سربازها
Mon 22 06 2026
علی اصغر راشدان
کافه سلف سرویس است. فنجان قهوه م را می گیرم، برمی گردم بیرون، جلوی کافه ده پانزده میز گرد فلزی، هر کدام با سه صندلی سبک فلزی چیده اند. میز و صندلی ها در یکی از کناره های سالن بزرگ راه آهن اصلی شهر است. این ایستگاه میعادگاه تمام قطارها و آدمهای رنگ وارنگ اروپا و تقریبا جهان است.
میان میزها چشم چرانی میکنم، کنار یک میز رو در رو تقریبا زیر ساعت معروف به ترف پونکت (میعادگاه ) رو صندلی مینشینم. این ساعت تمام قدنمای بزرگ تو شهر معروف به ساعت ترف پونکت است. هرکس از هر شهر و هر جای کشور بخواهد کسی را تو ایستگاه اصلی راه آهن ملاقات کند، قراردیداررازیرساعت ترف پونکت میگذارند. یا دیگرانی که از کشورهای دیگر اروپا به شهر می آیند و میخواهند بروند پیش دوستها و آشناهاشان، قرار دیدارشان را زیر ساعت ترف پونکت میگذارند.
این سالن بزرگ و دور اطراف ساعت قدنمای ترف پونکت، یک محوطه بین المللی است. میتوانی همه جور و از هر رنگ و نژاد و سنتی، تو این محوطه آدم ببینی.
هر از گاه، یک فنجان کاپوچینوی خودراازاین کافه می گیرم، کنار یکی از میزهای روبه رو و تقریبا زیرساعت قدنمای ترف پونکت مینشینم، نوشیدن قهوه را خیلی طولانی و نرم نرم مزمزه میکنم، میروم تو سیر آفاق و انفس آدمهای تقریبا سراسر جهان...
هر بار یک سوژه برای نوشتن از میان این دریای خروشان بینالمللی در میآورم. امروز اول میروم تو نخ قیافه و تیپ زن و مردها و کودکان. تیپ و قیافه و لباس و حرکات مردم سوئیس خیلی جذبم می کند. برخلاف مردم آمریکا که نود درصدشان بشکه ای و به اندازه ی سه نفرند، اغلب مردم سوئیس، مخصوصا زنها، تو دل برو، خوش لباس، ترکه ای، کشیده، بدون گوشت وگل اضافی و شکمهای بالازده ی آویختهاند. اغلب زنها، لبخند ملایمی گوشه لبهاشان دارند و با همان لبخند، برای آدم سر تکان میدهند. برخلاف زنهای ایران، اخمو و از همه طلبکار نیستند. غم غربت خیلی فشارم که میدهد، میآیم ترف پونکت، لبخند و به احترام سر تکان دادنشان، دل تنگیهام را برطرف میکند.
امروز سوژه بکر دیگری تو خودش غرق و از همه ی آدمها و جریان های دیگر منفکم میکند. ده بیست سرباز با کوله بار و اسلحه های مدرنشان، تفنگی بین کلاش وژث، پیداشان می شود. گویا از پادگان یا شهری دیگر میآیند. ترف پونکت شان زیر ساعت قد نماست. همه ی سربازها دور هم حلقه میزنند. طبق معمول و روحیه ی سربازی، شروع میکنند به بگو بخند و شوخی و قهقهه زدنهای پرصدا. سربازها یکی یکی یا چند نفر باهم، انگار میروند خانه هاشان. سوئیس ارتش رسمی ندارد. تو جنگ جهانی دوم، تنها کشور اروپائی است که هیچ حملهای بهش نمیشود. همه ی جوانها باید حدود شش ماه دورهی سربازی را بگذرانند. در پایان دوره خدمت سربازی اسلحه شان را میبرند خانه. باید تا آخر عمر سلاح را نگهداری و هر وقت لازم شد از کشور دفاع کنند. همه تا آخر عمر سربازند و تو خانه شان اسلحه دارند. تاحالا نشنیده م کسی تو نزاعها و بگومگوهای خصوصی و قوم و قبیلهای، از این سلاحهای تو خانه استفاده کند و خون ار دماغ کسی جاری شود. اگر تو کشور عزیز ما بود، با این سلاحها، همه همدیگر را قتل عام میکردند. می گویند آدمها هرچه را که لایقش هستند، نصیبشان میشود.
گروه سربازها میروند، تنها یک سرباز میماند. جوان بلند قد و کشیده، با زلفهای نیمه بور، بدون یک ذره شکم و پیه اضافی و خنده رو، کیسه کوله بارش را کنار خود سرپا می گذارد و قوطی آبجویش را هر از گاه سرمی کشد. انگار منتظر کسی است.
یک دختر سفید بالابلند باریک اندام بلوند، با همان خنده زنهای سوئیس پیداش میشود. از پشت سر، چشمهای سرباز را می گیرد. سرباز برمی گردد، مدتی دراز هم را در آغوش میکشند، هم را ناز و نوازش می کنند و لبهای هم را می بوسند.
سرباز یک قوطی آبجو از کوله بارش بیرون میکشد، درش را باز و تقدیم دختر میکند. سرباز سلاحش را بین خود و دختر، رو زمین می گذارد، هر دو از هر دو طرف، پاهای خود را کنار اسلحه میگذارند، مینوشند، قهقهه میزنند و هم را در آغوش میکشند، می بوسند و نوازش میکننند...
تو حرکات شان دقیق میشوم و با خود میگویم:
« اگر تمام سربازهای جهان اینطور بودند، دنیا گلستان بود...افسوس... «
|
|