logo






میشائلا فالکنر

«تو نباید بکشی»: یک دستورالعمل. نه یک بازی جنگی

(درباره جنگ به‌مثابه آسیاب انسان و آدم‌خواری انسان)

چهار شنبه ۱۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۱ آپريل ۲۰۲۶



من یک دختر و چهار پسر دارم. هیچ‌کدامشان را نمی‌توانم از دست بدهم. تصور اینکه آنها را در جنگ بدانم، فراتر از توان تصور من است؛ چیزی چنین هولناک، هیولایی در حالت حمله که باید چنگالش را شل کرد.

من یک دختر و سه پسر دارم. یکی می‌گوید: من انسانم، نه مصالح جنگی.

او می‌گوید: خود را در نبرد ثابت کنیم؟ در کدام نبرد؟ مگر عقلتان را از دست داده‌اید؟

کوچک‌ترین می‌گوید: ما طبل‌های جنگ را جمع می‌کنیم، چون صلح زیباتر از جنگ است.

با هم قطعات هواپیما را به زیرزمین می‌بریم، شب‌ها به محل سقوط می‌رویم و این الگوی شوم را که در حال شکل گرفتن است پاک می‌کنیم، به این امید که شاید جنگ مسیر دیگری پیدا کند، دیگرانی را بیابد که مزاحمشان شود.

همه‌چیز سر جای خود به نظر می‌رسد، پیش از آنکه حس تعادل از دست برود و تهدید آغاز شود: من بازیکنی دارم که از تو بهتر است، کسی که از دیدار روزانه یک قبر زود خسته نمی‌شود. با سرهای خم‌شده، شبیه مهره‌های بازی که کمی بی‌حس شده‌اند، اما همچنان فریادها ادامه دارد. حالا دیگر خوابیدن با پنجره باز در شب غیرممکن شده است. فریادی که مثل زنگی شکل می‌گیرد که تمام شب به صدا درمی‌آید و تنها با طلوع خورشید جرأت می‌کند کمی فروکش کند. این زنگ بالای جهان آویزان است، درست کنار خورشید. این زنگ چهره‌ای دارد و این چهره از جهان روی برمی‌گرداند و به سوی خورشید می‌نگرد. این خورشید است که به این زنگ نفس می‌دهد و تا شب نوعی آرامش ظاهری ایجاد می‌کند.

می‌گویند: این فقط یک بازی است، پیش از آنکه قوانینش مشخص شود. و اینکه برنده، همین برنده، ممکن است ناگهان از ابرها سقوط کند، حتی وقتی تازه شروع به خندیدن کرده است. و اینکه همین برنده اکنون التماس می‌کند که او را ببخشند، یا دست‌کم روند بازی را متوقف کنند.

و در همین توقف، فرصتی پدید می‌آید برای تمرکز: این کسی که روبه‌روی من ایستاده کیست؟ نگاه به چشمان این دیگری مرا از چه چیز بازمی‌دارد؟ اگر به چهره‌اش نگاه کنم و بگذارم این چهره، در تمامیت خود، با من سخن بگوید ــ این چهره عریان و در معرض تهدید ــ آیا مرا به خشونت دعوت می‌کند؟ یا برعکس، در چهره دیگری احساس مسئولیت را تجربه می‌کنم؟ آیا نگاه به چهره بی‌دفاع دیگری می‌تواند خشونت را متوقف کند؟

خیره شدن. یک آغاز!
خلع سلاح کردن سرها!
بازی کودکانه!

این جهان فاسد اکنون مال شماست! جنگ جای آرزو نیست و آنها خود را، آن‌گونه که بدیهی فرض می‌شود، در اختیار نمی‌گذارند. نمی‌گذارند بلعیده شوند. نمی‌خواهند تسلیم این تصویر شوند که انسان دشمن انسان است، زیرا این تصویر را جنایتکاران ساخته‌اند. طبل‌ها نمی‌توانند مارش بنوازند، اما می‌توانند جنگ به راه بیندازند. شبحی در جهان می‌گردد، شبحی که ادعا می‌کند جنگ است.

آیا ما در جنگ هستیم؟
پس جنگ چیست؟
چگونه خود را نشان می‌دهد؟

آیا یک بازیکن است؟ یا یک شبح؟ تقریباً هیچ‌کس این شبح را واقعاً ندیده است، اما بسیار، بسیار، بسیار درباره‌اش سخن گفته می‌شود. فرزندان من این شبح را «بی‌زبانیِ چشم‌ها» می‌نامند، و این چشم‌ها همچون شعله‌های سرگردان میان نسل‌ها پرسه می‌زنند. این نخواستن یا نتوانستن نگاه کردن به یکدیگر، رفتاری آسیب‌زا است.

انسان چنین نمی‌کند!
تو نباید بکشی و هیچ پاداش اضافه‌ای هم وجود ندارد.

اینها قوانین‌اند، وگرنه بازی کاملاً باز است، گویا هر کاری می‌توان کرد؟

از چه زمانی چنین شده است؟

مگر کسی از آنجا بی‌گزند بازمی‌گردد؟
مگر در آنجا تیراندازی نمی‌شود؟
مگر کشته‌ای وجود ندارد؟

جنگ فقط تا هجده می‌شمارد، آخرین روزهای مشترک را می‌شمارد، پیش از آنکه در را بشکند: می‌گیرمت، می‌گیرمت، یک، دو، سه: آتش! دیگری‌ای وجود ندارد!

من یک دختر و دو پسر دارم. هیچ‌کدامشان را نمی‌توانم از دست بدهم. تصور اینکه آنها در جنگ باشند، فراتر از تصور من است؛ هیولایی در حالت حمله که باید مهارش کرد.

در پشت خانه‌مان، باغ را به یک فرودگاه تبدیل می‌کنم. از خیابان دیده نمی‌شود، اما اینجا سازه‌ای تقریباً کامل با زیبایی بسیار شکل گرفته است، شاید در برابر تعصب. در هر حال، سکوی پرتابی علیه وارونگی‌ها، علیه جنگ‌طلبی.

در باغم گل‌های کوچک جگر (Leberblümchen)، میخک‌های نور، بوته‌های رز، Huflattich و ترشک می‌رویند. خودم را در بوته‌های رز می‌اندازم، علیه بوی تند و فاسد یاس بنفش پخته، علیه جنگ‌طلبی، دست‌هایم را در خودم فرو می‌برم و رنگ‌ها تغییر می‌کنند. در حرکت‌های طولانی بازی، به این سو و آن سو می‌افتم، با بازوانی کاملاً گشوده.

مقاومت کردن.
خود را در معرض دیگری قرار دادن.
اجازه دادن که دیگری تو را دربرگیرد.
گروگان دیگری شدن.

این چهره‌ای است که نمی‌توانم آن را بکشم. زیرا با هر چیز دیگری که می‌توانم بکشم متفاوت است. تجاوز خشونت‌آمیز با نگاه به چشمان دیگری متوقف می‌شود، زیرا این چشم‌ها فریاد می‌زنند: من اینجا هستم!

ما توان دفاع داریم!
بازی کودکانه!

جنگ همچون آسیاب انسان، همچون آدم‌خواری انسان؛ این آسیاب و این آدم‌خواری زنجیره‌ای می‌سازند، هر کس دست بر شانه نفر جلویی، در حالی که پسر بزرگ‌تر دوباره فریاد می‌زند: من انسانم، نه ماده خام!

جنگ یک توانایی نیست!

چشم‌هایی که فقط بخش کوچکی از چهره را می‌بینند، چشم‌هایی که می‌کوشند با حرکت‌های ناگهانی از مسیر دید خود بگریزند اما از این آسیب رهایی نمی‌یابند، چنین شعار می‌دهند: جنگ صلح است و تا زمانی که روزها روشن‌اند، ما به خورشید دیگری نیاز نداریم!

و اینکه جنگ در آغاز بوده، همیشه بوده، این هم دروغی است؛ حذف آن چیزی که واقعاً اهمیت دارد.
یک، دو، سه: آتش!
من نمی‌خواهم شلیک کنم.
تمام!

اولین قانون بازی را بدانیم: این یک بازی نیست. بعد شاید یک دور دیگر بازی ‌قلاب کردن انگشت انجام دهیم. به‌خصوص درباره توماس اصلاً نمی‌توانم تصور کنم که چگونه ممکن است به کسی شلیک کند؛ توماس نمی‌تواند چنین کاری بکند.

فرزندانم ما را سرزنش می‌کنند که ماهیت واقعی جنگ را به تابو تبدیل کرده‌ایم. می‌گویند باید زمانی که جنگ هنوز فقط در اشاره‌ها ظاهر می‌شد با آن روبه‌رو می‌شدیم. باید لاف‌زنی‌های توخالی را همان‌گونه که هست نام می‌بردیم. و وقتی دروغ هم اضافه شد، آن وقت، بله، همان وقت باید اقدام می‌کردیم!

وحشت خود را در کاپشن‌های ضخیم پنهان می‌کنیم، فاجعه‌ای که تازه کم‌کم درمی‌یابیم یک ساختار است که باید به‌طور کامل دور انداخته شود: مقاومت در برابر این جنون مطلق! وقتی توپ دیگر بازی نکند، بازی تمام می‌شود، این را که می‌دانید!

تصور جهانی فراتر از جنگ و چسبیدن به آن، از نگاه جنگ گامی در جهت اشتباه است، و جنگ بی‌حسی را بر آستانه می‌گذارد. من در را محکم می‌بندم و فرزندانم را در آغوش می‌گیرم. تطبیق تصویر: هرگز نباید هجوم قلب‌هایشان به قلبم را پس بزنم. قلب‌های ما به هم می‌رسند و می‌دانند که فقط اندکی زخمی‌اند و باید در برابر این جنون چیزی قرار داد.

این همه امکانات و تلاش برای کشتن انسان‌ها؟
برعکس. کسی که مانند ما عشق می‌ورزد، همیشه پیشاپیش حرکت می‌کند، آهنگ را پیدا می‌کند، آن را صیقل می‌دهد، آن را به زیرزمین تبعید نمی‌کند.

یک آغاز: خود من.
کوتاه‌تر از این نمی‌توان گفت.

وقتی فرزندانم را به دنیا آوردم، آن دیگری چنین نیرومند وارد زندگی من شد. چهره‌اش نخستین چیزی بود که فهمیدم، چشمانش چیزی بود که بدون دفاع با من سخن می‌گفت. آرامشی که از چهره او می‌آمد، آسمان را می‌شکافت. آن چهره بی‌صدا می‌گفت: تو نخواهی کشت.

هی، بدون گل سرخ این کار را نمی‌کنیم!
هیچ‌کس دیگری را ترک نمی‌کند!
شلیک نکن!

تمرین می‌کنیم: تمرین انسانیت.

من یک دختر و یک پسر دارم. هیچ‌کدامشان را نمی‌توانم از دست بدهم. تصور اینکه در جنگ باشند، فراتر از تصور من است؛ چیزی وحشتناک، هیولایی در حالت حمله که باید چنگالش را شل کرد.

آنچه ممکن است بعداً بخواهند به ما بگویند این است: او آمد، به همین سادگی. جنگ به‌سادگی به سمت ما آمد. ما تاب نگاهش را نیاوردیم و دنبالش رفتیم. چطور انسان‌ها می‌توانند مسیر خود را اصلاح کنند؟

آیا زندگی هدفی دارد یا صرفاً یک نمایش پوچ و بی‌معناست، یک بازی احمقانه؟ چه چیزی برای ما موفق است و چه چیزی شکست می‌خورد؟ آیا هنوز کمی بوی انسان می‌دهیم، یا در حال حاضر واقعاً شبیه انسان‌هایی هستیم که دیگر نمی‌توانند؟

با یک جشن تولد بزرگ، دروازه جهنم جنگ را دوباره ببندید، تصور کنید برای همیشه هفده ساله باشید!

وضعیت بازی را بدانید.
نمای کلی بازی را داشته باشید.

فضای بازی تنگ‌تر می‌شود، به محض آنکه قوانین اعلام شوند: قوانینی که باید رعایت شوند یا نشوند. تخطی همیشه از طریق عمل، نه نظریه، رخ می‌دهد!

مواد انسانی، این چیزیه که آن‌ها در جنگ‌ها، در نمایش‌های اجتناب‌ناپذیر به‌طور کلی به دست می‌آورند. ما به این جنگ نیاز نداریم، مامان، شما با دنیای ما بازی می‌کنید.

شما اکنون از بازی خارج می‌شوید.
این شعله‌های سرگردان را خاموش کنید!
همه‌شان آدم‌نماهای وحشتناکِ عوضی!

تولدت مبارک!
کسی که نمی‌خواهد فکر کند، بیرون می‌رود!

۲۲ مارس ۲۰۲۶
دسته‌بندی: برقص یا بمیر.

________________________

(قسمت‌های ایتالیک این مانیفست، برداشت‌های صیقل‌یافته از مصاحبه‌های واقعی با جوانانی هستند که فالکنر در چارچوب تحقیقاتش برای پروژه نمایش رادیویی اخیر خود انجام داده است. دیگر اعتبارها: امانوئل لویناس، جوزف بویس، لیدی گاگا)

میشائلا فالکنر
، زاده ۱۹۷۰ در کولرشلاگ، نویسنده و هنرمند پرفورمنس اتریشی است که تحت نام FALKNER فعالیت می‌کند. مانیفست‌های او از سال ۲۰۰۵ به‌صورت شماره‌گذاری منتشر می‌شوند. آخرین مانیفست: ۶۱ «نه نه نه» (۱۳ اکتبر ۲۰۲۳، مانیفست درباره وضعیت فعلی).

به نقل از نشریه استاندارد (DerStandard) چاپ اتریش


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد