تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
پیشگفتار: آنچه امروز از دل این سرزمین برمیخیزد، فریاد نیست؛ نالهای است که سالها در گلو خفه شده و اکنون دیوارها را میشکافد. این خشم، ناگهانی و بیریشه نیست؛ از رسوب سالهایی آمده که در آن حقوق، فرسوده شد.حقیقت وارونه گشت و انسان به عدد و پرونده تقلیل یافت. جامعهای که به سکوت واداشته شد، اکنون با بدنی زخمی ایستاده است؛ نه برای مطالبه امتیاز، بلکه برای پس گرفتن حقِ بودن. در این نقطه، اعتراض دیگر زبان سیاست نیست، غریزه بقاست! واکنش طبیعی موجودی که تا مرز محو شدن رانده شده و چارهای جز فریاد نیافته است.
این خیزش بر ویرانه اعتماد شکل گرفته؛ جایی که وعدهها بوی تعفن گرفتهاند و حقیقت زیر آوار روایتهای رسمی دفن شده است. فاصله میان زندگی مردم و زبان قدرت، به شکافی بدل شده که نه پل دارد و نه امید ترمیم. تهدیدها تنها خشم را فربهتر کردهاند و اصلاحات ، بیشتر شبیه توهیناند تا درمان. آنچه فروپاشیده، فقط یک نظم سیاسی نیست؛ معنای همزیستی است و از دل این ویرانی، یک حقیقت عریان سر برمیآورد: بازگشت ممکن نیست. چیزی که شکسته، دیگر قابل ترمیم نیست؛ زمان گذشته و جامعه، دیگر حاضر نیست بهای بقای دروغ را با نابودی خویش بپردازد.
در تحلیل تبارشناسانه این تحول، باید به این واقعیت بنیادین توجه داشت که جنبش کنونی پدیدهای ناگهانی و بیریشه نیست، بلکه نتیجه منطقی یک فرآیند طولانی در فرسایش سیاسی و اخلاقی ساختار قدرت است که در آن هر مرحله از سرکوب، هر فرصت ازدست رفته برای بازنگری در سیاستهای کلان و هر بیتوجهی به حقوق شهروندی، لایهای تازه بر حجم بحران افزوده است. این رساله مدعی است : آنچه امروز تحت عنوان «بحران» در ساحت عمومی خود را نشان میدهد، پیامد ناگزیر تصمیمها و استراتژیهایی است که طی سالیان دراز، بقای نظام سیاسی را بر سرنوشت ملی ارجحیت داده و بدین ترتیب، تقابلی آشتیناپذیر میان قدرت و جامعه پدید آورده است. در پسِ این تحولات مشهود، دگرگونیهای عمیقتری در لایههای زیرین ارزشها، هویتها و انتظارات نسلهایی در جریان است که دیگر روایتهای سنتی و ایدئولوژیک را بیچون وچرا نمیپذیرند و با تکیه بر آگاهیهای نوین، خواهان تعریف تازهای از رابطه میان دولت و ملت هستند؛ تغییری زیرپوستی و بازگشتناپذیر که نقشی تعیینکننده در شکلگیری و تداوم این ایستادگی تاریخی ایفا میکند.
این نوشتار دعوتی است به خوانش تحولات کنونی نه با عینک هیجانات زودگذر یا ترسهای فلجکننده، بلکه با نگاهی تحلیلی، مسئولانه و مبتنی بر واقعیتهای میدانی، تا فهمی دقیق از لحظهای که ایران در آن ایستاده است حاصل شود. هدف این رساله که به موازات مقاله قبلی است، نه قضاوتهای شتاب زده و نه پیش بینیهای قطعی از فرجامِ این تقابل، بلکه تبیین این حقیقت است که ایران در میانه یک «گسست تاریخی» قرار گرفته که میتواند به گشایشی بیسابقه در ساختار سیاسی- اجتماعی یا به فاجعهای عمیقتر منتهی شود. درک این لحظه خطیر ایجاب میکند که کنشگران و تحلیلگران، فراتر از تقابلهای روزمره، به ریشههای این بنبست نفوذ کنند و دریابند که چگونه اصرار بر الگوهای فرسوده حکمرانی، ملت را به سمتی سوق داده است که تغییر را تنها راه صیانت از ایران میبیند؛ راهی که نه از سر تفنن، بلکه از سر اضطرارِ تمدنی برگزیده شده است.
