در سالهای اخیر و به ویژه در این روزهای سرنوشتساز وطن، چپها اغلب بهعنوان مقصر همهچیز معرفی میشوند. از تحلیلگران تلویزیونی و نظریهپردازان مجازی تا هوچیگران خیابانی، حمله به چپ، به امری رایج بدل شده است.
در این روایتهای سادهانگارانه، چپها همزمان عامل سقوط پادشاهی، زمینهساز بازگشت خمینی، پشتیبان جمهوری اسلامی، قربانی سرکوب و در عین حال امروز مخالف سرنگونی رژیم معرفی میشوند؛ معادلهای متناقض که بیش از آنکه توضیحدهنده باشد، نشاندهندهی آشفتگی فکری است.
"چپ" به مفهومی بدل شده که پیش از آنکه فهمیده شود، محکوم میشود؛ برچسبی آماده برای خاموشکردن هر پرسشی که بوی برابری بدهد. هرجا سخن از عدالت اجتماعی، کاهش نابرابری یا حقوق کار به میان میآید، واکنش غالب نه گفتوگو، بلکه نفرت است.
این نفرت حاصل بررسی تاریخی نیست، بلکه نتیجهی تقلیل یک سنت فکری چند قرنی به چند تجربهی شکستخورده یا چند نام خاص است. تاریخ پیچیدهی جنبشهای چپ به تصویری کاریکاتوری فروکاسته میشود تا راحتتر بر سندان نفرت کوبیده شود.
چپ از دل زندگی واقعی بیرون آمد؛ از کارخانه و کارگاه. در قرن نوزدهم، کودک کاری، ساعتهای کاری طاقتفرسا و فقر گسترده، زمینهساز شکلگیری جنبشهای کارگری شدند. بسیاری از حقوقی که امروز بدیهی به نظر میرسند، از محدودیت ساعت کار تا تشکلهای صنفی و قوانین ایمنی، حاصل همان کشمکشها هستند؛ مطالباتی که روزگاری افراطی و خطرناک تلقی میشدند. نخستین جنبشهای کارگری و اجتماعی واکنشی بودند به همین وضعیت عینی؛ تلاشی برای محدود کردن قدرت اقتصادی افسارگسیخته و دفاع از کرامت انسانی.
پس از دو جنگ جهانی، این مطالبات به نهادهای اجتماعی بدل شدند. بیمهی اجتماعی، آموزش عمومی، بازنشستگی و درمان همگانی. این دستاوردها نه از سر بخشش سرمایه داری، بلکه در پاسخ به فشارهای اجتماعی و برای حفظ انسجام جامعه شکل گرفتند.
در نیمهی دوم قرن بیستم، مسئلهی برابری از اقتصاد فراتر رفت و تبعیض نژادی، نابرابری جنسیتی و استعمار را نیز در بر گرفت. چپ بیش از پیش به دفاع از کرامت انسانی در حوزههای گوناگون معنا شد.
بااینحال، این تاریخ بیخطا نیست. هرجا عدالت به ایدئولوژی سخت و ابزار قدرت بدل شد، فاصله از آرمانهای انسانی آغاز شد. نقد تجربههای اقتدارگرا ضروری است؛ همانقدر که نفرتپراکنی و انکار کامل این سنت فکری، غیرمنصفانه است.
مسئلهی امروز، اما فراتر از داوری دربارهی گذشته است. نفرتپراکنی علیه چپ، اغلب به حذف حافظهی تاریخی میانجامد. دستاوردها از زمینهی پیدایششان جدا میشوند و چنین وانمود میشود که حقوق اجتماعی، اموری طبیعی و بیهزینه بودهاند. در این روایت، پرسش از نابرابری پیش از آنکه شنیده شود، بیاعتبار میشود.
خطر این رویکرد آنجاست که نفرت جای نقد را میگیرد. نقد میتواند اصلاح کند؛ نفرت فقط خاموش میکند. وقتی هر سخن از عدالت اجتماعی با برچسبزدن پاسخ داده میشود، جامعه ابزار گفتوگو دربارهی نابرابری را از دست میدهد. و نابرابری، درست در همین سکوت، عادی میشود.
شاید پرسش اصلی این نباشد که چپ درست است یا نه. شاید پرسش درستتر این باشد که چرا در برابر پرسش عادلانه، نفرت تا این اندازه آسانتر از گفتوگوست و چرا حفظ یک سنت فکری نادرست، اغلب سادهتر از روبهرو شدن با ریشههای نابرابری است.
نادیدهگرفتن یا حذف آگاهانهی چپ و اندیشهی چپ، صرفاً حذف یک جریان سیاسی نیست؛ حذف یکی از ابزارهای پرسشگری اجتماعی است. جامعهای که در آن پرسش از نابرابری، عدالت و قدرت خاموش شود، بهتدریج توان اصلاح درونی خود را از دست میدهد.
وقتی اندیشهی چپ حذف میشود، توازن فکری برهم میخورد و میدان به نیروهایی واگذار میشود که یا نابرابری را طبیعی میدانند یا آن را انکار میکنند. در چنین وضعیتی، شکافهای طبقاتی عمیقتر میشوند، عدالت به حاشیه رانده میشود و سیاست، از مسئلهی زندگی مردم جدا میافتد.
هشدار اصلی شاید همین باشد، جامعهای که آگاهانه بخشی از حافظهی انتقادی خود را میسوزاند، ناگزیر همان خطاها را، اینبار با هزینهای سنگینتر، تکرار خواهد کرد.
جنبش چپ، پرسشی ست که، هرچقدر هم سرکوب شود، به شکلهای دیگر بازخواهد گشت.
شهریار حاتمی
استکهلم ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد