در اخبار بود که استیو بنن، مشاور پیشین ترامپ و از نظریه پردازان عظمت طلبی اتازونی و حقیر سازی باقی جهان، در شبکه اینترنتی "ایکس" نوشته که با ایران باید کاری بکنیم که اسکندر در ۲۳۰۰ سال پیش کرد.
البته در ادامه و تکمیل همین خبر نیز آمده که آن دونالد ترامپ دمدمی مزاج و هر دقیقه یک چیز گو (یا نمیدانم یکی از همدستانش) گفته، منظور از "کار با ایران" همان به عهد حجر فرستادن کشور نامبرده است.
وانگهی در همین ابتدا و نیز بخاطر رعایت انصاف در توضیح حال ایران باید گفت که ماجرای به قهقرا کشاندن کشوری در اوج اهمیت "سوق الجیشی" جهانی، کار دیروز و امروز نیست.
از قرنها و از سالهای پیش، اهریمنانی پلشت به دسیسه چینی مشغول بوده اند. بدکرداری گجستگان و همدستانشان.
در واقع در سومین بخش تاریخی که به باستان و قرون وسطا و عصر جدید تقسیم شده، یعنی پس از سلطۀ چند قرنی استعمار بریتانیا و سپس اشغال مُکرر ایران توسط انگلیس و روسیه در ۱۹۱۴ و ۱۹۴۱، یکبار با جنبش قانون گرایی مشروطه خوش درخشیدهایم. یکبار هم شانس خود برای استقلال را با نهضت ملی کردن نفت امتحان کردهایم.
اولی همچون آرزویی نزد دلسوزان کشور هنوز احیای مجدد خود را انتظار میکشد. دومی ولی با آن کودتای امریکایی و بریتانیایی در مرداد سال ۳۲ خورشیدی، رشته هماوردجویی و ابراز وجودش پنبه شده است. بطوری که ذهنیت عمومی را دُچار انشعابات چندی ساخته و ایرانیان را به جان هم انداخته است.
بعد از آن واقعه که اوباشی گُجسته به نامهایی چون ملکه اعتضادی و شعبان جعفری میداندارش بودند. ایشان، یعنی دارو دسته اوباشِ تاثیر گذار بر حیاتِ جمعی، با تهدید چماق و قمه نفس کش طلبیدند و شهر را قُرُق کردند.
باری. چندین سال طول کشید تا کمر راست کنیم. زمان بُرد تا با راست قامتانی شجاع علیه دیکتاتوری فردمحور پهلوی دوم بپاخیزیم. اما دریغا که اعتراض جُنبشی نوپا دُچار دگردیسی شد. نه مقصود اصلی را تامین و نه بغرنجهای اجتماعی را گرهگشایی کرد. بدین خاطر مدتها جوابی برای حل مسایل خودمان نداشتیم. سر در گُم حتا به خود زنی رسیدیم. روی شاخه درخت مینشستیم و میخواستیم تنه را ببریم.
علت عدم توفیق جمعی البته چند وجهی بوده است. شاید در عمده ترین اشکال یکی ناآگاهی اکثریت نفوس از دانش و شناخت جهانی و دیگری قول و قرار و طرح توطئه ابرقدرتها بوده است. اشکال اولی باعث شده که "ایران دلربا" راحت طعمه وسوسه و هوس انیرانیان گردد که هیچ آداب و رسوم حقوق بین المللی را رعایت نکرده اند.
بر این منوال مسیر آن انقلاب که شعارش آزادی و استقلال بود، به کجراهه رفت. چنان که ما را اسیر حاکمیتی ایدئولوژیک ساخت. زیرا بنیادگرایی اسلامی در پی برپا ساختن امپراتوری هلال شیعه، سپس به کُلی بی خیال حال و احوال ایران گشت. چنان که تا کنون تمامی امکانات و ثروت آن را برای اهداف خود ریخت و پاش کرده است.
آنهم در دوره ای که امپراتوریهای ریز و درشت در جهان بدنبال گسترش حیطۀ نفوذ خود بودند. در این دوره هم هست که علیه رشد بشریت و شکلگیری مُدرنیته عصیانها و شورشهای متعصبان گذشته گرا بپا میخیزند.
بنابراین رقابت یادشده میان امپراتوریهای خُرد و کلان دنبال دشمن سازی از "دیگر"ی بود تا حرص و آز و طمع خود را موجه جلوه دهد.
یورشهای اخیر اسراییل و امریکا به ایران را در این چشم انداز بایستی به ارزیابی نشست. چرا که رقابت ایدئولوژیهای مذهبی در ایران و اسرائیل ببار نشسته است. زیرا که همزمان با برآمد «فدائیان اسلام» و هیجانزدگی و تعصب آخوندی نواب صفوی و همدستانش از یکسو و «صخرۀ ایمان» (گوش امونیم) و موعظه های خاخامهای افراطی چون موسا لوینگر از سوی دیگر، بلبشو و بلوا رقم خورده است. این گونه کُل خاورمیانه به بحرانی کشیده شده که بنیادگرایی های ادیان ابراهیمی مسئول و مقصرش هستند. بگذریم که ترامپ دُچار خودشیفتگی مُفرط بدش نمیآید با شخصیتهای تاریخی و خیالی غرب (از اسکندر تا مسیحای موعود) در این میانه اینهمانی شود.
بنابراین ایران دوستان از زمانی به امر قهقرا جویی حاکمیت واکنش نشان داده بودند که از بی اعتنایی خمینی بنیانگذار نظام مقدس (بخوانید خلیفه گری شیعه) نسبت به وضع ایران با خبر گشتند.
از حافظه ایران دوستی زدودنی نیست که وی، هنگام بازگشت از تبعید به ایران، اعلام کرد که هیچ احساسی ندارد. بعد هم که گفت برای حفظ نظام بزعمش مقدس، هیچ تقدس دیگری اعتبار ندارد. اینگونه بود که سیاست خارجی کشور را نه با دیپلماسی بلکه با شعار و فتوا تعیین کرد. اولی را علیه اسرائیل عنوان مینمود و دومی را در واکنش به رمان سلمان رشدی. هر دو را نابود و مرده طلب میکرد.
حال اما چند دهه میشود که بنیادگرایی یزغلی فاسد و رشوه خوار با نام نتانیاهو رفته از بنیادگرایی مسیحی صهیونی یارگیری کرده است. او که به بهانه سرکوب دشمن خود، یعنی بنیادگرایی شیعه، هدف شخم زدن و تضعیف ایران را داشته است. کاری که ترامپ دمدمی مزاج بساز بفروش و همدستانش آن را "اقدام اسکندر"ی میخوانند.
اسکندری که نیاکان ما بخاطر ویرانی و آتش افروزی و سوزاندن تخت جمشید لقب گجسته (آنهم به معنای نفرین و لعنت شده و پلید) به وی داده بودند.
البته این تصویر و تصور از اسکندر که دستور تاسیس و برپایی شهر اسکندریه در مصر را داده، همواره مورد سرزنش و نکوهش ادیبان و متفکران ما نبوده است.
بگذریم که صحبت در مورد اسکندریه به جای دیگری تعلق دارد. شهری که در ادامه حیاتش گرفتاریهایی چندی برای اندیشه بشری داشته و فلسفیدن را خدمتکار نهاد دین و ایدئولوژی سازی برای امپراتوری رُم ساخت و از ریخت اصلی انداخت.
اما چون رشته فکر تاریخی ما پس از هر حمله و یورشی، که به تاسف در تاریخ ما کم هم نبوده، پاره – پاره و دُچار وقفه گشته، اندیشگری ما دارای تعادل نبوده است.
چنان که با تعجب فراوان باید گفت که حتا ارزیابی از مهاجم ویرانگر هم دُچار نوسان گشته و اصالت اولیه خود را از کف داده است.
بنابراین نگاه ادبیات پسا اسلامی در ایران، چه حماسه سرایی فردوسی را مبنا بگیریم و چه برای نظم پردازیهای تاریخی عاشقانۀ نظامی ارزش قائل باشیم، به اسکندر رویکردی ضد و نقیض داشتهاست. اگر اینجا ستایش نظامی گنجوی در اثر اسکندر نامه را لحاظ نکنیم که اسکندر را عارف عادل و پیامبرگونه دیده و به ستایش وی نشسته، اما از توجه به شاهنامه نمیتوانیم بگذریم که به اسکندر واکنشی دوگانه دارد.
چون هم بهعنوان مدافع و برسازنده دیوار در مقابل تهاجم یاجوج و ماجوج از او به نیکی یاد کرده و هم هنگام وداع و سر آمدن روزگارش با طعنه و کنایه وی را بدرقه نموده است. خلاصه ای از این دو گانگی را میتوانیم بترتیب در ابیات زیر بیابیم:
"ز چیزی که ما را بدو تاب نیست/ ز یاجوج و ماجوج مان خواب نیست/ چو آیند بهری سوی شهر ما/ غم و رنج باشد همه بهر ما...".
" چو کردی جهان از بزرگان تهی/ بینداختی تاج شاهنشهی/ درختی که کِشتی چو آمد به بار/ دل خاک بینم ترا غمگسار!/ اگر ماند ایدر ز تو نام زشت/ نیابی- عفاالله- خرم بهشت!/ چنین ست رسم سرایی کُهن/ سکندر شد و ماند ایدر سُخن!/ چُن او سی و شش پادشاه را بکشت/ نگر تا چه دارد ز گیتی به مُشت!...".
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد