logo





زمزمه در ظلمت

چهار شنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۸ فوريه ۲۰۲۶

حسین دولت آبادی



زیدی مدعی شده بود: « تاریخی را که نسل شما نوشته‌ است، نسل ما زندگی کرده و سوخته‌است.» همو مردمی را که «مرتکب انقلاب شده بودند» «جاهل» نامیده بود. این ادعا مرا از ریشه تکان داد و فکر و خیال‌ام به هزار راه رفت و خواب از سرم کوچ کرد. آن شب، در تاریکی به نور بی رمقی که از پنجره می‌تابید خیره شده بودم، از فاجعه‌‌ای به فاجعۀ دیگر گذر می‌کردم و پاسخ او را بر لوح ضمیرم می‌نوشتم: گرامی، این داوری اگر مغرضانه و سفارشی نباشد، اشتباه محض‌‌‌است. نه، تاریخی که شما زندگی کرده‌اید و نام خودتان را « نسل سوخته» گذاشته اید، با قلم و قدم ما «نسل ما» نوشته نشده است. نسل ما اگر چه شکست خورد و همۀ شکست‌های این دوران را تجربه کرد، ولی اهداف متعالی، آرمان‌ها و آرزوهای بزرگ انسانی داشت و تا آن‌جا که ممکن و مقدور بود، در راه تحقق آن‌ها از جان و جیفه مایه گذاشت و فداکاری‌ها و جانفشانی‌ها کرد، هرچند بنا به دلایلی که اجتناب ناپذیر بود، همه چیز بر باد فنا رفت. در این‌جا، بنا به ضرورت از چند نفر که داوری دور از انصاف و غیرعلمی شما شامل حال آن‌ها می‌شود، نمونه وار نام می‌برم تا شاید سرانجام بفهمید و بپذیرید چه «موجوداتی!» سرنوشت مردم میهن ما و «نسل شما» را رقم زده‌اند. بی‌شک نام این فرزندان فرهیختۀ میهن ما به‌ گوش شما خورده‌است: حمید مومنی (م. بیدسرخی) روشنفکر متعهد تئوریسین و انقلابی مارکسیست را مأمورهای ساواک جلو در منزل‌اش به‌رگبار بستند، عطا نوریان، مترجم تیز هوش، برجسته، متفکر و مبارز مارکسیست را مزدوران «امام سیزده‌ام» خمینی سفاک و خونخوار شب عید سال شصت دستگیر کردند و چند ماه بعد به جوخة اعدام سپردند، سعید سلطانپور، شاعر شوریده، سلحشور و انقلابی را هادی غفاری در شب عروسی اش دستگیر و پس از چهل روز شکنجه و آزار وحشیانه در کنار سیزده جوان مبارز دیگر تیر باران کرد، محمد مختاری، شاعر، انسان بزرگوار، نیک سرشت و متفکر بزرگ مارکسیست را اراذل و اوباش حکومت اسلامی، در بیابان‌های ورامین با طناب خفه کردند، محمد جعفر پوینده، انسان فرهیخته، شریف و مترجم برجسته و متفکر مارکسیست را مانند محمد مختاری خفه کردند، حسین اقدامی شاعر و مترجم را در سال شصت و هفت، همراه هزاران مبارز میهن پرست به دار آویختند. غرض، آثار این فرزندان فرهیختۀ ایران درکتابفروشی‌ها موجود داست و شما با مطالعۀ چنین کتاب‌هائی به افکار، اندیشه‌ها، آرمان‌ها و اهداف آن‌ها پی خواهید برد. این روشنفکران، نویسندگان، شاعران و بسیاری دیگر همه اهل اندیشه و قلم بودند و بجز سعادت مردم، عدالت اجتماعی، دمکراسی و آزادی هیچ هدف و آرزوئی نداشتند. شما درکسوت منقد، روزنامه نگار و روشنفکر این چند نفر را بی‌شک می‌شناسید، و من به همین منظور از آن‌ها نام بردم: مشت نمونۀ خروار است! هرچند صدها انسان گمنام دیگر نظیر آن‌ها سال‌ها برای آزادی دمکراسی و عدالت اجتماعی و رهائی مردم ما از جور و ستم و بیداد و استبداد مبارزه کردند و به دست جنایتکاران و جلادان به خاک افتادند، به فتوا و ‌دستور همان موجوداتی به خاک افتادند که سرنوشت «نسل شما» را رقم زدند، به دستور شاه و به فتوای خمینی خونخوار و آخوندهای متشرع و مرتجع که بجز شکم و زیر شکمشان‌‌ دغدغه‌ای نداشتند و ندارند. این فرزندان برومند مردم، در دادگاه‌های فرمایشی‌‌که بیش از چند دقیقه به درازا نمی‌کشید به مرگ محکوم شدند؛ همة آن‌ها به حکومت اسلامی نه گفتند و سر فراز به ‌پای چوبۀ دار رفتند. به روایتی، در این تسویۀ سیاسی خونین بیش از پنج‌ هزار نفر به مدت دو ماه قتل عام شدند. گرامی، «نسل ما» بدهکار نسل شما و شرمندۀ تاریخ نیست. من افتخار می‌کنم که به نسلی تعلق دارم که در راه آزادی، دمکراسی، عدالت اجتماعی و رهائی میهن و مردم از جان گذشت و اگر چه شکست خورد، ولی کسر نیاورد و به اهداف و آرمان‌هایش تا دم آخر وفادار ماند. متأسفانه تاریخ این نسل هنوز نوشته نشده‌است، با وجود این شما اگر نگاهی به روزگار مردم ایران پیش از انقلاب بیندازید، اگر ادبیات و هنر و شعر دهه‌های سی، چهل و پنجاه را از نظر بگذرانید و اسامی زندانیان سیاسی را، نام روشنفکران، شاعران، نویسندگانی را که در ‌زمان شاه به زندان افتادند، یا اعدام شدند، مرور کنید، به میزان اختناق، خفقان سیاسی و فضای پلیسی و رعب و وحشت آن دوران پی‌خواهید برد و‌ خواهی فهمید که ایران آبستن انقلاب اجتماعی بود و متوجه می‌شوید که چرا این انقلاب در بهمن 57 رخ داد و چرا آلونک نشین‌هایِ حاشیه شهرها، کارگران کارخانه ها و کارگاه‌ها، اساتید دانشگاها، نویسندگان و شاعران، روزنامه نگاران، دانشجویان، دانش آموزان، زنان خانه دار و و و ... در آن شرکت کردند... چرا آخوندها به وسیلة «هدیه ای» که غرب در بوئینگ برای مردم فرستاده بود، انقلاب مردم را به نام بیضۀ اسلام مصادره فرمودند.

شعار نخستین این مردم « آزادی زندانیان سیاسی!!» بود، چرا که شاه زندان‌ها را از آزادیخواهان و روشنفکران و نیروهای مترقی سیاسی انباشته بود. بنا براین «جهل» صفت مناسبی برای میلیون‌ها مردمی ‌که به قول شما «خیابان زیبا را سیاه کرده بودند» نیست، بلکه توهین به آن‌هااست و شما با تفرعن و خودخواهی روشنفکرانه، ازبالا، به مردم اهانت می‌کنید. شعارهای مردم هنوز دراسناد وجود دارد و می‌شود آن‌ها را گذرا مرور کرد و پی برد که چرا «مام خمینی!» با آن زبان شیوا و سلیس فرمود: «اقتصاد مال خر است...» چرا درجواب نیروهای مترقی و معترض فرمود: «مردم برای‌خربزه انقلاب نکردند. برای اسلام انقلاب کردند.» چرا در جواب سازمان‌ها و احزابی که از حقوق کارگران و زحمتکشان دفاع می‌کردند، فرمود: «خدا هم کارگر است!» اگر سازمان ها، احزاب و نیروهای مترقی جامعه به ‌اعتراض فریاد نمی‌کشیدند و شعارهای نخستین انقلاب، اهداف آرمان‌ها و‌آرزوها و انتظارات مردم را به‌یاد « امام سیزدهم» نمی‌آوردند که او چنین واکنش داهیانه‌ای نشان نمی‌داد؟ می‌داد؟ شما درآن روزها شاید هنوز به دنیا نیامده بودید، با وجود این اگر پژوهشگر و کنجکاو و منصف باشید از طریق برهان خلف به حقیقت پی خواهید برد. آخر نسل ما که به سادگی دست بر سر نگذاشت، تسلیم نشد و هزیمت نکرد. این نسل چند سال رو در روی امام خمینی و اعوان و انصار او ایستاد، مقاومت کرد و خشم دژخیم را برانگیخت. این رویاروئی و مقاومت از سال 59 آغاز گردید و در سال 60 به اوج رسید، حکومت اسلامی بنا به فتوای ولی فقیه شمسیر را از رو بست و آن‌همه جنایت را مرتکب شد و ملتی را سال‌ها به عزای فرزندانشان نشاند. آری، خمینی همه مخالفان‌اش را که دوستان عزیز من نیز در‌میان آن‌ها بودند، بی‌‌رحمانه از دم تیغ گذراند و نعره کشید: «بشکنید این قلم‌ها را» شما با‌خواندن و شنیدن این «فتوای خشمگینانه» متوجه نمی‌شوید که اهل قلم و روشنفکرانی بوده اند که در راه آزادی و رهائی مردم قلم می زده اند که نوشته های آنها مذاق «امام سیزدهم و حواریون‌اش» خوش نمی‌آمده‌است؟ پس از صدور چنین فتوا و فرمانی خانة کانون نویسندگان ایران در خیابان میکده به دست حزب الله و اوباش غارت شد، هواخواهان حکومت اسلامی، همان‌هائی که در روزهایِ انقلاب فریاد می‌کشیدند: «خمینی عزیرم، بگو تا خون بریزم.» به همة نهادهای دمکراتیک از جمله «کانون وکلا» و سایر انجمن‌های دمکراتیک و احزاب حمله کردند، روزنامه های مترقی را بستند و کتابفروشی‌ها را آتش زدند، دانشگاه‌ها را که محل تجمع نیروهای سیاسی مترقی و «چپ» بود تعطیل کردند؛ به‌پاکسازی درهمة شئونات جامعه پرداختند و مردم را به خودی و غیرخودی، به مکتبی و غیر مکتبی، به انقلابی و « ضد انقلاب » تقسیم کردند. «پاکسازی» از نظر حکومت نکبت اسلامی یعنی «نجس زدائی». هزاران هزار نفر در دانشگاه‌ها، دانشسراها، دبیرستان‌ها، دبستان‌ها و در ادارات دولتی و و و پاکسازی شدند و اینجانب نیز جزو این «پاکسازی شده ها» بودم. و بعد سگ به دنبال‌ام ما انداختند و اینجانب نیز مانند بی شماری، بناچار جلای وطن‌ام کردم تا پس از چهل سال تبعید و دوری از یار و دیارم این چند سطر را خطاب به شما که از سوختگی مینالید، بنویسم...

و بعد آن «جنگ بی معنی» را با عراق راه انداختند تا «انقلاب اسلامی» را به کشور همسایه صادر کنند و در زمانی که مردم سرگرم جنگ هستند، نیروهای مترقی و آزادیخواه و مزاحم را از سر ‌راه بردارند، میخ‌های چادرهایشان را در سرزمین ما بکوبند و حکومت ننگ و نفرت و نکبت اسلامی را تثبیت کنند، گرامی، تا به این هدف پلید برسند، نیمی از مملکت را به ویرانی کشاندند و هزاران جوان و نوجوان بی گناه را به مسلخ فرستادند و بعد چارقد و چادر روی سر نسل شما انداختند و همه زنان را به زور سرنیزه «محجبه» کردند و بعد جامعه را رو به قهقرا، تباهی، فساد و انحطاط بردند. خب؟ در این‌همه نیروهای مترقی و آزادیخواه به ویژه «چپ‌ها!!» که شما انگشت اتهام را رو به آن‌ها نشانه رفته‌اید، چه نقشی داشتند و چه قسمت‌هائی از تاریخ نسل شما نوشتند؟ پرسش اینجا است، شما که تحصیلکرده، روزنامه نگار و منتقد هستید چرا چنین اتهام ناروا و بزرگی را به این نسل وارد می‌کنید؟ چرا؟ شاید از‌کسی سفارش گرفته‌اید و از جائی تغذیه می‌شوید؟ باری، همة فجایع دراین چهل و چند سالۀ اخیر رخ داده است، شما اگر قدم رنجه کنید و در کتابخانه‌ی ملی ایران نگاهی به روزنامه های سال‌های نخستین انقلاب، مانند آیندگان و آهنگر و و و بیندازید، روند مصادرة انقلاب و چگونگی رشد و شکل گیری استبداد دینی را می‌بینید و می‌فهمید چرا و چگونه این بختک روی مردم ما افتاد. آخوندها حتا بنی صدر را که با یازده میلیون رأی انتخاب و رئیس جمهور شده بود، تحمل نکردند، با رذالت و فتنه زیر آب او را زدند و نخستین رئیس جمهور کشور را ناچار و وادار به فرار کردند. گیرم تتمۀ خاندان پهلوی، آن «سلسلة منحوس و منقرض»، از آغاز انقلاب بهمن تا به امروز تلاش کرده‌است تا با تحریف تاریخ، انسان‌ها، نیروهای مترقی و آزادیخواه را، به ویژه سازمان‌‌ها و احزاب و نیروهای «چپ» را باعث و بانی انقلاب و مقصر و «گناهکار!» قلمداد کند و به نسل جوانی که از همه‌جا بی‌خبراست و چهل و چند سال زیر عبای آخوندها زندگی کرده، و رسانه های گروهی خود فروخته و مزدور از راه دور زیر گوش‌اش لالائی خوانده و دروغ گفته اند، به این نسل از همه جا بی‌خبر، القاء کند که مردم ما در زمان شاه در رفاه و آسایش کامل، در بهشت برین زندگی می‌کرده اند و نیروهای مترقی و به‌ویزه کمونیست‌ها سبب شده‌اند که انقلاب رخ بدهد و در نتیجه نسل شما در آتشی که آن‌ها برافروخته اند، بسوزد.

اگرچه بارها گفته شده‌است که انقلاب کار توده‌ها است، ولی تکرار آن بی‌فایده نخواهد بود، چرا که شما توده‌ها را «جاهل» نامیده اید. جاهل!؟ من اگر با خیرخواهی جاهل را به‌ «عدم آگاهی سیاسی» تعبیر و ترجمه کنم و آن را بپذیرم، ناچارم از شما بپرسم چه کسانی با ایجاد سانسور و خفقان سیاسی باعث شدند که ارتباط توده ها با روشنفکرها قطع شود تا در روزهای حساس تاریخ فریب آخوندها، شیادان سیاسی را بخورند و در هوا و آرزوی«عدل علی»، به دنبال دجال راه بیفتند؟ مگر آگاهی سیاسی بوسیلۀ سازمان‌ها، احزاب، نهادهای دمکراتیک، سندیکاها، اتحادیه‌ها، روزنامه‌ها، کتاب‌ها‌، رادیو، تلویزیون، تأتر، سینما و متینگ‌ها به توده‌ها منتقل نمی‌شود؟ مگر این‌همه در زمان شاه، (پدر و پسر) ممنوع، سانسور و کنترل شده نبود؟ آگاهی سیاسی که از آسمان به توده‌ها الهام نمی‌شود؟ آگاهی سیاسی به وسیلۀ نیروهای مترقی سیاسی به میان توده ها برده می‌شود. گرامی، شما بی‌تردید در زمان شاه «پدر و پسر» در باد دنیا نبوده اید، فضای پلیسی و اختناق سیاسی را تجربه نکرده اید، با وجود این اگر با انصاف میانه‌ای داشته باشید، اگر مغرض و جانبدار نباشید و اگر واقعاً به دنبال حقیقت می‌گردید، می‌توانید بررسی و تحقیق کنید و ببینید چه اتفاقی در‌گذشته افتاده‌است و چرا دراطراف شهرهای بزرگ حلبی‌آبادها ساخته شدند، چرا تهیدستان و حاشیه نشین‌های شهرها و مردم زحمتکش و تهیدست جان به لب شدند و به جائی رسیدند که در قرنی که انسان در ماه پیاده شده است، تمثال «امام خمینی» را در ماه دیدند؟ چرا؟ مگر اینهمه خرافات را شاه و شیخ سال‌ها آگاهانه اشاعه نداده بودند؟ مگر دین و دولت سال‌ها دست در دست هم و آگاهانه با ابلیغ و ‌ترویج خرافات و ابتذال مردم را تحمیق نمی‌کردند تا بر آن‌ها سوار شوند؟ بی‌شک اگر در مملکت ما فضای باز سیاسی و آزادی می‌بود، اگر نیروهای مترقی و آگاه سال‌ها و سال‌ها وحشیانه سرکوب نمی‌شدند، بی تردید انقلاب اجتماعی بهمن 57 مانند انقلاب مشروطه منحرف و مصادره نمی‌شد و نسل شما در شعله‌های آتشی که اصحاب کهف و اخلاف حجاج ثقفی در میهن ما بر افروخته اند، نمی‌سوخت. شاید شما ندانید، ولی شاه هیمۀ این آتش را فراهم آورده بود و برآن نفت سیاه پاشیده بود. زمانی که شاه مملکت با همسر و فرزندان‌اش به زیارت «خانۀ خدا!» و «مرقد مطهر!» شهدای کربلا می‌رود و مدعی می‌شود که کمر بسته است و امام زما ن و قمر بنی‌هاشم او را چند بار از مرگ نجات داده اند، وقتی شاه مملکت چندان فاسد و همزمان خرافاتی‌است که بنا به نوشتۀ وزیر دربار، اسدالله علم، در ایام عزاداری آل عبا از جنده بازی پرهیز می‌کند و از همخوابی با دختر زیبائی را که این پا اندازه وفادار هدیه آورده با حسرت چشم می‌‌پوشد تا مرتکب گناه نشود، در زمانه‌ای که مسجد‌ها مثل قارچ درهر کوی و برزنی از زمین سبز می‌شوند و جای حوزه‌های حزبی و سازمانی را که بسته شده اند، می‌گیرند و آخوندهای مزور و مفتخور شب و روز مخ مردم عادی و ‌عامی را با اراجیف و خرعبلات و خرافات پر می‌کنند، در زمانه‌ای که دهان آزادیخواهان و روشنفکران را با سرب داغ می بندند، در چنین زمانه و اوضاع احوالی است که به‌مرور زمان زمینه و ذهنیتی فراهم و آماده می‌شود تا آخوند محیل و‌ شیادی مثل خمینی سوار‌امواج خروشان انقلاب بشود، تا مقام رهبری بالا برود و آن را به سود بیضۀ اسلام مصادره کند. بله گرامی، معضل مردم ما همین‌جا است، وقتی توده‌ها تمام قدرت خود را به آخوندی محیل، شیاد، خشک مغز، متعصب و متعبد تفویض می‌کنند، به مرور به سیاهی لشگر و «امت همیشه» در صحنه تبدیل می‌گردند؛ فقیه عالیقدر و «رهبر شیعیان جهان» به جای آن‌ها تصمیم می‌گیرد و در آرزوی احیای امپراتوری بزرگ اسلامی، میهن ما را به قهقرا می‌برد. آری، مشگل مردم همین‌جا است، مشگل مردم ما ریشه در گذشته‌ها، در ساختار ذهنی و روانشناسی اجتماعی آن‌ها دارد. تا آن‌جا که من به تجربه دریافته‌ام امورات مردم ما انگار بدون «رهبر»، «پدرتاجدار»، «ولی فقیه» یا «مرجع تقلید» نمی‌گذرد. مرجع تقلید در ساختار ذهنی و رفتار اجتماعی مردم ما از دیرباز نقش مهمی داشته است و هنوز دارد. مرجع تقلید با رساله‌اش به همۀ پرسش‌ها و مشگل‌ها درهمۀ حوزه‌ها پاسخ و فتوا می‌دهد. من در روستاها، در زندان‌های عمومی، در شهرها، در بنادر و جزیره‌ها، در دوران انقلاب و پس از انقلاب از ‌نزدیک شاهد این شیدائی، شیفتگی و احترام مردم به «مرجع تقلید!» و پیروی بی‌چون و چرا از «مرجع تقلید» و از رهبر بودم و در دوران انقلاب بارها از زبان پیر و جوان شنیدم که در خیابان‌ها فریاد می‌کشیدند: «حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح الله، یا «خمینی عزیزم، بگو تا خون بریزم.» از وحشت ناشی از این هیستری جمعی که بگذرم، در آن روزها به خودم می‌گفتم: امام خمینی با پشتیبانی چنین پیروان از جان گذشته‌ای و هواخواهان شیفته‌ای قادر به هر جنایتی خواهد بود و ‌این فدوی‌ها و جان نثاران یقه‌چاک با اشارۀ انگشت او تکلیف همۀ نیروهای آزادیخواه و مترقی را روشن خواهند کرد، اتفاق شومی که بزودی در میهن ما رخ داد و «امام خمینی» نسلی از جوانان فرزانه، پاکباخته، سلحشور و فرهیخته را از دم تیغ اسلام گذراند و نسلی پر شور و انقلابی را که قادر بود کوه دماوند را حتا جا به جا کند، به مسلخ برد و به پای بیضۀ اسلام و «الله» قربانی کرد. بله گرامی، نسل شما پس از این کشتار و قتل عام، پس از این فاجعۀ هولناک تاریخی پا به عرصه وجود گداشت و نفهمید که نسل ما چه بهای سنگینی پرداخت تا نگذارد حکومت نکبت اسلامی خودش را در تاریخ ما به ثبت برساند. گیرم بی ثمر! حکومت اسلامی سرانجام تثبیت شد و توانست احکام بدوی اسلام را به نسل شما تحمیل کند و جامعه را به عصر رمه - شبانی برگرداند. چنین بازگشتی بدون شناخت ذهنیّت توده‌ها و روانشناسی اجتماعی آن ها ممکن و میسر نمی‌شد. امام سیزدهم، مرجع تقلید، به‌این شناخت رسیده بود و همو در عمل نشان داد که برخلاف باور دانشمندان، تاریخ گاهی به عقب بر می‌گردد یا حیرت زده مدتی در جا متوقف می‌شود. ما پس از انقلاب در شکل از نظام پادشاهی به جمهوری اسلامی گذر کردیم، هرچند در محتوا به عصر رمه- شبانی و خلافت برگشتیم، ولی فقیه، با سوء استفاده از باور و توهم توده‌ها بر جایگاه شاه تکیه زد و مانند زمان شاهنشاه آریا مهر بزرگ ارتشتاران، مجلس و انتخابات و وکیل و غیره، فرمایشی و مضحکه شد. بی سبب نیست که شما و بی شماری با اشاره به این مضحکۀ آخوندی به فکر بازگشتی دوباره و احیای نظام شاهی افتاده اید، «جاوید شاه» می‌گوئید و نسل ما را متهم می‌کنید. نه گرامی، من از اتهام و ناسزا و ناروای شما و امثال شما نمی‌ترسم، بلکه از ذهنیت و طرز تفکر مردمی وحشت دارم که با شعارهای «حزب فقط حرب‌الله»، «رجوی ایران، ایران رجوی» و «جاوید شاه» به میدان می‌آیند، دیگران را حذف می‌کنند و هربار موجودی را در شمایل منجی در ماه می‌بینند، از چوب سفید حتا رهبر و قائد اعظم می‌تراشند، نوکر منش، کمر به خدمت می‌بندند و به دنبال دجال راه می‌افتند. بله، من از طرز تفکر و ذهنیتی که از دوران رمه- شبانی در ذهن ما رسوب کرده‌است، وحشت دارم و می‌دانم تا به خرد جمعی و تکثر دردنیای سیاست نرسیم و به آن باور و عمل نکنیم، در این دایرۀ نحس دور خودمان می چرخیم و می چرخیم و راه نجاتی پیدا نمی‌کنیم.


17/02/2026
حسین دولت آبادی

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد