در شرایط کنونی دیگر نه شعر، نه داستان و رمان، نه مانیفست ادبی، نه تآتر، نه سینما، نه عکاسی و نه نقاشی پاسخگو نیست، برای سرودن شعر تخیل و عوالم شاعرانه لازم است، برای نوشتن رمان خلق اشخاصی لازم است که بر بستر تناقضات موجود در کشمکش دائم بسر می برند. چگونه میتوان از طبیعت زیبا سخن گفت در حالی که رژیم کودک کش، رژیم جوان و نوجوانکش گورستانها را آباد کرده است. تصاویر همه از طبیعت بیجان است. در زمین سوخته میهن یک وجب خاک بکر باقی نمانده است. نه گلی ، نه نهال نورسی، در آستانه فصل بهار، درختان دیگر شکوفه نمی کنند. نه سبزه بهارانه، نه یاسمن، نه بوی گل در باغچه. پاییز فصل برگ ریزان. تو گویی زمین عقیم شده است. زمین از شرم سر درون خاک کرده است. لاله ها از رویش باز ایستاده اند. زمین نفرین شدهاست، نه تولدی دیگر، نه روزنه آبی، آسمان سیاه است .نه خورشید سوزان نه پرتو ماه نه درخشش ستارگان، طبیعت بی جان.خاموشی بلند. خاموش شاعر، سکوت کن، زیبایی یعنی چه، شعر یعنی چه. تصویر درخشان یعنی چه . زمانی که پیش چشمانت کودکان را، نوجوانان را به خاک و خون می کشند . مویه کن سرزمین محبوب من،مویه کن.ب عد از این دیگر برای من از عشق سخن مگو، از زیبایی سخن مگو، از عوالم شاعرانه سخن مگو. مگو که ساحت مقدس شعر به سراغت آمده است، مگو که تو دست به سرایش نزدهای، شعر، خودش، در درونت جوشیده است، خاموش، حالا بعد از آنچه که بر میهن ما گذشته است، لازم نیست از نبوغ شاعرانه دم بزنی .این را بدان , شنونده ای در کار نبوده و نیست.
اینجا هرچه هست، خط خون است، خطوط موازی خون جاری بر بسیط زمین. جوانان در خون تپیده، کودکان در خون تپیده، زمین شرم دارد از جذب خونهای ریخته شده. و تو هنوز از الهام شاعرانه سخن می گویی، از وسعت عاطفه. از نبوغ زودرس، خاموش. حالا نه وقت این حرف هاست، درنگ کن، کمی فکر کن. تخیل بس است. به کف خیابان برو، قاطی جماعت شو. یکی از هزاران. کف خیابان، زمان آزمون بزرگ فرا رسیده است. دیگر با من از عشق، از شعر سخن مگو. اینجا که می بینی،خط خون جاری است، آنها زندگی را می کشند، آزادی را به مسلخ می کشند و تو برایم من از الهام، از عوالم شاعرانه سخن می گویی. بس کن. گوش هایم را می گیرم که نشنوم، چشم هایم را می بندم که نبینم، اکنون دیگر برای تو زمان زیادی باقی نمانده است، به کف خیابان رو، یکی از هزاران. شاعران آنچه را که زمانه نیاز داشت، سروده اند. بگو، کمی صراحت داشتهباش، چگونه میتوان از هنرهای هفتگانه گفت، زمانی که مادری مجبور می شود فرزند دلبندش را بهدور از چشمان دژخیمان در باغچه خانهاش دفن کند. در اینجا، در این لحظه است که زمان از حرکت باز می ایستد، خورشید غروب می کند، ماه از شرم روی پنهان میکند، ستاره ها فروغ از دست میدهند.
دی ماه ، ماه سیاه است، هیجدهم و نوزدهم روزهای سیاه هستند، شاعر، پنجره را باز کن، نگاهی به کف خیابان بیانداز، خیابان، جایی است که میهن ما به آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی خواهد رسید.
نه می بخشیم نه فراموش می کنیم .
پاریس، دوم ماه فوریه سال ۲۰۲۶.
محسن حسام
______________________________
۱- نام این قطعه بر گرفته از نام رمان سمفونی مردگان اثر عباس معروفی است .