران و نویسندگان به هم شبیهاند، و در اینجا به مارگارت اتوود اشاره میکند. اما دروغهای سیاستمداران برای پنهان کردن حقیقتاند، در حالی که دروغهای ادبیات برای کشف حقیقت درباره انسان به کار میروند. به همین دلیل است که هنرمندان تا این اندازه مورد نفرت حاکمان اقتدارگرا قرار میگیرند.
چه فدریکو گارسیا لورکا، شاعر کشتهشده در دوران فرانکو، چه اووید که از روم تبعید شد، و چه اوسیپ ماندلشتام که در اردوگاه کار اجباری جان باخت – رژیم فرانکو، امپراتوری روم و اتحاد شوروی همه از میان رفتهاند. اما شعر این مردگان از میان نرفته است. رشدی میگوید:
«در درازمدت، این مستبد است که میمیرد و هنر است که زنده میماند.»
اما مشکل اینجاست:
«در کوتاهمدت، این شاعر است که میمیرد و مستبد زنده میماند.»
اما این شاعر زنده است، و چه زندهای. وقتی دنیس شک میگوید رشدی به نمادی از آزادی بیان تبدیل شده است، او با شوخطبعی پاسخ میدهد:
«من احساس نمیکنم یک نماد باشم. چون اینجا هستم! من اینجا هستم!»
او میگوید که مجسمه آزادی نیست، بلکه نویسندهای است که کار میکند. و با وجود ۲۳ کتاب و یک سوءقصد، به نظر نمیرسد که این مسیر به این زودی پایان یابد.
به نقل از هفتهنامه دی سایت آلمان