*****
آغاز : در واکاوی فرآیند تاریخی، نمیتوان از دگردیسی بنیادین در پایگاههای اجتماعی جامعه ایران و زوال تدریجی طبقه متوسط به سادگی عبور کرد؛ چرا که این طبقه در دهههای گذشته همواره به عنوان تکیه گاه ثبات و موتور محرک تغییرات تدریجی عمل میکرد. اما در پی دههها سیاست گذاری مبتنی بر اقتصاد رانتی و غارتی، این لایه میانی که حاملان اصلی خرد سیاسی و مدارای مدنی بودند، تحت فشارهای خردکننده معیشتی و تورم افسارگسیخته، موقعیت طبقاتی خود را از دست داده و به سوی لایههای فرودست سقوط کردند. این سقوط طبقاتی، تنها یک جابهجایی اقتصادی نبود، بلکه به معنای فروپاشی ایمان به کنشگری اصلاحی و گذار به نوعی رادیکالیسم ناگزیر بود. وقتی طبقهای که باید نگهبان مدنیت باشد، خود را در مواجهه با حکومتی متوهم و ایدئولوژی زده میبیند که کرامت او را در ازای بقای ایدئولوژیک به تاراج برده، دیگر اعتراض را نه یک انتخاب سیاسی، بلکه تنها راه صیانت از باقیمانده هستی خویش مییابد! و اینجاست که همسرنوشتیِ نان و آزادی، جبههای واحد علیه انسدادِ موجود پدید آورده است.
ساختار سیاسی در مواجهه با این مطالبات انباشته، بهجای بازنگری در مبانی مشروعیت و کارکرد خویش، به مکانیسمهای تکراری و فرسوده سرکوب پناه برده است، غافل از آنکه استفاده مکرر از ابزار قهر، نه تنها مایه ثبات نیست، بلکه خود به کاتالیزور رادیکالیسم و گذار از اعتراض به تقابل وجودی بدل میشود که شده آست!هنگامی که یک نظام سیاسی تمامی مجاری قانونی برای نقد، اعتراض و تغییر را مسدود میکند، جامعه را به این نتیجه گیری منطقی سوق داده میشود که هزینهی سکوت از هزینهی فریاد فراتر رفته است؛ در چنین فضائی، هر کنش سرکوبگرانه، بهجای آنکه مایه عبرت و عقبنشینی باشد، به مثابه برگی دیگر بر دفترِ نادیده گرفتنِ کرامت انسانی تلقی شده و ارادهی جمعی را برای عبور از کلیتِ مستقر، مصممتر میسازد. این بنبستِ ناشی از فقدان انعطافپذیری، قدرت را در وضعیتی پارادوکسیکال قرار داده است. از سویی هرگونه عقبنشینی را فروپاشی وقار خود میپندارد و از سوی دیگر، اصرار بر سیاستهای گذشته، برای جلوگیری از ریزشِ پایگاههای اجتماعی و نهادهای سنتی ، بی ثمر خواهد بود!
در لایهای عمیقتر، این گسست تاریخی محصول یک ناهمزمانیِ تمدنی میانِ ذهنیتِ حاکم و واقعیتِ جامعهای است که در بطنِ تحولاتِ جهانی و ارتباطاتِ نوین، هویت و مطالباتِ تازهای برای خود دست وپا کرده است. نسلهای نوظهور ایران، که حاملان اصلی این جنبش هستند، برخلاف نسلهای پیشین، نه در پی اصلاحِ روایتهای رسمی، بلکه در پیِ بازپس گیریِ «زندگیِ روزمره» از چنگالِ ایدئولوژیهای تحمیلی میباشند. این نسل با نگاهی سکولار ، خواهانِ تعریفِ پیوندی نوین با جهان و بازگشت به نرمالیتهای است که سالها تحتِ لوایِ آرمانهای انتزاعی و پروژههای فراملی به یغما رفته است. از همین روست که زبانِ قدرت و زبانِ ملت، دیگر نه تنها همدیگر را نمیفهمند، بلکه در دو ساحتِ کاملاً بیگانه از هم سیر میکنند؛ یکی در جستجویِ تداومِ گذشتهای که دیگر وجود ندارد و دیگری در آرزویِ ساختنِ آیندهای که لزوماً باید از ویرانههای این بنبست عبور کند. این تقابلِ آشتیناپذیر، ایران را در وضعیتی قرار داده است که در ادبیاتِ سیاسی از آن به عنوان «لحظهی قطبیشدگیِ غایی» یاد میشود؛ لحظهای که در آن نهادهای میانجی از میان رفتهاند و رویارویی مستقیم میان «ارادهی معطوف به تغییر» و «ارادهی معطوف به بقا» به تنها منطق حاکم بر صحنه بدل شده است.
استراتژی سرکوب در ساختار حکمرانی کنونی، دیگر نه یک ابزار موقت برای اعادهی نظم، بلکه به تنها منطقِ بقا و پایه و اساس کشورداری بدل گشته است؛ منطقی که با نادیده گرفتنِ تمام هشدارهای بیولوژیک و اجتماعی، کشور را در سراشیبیِ یک سقوطِ همهجانبه قرار داده است. این رویهی خشک مغزئی که بر پایهی «تفوقِ قهر بر قضاوت» استوار است، با هر گامِ تهاجمی، یکی از ستونهای ثباتِ ملی را فرو میریزد و ساختار را به سمتی سوق میدهد که در آن، مرز میان «حفظ نظام» و «نابودی سرزمین» بهکلی مخدوش میگردد. اصرار بر سرکوب عریان، بهجای گشودن بابِ گفتگو یا ترمیمِ زخمهای مزمن، موجب شده است که خشمِ انباشتهی تودهها از لایههای زیرین به سطحِ رویینِ جامعه منتقل شده و نوعی «انسدادِ همه جانبه» پدید آید که در آن، هر دو سویِ ماجرا خود را در وضعیتی آشتیناپذیر میبینند. تعمیقِ این فرآیندِ حذفی، حکومت را دچار نوعی «نابیناییِ استراتژیک» کرده است؛ به گونهای که حاکمیت در توهمِ اقتدارِ ناشی از غلبهی فیزیکی، از فهمِ این حقیقتِ تلخ بازمانده است که پیروزی در خیابان به معنای مشروعیت در دلها نیست و این ناتوانی در تفکیک میان اطاعتِ ناشی از ترس و رضایتِ ناشی از کارآمدی، زیرساختهای کشور را به مرزِ فروپاشیِ کارکردی رسانده است.
در تداوم این گسستِ تاریخی و در لحظهای که استیصالِ ساختاری به اوج خود رسیده است، حاکمیت با توسل به استراتژیِ «سرزمین سوخته» در فضای دیجیتال، دست به قطعِ سیستماتیکِ اینترنت و انسدادِ شریانهای اطلاعاتی زده است تا بدین وسیله، پیوندِ میانِ هستههایِ اعتراضی را گسسته و فریادِ ملتی را در گلویِ جغرافیا خفه کند. این قطعِ ارتباطی که فراتر از یک اقدامِ امنیتیِ موقت، به مثابه یک «شبیخونِ اطلاعاتی» علیه حقوقِ بنیادین شهروندی است، نشاندهندهی آن است که قدرت به نقطهای از هراس رسیده که تداومِ بقایِ خود را تنها در تاریکیِ مطلق جستجو میکند. حاکمیت با قطعِ رسمیِ رابطه مردم با دنیای خارج، در واقع به سیمِ آخرِ حکمرانیِ پلیسی زده و کشور را به یک جزیرهی مطرود تبدیل کرده است که در آن، ماشینِ سرکوب و دستگیریهایِ گسترده در پناهِ تاریکیِ اطلاعرسانی، با شدتی بیسابقه به پیش میتازد؛ در حالی که اختلال در تکنولوژیهایی چون استارلینک و سیگنالهای منفی، گویای وحشت از روایت گری مستقیم ملتی است که دیگر نمیخواهد در سکوت حذف شود.
با وجودِ این سیاهیِ تحمیلی، اعتراضاتِ شبانه در کوچهها و خیابانهایِ شهرهایِ مختلف ایران، گویایِ آن است که روحِ جمعیِ ملت از مرحلهی ترس عبور کرده و به نوعی خودکفاییِ ارتباطی در میدانِ مبارزه رسیده است؛ جایی که قطعِ اینترنت، جای خود را به طنینِ شعارهایِ شبانه و سازماندهیهایِ محلهمحور داده است. قدرت با قطعِ پیوندِ مردم با جهان، در حقیقت پلهایِ بازگشتِ خود به عقلانیتِ سیاسی را ویران کرده و با هر دستگیریِ بیضابطه، بذرِ کینهای را میکارد که در اولین فرصتِ گشایش، به طوفانی سهمگین بدل خواهد شد. این بنبستِ ارتباطی، بیش از آنکه نشانهی قدرت باشد، گویای ناتوانی در اقناع است؛ چرا که حکومتی که نتواند با کلام و منطق با شهروندانش سخن بگوید، ناگزیر است با قطعِ کابلهایِ فیبرِ نوری و از کار انداختنِ ماهوارهها، سکوتی اجباری را حکمفرما کند که خود، بلندترین فریادِ سقوط است. تداخلِ سیگنالهایِ منفی در این مقطعِ حساس، پرده از یک جنگِ تمامعیارِ الکترونیک برمیدارد که در آن، حاکمیت تمامِ توانِ استراتژیک و بودجههایِ کلانِ نظامیاش را نه برایِ مقابله با دشمنِ خارجی، بلکه برایِ کور کردنِ دیدگانِ ملتِ خویش به کار گرفته است.
در ساحتِ روانشناختی، آنچه بیش از پیش عیان میگردد، نوعی «هراسِ هیستریک» در بدنه قدرت نسبت به پدیده «تصویر» است؛ هراسی که ریشه در فروپاشی انحصارِ روایتگری حاکمیت دارد. هر گوشیِ موبایل در دستان شهروندان به مثابه یک اسلحه نمادین و یک واحدِ سیارِ راستیآزمایی عمل میکند که قادر است ابهت پوشالیِ عدالتِ ادعایی را در یک چشم بهم زدن فرو بریزد. این ترسِ روانشناختی، حاکمیت را به واکنشی واداشته است که در آن، صِرفِ ثبتِ واقعیت، جرمی هم تراز با قیامِ مسلحانه تلقی میشود؛ چرا که تصویر، برخلاف کلام، زبانی جهانی و بیواسطه است که میتواند وجدانِ خفتهی تودهها را بیدار کند. تبدیل شدنِ دستگاههای هوشمند به زرادخانهی دیجیتالِ ملت، بنبستِ قدرت را واردِ فازِ جدیدی از استیصال کرده است که در آن، پلیسِ سیاسی نه با یک سازمانِ متمرکز، بلکه با میلیونها چشمِ ناظر مواجه است که هیچ نقطهی کوری برای پنهانکاری باقی نمیگذارند.
تأثیر این آگاهیِ بصری، همچون موریانهای به جانِ پایههایِ روانیِ لایههایِ میانی و نیروهایِ مردد در ساختارِ قدرت افتاده و آنان را در مواجههای هولناک با وجدانِ خویش و قضاوتِ تاریخ قرار داده است. کارگزارانِ لایههایِ میانی، که همواره بقایِ خود را در سایهیِ ابهامِ سیاسی جستجو میکردند، اکنون با واقعیتی روبرو شدهاند که در آن، تصویرِ عریانِ سرکوب، راه را بر هرگونه توجیهِ بوروکراتیک میبندد. این ریزشِ درونی، حاکمیت را با بحرانِ تخلیهیِ معناییِ روبرو ساخته است؛ به گونهای که نیروهایِ اجرایی، اگرچه در ظاهر هنوز به انجامِ وظایفِ محوله اشتغال دارند، اما در باطن، پیوندهایِ عاطفی و حقانیتِ درونیِ خود را با مرکزِ قدرت گسستهاند. قدرت با اصرار بر سیاستِ حذف، تنها مخالفان را رادیکال نکرده، بلکه نیروهایِ خاکستریِ درونِ خویش را نیز به بیگانگانی در خانه بدل ساخته است که در انتظارِ نخستین شکافِ جدی برای عبور از کلیتِ نظام هستند.
در بطن این تاریکیِ غلیظ، ارادهای ملی و پولادین سر برآورده است که محصولِ میان رنجِ مشترک و آگاهیِ نوین است؛ ارادهای که فرآیندِ گذارِ جامعه ایران از وضعیتِ تودهایِ اتمیزه به یک واحدِ سیاسیِ یکپارچه را نمایندگی میکند. این پیوندِ نهایی میان مطالباتِ متکثر، محصولِ این درکِ همگانی است که بنبستِ قدرت در ایران، ریشهای واحد دارد که همانا انسدادِ ساختاری و اصرار بر حکمرانیِ ایدئولوژیک به جایِ مدیریتِ ملی است. فرودستانی که برای نان میجنگند و طبقه متوسطی که در پیِ آزادی است، همگی در این نقطهی بازگشتناپذیر به هم پیوستهاند که ریشه تمامیِ ناکامیهایشان در هستهی سختِ قدرتی نهفته است که بقایِ خود را در گروِ نفیِ مطالباتِ آنان میبیند. ظهور این ارادهی پولادین، نشاندهندهی پایانِ دورانِ قیمومتِ سیاسی و آغازِ عصرِ بلوغِ ملی در ایران است؛ عصری که در آن ملت نه به عنوانِ تودهای پیرو، بلکه به عنوانِ سوژهای کنشگر، خواهانِ بازتعریفِ تمامِ قراردادهایِ اجتماعیِ پیشین است.
عبورِ نهایی از این بن بستِ سخت و خاموش در جامعه که با قتل عام وسیع نیروهای سرکوبگر حکومت دیکتاتوری اسلامی بوجود آمده ، نیازمندِ ظهورِ آلترناتیوهایِ سیاسی است که از بطنِ این آگاهی و در میانهیِ نبردِ روزمره برایِ کرامت شکل گرفتهاند. این جایگزینهایِ نوین، مشروعیتِ خود را از قدرتِ سازماندهیِ اجتماعی و توانِ نمایندگیِ تکثرِ ملی اخذ میکنند و با تأکید بر ضرورتِ عدالتِ انتقالی و بازسازیِ پیوندِ گسستهشدهیِ ایران با نظامِ جهانی، مسیری را ترسیم میکنند که در آن، ثباتِ ملی نه از طریقِ ارعاب، بلکه از راهِ جلبِ مشارکتِ عمومی تأمین میشود. پیریزیِ نظمِ نوین در حقیقت از همین امروز و در بطنِ هستههایِ مقاومتِ محلی آغاز شده است؛ جایی که شهروندان تمرینِ دموکراسی و مدیریتِ اشتراکی را در غیابِ دولت انجام میدهند. این آلترناتیوِ زیسته، نویدبخشِ ایرانی است که در آن، گسستِ تاریخیِ فعلی به پلی برایِ ورود به عصرِ عقلانیت و آزادی بدل خواهد گشت و سرنوشتِ یک ملت را از چنگالِ بنبستِ قدرت رها خواهد ساخت.
جنبشِ آزادیخواه و نوینِ ایران که در پیِ گسستی تاریخی از بنبستِ قدرتِ مستقر است، باید با آگاهیِ عمیق بر این حقیقتِ سترگ تکیه ورزد که جامعه، ماهیتی یکصدا و تکبعدی ندارد و هرگونه تلاشی برایِ قالب بندیِ این پیکرهیِ متکثر در شکلی واحد، نهایتاً به بازتولیدِ همان منطقِ اقتدارگرایی میانجامد که قرار است از آن عبور شود. در حقیقت، دیکتاتوری همواره در هیئتِ یک حکومتِ متمرکز و پلیسی خود را نشان نمی دهد ، بلکه گاه در ظریف ترین لایههایِ فرهنگی و در قالبِ تحمیلِ یک روایتِ مسلط، یک ایدئولوژیِ برتر یا یک «صدایِ درستِ» ادعایی، خود را بازتولید کرده و راه را بر تنفسِ معنویِ دیگران میبندد. پرهیز از این دامِ مهلک، نه تنها یک ضرورتِ سیاسی، بلکه یکی از حیاتیترین آزمونهایِ اخلاقیِ جنبشی که مدعیِ بنیانگذاریِ نظمی انسانی است ! نباید اجازه دداده شود که خشمِ ناشی از سرکوب، خود به ابزاری برایِ سرکوبِ صداهایِ متفاوت در درونِ جبههیِ آزادیخواهی بدل گردد. سکوت امروز زیر سایه سرنیزه باید فرصتی باشد برای بازنگری و ترسیم آینده ای که خیلی زود فرا خواهد رسید!
پذیرفتنِ گوناگونیِ صداها و راهها، به معنای تن دادن به پراکندگی و انفعال نیست. درست در بزنگاههای سرنوشت ساز تاریخ است که تفاوتها باید آگاهانه کنار هم بنشینند و بر سر حداقلهایی مشترک، به پیوندی هدفمند برسند...ائتلاف ! اگر بر پایه شفافیت، صداقت و فهم متقابل شکل بگیرد، میتواند به نیرویی بدل شود که استخوانِ سختِ قدرت را ترک و راه گذار را می گشاید. اما این پیوند، تنها زمانی دوام میآورد که اختلافها به رسمیت شناخته شوند، نه آنکه زیر لایهای از سکوت ، مصلحت یا سرکوب درونی دفن گردند. اتحادِ منطقی، از حذف تفاوتها زاده نمیشود؛ از شجاعتِ ایستادن کنار هم، با همهیِ اختلافها و ترجیح حقیقت بر مصلحت در لحظههای آزمون شکل میگیرد.فوریه 2026....ادامه دارد
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد