آقای حسین قاضیان، جامعهشناس در برخی گفتارها و مصاحبههای تلویزیونی خود استدلالی را مطرح کردهاند که محل بحث و تأمل جدی است. خلاصه دیدگاه ایشان این است: گروه بزرگی از ایرانیان، چون حقوقشان در کشور خودشان توسط نظام سیاسی مستقر پایمال شده و اعتراضهایشان نیز با سرکوب شدید مواجه میشود، چون زورشان به حکومت سرکوبگر نمیرسد، پس حق دارند خواستار کمک از طریق حمله نظامی آمریکا یا هر نیروی خارجی دیگری که بتواند به آنها کمک کند باشند. ایشان البته تأکید میکنند که این سخن را از منظر حقوقی بیان میکنند و لزوماً توصیه عملی به چنین اقدامی ندارند.
مسئله اما اینجاست که حتی اگر از زاویه صرفاً حقوقی هم به موضوع نگاه کنیم، استفاده از یک «حق» نمیتواند مجوز نقض حقوق دیگران باشد. هیچ حقی در خلأ اعمال نمیشود؛ هر حق، درون شبکهای از حقوق متقابل تعریف میشود. اگر کنش یک فرد یا یک بخش از یک ملت در استفاده از حق خود، به شکلی مستقیم و پیشبینیپذیر، به سلب حق حیات، ویرانی، امنیت و حتی حقوق نسلهای آینده بینجامد، دیگر نمیتوان به سادگی از «حق» سخن گفت.
فرض کنیم گروهی از ایرانیان با چنین استدلالی از یک قدرت خارجی بخواهند به ایران حمله نظامی کند و این درخواست در تصمیمگیری آن قدرت خارجی بیتأثیر نباشد. در نتیجه این حمله، کسانی که نه تنها موافق چنین درخواستی نبودهاند، بلکه صریحاً با آن مخالف بودهاند، خانههایشان ویران شود، جان خود یا نزدیکانشان را از دست بدهند یا دچار آسیبهای جدی یا جبرانناپذیر شوند. در این میان، حق این افراد چه میشود؟ آیا حقِ درخواستِ کمک نظامیِ یک گروه میتواند به بهای نابودی یا آسیب به زندگی گروهی دیگر از همان مردم اعمال شود؟
در حقوق خصوصی، حتی مالکیت فردی نیز مطلق نیست. شما نمیتوانید در خانه خود تعمیراتی انجام دهید که به طور جدی به خانه همسایه آسیب بزند. مالکیت شما محدود به حقوق دیگران است. چگونه میتوان پذیرفت که در سطحی به مراتب گستردهتر، درخواست یک اقدام نظامی که پیامدهای ویرانگر و غیرقابلکنترل برای میلیونها انسان دارد، صرفاً با ارجاع به «حق» قابل توجیه باشد؟
در همین چارچوب، وقتی از آقای قاضیان یا برخی فعالان و روشنفکران که استدلال ایشان را دارند، درباره پیامدهای حمله نظامی خارجی و یا فراخوانهای پرخطر شاهزاده رضا پهلوی پرسش میشود، پاسخ میدهند: «بروید یقهی نیروی سرکوبگر را بگیرید. از حق اعتراض مردم دفاع کنید» یا در مورد حمله نظامی میگویند: « محکوم کردن حمله خارجی،،بروید یقهی رهبر جمهوری اسلامی، آقای خامنهای را بگیرید که با این سیاستهای منطقهای، هستهای و ضداسرائیلی کشور را به سمت حمله نظامی میبرد.»
بدون تردید، مسئولیت اصلی سرکوب داخلی، انسداد سیاسی و بنبستهای خطرناک در سیاست خارجی بر عهده حاکمیت و شخص اول آن آقای خامنهای است. در این تردیدی نیست، اما آیا اشاره به مسئول اصلی، مسئولیت کنشگران دیگر یا اپوزیسیون را به کامل میکند؟ مگر آنها برای خود نقش و شأن بازیگر مستقل قائل نیستند؟ آیا هر کنشی، صرفاً به این دلیل که در واکنش به یک ظلم شکل گرفته، از ارزیابی اخلاقی، حقوقی و سیاسی درباره پیامدهایش، معاف میشود؟
بهعلاوه، این نوع استدلال در عمل پاک کردن صورت مسئله است. اگر حکومت سرکوبگر نبود، اگر برنامه هستهای را تعلیق میکرد، اگر ماجراجویی نمیکرد و نظم جهانی را به چالش نمیکشید و یا اسرائیل را تهدید نمیکرد، اگر حق اعتراض را به رسمیت میشناخت و پاسخگو بود و نهایتا اگر مردم معترض را سرکوب و کشتار نمیکرد که ما با یک حکومت منطقی و نظامی دموکراتیک روبهرو بودیم. یعنی صورت مسئله وجود نداشت. تمام مسئله که این بحثها پیرامون آن شکل میگیرد، دقیقاً از آنجا آغاز میشود که ما با یک حکومت غیردموکراتیک، سرکوبگر و غیرپاسخگو و ماجراجو در سیاست خارجی روبهرو هستیم.
جامعهشناس و تحلیلگر اجتماعی قرار است از دل همین «واقعیتهای موجود راهی برای کاهش هزینهها و آسیبها پیدا کند، نه اینکه راهحل را مشروط به تغییر کامل همان واقعیتی کند که محل مناقشه است! گفتن اینکه «اگر رهبر و حکومت سیاستهایشان را عوض کنند، خطر حمله نظامی هم از بین میرود» توصیف وضعیت و اعلام یک گزاره کلی است، نه ارائه راهحل. این سخن، هرچند درست، کمکی به تصمیمگیری نیروهای سیاسی و مدنی در شرایط بالفعل نمیکند.
از سوی دیگر، تجربه نشان داده است که بسیاری از کسانی که سالها کوشیدهاند با فشار مدنی، اعتراض مسالمتآمیز، فعالیت سیاسی و هزینههای شخصی، حاکمیت را به تغییر رفتار و از جمله پذیرش حق مردم برای اعتراض و تظاهرات وادار کنند، خود اکنون در زندان، حصر یا زیر فشارهای سنگین امنیتی هستند. این افراد اما بهجای پاک کردن صورت مسئله چنانکه آقای قاضیان و همفکرانشان میکنند، با آن درگیر شدهاند و بهایش را نیز به اشکال مختلف پرداختهاند. بنابراین مسئله به سادگی با ارجاع دادن همه چیز به «مقصر اصلی» حل نمیشود.
وجود حکومت سرکوبگر، رهبر غیرپاسخگو و خودکامه در سیاست داخلی و خارجی متاسفانه واقعیتهای تلخ در جامعهی امروز ایران است، اما با در نظر گرفتن همین پیچیدگیها و مؤلفههای واقعی و ثابت در شرایط کنونی هست که جامعهشناس، روشنفکر، سیاستمدار و فعال سیاسی میبایست راهحل ارائه دهند، نه اینکه بگویند راهحل، رفع علت اصلی به هر طریق است. وجود دیکتاتور، حکومت حرفنشنو، معترضان خشمگین و نیروی بهشدت سرکوبگر، همگی اجزای صحنهاند. هنرِ تحلیل، یافتن راههایی است که در همین صحنهی نامطلوب، کمهزینهترین و کمخطرترین مسیرها را پیش پای جامعه بگذارد.
صرفاً گفتن اینکه «علتالعلل همه مشکلات، کشتار و حمله نظامی خارجی سیاستهای غلط حاکمیت است» هرچند درست، اما فقط شرح مسئله است؛ نه ارائه راهحلی غیرخشونتآمیز و بیخطر برای عبور از آن یا تغییر وضعیت سیاسی.
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد