نویسندهٔ فرانسوی–مراکشی، لیلا سلیمانی، رمان تازهای نوشته است که در مراکش میگذرد و از کودکی خودش نیز روایت میکند. گفتوگویی دربارهٔ هویت، زندانیشدن پدرش ـ و تلاش برای آفریدن عدالت از راه نوشتن.
پنجشنبهشب است در پاریس. لیلا سلیمانی، نویسندهٔ فرانسوی–مراکشی، با شتاب و با تودهای از کتابها زیر هر دو بازو وارد بار هتل میشود و عذرخواهی میکند؛ جلسهاش با ناشرش بیش از انتظار طول کشیده است. سلیمانی که در سال ۲۰۱۶ جایزهٔ گنکور را برد، از مدتی پیش از سوی رئیسجمهور مکرون بهعنوان نمایندهٔ «فرانکوفونی» منصوب شده و اخیراً نیز در طراحی برنامهٔ افتتاحیهٔ بازیهای المپیک پاریس مشارکت داشته است، اکنون عضو کمیتهٔ خوانشِ انتشارات نامدار گالیمار هم هست. با افتخار میگوید جای میلان کوندرا را گرفته است. ابتدا از خانهٔ جدیدش در لیسبون حرف میزند، تا اینکه به موضوع اصلی میرسیم: رمان تازهاش.
«آتش را به پیش ببر» آخرین جلد از سهگانهای است که حدود شش سال پیش آغاز کرده؛ حماسهای خانوادگی با الهام از تاریخ خانوادهٔ خودش که سرنوشت سه نسل را از ۱۹۴۵ تا امروز روایت میکند؛ سرنوشتی گسسته میان فرانسه و مراکش. رمان از سلطهٔ استعماری و استقلال میگوید، از عطش آزادی و میل به تعلق، از سنت و مدرنیزاسیون، از رؤیاها و آرمانهای بزرگ که به خاکستر بدل میشوند.
در «آتش را به پیش ببر»، آخرین جلد سهگانهٔ خانوادگیتان، در مراکش دههٔ هشتاد هستیم. نخستین بار در این مجموعه از دورهای مینویسید که خودتان تجربه کردهاید. در مرکز داستان سرنوشت پدر، مهدی داوود، بانکداری سرشناس است که مغضوب میشود و به تقلب متهم میگردد. همین اتفاق برای پدر خودتان هم افتاده بود. پیشتر در جستار «بوی گلها در شب» دربارهٔ آن نوشته بودید. بازگشت دوباره به این موضوع در حماسهٔ خانوادگیتان چگونه بود؟
سختتر بود. در «بوی گلها در شب»، این من، لیلا، بودم که دربارهٔ پدرم حرف میزدم. اینجا اما او از درون من سخن میگوید. از خلال من زندگی میکند، بدن دارد، گذشته دارد. تا آن زمان هرگز واقعاً تلاش نکرده بودم تصور کنم برای پدرم چگونه بوده که تمام روز تنها در خانه بنشیند و منتظر بماند؛ هرگز سعی نکرده بودم تصور کنم وقتی ما مدرسه بودیم او چه میکرد. میدانستم وقتی برمیگردیم کمی مست است، اما بیشتر به آن فکر نمیکردم، چون بیش از حد غمانگیز بود. از اینکه پدرم بیکار بود خجالت میکشیدم. این شگفتیِ تخیل است: آدم میتواند همدلی پیدا کند و فاصله را از میان بردارد. هنگام نوشتن احساس میکردم تنهاییِ او را با او قسمت میکنم؛ تنهاییای بیپایان. از این نظر تجربهای بسیار صمیمی بود، چیزی تقریباً جسمانی. در بدنم حس میکردم چقدر خسته بوده، چقدر تحقیرشده؛ درد کمرش را حس میکردم، مستیاش را، اینکه در زندان سیگار پشت سیگار میکشیده تا ریههایش میسوخته. تجربهای بسیار شدید بود.
پدرتان ناعادلانه محکوم شد. ده سال پس از مرگش بیگناهیاش رسماً به رسمیت شناخته شد. با این حال این جلد را با جملهای تلخ به پایان میبرید: «بیگناهی فقط در کتابها وجود دارد.» منظورتان چیست؟
نوشتن را بهخاطر احساس شدیدی از بیعدالتی آغاز کردم. البته در ارتباط با پدرم، اما همچنین در ارتباط با مراکش؛ کشوری که در آن بزرگ شدم و خودم هم از بیعدالتیهایش سهم بردهام. همیشه از خودم میپرسیدم چرا چنین است، چرا بعضی همهچیز دارند و بعضی هیچ. بابتش احساس گناه میکردم. وقتی پدرم به زندان افتاد، طبعاً درگیر این پرسش شدم که او گناهکار است یا بیگناه، اما کمکم فهمیدم پرسش اساساً غلط است. بیگناهی مطلق وجود ندارد؛ اگر هم باشد، فقط در رژیمهای فاشیستی است. آنجا که آزادی هست، انسان ناگزیر با زندگیکردن، بالغشدن و تصمیمگرفتن، بهنوعی گناهکار میشود. پیش میآید که سازش کنیم، خیانت بورزیم، دروغ بگوییم، خود را وفق دهیم، تظاهر کنیم. من این را غمانگیز نمیدانم؛ آن را زیبا میدانم: ما بیگناه نیستیم، چون زندهایم.
اما مگر شخصیتهای رمان هم زندگی نمیکنند؟
چرا. اما در رمان میتوان آنقدر عمیق در یک شخصیت فرو رفت که گفت: بله، زندگی او را تغییر داده، اما جایی زیر همهٔ این لایهها، این رسوباتِ شرایط، هنوز آن نور کوچک میسوزد؛ آن بیگناهی مطلق. در کتابها میتوان بیگناه بود، در زندگی نه.
در رمان تازهتان کتابها نقش پررنگی دارند. آلترایگوی شما، میا، و پدرش مهدی تقریباً فقط از طریق کتابها با هم ارتباط برقرار میکنند. این بسیار زیباست. رابطهٔ شما با پدرتان هم چنین بود؟
کاملاً. پدرم به من آموخت که کتابها میتوانند آدم را تقریباً از هر وضعیت زندگی نجات دهند. وقتی غمگین بودم، رمانی به من میداد. هرچه غم بزرگتر، رمان قطورتر. وقتی نخستین بار دچار دلشکستگی شدم، «بِل دو سینیور» ـ «بانوی ارباب» ـ اثر آلبر کوهن (بیش از هزار صفحه) را به من داد و گفت: «نمیدانم دقیقاً چه چیزی آزارت میدهد، اما وقتی این را تمام کنی، حتماً بهتر خواهد شد.» حق با او بود.
با این حال «آتش را به پیش ببر» صرفاً ستایش نیروی رهاییبخش ادبیات نیست. در صحنهای، میا به کتابخانهاش نگاه میکند و فقط انزجار و خشم حس میکند. چه اتفاقی افتاده؟
کمی از گفتمانهای سادهانگارانه دربارهٔ نیروی رهاییبخش ادبیات خسته شده بودم. البته که ادبیات به ما کمک میکند خود را رها کنیم، افقمان را گسترش دهیم، زندگیها و احساسات دیگران را بشناسیم و بفهمیم. اما میتواند خطرناک هم باشد. اگر تقریباً تمام وقتتان را با کتابها بگذرانید، ممکن است ارتباطتان با آنچه «زندگی واقعی» نامیده میشود را از دست بدهید؛ فراموش کنید زندگی واقعی چیست و چگونه باید زیست. من زمانی چنین احساسی داشتم. حس میکردم آنقدر با کتابها زیستهام که کاملاً زندگیکردن را فراموش کردهام. این مرا خشمگین کرد؛ ناگهان به نظرم رسید کتابهایم زندگیام را از من دزدیدهاند. میخواستم دربارهٔ این بنویسم؛ دربارهٔ پرسشی که هر نویسندهای بالاخره با آن روبهرو میشود: زندگی یا نوشتن؟ آیا باید اینقدر قاطع باشد؟
نه، البته که نه؛ این خودش نوعی ژست است.
درست است، اما کاملاً هم غلط نیست. اگر بخواهی بنویسی، اغلب باید از زندگی کناره بگیری. باید بگویی: نه، امشب نمیآیم؛ نه، نمیتوانم از بچهها مراقبت کنم؛ نه، به سفر نمیآیم. من مینویسم.
میا هم نویسنده است. با حافظهاش مشکل دارد و دقیق نمیداند به یاد میآورد یا اختراع میکند. آیا این بیاعتمادی به داستانپردازی است؟
من عمیقاً به داستانپردازی ایمان دارم. در مورد میا، مسئله بیشتر ترس از این است که دیگر نتواند تفاوت را تشخیص دهد؛ نداند چه چیزی واقعاً رخ داده و چه چیزی ساختهٔ ذهنش است. من هم اغلب همینطورم؛ حافظهٔ بسیار بدی دارم. فینفسه بد نیست؛ همهٔ ما داستان میسازیم و بعضی خاطرات را به نفع خود تغییر میدهیم. پرسش همیشه این است که چرا این کار را میکنیم. برای شانهخالیکردن از مسئولیت؟ برای فرار از درد؟ یا برای خلق چیزی زیبا، زنده نگهداشتن رؤیایی؟ اینها یکی نیستند.
جایی گفتهاید عشق برای شما یعنی اجازه دادن به دیگری برای داشتن داستانها و خیالپردازیهای شخصیاش.
دقیقاً. بهنظرم چیز کمی به بدیِ آدمهایی است که میگویند: تو فکر میکنی اینطوری هستی، اما در واقع اصلاً این نیستی، بلکه آنی. یا کسانی که زندگی مشترک را قطع میکنند و میگویند: نه، اینطور نبود، آنطور بود. این را وحشتناک میدانم؛ تقریباً خشن. آنچه در خانوادهٔ مهدی و همسرش عایشه دوست دارم این است که خیالپردازیهای یکدیگر را میپذیرند و با خود حمل میکنند. مهدی کسی است که خودش را اختراع میکند و رؤیای کسی دیگر بودن را دارد؛ خود را همهٔ آن کسانی میبیند که میتوانست باشد و نشد. عایشه این را به او میبخشد. برای من این نشانهٔ بزرگی از عشق است؛ نوعی ملایمت.
سهگانهٔ شما بر تاریخ خانوادهٔ خودتان تکیه دارد. آیا تلاشی است برای بخشیدن زندگیهایی به نیاکانتان که دوست داشتند داشته باشند؟ آیا آتشِ عنوان از همهٔ آن زندگیهای ممکن و رؤیایی میآید که هرگز رخ ندادند؟
دقیقاً همین است. این آتشِ رؤیابینان است. سهگانهٔ من ظاهراً دربارهٔ گذشته است، اما در حقیقت شاید بیش از هر چیز دربارهٔ آینده باشد؛ یا بهتر بگویم، دربارهٔ آیندههای بیشماری که هرگز تحقق نیافتند، رؤیاهایی که هرگز محقق نشدند. باور دارم فقط انسانهایی که رؤیا میبینند جهان را تغییر میدهند؛ دستکم فقط چنین انسانهایی بر من اثر گذاشتهاند: احمقهای خوشبخت، آرمانگرایان، دیوانهها، پرشوران. همهٔ آنها این آتش را با خود دارند. بهویژه در زمانهای که آرمانگرایان را مسخره میکنند و سادهلوح مینامند، گفتنِ اینکه فقط کسانی چیزی را تکان میدهند که از سوختن در آتشِ شورشان نمیترسند، از همیشه مهمتر است؛ کسانی که میدانند خودشان و رؤیاهایشان خواهند مرد، اما دلسرد نمیشوند. چون زندگی همین است و زیباییاش هم در همین نهفته است.
مسئلهٔ هویت در هر سه جلد مرکزی است، اما برای نسلِ میا و خواهرش اینس ملموستر، چون مانند شما و خواهرانتان واقعاً میان فرهنگها زندگی میکنند: من از کجا آمدهام؟ به کجا تعلق دارم؟ آیا با این سهگانه به پاسخی رسیدهاید؟
پاسخ روشنی وجود ندارد. این جلد آخر برای من بسیار دردناک بود. هم سوگِ پدرم بود و هم سوگِ کشورم ـ یا بهتر بگویم، کشورهایم. با این تصور خداحافظی کردم که روزی جایی را خواهم یافت که در آن احساس خانهبودن و تعلقِ واقعی کنم. باید میپذیرفتم که هرگز آن فرانسویای نخواهم بود که میخواستم، و هرگز آن مراکشیای که دوست داشتم. من هم فرانسویام و هم مراکشی، اما هر دو هویت بسیار پیچیده و شکنندهاند. همیشه کسانی خواهند بود که به من بگویند: تو مراکشیِ واقعی نیستی؛ فرانسویِ واقعی نیستی؛ زیادی غربی هستی؛ زیادی عربی هستی. مدتی، مثل میا در رمان، تلاش کردم خودم را وفق دهم، دلخوشکنک بدهم، التماس کنم، قول بدهم تغییر میکنم اگر فقط مرا بپذیرند. اما جایی با خودم گفتم: بسیار خب، اگر مرا نمیخواهید، پس همینجا، روی این لبه، در این میانبودن مینشینم.
البته... وقتی اینها را به شما میگویم، میفهمم که این هم کاملاً درست نیست...
به چه معنا؟
اخیراً بیشتر و بیشتر متوجه میشوم که مسئلهٔ هویت آنقدر احساسی، آنقدر صمیمی و حساس است که عملاً نمیتوانم دربارهاش فکری منسجم صورتبندی کنم. بله، میتوانم متنهای زیادی دربارهٔ اینکه «از اینجا بودن» یا «از آنجا بودن» بنویسم و استدلالهایی بیاورم که هوشمندانه به نظر برسند، اما هیچکدام حتی ذرهای به آن رنج کودکانه، به آن درد، نزدیک نمیشوند. ما تلاش میکنیم مسئلهٔ هویت را مفهومی کنیم، اما اگر صادق باشیم، این مسئله از همهٔ کلمات میگریزد.
میا و اینس هم کلمه کم میآورند. آنها، مثل شما و خواهرانتان، در مراکش بزرگ میشوند، اما مانند بسیاری از کودکان طبقهٔ مرفه آن زمان عربی یاد نمیگیرند؛ نه در مدرسه و نه در خانه. چرا پدرتان تلاشی برای انتقال زبانش به شما نکرد؟
راستش هرچه بزرگتر میشوم، دیوانهوارتر به نظرم میرسد که والدینمان ما را در حبابی بزرگ کردند؛ بیریشه، بیدسترسی به کشورمان. میدانم میخواستند آزادی به ما بدهند، اما در عوض احساس تعلق را از ما گرفتند. در واقع این نتیجهای کلاسیک از استعمار است. استعمار پیوند با زمین، زبان و فرهنگ را بهکلی قطع کرد؛ نوعی خودبیزاری و شرم پدید آورد. برای انتقالدادن چیزی باید قدری به آن افتخار کرد. وقتی شرم باشد، چیزی منتقل نمیشود؛ سکوت حاکم میشود. وقتی کودک بودم، نسلی کامل از مردان مغربی وجود داشت که شرمگین بودند و ناتوان از انتقالدادن، از روایتکردن؛ از کشورشان، خاطراتشان، تاریخشان. شکافی عظیم پدید آمد، مثل درهای. من کوشیدم این خلأ، این سکوت را با کلمات پُر کنم؛ گذرگاهی بسازم، پلی بزنم.
مادربزرگ در کتاب میگوید: «در زندگی سه چیز مهم است: خوب خوردن، خوب نوشیدن و خوب انتقام گرفتن.» خوب انتقام گرفتید؟
کاملاً. بسیار خوب انتقام گرفتم. نه از دیگران و نه به معنای پرخاشگری. انتقام، آنطور که ماتیلد میفهمد، چیزی لذتجویانه است؛ لذتی که از بدلکردنِ درد به زیبایی میآید، از گریختن از تقدیرگرایی و بازنویسیِ پایان.
مهدی در کتاب میگوید: «اگر نویسندهٔ بزرگی بودم، میتوانستم پایان را عوض کنم.» پدرتان هم میخواست نویسنده شود. آیا پایان را برای او عوض کردید؟
مهدی از زندان بیرون میآید و میداند همهچیز تمام شده؛ داستانش نوشته شده و دیگر نمیتواند آن را تغییر دهد. برای پدرم هم مشابه بود. حالا من توانستم بهجای او داستان را از نو روایت کنم. این زیباییِ نویسندهبودن است: حس میکنم هرچه هم پیش بیاید، هرچه زندگی سر راهم بگذارد، همیشه امکان بازنویسیِ پایان را دارم. این بسیار تسلیبخش است؛ آزادیای باورنکردنی.
به نقل از فرانکفورتر آلگماینه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۲۶