آنچه امروز در ایران جریان دارد، نه یک بحران مقطعی، بلکه نتیجهی یک روند تاریخیِ انباشتیافته از تعارضات ساختاری میان جامعه و قدرت سیاسی است. این تعارض را باید در بستر چهار دهه پس از انقلاب ۱۳۵۷ تحلیل کرد؛ جایی که دولت با تکیه بر سازوکارهای ایدئولوژیک و امنیتی کوشیده است هژمونی خود را تثبیت کند، اما در مقابل، جامعه بهطور مداوم در حال بازتولید اشکال جدیدی از مقاومت و مطالبهگری بوده است.
در واقع از بدو شکلگیری جمهوری اسلامی و عیان شدن ماهیت ضدانسانی و نقض سیستماتیک حقوق بشر، نیروهای مختلف سیاسی و اجتماعی به مقابله با آن برخاستند.
برخلاف اسطورهسازی ایدئولوژیک و قلبِ تاریخ و بازنویسی آن به نفع یک جریان، بیشترین قربانیان نظام اقتدارگرای تمامیتخواه نیروهایی بودند که نقش بسیاری در شکلگیری آن داشتند. همانها نیز با آشکار شدن چهرهی واقعی کروکودیل، به تعبیر ساعدی، علم اعتراض و مخالفت را برافراشتند. اگر حکومت اسلامی توانست با قتلعام دههی شصت و چنگ انداختن به حبلالمتین جنگ که از منظر حکومت، نعمتی خدادادی قلمداد میشد، جامعهی مدنی و مطالبات مردم را به سکوت اجباری و خفقان سیستماتیک بکشاند، با این حال، این سرکوب به حذف کامل نیروهای اجتماعی منجر نشد، بلکه به تغییر شکل و انتقال آنها به لایههای پنهانیتر انجامید. جریانهای روشنفکری و اعتراضی، که در بین طبقهی متوسط شهری و قشر تحصیلکرده طرفدار داشت، این مسیر مبارزه را تداوم میبخشیدند. میزان این تأثیرگذاری را میتوان در قتلهای زنجیرهای و سرکوب و حذف سیستماتیک روزنامهنگاران و مطبوعات دید. دورانی که نویسندگان و روشنفکران در بین جوانان و نسل تحصیلکردهی بعد انقلاب نفوذ فکری داشتند و جریانات راست افراطی در سادهسازی پوپولیستی کلیت تاریخ روشنفکری و مبارزاتی ایرانیان را در گزارهی خیانت چپول (چپها) و پروندهسازیهای شبهامنیتی، بیاعتبار نکرده بودند.
در دهه ۱۳۷۰ و بهویژه با روی کار آمدن محمد خاتمی، شکاف درونی در ساختار قدرت پدیدار شد که به شکلگیری گفتمان «اصلاحات» انجامید. این دوره را میتوان تلاشی برای «اصلاح از درون ساختار» دانست؛ تلاشی که بهرغم گشایش نسبی و محدود در حوزههایی چون مطبوعات و جامعه مدنی، بهدلیل وجود نهادهای غیرانتخابی و تمرکز نهادهای قدرت، نتوانست به تغییرات ساختاری منجر شود.
این نکته را نباید از نظر دور داشت که اگرچه برآمدن جبههی اصلاحات، حاصل تضاد نیروهای درون حکومتی بود، اما در تحلیلی ساختاری، چنانکه عملکرد و سوگیریهای سران اصلاحات در مناقشات و بزنگاههای حساس تاریخی نشان داد، جامعهی مدنی و روشنفکری این جریان را برآمده از رأس هرم قدرت بازتعریف کردند که بیشتر کارکرد سوپاپ اطمینان و تقویت تابآوری اقتدارگرایی برای نظام داشت. با این حال، چه اصلاحات را برآمده از منازعات قدرت بدانیم چه جریانی هدایتشده، بسیاری از نیروهای مختلف اجتماعی و سیاسی با نگرشهای مختلف با آن همراه شدند. جریان اصلاحات در اشکال مختلفش، اختلافات و منازعات قدرت در درون نظام را آشکار کرد. باید این را در نظر بگیریم که بحث براندازی نظام در آن دوره چیزی بعید به نظر میرسید و نظر کسانی که اصلاحات را خریدن فرصت برای حکومت میدانند، تا حدی اغراقآمیز به نظر میرسد؛ چرا که حتی امروز بعد از اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ که حکومت در ضعیفترین موقعیت تاریخی خود قرار داشت، نشان داد با توسل به کشتار میتواند پویشهای اعتراضی را به عقب براند.
به هر حال، جریان اصلاحات باعث انشقاق در ساختار قدرت و برملا شدن اختلافات و جنگ قدرت در درون نظام شد و عرصهای فراهم کرد برای به وجود آمدن جنبش سبز که نقطهی عطفی بود در تاریخ مبارزات مردم ایرانیان در دوران پس از انقلاب ۵۷ که اصلاحناپذیری نظام را بیش از پیش فراروی مردم و کنشگران و کوشندگان آشکار کرد و در شعار «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تموم ماجرا» تبلور یافت و باعث شد اعتراضات بعدی روندی رادیکالتر و پرشتابتر به خود بگیرد و حکومت را وادارد بر اثر احساس خطر و وقوف بر شکلگیری یک جریان اعتراضی مستمر و ساختارشکن دست به کشتاری وحشتناک بزند.
حکومت اسلامی که در تمام این سالها تلاش کرده بود چهرهای بزکشده و بازنماییشده به دنیا نشان بدهد و البته جبههی اصلاحات در آن نقش بهسزایی داشت، ناگزیر و شاید برای پیشگیری از یک انقلاب بزرگ دست به چنین خشونت سیستماتیک زد؛ اما همزمان دچار خطای محاسباتی شده بود. این کشتار نهتنها مردم را به عقب نراند، بلکه آنها را آمادهی خیزشی گستردهتر کرد که از تمامیت نظام و ساختار نامعطفش میگذشت.
این عبور از نظام و برساختههای ایدئولوژیک و فرقهگرایانهاش در جنبش مهسا نمود بیشتری یافت؛ جنبشی که دنیا را مبهوت ساخت و بخش بزرگی از جامعه را وارد مرحلهای از مقاومت مدنیِ ساختارشکن کرد. جنبش مهسا از لحاظ ابعاد و کیفیت و افقهای پیشرو و زنمحور بزرگترین جنبش پس از انقلاب بود که پایههای نظام را بهشدت لرزاند.
در این جنبش اگرچه شاهد انقلابی زنانه بودیم و زنان و دختران شجاع ایران پیشقراولان آن بودند، اما در عین حال با دو شعار اساسی و راهبردی خود، «زندگی» و «آزادی»، همهی آن چیزهایی را نشانه میرفت که نظام مذهبی و فرقهگرایانهی ولایتمدار سالها با تبعیض سیستماتیک، آزادیهای سیاسی و فردی، کرامت انسانی، حقوق اجتماعی و مدنی شهروندان ایرانی را به گروگان گرفته بود. شاید به جرأت بتوان گفت این جنبش یکی از بارزترین نمونههای کنش جمعی جنسیتمحور در دوران معاصر بود. بهرغم سرکوب بیرحمانه و اعدامهای گستردهی معترضان توسط نیروهای امنیتی، حکومت نتوانست کلیت این خواست سترگ اجتماعی را نابود کند و این خود نشاندهندهی شکست نسبی پروژهی سرکوب است.
از همین منظر میتوان کشتار گستردهی دیماه ۱۴۰۴ را بازخوانی کرد؛ رخدادی که بر اساس برآوردهای مستقل فعالان حقوق بشری، جنایتی در گسترهای بیسابقه علیه معترضان مسالمتآمیز صورت گرفت (برآوردها از حداقل چند هزار تا چند ده هزار کشته در سراسر کشور حکایت دارد).
نظام اسلامی وقتی دید نه جایگاهی بین عموم مردم دارد و نه کالایی بزکشده برای عرضه به جهان، دست به یک خودکشی سیاسی زد و کورکورانه و بهصورت سبوعانه و با الگوی خشونت عریان به روی معترضان بیسلاح و صلحطلب اسلحه گشود و جوانان ایرانی، مرد و زن و کودک را به خاک و خون کشید. بسیاری از تحلیلگران و کوشندگان فکر نمیکردند نظام اقتدارگرای ولایت فقیه دست به چنین سرکوب عظیمی بزند. البته با شناخت دقیق ماهیت فرقهگرایانه و آخرالزمانی نظام و نگاه به گذشتهی سیاه آن میشد چنین پیشامدی را متصور شد. اما هشدار خوشخیالانهی دونالد ترامپ، با توجه به آن ویژگیهای نارسیستی، بر این ایدهی غلط استوار بود که نظام ولایت فقیه دست به کشتاری عظیم نخواهد زد. متأسفانه بسیاری از تحلیلگران بینالمللی و روشنفکران و کنشگران و فعالان سیاسی ایرانی، چه در داخل و چه خارج از ایران، در این خیال با او همسو بودند. شاید رضا پهلوی معروفترین این مخالفان باشد که احتمال چنین واکنشی را از حکومت ولایی نداشت و با توجه به اقبال تازهی مردم به خودش و شیفته و متأثر از نقش تازهی خود، وقوع چنین پیشامدی را نتوانست پیشبینی کرده و به معترضان هشدار بدهد و با آیندهنگری و پیشگیریهای بایسته از هزینههای جبرانناپذیر انسانی بکاهد و معترضان را وادارد به فکر حفاظت بیشتر از خود باشند. و اگر به زعم طرفدارانش حضور عظیم مردم را در خیابان حاصل فراخوان او بدانیم، این تغافل به هیچوجه قابل پذیرش نیست. (البته لازم است اشاره کنیم، عامل و آمر اصلی کشتار معترضان و جنایت علیه بشریت حکومت اسلامی ملایان است و لاغیر. در این مقال قصد ما واکاوی عوامل تأثیرگذار بر این روند است.) و همین کوتاهی و عدم توجه به مخاطرات و موانع پیش رو است که رضا پهلوی را بیش از پیش با گزینهی دخالت نظامی همراه و همسو کرد. همو که در سخنان چند سال پیش خود با این گزینه به بهانهی به بنبست رساندن روند دموکراسی در ایران با آن مخالف بود. این تغافل و ندیدن سویههای تراژیک، بر یک سادهسازی تقلیلگرایانه و نادیدهانگاری حقایق تاریخی و البته بیتوجهی به تاریخ سرکوب در نظام ولایی و ساختار خشونتمحور آن استوار بود. نباید از نظر دور داشت که طرفداران چنین گزینهای مبلغان سادهسازیهای کورکورانه بوده و فراموش کرده بودند سازوکار حکومتی را که بهشکل سازمانیافته و محلهمحور در پی ترویج آرمانهای آخرالزمانی، بسیجیدن و تجهیز نیروهای سرکوب و گسترش آن بوده است. حکومت اسلامی از بدو تولد اساس و استقرارش بر تئوریزه کردن خشونت و حذف دیگری به مثابهی امری قدسی و ترویج شهادتطلبی در راه آرمانهای انقلاب بوده است.
کسانی که با پرواز اولین هواپیمای آمریکایی-اسرائیلی بر فراز آسمان ایران شادی میکردند و نجات ایران را در گرو حملهی خارجی میدانستند و میپنداشتند با زدن «سر مار» به تعبیر نتانیاهو، بر این دو غلطخوانی استوار است که این نوشتار از ابتدا طرح افکنده است: یک: غلطخوانی و سادهسازی تاریخ و نادیده گرفتن تلاشهای مخالفین و بیاعتبار کردن آنان، بیاثر جلوه دادن تمام تلاشها و اعتراضات مسالمتآمیز مردم و در نتیجه بیثمر و بینتیجه دانستن هرگونه حرکت اعتراضی که نتیجهای جز ناامید کردن مردم و معترضان از هرگونه تغییری نداشت. طرفداران حملهی نظامی این ایده را مطرح میکردند که مردم هر راهی را آزموده و به بنبست رسیدهاند و به هیچ وجه تلاش و کوششان به نتیجه نخواهد رسید و حکومت اسلامی قویتر از آن است که بتوان با اعتراض بر آن غلبه کرد. چنین دیدگاهی تمام تلاشها و دستاوردهای اعتراضات قبلی را بیاثر و ناکارآمد بازنمایی میکرد. بنابراین راهی نمیماند جز جنگ. دو: دیدگاه خوشباورانهی طرفداران جنگ و فروپاشی نظام ریشه در عدم شناخت حکومت کشتار و بنیانهای ایدئولوژیک آخرالزمانی آن نیز داشت. اتفاقاً چنانکه در سابقهی تاریخی این حکومت دیدهایم، حیات و منطق بقا و بازتولید آن بر ایجاد آشوب و جنگ استوار بوده است. چنین پیشینهای را میتوان در رویکردهای منطقهای و بازتولید و حمایتش از محور مقاومت بازشناخت که بهطور مستمر در پی ایجاد آشوب و تنش منطقهای و صدور آن به جهان بوده است.
حکومتی که ملیت و میهن برایش تهی از معنا بوده و خود به دست خویش در سالهای زمامداریاش کشور را به ویرانهای عظیم تبدیل کرده است، نهتنها از آشوب واهمه ندارد، بلکه در راستای باورهای آخرالزمانی، آن را امری اجتنابناپذیر و قدسی میپندارد. وقتی حکومتی آرمان و مرزهایش را هلال شیعی و بلندپروازیهای منطقهای بازتعریف میکند، نابودی وطن برایش امری علیالسویه و تهی از معنا جلوه میکند.
و همینجا نقطهی کور تحلیلی این وضعیت است؛ و نقطهی استیصال البته. چنانکه در تحلیلها و تفسیرهای اخیر همان مبلغان میتوان دید، برخلاف تصور پیشینشان، با تهاجم نظامی یا مداخلهجویی خارجی، نهتنها شیرازهی حکومت از هم نپاشیده، بلکه هستهی فرقهگرایانه و تندرو که سالها سودای آخرالزمانی و به آشوب کشیدن جهان برای ظهور منجی را داشته، امکان بروز و تقویت یافته است.
در خبرهای اخیر آمده که گروههای شبهنظامی خارجی از جمله عناصر وابسته به حشدالشعبی و دیگر نیروهای نیابتی که با حکومت اسلامی در سرکوب و کشتار معترضان مشارکت داشتهاند، در پوشش کمکهای بشردوستانه مجدداً و البته این بار علنی و با افتخار وارد شهرهای ایران شدهاند برای سرکوب اعتراضات احتمالی و قلع و قمع معترضان در زمان جنگ. حرکتی که تحلیلگران از آن بهعنوان برونسپاری سرکوب یاد میکنند. اینگونه مداخلات پیچیدگیهای بیشتری را به وضعیت کنونی میافزاید و شرایط را بهمثابهی تنشهای فرقهای و ژئوپلیتیک در هم تنیده میسازد.
نمود دیگر از بیپروایی حکومت اسلامی در نادیده گرفتن هر نوع قانون و قواعد پذیرفتهشدهی جهان امروز در راستای حفظ نظام، بهکارگیری کودکسرباز و استفاده از سپر انسانی است که بارها آنها را در میان نیروهای نیابتی آزموده و تجربه کسب کرده است. سپاه پاسداران و نیروی شبهنظامی بسیج حالا در داخل ایران، کودکان را در ایستهای بازرسی و ماشینهای زرهی به کار گمارده و باعث کشته شدن آنها در راستای پروپاگاندا و تهییج نیروهای خودی و مظلومنمایی در جهان شده است.
در این میان نباید از نقش روسیه و برهمکنشهای ژئوپلیتیک فراتر از مرزهای ایران غافل بود که از این جنگ بلندپروازیهای خود را پیش برده و خواهد برد.
بنابر آنچه گفته شد، آنچه در ایران در جریان است بیشتر یک بنبست و انسداد ساختاری سیاسی است تا راهی بر رهایی. این دو باور غلط و نادیدهانگاری تاریخ و مصادره و بازتعریف حقایق آن به نفع گروهی خاص نهتنها مبارزات تاریخی ایرانیان را به بنبست رساند، بلکه موجودیت کشور و حیات مردمانش را به خطر انداخت. با نگاهی به دور از تبلیغات و رویافروشیها، ادامهی جنگ جز ویرانی و خرابی بیشتر زیرساختها ثمری نخواهد داشت. و در پنداری فاجعهبارتر، نابودی موجودیت ایران و تبدیل آن به زمینی برای تخاصم و تسویهحساب و انتقامجویی قدرتها. و اما آن سر ماجرا، اتمام جنگ و توافق با ماندن نظامی مبتنی بر مرگ و نفرت که خودش را برای یک حکومت نظامی، پادگانی و انتقام از شهروندان آماده کرده است، دهشتناکتر از جنگ خواهد بود. و این اوج استیصال انسان ایرانی است؛ مردمی که بین دو فاجعه و مصیبت گرفتار شدهاند. و این ویرانی و مصیبت چیزی نیست جز حاصل همان استیصالی که از آن سخن رفت. ناامید و مستأصل کردن مردم ایران از هر نوع تغییر و باوراندن این گزاره به آنها که جز حملهی نیروی خارجی چارهای و راه گریزی نیست. و نتیجهی آن؛ ماندن مردم بیهیچ امکان دفاع و راه نجات میان دوگانهی دو شر مطلق. جنگ، غول خونخوار را تازه از چراغ بیرون آورده است. اعدامهای فلهای نشانهاش.
پایان
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد