پدر تمامی کاستیها و آسیبهای خانوادهی ما را به پای همین لنین مینوشت. چون از ته دل باور داشت که اگر لنین نبود من هم به عنوان پسر بزرگش هرگز کمونیست نمیشدم. در نتیجه اخراج من از آموزش و پرورش نیز هرگز صورت نمیپذیرفت. تازه نیازی نبود که دو سال در زندانهای جمهوری اسلامی دوام بیاورم و با گرفتن سه سال حکم تعلیقی همواره بخواهم خودم را از تیررس مأموران نه چندان معذور حکومت مخفی نمایم. | |
لنین بدبختم کرد. این عبارت همواره ورد زبان پدرم بود و روزی چندین بار تکرارش مینمود. اما وقتی که پدر مرا میدید، تکرار چنین عبارتی شدت بیشتری میگرفت. کنایهای روشن که دست کم من و مادرم آن را خوب میفهمیدیم و در عین حال شنیدن آن را نادیده میگرفتیم.
پدر تمامی کاستیها و آسیبهای خانوادهی ما را به پای همین لنین مینوشت. چون از ته دل باور داشت که اگر لنین نبود من هم به عنوان پسر بزرگش هرگز کمونیست نمیشدم. در نتیجه اخراج من از آموزش و پرورش نیز هرگز صورت نمیپذیرفت. تازه نیازی نبود که دو سال در زندانهای جمهوری اسلامی دوام بیاورم و با گرفتن سه سال حکم تعلیقی همواره بخواهم خودم را از تیررس مأموران نه چندان معذور حکومت مخفی نمایم.
فرافکنی سادهدلانهی پدر در همین جا پایان نمیپذیرفت. او بیکاری و حتا اعتیاد برادر کوچکمان عبدل را هم به پای لنین مینوشت. چون مدعی بود که اگر برادران بزرگترش کمونیست نبودند، او هم از صافی گزینش عبور میکرد و کار و بارش به اعتیاد نمیکشید.
پدر پروندهای بزرگ برای لنین فراهم دیده بود. چنانکه گناه مهاجرت یا تبعید خواهر و دو برادرم را هم در همین پروندهی خودمانی لنین جا میداد. او همچنین مدعی بود که اگر طرفداری از لنین نبود هرگز فرزندانش به ترک زادگاه خویش اجبار نداشتند. انگار در خفا دوست داشت تا دستگاه عریض و طویل حاکم را از اتهام سرکوب اعتراضهای مردم وارهاند.
اما مشکل من با پدر به آنجا بازمیگشت که او نیز در زمانهای نه چندان دور، عکس و تصویر همین لنین را به دست میگرفت و به دیوار میآویخت. چنان زمانهای از سالهای بیست و سی که جنبش دهقانی و کارگری گسترهی کشور را پر کرد. او برای کتک خوردنش از سوی ژاندارمهای شاه حکایتهای فراوانی را در حافظه داشت. ژاندارمهای شاه آنان را دوره میکردند و در فضایی از آبهای مرداب انزلی به تله میانداختند. ولی مردم معترض هرچند کتک میخوردند، بنا به دستور حزب دم برنمیآوردند. چون قرار گذاشته بودند که به ژاندارمها بگویند که همگی "صلح" میخواهند و فریاد میزدند: زنده باد صلح! ژاندارمها هم وامانده بودند که داستان این صلح چیست.
پدر عمری را با ترس و لرز زیست و پس از وقوع کودتای ۲۸ مرداد این ترس و لرز شدت و حدت بیشتری گرفت. سالهای ۳۹- ۳۸ که جنبش اعتراضی مردم تاب و توانی برای حکومت شاه باقی نگذاشته بود، پدر هم رادیویی از شهر خرید و ساعتهایی از شب را به همراه دوستانش پای همین رادیو به سر میآورد. اما پدر بزرگ من همیشه از حضور چنین جمعی ناراضی به نظر میرسید و به قول خودش احساس "خطر" میکرد.
هر موقعی که انتخاباتی پیش میآمد، پدر راه جنگل را در پیش میگرفت و تا پاسی از شب گذشته خود را در همان جا مخفی میکرد. از این رفتار سیاسی او، بابابزرگم کلی حرص و جوش میخورد. در همین انتخاباتهای فرمایشی بود که ریوهای ارتشی را به ده ما میآوردند که دهقانان را بر کف آن بنشانند تا همه را برای رای دادن به ده مجاور ببرند. بابابزرگم هم دستان مرا میگرفت و دو تایی پشت ریوی ارتش مینشستیم تا پدربزرگ به پای صندوق رأی در ده مجاور بشتابد. اما پدر بزرگ همواره از رفتار اعتراضی پدرم رنج میبرد. او فکر میکرد که چنین رفتاری خواهد توانست سلامت و زندگی فرزندش را به خطر بیندازد.
حتا زمانی که پدر از روستا به شهر کوچید چنین ترسی ته نمیکشید و همیشه همانند سایهای ماندگار تعقیبش میکرد. شغل اداری او شرایطی را پیش میآورد تا پس از بازگشت از اداره خبرهای شهر را یک به یک برای مادرم بازگوید. خبرهای دستگیری مخالفان نظم شاهی هم بخشی پایدار از همین خبرها را پر میکرد. ترس و واهمهی پدر از این دستگیریها سپس به مادر نیز منتقل میشد. او ترس جان پدر را داشت و خیلی عاجزانه میپرسید: برای ماهم خطر دارد؟ پدر نیز از سر دلداری به او یادآور میشد: نه! ولی موضوع به همین سادگیها نبود که پدر آن را نادیده میانگاشت.
توضیح پدر از دستگیریهای شبانه بر ترس مادر میافزود. او میگفت که مأموران ساواک ناخن آدمها را میکشند و گاهی هم زیر ناخنهایشان سوزن فرومیکنند. کارکرد شیشههای نوشابه را به درستی برای مادر توضیح میداد. در آن زمان چنین روایتهایی از ساواک بین مردم عمومیت داشت. شاید هم ساواک به تبلیغ آن یاری میرسانید تا هرچه بیشتر ترس مردم را برانگیزد. سپس رعشهای بر تن هر دو میافتاد که من هم از شنیدن آن سردم میشد و موهای دستم سیخکی میایستاد تا چنین ترسی را بهتر علامت بگذارند. در خلوت اتاق خانه هم، پدر و مادر از ساواک میترسیدند و پدر نام ساواک را خیلی آرام و جویده بر زبان میآورد. گاهی هم به گفتن "سین" اکتفا میکرد. آنوقت مادر میپرسید: سین چیست؟ پدر هم میگفت که سین همان ساواک را میگویند.
در دههی چهل پدر حسابی مذهبی شده بود. به مسجد هم میرفت و همیشه نمازش را به موقع میخواند. اما از دین تأویلی اعتراضی علیه حکومت شاه به دست میداد. چنانکه از همین دین متحجرانه دستمایهای فراهم میدید تا اصلاحات ارضی شاه را به انتقاد بگیرد. او به صراحت میگفت: مگر میشود زمینهای موروثی دیگران را بین مردم تقسیم کرد؟ حتا آزادی زنان شاه را برنمیتابید و استدلال میکرد که این کار به فساد و فحشا خواهد کشید. ولی تمامی حرفهایی از این دست تنها به عنوان مخالفت با شاه و ساواک در ذهن او سامان میپذیرفت.
دگرزیستی فکری در ذهن پدر شرایطی را آماده میکرد تا او در سال ۵۷ به روحالله خمینی دل ببازد. او خمینی را در قد و قامتی از همان لنین انقلابی میدید. ولی چنین نکتهای را هرگز بر زبان نمیآورد. با این همه روزی به من گفت: اینها سرآخر کارخانهی آدمکشی خود را راه خواهند انداخت. علت را پرسیدم و او پاسخ داد: چون مرد اقتصاد و سیاست نيستند و سرآخر برای توجیه جهل خویش آدمها را خواهند کشت. پدر آینده را خوب میفهمید و تجربهی او از گذشته بر چنین بینشی صحه میگذاشت.
چنین آیندهای در نهایت گریبان پدر را هم گرفت و او خیلی زود زندان، تبعید و آوارگی فرزندانش را تجربه کرد. اینک هر کوبهای بر درِ خانه، ترس او را برمیانگیخت تا بر پشت آن سیمای گزمههای حکومت را به نظاره بنشیند.
از پاسدارها حکم دادستانی را میخواست، اما کسی گوشش به این حرفها بدهکار نبود. همه در هیأتی از همان دادستان ظاهر میشدند. مگر ساختار حکومت بر سازهای از دادستان و استقلال قوهی قضاییه پا گرفته بود؟
در دههی شصت هنوز هم جنبشهای مدنی با قدرت و قوت امروزی سامان نیافته بود. پدر هم فقط تنهایی خود را دوره میکرد و بر شماتت آشنایان و رهگذران عوام دل میسپرد. چون کمونیست بودن فرزندانش را به رخش میکشیدند. شهر زندان کوچکی برای او شمرده میشد و چهاردیواری خانه نیز این تنهایی را به زندانی کوچکتر مبدل میکرد.
ولی پدر از ته دل باور داشت که پای لنین را من به همین تنگنای خانه کشاندهام. مهمانی ناخواسته که همچنان سایهی او به ظاهر تا آن زمان دوام میآورد. او نمیدانست که در دل من چه میگذرد. اما خوب میفهمید که رفتارهای اجتماعی من با عرف عمومی و باور خودمانی او چندان سازگاری نشان نمیدهد. با همین رویکرد بود که پس آزادی من از زندان نصیحتی را به پیش میبرد که من نماز بخوانم. در واقع رهایی خانودهی ما را از دستان حکومت در آن میدید که من نماز بخوانم. به گمان او فقط نماز خواندن من بود که میتوانست بر گذشتهای از نام لنین خط پایان بکشد.
هروقت که از تهران به شهرستان میرفتم چنین خواستی را از نو در گوشم زمزمه میکرد و از تکرار ملتمسانهی آن چیزی نمیکاست. اما حکومت تنها به نماز خواندن شهروندانش رضایت نمیداد. چون نمازی را میپذیرفت که در نهایت به همکاری با رژیم بینجامد. پدر هم چنین ماجرایی را خوب میفهمید. ولی از سر یأسی اجتماعی بر امامزادهی بیاعجازی دخیل میبست تا شاید بتواند مرا از دست آسیبهای سیاسی یا اجتماعی نام لنین وارهاند.
پدر خبر نداشت که دورهی لنین دست کم برای من یکی به سر آمدهاست. اگر هم من چنین موضوعی را برای او توضیح میدادم، هرگز نمیپذیرفت. چون میپنداشت دارم فریبش میدهم. همان رفتار متظاهرانهای که شیعیان از فرآیند آن توجیه به عمل میآورند تا تقیه را امری لازم بشمارند. هرچند بحثها بین من و پدر بالا میگرفت، ولی هرگز نتیجهی روشنی برای او در بر نداشت.
گاهی هم دوری من از تهران و اقامت چند روزهام نزد پدر، شرایطی را پیش میآورد تا به خواندن کتابهای او رضایت بدهم. پدر هم به وجد میآمد و آرزویی را در دل میپرورانید که سرآخر از او مُهری برای نماز بخواهم. اما من بحث را به استورههای متناقضی از موسا، عیسا و محمد میکشاندم. سپس پدر هم منطق من را میپذیرفت و از روی منطقی بدیهی با روایتهای منتقدانهی من از استورههای دینی همسویی نشان میداد. اما خیلی زود درمییافت که خود او دارد به دامی از دنیای من گرفتار میشود و با زیرکی تمام خود را از آن میرهانید. با چنین ترفندی بود که او همیشه فاصلهگذاری فکری با جهان مرا کاری لازم میشمرد.
اواخر سالهای هشتاد پدر فوت کرد. مادر بنا به رسمی آیینی خیلی زود وسایل شخصیاش را بین مردم محل خیرات داد. انگار از پیش نقشهای کامل برای عملیاتی کردن آن فراهم دیده بود. تنها قرآنی بزرگ با قطع سلطانی از او بر جای ماند. قرآن او رحلی هم با خود به همراه داشت. این قرآن یادگار زمان بازنشستگی پدر بود. او در زمان بازنشستگی فرجهی کافی یافت که محض احتیاط، تمامی نمازها و روزههایش را از نو به جای آورد. اما پدر بزرگم مردی تارک صلات بود که هرگز به جا آوردن واجبات دین را امری لازم نمیدید. پدر نیز در همین دوران بازنشستگی، همهی نمازها و روزههای واجب پدر بزرگ را ادا کرد. کاری شاق که تنها امید به بهشتی موهوم میتوانست شوق پدر را در این ماجرا برانگیزد.
مادرم میگفت که پدرت وصیت کرده است تا قرآنش را به تو بسپارم که من نپذیرفتم. انگار او پس از مرگش هم امیدوار باقی مانده بود که من روزی و روزگاری از لنین موهوم او خواهم برید. چون او در همین وصیت، قرآن خود را معادلی مناسب برای نفی و طرد لنین میگذاشت. سرآخر دخترم از سر ادب قرآن را از مادرم پذیرفت تا شاید چنین ماجرایی جایی پایان بگیرد.
با این همه پدرم پیش از مرگ آخرین جملهاش را نسبت به من چنین ادا کرد: من هرگز ترا نمیبخشم. چون او وسایل بهشت موهوم خود را به تمامی آماده کرده بود، اما کمونیست بودن من مزاحمی همیشگی برای خوشبختی او شمرده میشد. بیچاره مانده بود که در آخرت جواب خداوند را چه بدهد.
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد