......جسد می گوید:(یعنی اینکه، چون مرام اشتراکی داشته اند، بامهربانو، دختر فرشاد عارف ، مثلا ازدواج کمونیستی می کنند!)
رئیس می گوید:(ازدواج کمونیستی دیگر چه صیغه ای است؟!)
جسد می گوید:(همه با هم!)
رئیس با تعجب می گوید:( یعنی، هرچهار قولو، با مهربانو، دختر فرشاد عارف ازدواج می کنند؟!)
جسد می گوید:( بعله! همه باهم! اما، غافل از آنکه مهربانو، قبل ازازدواج کمونیستی با آنها، با يعقوب، نوه ی حاج آقا شيخ علی......).
رئیس می گوید:( يعنی شما می خواهید بگوئید که همین امیرپرویز دولت آبادی که الان در بایگانی این اداره مشغول کار است، فرزند یکی از آن افسران چهارقولو نیست، بلکه فرزند نا مشروع يعقوب دولت آبادی، نوه ی حاج آقا شيخ علی دولت آبادی است؟!).
جسد، معترضانه می گوید:( خیر! خیر! بنده ، چنين عرضی نکردم! بنده، عرض کردم : شايع شده است که...).
بعد هم ، از روی میز رئیس به پائین می پرد و رقص کنان خودش را می رساند به سر بدون تن حاج احمد محمدی که آقای کمالی از بایگانی با خودش آورده بود و دارد آن را برمی دارد که بگذارد روی تن بی سر خودش که در همان لحظه، رئیس با فریاد از جایش می پرد و در حالی که به سوی جسد حمله ور می شود، فریاد می زند:( نه! نه! نه! آن سر شما نیست! آن، سر حاج احمد محمدی دولت آبادی است که....)
همسر رئیس، با سرو صدای رئیس ، وحشت زده از خواب می پرد و وقتی متوجه می شود که همسرش دارد خواب می بیند، چراغ خواب بغل تخت را روشن می کند و سپس به سوی رئیس می چرخد و شانه ی او را می گیرد و در حالی که آن را به آرامی تکان می دهد، می گوید: ( بیدار شو عزیزم! بیدارشو! بیدارشو!)
رئیس، در حالی که می لرزد و خیس عرق شده است، گیج و منگ ، چشم هایش را باز می کند و پس از نفس عمیقی که می کشد، اطرافش را از نظر می گذراند و می گوید:( آه! وحشتناک بود! وحشتناک!)
همسررئیس در حالی که با مهربانی دستی به سر او می کشد، می گوید: ( خیس عرق شده ای عزیزم! چه خوابی می دیدی؟! !! بازهم از آن کابوس ها؟!)
(آره. وحشتناک بود! خیلی وحشتناک بود!)
(خب، من که بهت گفتم نگاه نکن! نگفتم؟! )
(گفتی چی رو نگاه نکنم؟!)
( همون سریال لعنتی رو!)
(کدوم سریال لعنتی؟!)
(همین سریال لعنتی "از شاه آباد تا دولت آباد" که سرشب با هم تماشاکردیم، دیگه!)
رئیس یادش می آید که حق با همسرش است. سرشب گفته بود که اگر آن سریال را تماشاکند ، بازهم باید منتظر دیدن خوابهای آشفته هم باشد! اما، چیزی که همسرش اطلاع ندارد، این است که وضعیت محل کاررئیس وحشتناک تر از کابوس هائی است که شب ها می بیند. رئیس با خودش می اندیشد که آیا وقت آن نرسیده است که دلیل واقعی کابوس دیدن های شبانه خودش را با همسرش در میان بگذارد که در همان لحظه ،همسرش می گوید:( البته، همه اش هم مربوط به دیدن آن سریال نباید باشد! چون، آگر شایعه هائی را که امروز در کوچه و خیابان همه دارند بیخ گوش همدیگر پچپچه می کنند، حقیقت داشته باشد، وضعیت این مملکت اگر وحشتناکتر از آن سریال نباشد، بهتر از آن هم نیست!)
رئیس با کنجکاوی می پرسد:( کدام شایعه ها؟!)
همسرش می گوید:( یعنی می خواهی بگوئی که تو از این قضیه بی خبر هستی و تا به حال هیچکدام از آن شایعه ها به گوشت نخورده است؟!)
رئیس می گوید:( نه. نخورده است. با گرفتاری هائی که در آن اداره دارم، شایعه که به جای خود، حتی اگر بمب هم به گوش آدم بخورد، متوجه نمی شود!)
همسر رئیس لبخند می زند و می گوید:( شایعه ممد دماغ هم به گوشت نخورده است؟!)
رئیس می گوید:( ممد دماغ؟! ممد دماغ ، دیگه چیه؟!)
همسر رئیس، خودش را به رئیس می چسباند و بیخ گوش او پچپچه می کند:( ممد دماغ ، دوست دختر گرفته!)
رئیس با تعجب می گوید:( ممد دماغ؟! کدوم ممد دماغ؟! منظورت محمد پسرخاله است؟! دوست دختر گرفته است؟!)
همسر رئیس می گوید:( هیس! هیس! یواش حرف بزن!دیوار موش دارد وموش هم گوش!)
رئیس نا باورانه خودش را عقب می کشاند و معترضانه می گوید:( این وقت شب، تو هم شوخیت گرفته است؟! این مسخره بازی ها، دیگر برای چیست؟!)
همسر رئیس، در حالی که با نگاهی از سراحتیاط به اطرافش، خودش را بیشتر از دفعه قبل به رئیس نزدیک می کند، پچپچه وار می گوید:( صداتو بیار پائین! شوخی نمی کنم! قضیه، خیلی هم جدی است!)
رئیس با عصبانیت فروخورده ای می گوید:( کدام قضیه؟!)
همسر رئیس این دفعه تقریبا لبهایش را روی سوراخ گوش رئیس می گذارد ومحتاط و پچپچه وار می گوید:( همین قضیه دوست دختر گرفتن اعلحضرت جنابعالی!)
رئیس می گوید:( این مزخرفات چیه که سرهم می کنی! قاطی کرده ای! ممد دماغ چه ربطی به اعلحضرت دارد؟!)
همسر رئیس ریزریز می خندد و می گوید:( ربط دارد عزیزم! ربط دارد! بالا شهری هائی مثل شما، به محمد رضا شاه می گویند، اعلحضرت! و پائین شهری هائی مثل ما، به محمد رضا شاه، می گویند، ممد دماغ!)
رئیس لبخند زنان، همسرش را در آغوش می گیرد و در حالی او را می بوسد، می گوید:( مواظب باش! تو، داری با یک جان نثارهای اعلحضرت همایونی صحبت می کنی، ها! )
همسر رئیس هم خودش را با طنازی ازآغوش رئیس بیرون می کشد و بعد هم از تخت به زیر می آید و همچنانکه دارد ازاتاق خارج می شود، می گوید:( جنابعالی هم باس خیلی مواظب حرفهات باشی، چون داری با یکی از جان نثاران طبقه ی کارگرحرف می زنی!)
رئیس می خندد و می گوید:(پس به جنگ تا بجنگیم!)
صدای همسر رئیس از خارج از اتاق می آید که می گوید:( پس، خودت را آماده کن که آمدم!)
رئیس به سوی خارج از اتاق داد می زند که:(جان نثاراعلحضرت همایونی همیشه بیدار و خبردار، آماده جان نثاری هستند!)
همسر رئیس صدایش از خارج از اتاق می آید که داد می زند:( به ایشان بفرمائید که بهتر است خوابشان نبرد! و گرنه همان بلائی سرشان خواهد آمد که دفعه قبل آمد!)
رئیس، در همان حال که مشغول بیرون آوردن لباس خوابش می شود، چشمش به کتاب جلد سفید نیمه باز روی میز کوچک کنار تخت می افتد. پس از بیرون آوردن کامل لباس خواب، می چرخد به طرف کتاب و آن را برمی دارد وصفحه نیمه بازش را به طور کامل باز می کند و کنجکاوانه از زیر نظر می گذراند و پس از لحظه ای آن را می بندد و دارد می گذارد سر جای اولش که نظرش برمی گردد و دوباره کتاب را باز می کند و این بار به پشتی تخت تکته می دهد و شروع می کند به مطالعه آن:
"....پس از واقعهی قنات، يک عده از قنات آبادیها، با هم جمع شده بودند و مشترکا، مسجدی ساخته بودند در محلهی قنات آباد. بعد هم، شخصی به نام " شيخ حسين" پيدايش شده بود و رفته بود و توی محراب مسجد، ايستاده بود به نماز. چند روز بعدش هم، چند نفر از خود قنات آبادیها، راه افتاده بودند طرف مسجد و ايستاده بودند پشت سرش و شده بودند مريدانش.
شايع شده بود که شيخ حسين، از نجف آمده است. شايع شده بود که از قم آمده است. شايع شده بود که از سرحدات آمده است. از حاج آقا شيخ علی، پرسيده بودند، گفته بود که او را نمی شناسد. خسرو اژدری هم گفته بود که راپورتش را داده است به تهران، اما هنوز خبری نرسيده است. صولت هم که يکبار از تهران آمده بود، وقتی در بارهی شيخ حسين از او سؤال کرده بودند، خنديده بود و گفته بود:
- شيخ حسين، ملک الموت شيخ علی است!
پس از گذشت سالها، اگرچه هنوز هم معلوم نشده بود که شيخ حسين کيست و از کجا آمده است، اما حالا شده بود يکی از آدمهای دولتآباد که اسم و رسمی داشت و مريدانی فدائی که ميان آنها، سر سخت ترينشان،" حسن قهوه چی" بود و" حاجی زعفرانی" که اولی، قهوه خانهای داشت در کاروانسرای شهر که پاتوق گاريچیها بود و دومی، تاجر مشهوری بود در بازار.
شيخ حسين، ميانهی خوبی با دکتر علفی نداشت. اگرچه، به ظاهر، سخنی از آن به زبان نمی آورد، اما، ديوار نامرئی"ارتداد"ی که او و مريدانش دور دکتر علفی کشيده بودند، به خوبی احساس میشد. منتهی، آنچه نمی گذاشت که آن ديوار نامرئی، مرئی شود، يکی تظاهر کردن سفت و سخت دکتر علفی به مسلمانی بود و ديگری، وجود حاج آقا شيخ علی و صولت و رابطهی نزديکشان با دکترعلفی و حاجيه بانو.
دکتر علفی. صبح و ظهر و شب، در صف اول نماز جماعت، پشت سر حاج آقاشيخ علی میايستاد و و حاجيه بانو هم، در صف اول زن ها. در باغشان هم، در ماههای محرم و رمضان، برای مراسم عزاداری و افطار، به روی همه بازبود. با وجو اين، کسانی در دولتآباد بودند که به همه چيز شک داشتند، نه تنها به مسلمان شدن دکتر علفی و حاجيه بانو، بلکه حتی به مسلمان بودن خود شيخ علی و صولت و پسرش خسرو اژدری. شايد هم از ناحيهی چنان کسانی شايع شده بود که شيخ علی و صولت و خسرو اژدری و دکتر علفی و حاجيه بانو، اعضای حلقهی مخفیای هستند که رئيسش، صولت است و صولت هم ارتباط دارد با حلقههای مخفی ديگری در تهران که سرنخ همهی آن حلقهها، وصل میشود به حلقههای مخفی ديگری در ممالک فرنگستان. شاهدشان هم، رفتن شيخ علی و خسرو اژدری، در هرشب جمعه، به باغ دکتر علفی بود. صولت هم که از تهران به دولتآباد میآمد، وارد بر دکتر علفی میشد و جائی هم که برای مردم در نظر گرفته بود که بروند و او را ملاقات کنند و شکايت هايشان را به گوش او برسانند، مسجد حاج آقا شيخ علی بود.
در مسجد، حاج آقاشيخ علی و صولت، در وسط مینشستند و دکتر علفی و خسرو اژدری هم در دو طرفشان. با هم مینشستند، با هم میخنديدند، با هم اخم میکردند و با هم بر میخواستند و بعد هم، سوار جيب خسرو اژدری میشدند و میرفتند دور شهر میگشتند و گردشی هم در باغ ملی میکردند و در آخر، راه باغ دکتر علفی را در پيش میگرفتند. آن وقت، آن افراد شکاک، سر در گوش ديگران میکردند و میگفتند:
- میبينيد؟! با چشم خودتان ببينيد و باز هم بگوئيد که توی يک حلقه نيستند!
- حلقه داريم تا حلقه! حلقهی کفر داريم و حلقهی اسلام. منظورت به کدام حلقه است؟!
- کفر صولت و دکتر علفی و خسرو اژدری که اظهر من الشمس است. کفر با نو هم.....
- حاج آقا شيخ علی را چه میگوئی؟!
- چه میخواهی که بگويم؟! برو از خودش بپرس!
- نخير! از تو میپرسم که داری پشت سر مردم، غيبت میکنی! آنهم پشت سر پيشنماز شهر!
- چرا اينطور داد میزنی؟! من کی غيبت کردم؟! من میگويم که شايع......
و آن وقت، در همهی شهر دولتآباد که میگشتی، يک نفر را پيدا نمی کردی که بگويد، "من میگويم". همه میگفتند، "شايع شده است!" برای همين هم، حاج آقا شيخ علی، در مسجدش، بر منبر رفته بود و گفته بود:
- ...............کسانی، در اين شهر، کارشان شده است شايعه پراکنی و تهمت زدن به اين و آن. هی، اي طرف و آن طرف مینشينند و میگويند که فلانیها، حلقهی مخفی دارند! اگر اين آدمها راست میگويند و غرض و مرضی در کارشان نيست، پس چرا نمی آيند توی همين مسجد و پيش روی شما مردم مسلمان و مؤمن، حرف دلشان را نمی گويند؟! پس معلوم میشود که حلقهی مخفی، خود آنها هستند. خود همان هائی که معلوم نيست از کجا آمدهاند و نه گذشته شان معلوم است و نه حالشان. من در همين جا، به شما مردم مسلمان و مؤمن و با غيرت، اعلام میکنم که مواظب اين اجانب، در هر لباس و مقام و منصبی که هستند، باشيد! اينطور نباشد که بيايند و تهمت بزنند، اما وقتی مچشان را میگيرند، بگويند که شايع شده است که چنين و چنان. نخير! بايد بگويند که اين شايعه را از زبان چه کسانی و در کجا شنيدهاند. بايد معلوم شود که کجا است اين لانهی فساد.ای خواهران و بردران مسلمان و مؤمن و با غيرت، آگاه باشيد که دشمنان اسلام و...
روز بعدش، در همه جا شايع شده بود که حاج آقا شيخ علی، در صحبت هائی که ديروز، روی منبر کرده است، روی سخنش، با شيخ حسين، پيشنمازمسجد قنات آبادیها بوده است. و همه، منتظر بودند که يکی از همين روزها، شيخ حسين، به تلافی برآيد و طبل رسوائی حاج آقا شيخ علی را روی بام مسجد قنات آبادیها، به صدا در آورد و جنگ حيدری و نعمتیای که از سالها پيش، انتظارش میرفت، شروع شود. و چنان هم شده بود و هفتهی بعدش، شيخ حسين، در مسجد قنات آبادیها، بر منبر رفته بود و گفته بود:
- ....... خون شهدای قنات بدون قصاص نخواهد ماند و میآيد روزی که شاهدين و مسببين آن واقعه، در هر لباس و مقام و منصبی که باشند، حساب پس بدهند و.......
صبح آن شب، در همه جا شايع شده بود که روی سخن شيخ حسين، با حاج آقا شيخ علی و صولت و دکتر علفی بوده است و.....
داستان ادامه دارد.......
................................................
توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد " شیخ حسین ، حاج آقا شیخ علی، فرشاد عارف، دکتر علفی، حاج احمد محمدی" می توانید "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت، گوگل کنید و یا به آرشیو همین سایت مراجعه فرمائید.
ب: "رمان کدام عشق آباد"، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.