« عارضم به حضور انورت، این غیبت کبرا جریانش خیلی طول و تفصیل داره، می ترسم سرتو درد بیارم و وقتتو تلف کنم، باز بگی گوش مفت گیر آوردی. »
« خیالت تخت باشه، شب درازه وقلندربیدار، خوابم که جنه ومن بسم اله. خیلی وقته تشنه این مجلسم. پرتوی ناب و آق جواد که باشه، دنیا به کامه، واسه شاه و شیخم تره خرد نمی کنم. واسه م با طول و تفصیل تعریف کن تواین چن ساله چیها و چنتا قله رو فتح کردی. دفه آخر که باهم بودیم، انگار گفتی میخوای نویسنده شی، مثل بولدزر رو کتابا افتادی و شبانه روز خرخونی می کنی، درست میگم، یا اشتباه می کنم؟ تازگیا گرفتار فراموشی شده م، همه چی رو فراموش یا قاتی پاتی می کنم »
« بچه ی آدمیزاد هر مرضی داشته باشه، با گیلاس اول این پرتوی ناب، شیشدونگ حواسش جفت و جور میشه، همه چی رو ردیف و سر جای خودش میبینه. تازه گیلاس اولو تو هندق بلا ریختی و حرفای چن سال پیش منو از خودم ردیف تر و بیتر تحویلم میدی، رند روزگار! دومی رو بریم بالا، حتم دارم نبوغت گل میکنه. خیلی دلم برات تنگ شده بود، نوکرتم...»
« ارقه ی هفت خط، اگه دلت واسه م تنگ شده بود، واسه چی اینهمه سال، نگفتی رفیقم زنده ست، مرده ست، مرض و بیماری گرفته. پام سرخور دوازده تا پله ایستگاه مترو سقوط کردم، رو پله های تیز سنگی تا پائین قل خوردم، دست راستم شکست و فاتحه نوشتنم خونده شد. گفتم: آق جواد، رفیقم چن ساله نویسنده شده، جای خالی منو پر میکنه، غم و حسرتی ندارم...»
« نویسنده شده م، چی نویسنده ای. ریاضت کش کبیری شده م. جای توکه هیچ، جای الکساندر دومای پدر و پسر رو هم پر میکنم، تو نمیری!...»
« میدونستم، حدس و گمونای من هیچوقت راه خطا نرفته، لحظه اول که دیدمت، نبوغ رو تو وجناتت خوندم. حالا بنال بینم تواین چنسال دوری چنتا « شاه »کار خلق کردی؟ خوشحالم کردی، آق جواد. حالا دیگه قلم رو می بوسم و میندازم دور، خودمو با خیال راحت از شر این عذاب عظیم خلاص می کنم...»
« با وجدان آروم بندازش دور، نوبتیم باشه، نوبت استراحت تو و نوشتن منه. تا حالا چارتا کتاب داستان چاپ کرده م. هر کدومم از اون یکی بیتر، اگه غیر این بود، به اون همه مجالس که باهم داشتیم، خیانت کرده بودم. »
« آق جواد گل، بفرما چارتا کتابی که تواین مدت کم چاپ کردی، فروشم رفته؟ مثل کتابای من باد نکرده و رو دستت نمونده؟ »
« فروش نمیرفت، بعدیشو چاپ نمیکردم که. تمومشون تا جلد آخر فروش رفته. »
«ایول آق جواد، اگه مملکت قدرشناس بود، الان میباس مجسمه ت وسط میدون انقلاب می بود. میشه به حرمت اینهمه سال رفاقت، کتابای باد کرده ی منم یه جورائی واسه م به فروش برسونی؟ »
« شرمنده م، سرمو بخواه، این یه خواهشو نکن. »
« واسه ی چی نکنم، جواد بازی در نیار دیگه ؟ »
« اولندش کتابای من « شاه » کاره، دومندش عملی نیست. »
« ای آق جواد بی بفای روزگار. اینه جواب اونهمه سال رفاقت و آموزشای داستان نویسی که بهت دادم؟ بایس پشت این دست بی نمکو با آتیش سیگار داغ کنم. دوست دارم راستا حسینی بگی واسه چی عملی نیست. »
« میدونی قضیه چیه؟یارو یکی از فامیلای خیلی نزدیکمه، فقط میتونه کتابای شخص منو بفروشه. »
« بعد اینهمه سال که باهم نداریم، واسه چی قایم موشک بازی میکنی و پوست کنده حرف آخر تو نمیزنی؟ واسه چی نمیشه کتابای منم بفروشه؟ »
« نخواستم بگم، صاحاب یه بنگاه معاملاتی شوهرخواهرمه، یه قفسه پر از کتابای منو تو بنگاه معاملاتیش گذاشته و بهش افتخار می کنه، هرمشتری که میاد خونه اجاره کنه، بایس پنج جلد از کتابای منو بخره تا خونه نشونش بده و اجاره کنه. اگه یه مشتری بخواد خونه بخره، اول بایس بیست جلد از کتابای منو بخره، اینجوری تموم جلدای چارتا کتابم فروش رفته، فقط واسه من که برادر زنشم این کارو میکنه، حالیته چی میگم؟...»
« آره آق جواد، خیلیم خوب حالیمه چی میگی...»
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد