مانفرد برگ
جرج واشینگتن: نخستین تسخیرکننده دلها
Sat 4 07 2026

او آنان را به سوی استقلال رهبری کرد و نخستین رئیسجمهورشان بود: تصویری که آمریکاییان از جورج واشینگتن ساختهاند، تا امروز بازتابی از دموکراسی ایالات متحده است.
وقتی جورج واشینگتن شش ساله بود، پدرش او را بازخواست کرد که آیا درخت گیلاس باغ خانواده را با تبر زخمی کرده است یا نه. پسرک بیدرنگ به همهچیز اعتراف کرد و با پشیمانی گفت: «من نمیتوانم دروغ بگویم.»
این داستان، به احتمال بسیار زیاد، ساخته و پرداختهٔ خیال است. نخستین بار در سال ۱۸۰۶، در چاپ پنجم کتاب زندگی جورج واشینگتن (The Life of George Washington)، از آن یاد شده است؛ مجموعهای از حکایتهای اخلاقی و عبرتآموز دربارهٔ قهرمان جنگ استقلال و نخستین رئیسجمهور ایالات متحده که قرار بود هممیهنانش فضایل اخلاقی او را سرمشق خود قرار دهند. افسانهٔ درخت گیلاس بهسرعت راه خود را به کتابهای درسی و آثار عامهپسند تاریخ گشود. تا امروز نیز، هرچند این داستان اکنون با لبخندی آمیخته به کنایه نقل میشود، همچنان بخشی از گنجینهٔ نقلقولها و روایتهای مشهور فرهنگ آمریکایی به شمار میآید.
البته داستان کودکی که نمیتوانست دروغ بگوید، در خدمت حقیقتی والاتر قرار داشت: «پدر ملت» انسانی عادی نبود، بلکه به تعبیر زندگینامهنویسش، جوزف الیس، «بزرگترین قدیسِ سکولار آمریکا» بود. واشینگتن تا امروز نیز همین جایگاه را حفظ کرده است، هرچند تصویر او بهعنوان میهنپرستی صادق و ازخودگذشته، در گذر زمان بینقص نمانده و ترکهایی بر آن افتاده است.
در روزگار کنونی، که جامعهٔ آمریکا بهشدت دچار دو قطبی سیاسی است، واشینگتن از معدود شخصیتهای تاریخیای به شمار میرود که هنوز میتواند محور وفاق ملی باشد. هرگاه تاریخنگاران بخواهند بزرگترین رؤسای جمهوری تاریخ آمریکا را نام ببرند، قهرمان جنگ استقلال، در کنار آبراهام لینکلن و فرانکلین دی. روزولت، همواره در صدر فهرست قرار میگیرد. در نظرسنجیها نیز حدود دو سوم آمریکاییها برای او «تواناییهای رهبری برجسته» قائلاند.
در مقابل، آنان نسبت به نخبگان سیاسی امروز بیاعتمادند و عمیقاً بر این باورند که سیاستمداران تنها در پی منافع شخصی خویشاند. دستکم در مورد رئیسجمهور کنونی، این سوءظن بیاساس نیست. و اینکه دونالد ترامپ اصولاً توانایی دروغ گفتن نداشته باشد، احتمالاً حتی وفادارترین هوادارانش نیز آن را باور نمیکنند.
جورج واشینگتن در ۲۲ فوریهٔ ۱۷۳۲ در شهرستان وستمورلند، واقع در شمال شرقی ایالت ویرجینیا ــ بزرگترین و پرجمعیتترین مستعمرهٔ بریتانیای آمریکای شمالی ــ به دنیا آمد. شکوفایی اقتصادی این مستعمره بر پایهٔ نظام کشتزارهای بزرگ (پلانتیشنها) و کار اجباری آفریقاییان به بردگی گرفتهشده استوار بود. پدر جورج، آگوستین واشینگتن، نیز از زمینداران و کشتکنندگان تنباکو بود و چندین ده برده در اختیار داشت. هنگامی که او در سال ۱۷۴۳ درگذشت، برای هفت فرزند خود در مجموع چهار هزار هکتار زمین و نیز ۴۹ زن و مرد برده به ارث گذاشت.
جورج جوان در آغاز نزد مادرش، مری بال واشینگتن، زندگی میکرد، اما دیری نپایید که برادر ناتنیاش لارنس واشینگتن، که چهارده سال از او بزرگتر بود، سرپرستی و هدایتش را بر عهده گرفت. پس از مرگ لارنس و همسرش در سال ۱۷۶۱، جورج مالک کشتزار مانت ورنون (Mount Vernon) شد؛ ملکی به وسعت بیش از هزار هکتار در ساحل رود پوتوماک، در حدود بیستوپنج کیلومتری جنوب محل کنونی پایتخت ایالات متحده.
با آنکه خاندان واشینگتن از اواسط قرن هفدهم در ویرجینیا سکونت داشت، در شمار خاندانهای ثروتمند و بانفوذِ نخبگان استعماری این مستعمره نبود. آگوستین واشینگتن به مقام قاضی صلح و کلانتر (شریف) انتخاب شده بود، اما هرگز به عضویت مجلس قانونگذاری مستعمره، یعنی House of Burgesses، درنیامد. از اینرو، تحصیل در کالج ویلیام و مری در شهر ویلیامزبورگ، پایتخت مستعمره، که فرزندان خانوادههای سرشناس در آن آموزش کلاسیک و آداب معاشرت اشرافی فرا میگرفتند، برای جورج واشینگتن امکانپذیر نبود.
با این همه، این جوان از جاهطلبی و میل به ارتقای اجتماعی بیبهره نبود. برای رسیدن به چنین هدفی، به حمایت و پشتیبانی افراد بانفوذ و ثروتمند نیاز داشت. این پشتیبانی را در شخص لرد توماس فرفکس یافت؛ اشرافزادهای انگلیسی که بر پایهٔ امتیازات سلطنتی، مدعی مالکیت دو میلیون هکتار زمین در ویرجینیا بود؛ زمینهایی که میبایست شناسایی و نقشهبرداری میشدند.
از سال ۱۷۴۸ به بعد، جورج در چندین مأموریت اکتشافی شرکت کرد که او را تا نواحی غربی رشتهکوه بلو ریج نیز کشاند. زندگی دشوار در فرانتیر، یعنی مرزهای غربی سکونتگاههای استعماری، برای این جوان بلندقد، نیرومند و ورزشکار چندان طاقتفرسا نبود، بهویژه آنکه دستمزد سخاوتمندانهٔ او بهعنوان نقشهبردار زمین، امکان نخستین خریدهای ملکی را برایش فراهم ساخت.
اما آنچه بیش از هر چیز برای او اعتبار اجتماعی به ارمغان آورد، خدمت نظامی بود. به یاری روابطش با خاندان فرفکس، فرماندار ویرجینیا در سال ۱۷۵۲ او را به مقام افسری در نیروهای شبهنظامی مستعمره منصوب کرد. دیری نگذشت که واشینگتن درگیر نبرد با فرانسویان شد؛ رقیبی که بریتانیا از قرن هفدهم برای کسب برتری در آمریکای شمالی با آن در کشمکش بود.
هر دو قدرت اروپایی بر سر مالکیت سرزمین اوهایو، در غرب رشتهکوه آپالاچ، ادعا داشتند؛ منطقهای که روزبهروز شمار بیشتری از مهاجران انگلیسی به آن سرازیر میشدند و سرمایهگذاران ویرجینیایی، از جمله برادر بزرگتر جورج، لارنس واشینگتن، نیز اسناد مالکیت بخشهایی از آن را خریداری کرده بودند.
از همین رو، جمعیت بومی درهٔ اوهایو، انگلیسیها را تهدید بزرگتری برای موجودیت خود میدانست. قبایل وابسته به کنفدراسیون ایروکوا، مانند سنکا و مینگو، که از دیرباز متحد بریتانیا بودند، میکوشیدند تا حد امکان بیطرف بمانند. اما قبایل شاونی و دلاور از فرانسویان پشتیبانی میکردند، زیرا آنان را در مقایسه با انگلیسیها شرّ کمتری میدانستند.
در بهار سال ۱۷۵۴، مجلس مستعمرهٔ ویرجینیا (House of Burgesses) برای حفاظت از مهاجران، واحدی از نیروهای شبهنظامی را با فرماندهی دوم جورج واشینگتن اعزام کرد. در جریان این مأموریت، نیروهای او با یک گشت فرانسوی روبهرو شدند. بنا بر روایت فرانسویان، این گروه مأموریتی دیپلماتیک بر عهده داشت و به محض مشاهدهٔ شبهنظامیان ویرجینیا سلاحهای خود را بر زمین گذاشت. با وجود این، درگیری آغاز شد و افراد واشینگتن، همراه با جنگجویان بومی متحدشان، شمار زیادی از فرانسویان، از جمله فرمانده مجروح آنان، را کشتند.
واشینگتن سپس همراه سربازانش به دژی که با شتاب ساخته شده بود عقب نشست، اما نیروهای اصلی فرانسه او را محاصره کردند و شکست سنگینی بر او وارد آوردند.
تحقیرآمیزتر از خودِ شکست این بود که او هنگام تسلیم، ناچار شد در سندی رسمی مسئولیت «قتل» افسر فرانسوی را بپذیرد. همین زد و خوردها سرآغاز جنگی شد که بعدها با نام جنگ فرانسه و سرخپوستان (French and Indian War) شناخته شد؛ جنگی استعماری که مقدمهٔ جنگ هفتساله بود و بسیاری از تاریخنگاران آن را نخستین جنگ واقعاً جهانی میدانند. بدین ترتیب، جورج واشینگتن برای نخستین بار نام خود را در تاریخ ثبت کرد.
با این حال، شکست مزبور اعتبار او را بهعنوان یک افسر نظامی خدشهدار ساخت. لشکرکشی بعدی نیز به فاجعه انجامید، اما این بار مسئولیت آن بر عهدهٔ واشینگتن نبود، بلکه به ژنرال انگلیسی ادوارد براداک بازمیگشت. دولت لندن براداک را با دو هنگ از سربازان منظم موسوم به «سرخجامگان» به ویرجینیا فرستاده بود تا فرانسویان را از منطقهٔ اوهایو بیرون براند.
اما براداک نه شناختی از جغرافیای منطقه داشت و نه با شیوهٔ جنگ در فرانتیر آشنا بود. افزون بر این، با نیروهای شبهنظامی ویرجینیا و نیز بومیان متحد انگلیس با تکبر و تحقیر رفتار میکرد. او حتی به سران قبایل اعلام کرد که به کمک «وحشیها» نیازی ندارد. در نتیجه، بیشتر قبایلی که خود نیز از توسعهطلبی مهاجران انگلیسی احساس خطر میکردند، جانب فرانسویان را گرفتند.
ثروتی که بر شانههای بردهداری بنا شده بود
هنگامی که نیروهای انگلیسی میکوشیدند از رودخانهٔ مونونگاهیلا، در نزدیکی محل کنونی شهر پیتسبورگ، عبور کنند، غافلگیر شدند، دچار آشفتگی و هراس گشتند و تلفات سنگینی متحمل شدند. ژنرال براداک پس از زخمی شدن جان باخت. اما جورج واشینگتن، با وجود آنکه بیباکانه خود را به قلب نبرد افکنده بود، آسیبی ندید. او توانست بازماندگان نیروهای انگلیسی و شبهنظامیان ویرجینیا را گرد آورد و آنان را از میدان جنگ خارج کند. از آن پس، واشینگتن بهعنوان یک قهرمان شناخته شد و مسئولیت شکست را بر عهدهٔ براداک گذاشتند.
اندکی بعد، دولت مستعمره فرماندهی یک هنگ تازهتأسیس از نیروهای شبهنظامی را به او سپرد. واشینگتن با انضباطی آهنین این یگان را به نیرویی ممتاز تبدیل کرد. مأموریت آن دفاع از نواحی مرزی در برابر حملات فرانسویان و نیز قبایل شاونی و دلاور بود. برای این منظور، او جنگجویانی از قبایل چروکی و کاتاوبا را از جنوب به خدمت گرفت، زیرا به باور او «تنها سرخپوستان میتوانند با سرخپوستان بجنگند.»
این نبردها افتخار چندانی برای او به همراه نداشت، اما به خشونتی بیحد و مرز آغشته بود. سرانجام، بریتانیاییها توانستند قبایل درهٔ اوهایو را با وعدهٔ توقف مهاجرت مهاجران انگلیسی به سرزمینهای قبیلهایشان، به بیطرفی وادارند؛ وعدهای که، چنانکه خیلی زود آشکار شد، عمر کوتاهی داشت. با این همه، همین اقدام سبب شد که نیروهای بریتانیایی همراه با هنگ ویرجینیای واشینگتن در پایان سال ۱۷۵۸ دژ راهبردی فورت دوکن (Fort Duquesne) ــ که امروزه شهر پیتسبورگ در محل آن قرار دارد ــ را تصرف کنند.
واشینگتن، مانند بسیاری از افسران و سربازان نیروهای شبهنظامی مستعمرات، از رفتار تحقیرآمیز افسران انگلیسی رنج میبرد؛ افسرانی که ساکنان مستعمرات را انگلیسیهایی درجهدو میدانستند. پیوسته میان دو طرف بر سر جایگاه نظامی اختلاف پیش میآمد، زیرا افسران ارتش منظم، که غالباً از طبقات اشراف بودند، حاضر نبودند افسران شبهنظامی را همرتبهٔ خود به رسمیت بشناسند.
با این حال، این دلخوریها هنوز روحیهای انقلابی در میان اتباع مستعمراتی پادشاه بریتانیا ایجاد نکرده بود، زیرا نبرد مشترک علیه فرانسویان همچنان پیوندی نیرومند میان آنان محسوب میشد. خود واشینگتن نیز مشتاق بود که درجهٔ رسمی افسری در ارتش منظم بریتانیا را دریافت کند، اما برخلاف انتظارش، این درخواست رد شد و مایهٔ سرخوردگی او گردید.
در پایان سال ۱۷۵۸، واشینگتن از فرماندهی هنگ ویرجینیا کنارهگیری کرد، اما آوازهای که در دوران جوانی و در جریان جنگ فرانسه و سرخپوستان به دست آورده بود، همچنان باقی ماند. از همین رو، هنگامی که در سال ۱۷۷۵ جنگ استقلال آمریکا آغاز شد، مستعمرات شورشی بدون هیچ مخالفتی او را به فرماندهی کل ارتش تازهتأسیس قارهای (Continental Army) برگزیدند.
واشینگتن حتی پیش از پایان موقت فعالیت نظامی خود، با برنامهریزی و هدفمندی، زمینهٔ صعود اجتماعیاش را فراهم کرده بود. در تابستان ۱۷۵۸ با موفقیت به عضویت مجلس نمایندگان ویرجینیا انتخاب شد و تا سال ۱۷۷۵ در آن سمت باقی ماند. در ژانویهٔ ۱۷۵۹ با مارتا کاستیس، بیوهای ثروتمند، ازدواج کرد. مارتا علاوه بر دو فرزند، مهریهای چشمگیر شامل مزارع و شمار زیادی برده را نیز با خود به این ازدواج آورد. این پیوند، همانند بسیاری از ازدواجهای آن عصر، نه بر پایهٔ عشق، بلکه اتحادی سودمند برای هر دو طرف بود.
واشینگتن به سبب موفقیتهای نظامی خود از اعتباری چشمگیر برخوردار بود و از رهگذر ارث و خریدهای هوشمندانهٔ زمین، به ثروتی قابل توجه دست یافته بود. با این حال، این ثروت همسرش بود که او را بهطور قطعی در شمار نخبگان زمیندار ویرجینیا قرار داد. او، مانند دیگر اشراف زمیندار، به سرگرمیهایی چون شکار روباه و بازی ورق علاقه داشت، اما در عین حال، کشتزار مانت ورنون را با ذهنیت یک کارآفرین کشاورزی اداره میکرد. او در مقام مالک این ملک، دارایی مشترک خانواده را پیوسته افزایش داد و در این راه، گاه چنان روحیهٔ سوداگری از خود نشان میداد که به مرز آزمندی نزدیک میشد.
اینکه ثروت او بر پایهٔ کار اجباری بردگان بنا شده بود، در میانهٔ قرن هجدهم بهندرت بهعنوان مسئلهای اخلاقی تلقی میشد؛ اما امروزه همین واقعیت مهمترین دلیل آن است که تاریخنگاری و فرهنگ یادمان معاصر دیگر واشینگتن را بیهیچ نقد و پرسشی نمیستاید. هنگامی که او ازدواج کرد، حدود ۳۵ زن و مرد برده در مالکیتش بودند و همسرش نیز دستکم همین تعداد برده را با خود به زندگی مشترک آورد؛ هرچند این بردگان همچنان از نظر حقوقی در مالکیت مارتا باقی ماندند. زمانی که واشینگتن در سال ۱۷۹۹ درگذشت، بیش از سیصد برده در املاک این زوج زندگی و کار میکردند.
بر پایهٔ آنچه امروز از اسناد و شواهد میدانیم، رفتار جورج واشینگتن با «دارایی انسانی» خود، یعنی بردگان، با عرف رایج اقتصاد کشتزارهای ویرجینیا تفاوت چندانی نداشت. او از بردگان کار سخت و طاقتفرسا میخواست، اما در عین حال آنان را نوعی سرمایه میدانست که باید از آن بهخوبی نگهداری کرد. او نیز، مانند دیگر بردهداران، از «تنبلی» «سیاهان» خود شکایت میکرد. تلاش بردگان برای فرار را ناسپاسی میدانست و همهٔ توان خود را برای دستگیری و بازگرداندن آنان به کار میگرفت. با این حال، دستکم هیچ گزارش تاریخی از اعمال خشونتهای استثنایی یا رفتارهای فوقالعاده بیرحمانه از سوی او در دست نیست و همچنین میکوشید هنگام خرید و فروش بردگان، خانوادهها را از یکدیگر جدا نکند.
با این همه، آرمان آزادیخواهانهٔ انقلاب آمریکا در خود واشینگتن نیز نسبت به نهاد بردهداری تردیدهایی پدید آورد؛ هرچند او این تردیدها را تنها در محافل خصوصی بیان میکرد. هنگامی که به ریاست جمهوری رسید، در این باره سکوت اختیار کرد، زیرا ایالتهای جنوبی، از جمله ویرجینیا، هرگز لغو بردهداری را نمیپذیرفتند. با وجود این، او در زندگی شخصی خود پیامدهای عملی این تغییر نگرش را پذیرفت و در وصیتنامهاش دستور داد بردگانی که شخصاً مالک آنان بود، پس از مرگش آزاد شوند.
اجرای این تصمیم، در عمل، بسیار دشوار بود؛ زیرا بسیاری از بردگان متعلق به جورج و مارتا واشینگتن با یکدیگر ازدواج کرده بودند. جورج تنها اختیار داشت بردگان خود را آزاد کند، نه بردگان همسرش را. از آنجا که نمیخواست آزادی بخشی از بردگان به جدایی خانوادهها بینجامد، مقرر کرد که بردگانش پس از مرگ همسرش آزاد شوند؛ احتمالاً با این امید که مارتا نیز در وصیتنامهٔ خود، بردگان متعلق به خویش را آزاد خواهد کرد. اما مارتا واشینگتن تنها یک سال پس از مرگ همسرش، بردگان متعلق به او را آزاد کرد، در حالی که بردگان خود را به اعضای خانوادهاش به ارث سپرد.
گرایش واشینگتن به فاصله گرفتن از بردهداری شاید کامل و قاطع نبود و تا اندازهای نیز از ملاحظات اقتصادی سرچشمه میگرفت، زیرا او از مدتها پیش کار بردگان را از نظر اقتصادی ناکارآمد میدانست. با این همه، باید یادآور شد که او در وصیتنامهٔ خود گامی بسیار فراتر از توماس جفرسون برداشت؛ همان کسی که در اعلامیهٔ استقلال آمریکا با شور و حرارت از آزادی و برابری طبیعی همهٔ انسانها سخن گفته بود، اما هرگز نتوانست میان آرمانهای والای خود و کردار عملیاش هماهنگی برقرار کند.
دو بار داوطلبانه از قدرت چشم پوشید
هنگامی که در آوریل ۱۷۷۵ کشمکش میان مستعمرات و سرزمین مادر، بریتانیا، به جنگی آشکار تبدیل شد، مستعمرات فرماندهی کل ارتش تازهتأسیس قارهای (Continental Army) را به واشینگتن سپردند. مسئولیتی که بر دوش او قرار گرفت، بسیار سنگین بود. در حالی که دشمن از نیرومندترین نیروی دریایی جهان، ارتشی حرفهای و منظم و همچنین حمایت بیشتر قبایل بومی آمریکای شمالی برخوردار بود، واشینگتن ناچار بود تقریباً از هیچ، ارتشی ایجاد کند که در آغاز عمدتاً از داوطلبان کمتجربه تشکیل شده بود.
در نخستین مراحل جنگ، نیروهای او شکستهای سنگینی متحمل شدند و ناچار شدند هنر عقبنشینی را بیاموزند. اما واشینگتن بهزودی دریافت که نباید وارد نبردهای مستقیم و گسترده شود. او دریافت که تنها از طریق مانورهای گریز، جابهجاییهای سریع و حملات غافلگیرانه میتواند بریتانیاییها را وادار کند نیروهای خود را در مناطق مختلف پراکنده سازند.
او نهتنها استراتژیستی توانا، بلکه فرماندهای کاریزماتیک نیز بود. در زمستان سخت ولی فورج (۱۷۷۷–۱۷۷۸)، هنگامی که سربازانش از گرسنگی و سرما رنج میبردند و شکست تقریباً اجتنابناپذیر به نظر میرسید، توانست روحیهٔ آنان را حفظ کند و به آنان امید و شجاعت ببخشد.
پایداری ارتش قارهای در برابر «سرخجامگان» بریتانیایی، افزون بر تواناییهای واشینگتن، مرهون اتحاد با فرانسه نیز بود. نیروهای زمینی و ناوگان دریایی فرانسه نقشی تعیینکننده در آن داشتند که ارتش بریتانیا در اکتبر ۱۷۸۱ در یورکتاون واقع در ویرجینیا تسلیم شود. با این رویداد، جنگ عملاً به سود آمریکاییها پایان یافت، هرچند انعقاد رسمی پیمان صلح دو سال دیگر به طول انجامید.
واشینگتن، بهعنوان قهرمان جنگ استقلال و فرمانده ارتشی پیروز، بهآسانی میتوانست قدرت را به دست گیرد و خود را در رأس حکومت قرار دهد. اما در پایان سال ۱۷۸۳ داوطلبانه از فرماندهی کل نیروهای نظامی کنارهگیری کرد و بدینسان نمونهای کمنظیر از فضیلت مدنی و میهندوستی را به نمایش گذاشت.
از این رو، هنگامی که قانون اساسی جدید ایالات متحده به تصویب رسید، تقریباً بدیهی بود که او نخستین و طبیعیترین نامزد ریاست جمهوری باشد. اعتبار و محبوبیت او چنان بود که هیچکس حتی جرئت نکرد در برابرش نامزد شود.
در انتخابات ریاستجمهوری سالهای ۱۷۸۹ و ۱۷۹۲ اعضای مجمع گزینندگان (Electoral College) در هر دو نوبت به اتفاق آرا به جورج واشینگتن رأی دادند. اقتدار او بهعنوان پدر میهن (pater patriae) در آغاز هیچگونه تردیدی برنمیانگیخت. اما در دوران دوم ریاست جمهوری، او نیز ناگزیر در کشمکشهای سیاسی میان فدرالیستها و جمهوریخواهان (Republicans) درگیر شد و هدف حملات تند مخالفان قرار گرفت؛ حملاتی که حتی پس از کنارهگیری او از قدرت نیز پایان نیافت.
با این همه، هنگامی که جورج واشینگتن در ۱۴ دسامبر ۱۷۹۹ بهطور ناگهانی بر اثر التهاب حاد اپیگلوت (التهاب سرپوش حنجره) درگذشت، سراسر آمریکا در سوگ فرو رفت. با انتشار خبر مرگ او، در نقاط مختلف کشور مغازهها تعطیل شدند و روزنامهها با حاشیههای سیاه منتشر گردیدند. بنا بر وصیتش، پیکر او را در آرامگاه خانوادگیاش در مانت ورنون به خاک سپردند. دوازده روز پس از مرگش نیز در شهر فیلادلفیا، که در آن زمان پایتخت ایالات متحده بود، آیین باشکوهی برگزار شد که از بسیاری جهات به یک تشییعجنازهٔ رسمی دولتی شباهت داشت و سرآغاز روندی شد که بعدها به تقدیس و اسطورهسازی از شخصیت واشینگتن انجامید.
قهرمان جنگ استقلال و نخستین رئیسجمهور آمریکا، در چشم هممیهنانش، همانند حضرت موسی بود که آمریکاییان را به «سرزمین موعود آزادی» رهبری کرده بود. همانگونه که هنری لی، یار و همرزم او، در مرثیهای که بعدها بارها نقل شد، نوشت:
«او نخستین در جنگ، نخستین در صلح، و نخستین در دلهای هممیهنانش بود.»
مراسم سوگواری سراسری و چندین هفتهای پس از مرگ واشینگتن، آغاز آن چیزی بود که بعدها از آن با عنوان «دین مدنی آمریکا» یاد شد؛ یعنی تقدسبخشی به ملت آمریکا و نسل بنیانگذاران آن. یکی از مشهورترین تصاویر این دوران، حکاکیای است که بارها نسخهبرداری شد و عنوان «عروج واشینگتن» (The Apotheosis of Washington) را داشت. در این تصویر، پدر ملت از تابوت خود برمیخیزد و فرشتگان او را به آسمان میبرند.
بلافاصله پس از مرگ او، پیشنهادهایی برای ساخت بنای یادبود مطرح شد، اما نزدیک به پنجاه سال طول کشید تا در پایتختی که خود به نام واشینگتن نامگذاری شده بود، سنگ بنای اُبلیسک عظیم واشینگتن، با ارتفاعی نزدیک به ۱۷۰ متر، نهاده شود. ساخت این بنا به دلیل وقفهای که جنگ داخلی آمریکا ایجاد کرد، سرانجام در سال ۱۸۸۵ به پایان رسید و افتتاح شد.
اما شاید بیش از هر یادبود دیگری، تصویری که جایگاه واشینگتن را در حافظهٔ تاریخی آمریکاییان تثبیت کرد، تابلوی مشهور «واشینگتن از رود دلاور میگذرد» (Washington Crossing the Delaware) اثر نقاش تاریخنگار آلمانیـآمریکایی امانوئل لوتسه بود که نخستین بار در سال ۱۸۵۱ به نمایش درآمد. این نقاشی، واشینگتن را در هیئتی قهرمانانه و جسورانه به تصویر میکشد و به گفتهٔ یکی از مورخان، «مشهورترین نقاشی تاریخ آمریکا» به شمار میرود.
با آنکه جورج واشینگتن فرمانده ارتشی انقلابی بود، آمریکاییان او را نه بهعنوان یک انقلابی، بلکه بهعنوان نماد ثبات، نظم و استواری به یاد آوردهاند. این برداشت کاملاً با تلقی خود او از نقش خویش سازگار بود. او میهنپرستی پرشور بود که آزادی آمریکا را در معرض تهدید سلطنت بریتانیا میدید و از همین رو برای استقلال کشور جنگید؛ اما اندیشههای انقلاب اجتماعی برای این عضو طبقهٔ مرفه و مالک جامعه کاملاً بیگانه بود.
واشینگتن، چه در مقام رئیس مجمع تدوین قانون اساسی و چه در جایگاه نخستین رئیسجمهور، از تشکیل حکومتی نیرومند در سطح فدرال حمایت میکرد، زیرا باور داشت تنها چنین حکومتی میتواند مانع آن شود که نظام جمهوریخواه به هرجومرج و آشوب فروغلتد.
مهمترین میراث سیاسی او در این بود که دو بار داوطلبانه از قدرت چشم پوشید: نخست در سال ۱۷۸۳، زمانی که پس از پایان جنگ استقلال از فرماندهی کل ارتش کنارهگیری کرد؛ و بار دوم در سال ۱۷۹۶، هنگامی که از نامزدی برای سومین دورهٔ ریاست جمهوری خودداری نمود. از دیدگاه او، در یک جمهوری هیچکس نباید برای مدتی طولانی قدرت بیش از اندازه در اختیار داشته باشد.
واشینگتن که همواره نگران داوری آیندگان دربارهٔ خود بود، میخواست در تاریخ بهعنوان میهنپرستی شناخته شود که خیر و صلاح کشور را بر منافع و جاهطلبیهای شخصی ترجیح داده است. این آرزو تا حد زیادی تحقق یافت، زیرا او هنوز هم در حافظهٔ تاریخی آمریکاییان مظهر فضایل جمهوریخواهانه به شمار میرود: شجاعت، فداکاری، انجام وظیفه، خویشتنداری، فروتنی و راستگویی.
نه احساساتیکردن و اسطورهپردازیهای اغراقآمیز دربارهٔ او، و نه پژوهشهای انتقادی تاریخنگاران که نشان دادهاند این «قدیس ملی» نیز ضعفهای انسانی فراوانی داشته است، نتوانستهاند این تصویر بنیادین را از میان ببرند. پژوهشها نشان میدهند که او مردی تندخو، اقتدارطلب و وسواسی بود؛ انتقاد را توهینی شخصی تلقی میکرد و ظاهراً در وفاداری زناشویی نیز چندان سختگیر نبود. حتی نبوغ نظامی او نیز از سوی برخی تاریخنگاران مورد تردید قرار گرفته است.
و البته، بیش از هر چیز، بردهداری به چهرهٔ تاریخی واشینگتن آسیب رسانده است. در سالهای اخیر، نام برخی مدارس از «واشینگتن» تغییر داده شد، زیرا استدلال میشد که کودکان آفریقاییتبار نباید با یک بردهدار همانندسازی کنند. در این میان، این واقعیت تاریخی که در قرن نوزدهم بسیاری از بردگان آزادشده نام خانوادگی واشینگتن را برای خود برگزیدند، زیرا این نام برای آنان نماد آزادی بود، دیگر چندان مورد توجه قرار نگرفت.
در «جنگهای تاریخ» (history wars) که امروز در آمریکا جریان دارد، دیگر مسئله بر سر ارائهٔ برداشتی متعادل و چندجانبه از واقعیت تاریخی نیست، بلکه نزاعی است میان دو روایت تاریخی که با یکدیگر سازگار نیستند. آیا بردهداری همان «گناه نخستین» آمریکاست که تا امروز نیز جامعه و فرهنگ این کشور را شکل داده و تحت تأثیر قرار داده است؟ یا آنگونه که «کمیسیون کارشناسی» منصوب از سوی دونالد ترامپ دربارهٔ اهمیت سال ۱۷۷۶ در تاریخ ایالات متحده در سال ۲۰۲۱ اعلام کرد، بردهداری و نژادپرستی صرفاً انحرافهایی تأسفبار اما پشت سر گذاشتهشده از اصول بنیادین آزادی و برابریاند که جمهوری آمریکا بر آنها بنا شده است؟
اگر خواست دولت ترامپ تحقق یابد، جشنهای دویستوپنجاهمین سالگرد استقلال آمریکا نباید با یادآوری واقعیتهای ناخوشایند تاریخی خدشهدار شود. از همین رو، در ژانویهٔ ۲۰۲۶، ادارهٔ پارکهای ملی آمریکا (National Park Service) نمایشگاهی را در پارک تاریخی ملی استقلال (Independence National Historical Park) در شهر فیلادلفیا برچید؛ نمایشگاهی که یاد و نام نه زن و مرد برده را گرامی میداشت که در دوران ریاست جمهوری جورج واشینگتن ناچار بودند برای او و همسرش کار کنند. با این همه، دستکم یک دادگاه تاکنون توانسته است موقتاً مانع این تحریف تاریخ شود.
اما اسطورهٔ جورج واشینگتن برای دونالد ترامپ نیز مخاطراتی در بر دارد. هرچه آمریکاییان در سال جاری بیشتر به یاد «پدر ملت» خود بیفتند، تضاد آشکار میان او و چهلوهفتمین رئیسجمهورشان بیشتر به چشم خواهد آمد. امروز در شهری که نام جورج واشینگتن را بر خود دارد، کسی حکومت میکند که ضدِ واشینگتن است: خودکامهای سودازده، خودشیفته، چپاولگرِ قدرت و ثروت، و دروغگو.
دربارهٔ دونالد ترامپ هرگز افسانهای مانند «داستان درخت گیلاس» ساخته نخواهد شد.
به نقل از دی سایت تاریخ ZEIT Geschichte Nr. 03/2026
|
|