شعر "خواب شاه" را هادی خرسندی اوایل انقلاب سرود. این شعر با نام مستعار در سطح شهر تهران پخش، و با استقبالی بیتا روبرو شد.
این شعر طنز را باید در بستر تاریخی انقلاب ۱۳۵۷ و در سنت طنز سیاسی فارسی تحلیل کرد. این شعر نه فقط یک قطعه طنز، بلکه نوعی بیانیهٔ ادبیِ خیابان انقلاب است. برای فهم آن چند لایه مهم وجود دارد:
بر بستری تاریخی، این شعر در روزهای اوج انقلاب علیه حکومت محمدرضا شاه پهلوی سروده شده است؛ زمانی که اقتدار سیاسی شاه در حال فروپاشی بود و رهبری سیاسی انقلاب در دست روحالله خمینی قرار داشت.
در این ایام، ادبیات زیراکسی و زیرزمینی گسترش داشت. شعرها و شبنامهها در خیابان و دانشگاه همچنان توزیع میشد. شعر و طنز به ابزار بسیج سیاسی تبدیل شده بود.
بر بستر ساختار ادبی، این شعر از نظر ادبی، سه بخش نمایشی دارد: بخش اول شعر یک تکگویی نمایشی از زبان شاه است.
در اینجا خرسندی با تکنیکی هجوآمیز تصویر رسمی شاه را فرو میریزد. میدانیم که شاه در تبلیغات رسمی، «اعلیحضرت»، «آریامهر» و یا «شاهنشاه» خطاب میشد. اما در این شعر، او فردی ترسیده، درمانده و متزلزل است. و این تضاد یکی از شگردهای اصلی طنز است.
شاه در این شعر ناخواسته به بسیاری از واقعیتهای سیاسی اعتراف میکند: میپذیرد که وابستگی به قدرتهای خارجی داشته است. حزب فرمایشی رستاخیز را بنیان گذاشته است و مخالفان را سرکوب میکرده است. و میدانیم که عضویت در حزب رستاخیز عملاً اجباری بود. طنز شعر خرسندی اینجاست که شاه خودش اعتراف میکند: «شدند عضوش تمام کارمندان / که بهتر بود از رفتن به زندان».
در این شعر، قدرت مقدس شاهانه به سوژهٔ خنده تبدیل میشود. شاه به شخصیتی کمیک تبدیل میشود. زبان او عامیانه و رکیک میشود. و شکوه سلطنتی فرو میریزد. این تکنیک در طنز سیاسی ایران سابقه دارد، مثلاً در سنت عبید زاکانی.
در بخش دوم شعر جایی است که خدا وارد گفتوگو میشود. این بخش مهمترین لایه ایدئولوژیک شعر است. خدا در شعر، شاه را به وابستگی به «ارباب» متهم میکند. از خونریزی و سرکوب سخن میگوید. و مشروعیت شاه را نفی میکند. در واقع صدای خدا همان صدای انقلاب است. این یک تکنیک کلاسیک در ادبیات سیاسی است: قدرت الهی در برابر قدرت زمینی قرار میگیرد.
نکته مهم این است که در این شعر، روحالله خمینی تقریباً کمحرفترین شخصیت است. او فقط در پایان، به فرمان خدا، با یک «فوت»، شاه را سرنگون میکند. این رفتار یک تصویر اسطورهای از رهبری انقلاب میسازد، و رهبر به نیرویی فراانسانی تبدیل میشود.
ویژگی مهم شعر، استفاده از زبان کوچه و بازار است. برای نمونه: با به کارگیری « گه خوردم، غلط کردم، ببخشید»، «بیا کورش که ما ریدیم اینجا»، این زبان شکستن هیبت سلطنت را هدف میگیرد. نزدیک شدن شعر به زبان مردم خیابان این هدف به اجرا درمیآید.
این شعر از نظر تاریخی کاملاً درون گفتمان انقلاب ۵۷ قرار دارد. ضدیت با امپریالیسم، ضدیت با سلطنت و مشروعیت انقلاب.
این شعر، یکی از نمونههای شاخص طنز انقلابی است. نشان میدهد که طنز چگونه به ابزار مبارزه سیاسی تبدیل میشود. سندی است از ذهنیت خیابانی انقلاب. اما نکته جالب تاریخ این است که به اندکزمانی خرسندی خود به یکی از منتقدان جمهوری اسلامی تبدیل شد.
این شعر بیشتر از آنکه اثر ادبی صرف باشد، سند روانشناسی جمعی روزهای انقلاب است.
خواب شاه
خدا یک شب به خواب شاه آمد / خمینی با خدا همراه آمد
شهنشاه جوانمرد جوانبخت / ز وحشت بر زمین افتاد از تخت
تو گویی طبق فرمان الهی / فرو افتاده است از تخت شاهی
به صد زحمت دوباره رفت بالا / چنین فرمود با باری تعالی
نمیدانی که ما هستیم در خواب؟ / چرا این وقت شب، گشتی شرفیاب؟
تو که لطفی به شاهنشاه داری / خمینی را چرا همراه داری؟
اگر خواهی سراغ ما بیایی / از این پس سعی کن تنها بیایی
که این آقا مرا بدبخت کرده / به ما شاهنشهی را سخت کرده
نمیدانی چه آورده به روزم / که میباید به روز خود بگوزم
یکایک عکسهایم پاره گردید / همه فامیل من آواره گردید
تمام اختیارات از کفم رفت / دوباره باز آبجی اشرفم رفت
چنان آتش زده بر جسم و جانم / که دود آید برون از دودمانم
مرا معقول جایی بود و جاهی / برای خویش بودم پادشاهی
مقامی داشتم، والا مقامی / حریمی داشتم، با احترامی
عجب شخصیتی بودم، خدایا! / چه اعلیحضرتی بودم، خدایا!
همیشه شاه اردن آرزو داشت / که مثل من شود، ارباب نگذاشت
همین سلطان حسن، شاه مراکش / ز من تقلید میفرمود جاکش
همه چیزم ز فیصل نیز سر بود / فقط قدری دماغش گندهتر بود
شدم محبوب جمله پادشاهان / خصوصاً پادشاه انگلستان!
ولی در شیکپوشی، در رشادت! / به من میکرد الیزابت، حسادت!
به هر صورت، جلالی داشتم من / شکوه لایزالی داشتم من
علم کردم یکی حزب سیاسی / برای حفظ قانون اساسی
عجب حزبی، ز حزب توده بهتر / ز هر حزبی که قبلاً بوده، بهتر
شدند عضوش تمام کارمندان / که بهتر بود از رفتن به زندان
دریغا، چیز خوبی ساختم من / چه رستاخیز خوبی ساختم من
ترقی دادمش این چند ساله / به مردم کردمش هر روز اماله
ولیکن آخر آن را ول نمودم / خمینی گفت و من "کنسل" نمودم
چنان کوبید محکم، میخ خود را / که کردم منتفی تاریخ خود را
هر آن کاری که او فرمود کردم / غرور خویش را نابود کردم
ز پشت رادیو گفتم به تأکید / که "گه خوردم، غلط کردم، ببخشید."
ولی او رادیو را کرده خاموش / نکرده لابه و عجز مرا گوش
چنان از دست ایشان کردهام دق / که صد رحمت به مرحوم مصدق
خداوندا بگو با آیتالله / چه میخواهی دگر از جان این شاه؟
مرا یک باره کرده "سنگ رو یخ" / کشد چون گاومیشی سوی مسلخ
چنین که تیره روز و تیره بختم / چه سودی میبرم از تاج و تختم؟
چنین که کار ما را کرده مشکل / مرا از آریامهری چه حاصل؟
ز بیخوابی شدم یک هفته ناخوش / هنوز آسوده خوابیده ست کوروش
بیا کورش که ما ریدیم اینجا / دمی راحت نخوابیدیم اینجا
اگر گفتم تو آسوده بخوابی / پشیمانم، بیا مرد حسابی
بیا و با خمینی روبهرو شو / تو هم چون من اسیر خشم او شو
بیا کورش که وقت خواب بگذشت / "عجایب خلقتی دیدم در این دشت"
نه او را تکیهای بر انگلیس است / نه با دنیای چپ، در لفت و لیس است
نه آمریکا بود پشت و پناهش / درخت سیب باشد تکیهگاهش!
خدایا! خالقا! پروردگارا! / بگو آسوده بگذارند ما را
اگر او آیتالله است، باشد / به ظلالله میباید بشاشد؟
نه قاتل بودم اینجانب نه دزدم / که این شد دست آخر، دستمزدم
چه خدمتها که کردم دانه دانه / که مانَد نام نیکم جاودانه
نرنجاندم ز خود، یکدم "سیا" را / فرستادم حقوق "مافیا" را
عیالم را فرستادم به بغداد / به آقای "خوئی" پیغام ما داد
بدادم نفتها را بشکه بشکه / که هرچه زودتر چاهش بخشکه
خریدم تانکها را دسته دسته / بدادم پولها را بسته بسته
ولی با اینهمه کار سیاست / ولی با اینهمه هوش و کیاست
نفهمیدم شمایی که خدایی / چپی؟ یا اینکه مأمور سیایی؟
شعور خود به کار انداختم من / شما را عاقبت نشناختم من
***
خدا فرمود، ساکت باش، ابله! / ندیدم از تو ابلهتر شهنشه
نه هر که چپ نشد، عضو سیا بود / نه هر که "چپگرا" شد، بیخدا بود
مرا نشناختن از تو، عجب نیست / خدا نشناسی شاهان طبیعی است
تو بر طبق اصول دیپلماسی / فقط ارباب خود را میشناسی
نه از چپ رفتهای هرگز، نه از راست / رهی رفتی که ارباب تو میخواست
به دست او، به این قدرت رسیدی / طناب از گرده ی ملت کشیدی
به امر او بر این مسند نشستی / قلمهای مخالف را شکستی
به حکم او شدی خصم فلسطین / به اسرائیل دادی نفت و بنزین
نه نفت است این، که با زور گلوله / نمودی خون مردم توی لوله
زمین از خون مردم، لالهگون شد / وطن، یکپارچه حمام خون شد
از این خوش خدمتی ها بهر ارباب / فراوان کردهای، ای شاه قصاب
سگی بودی، نگهبان در سرایش / مرتب دم تکان دادی برایش
کنون ای پادشاه دم بریده / زمان قدرت مردم رسیده
"غریبی، درد بیدرمان غریبی" / سرآمد دورهی مردمفریبی
به پایان آمد آن ایام شیرین / که میگفتی سخن از مذهب و دین
هزاران قتل کردی با مهارت / ولی غافل نبودی از زیارت
مسلمان میشدی در وقت لازم / به مشهد میشدی یکباره عازم
تو دست انداختی حتی خدا را / خودت را خوانده بودی سایه ما!
نکردی لحظهای فکرش که شاید / از این کارت، خدا را خوش نیاید
کنون، ای سایه ی بیمایه من / نمیخواهند مردم، سایه ی من
همی گویند با من پیر و برنا / که یارب، سایه برگیر از سر ما
***
خدا رو بر خمینی کرد و فرمود / بکن فوتی بر این بیچاره موجود
خمینی در پی دستور "الله" / به شاهنشاه فوتی کرد کوتاه
یکی طوفان برآمد، تند و بیتاب / حضور شاه، طوفان شد شرفیاب
ز وحشت پادشاه "دادگستر" / مرتب داد میزد توی بستر
به بالا پرت شد از جانب تخت / شهنشاه عظیم الشأن بدبخت
سرش خورد از عقب، محکم به دیوار / از آن خواب گران گردید بیدار
ندید آنجا خمینی، یا خدا را / فقط گوشش شنیدی این صدا را!
بکن توبه ز اعمال بد خویش / بخوان ای شاه شاهان، اشهد خویش