آن-کریستین تلوستی
زیگموند فروید
«من آن را دوست دارم که ناممکن را طلب میکند»
آنچه یک نامه تازه کشفشده از زیگموند فروید درباره بنیانگذار روانکاوی آشکار میکند
Fri 19 06 2026

این سند، نامهای است که زیگموند فروید در سال ۱۹۲۹ نوشت و مخاطب آن نویسنده و فیلسوف امروز کمتر شناختهشده اتریشی، ریچارد کودهنهُو-کالِرگی (Richard Coudenhove-Kalergi) بود. او در سال ۱۹۲۲، برای مقابله با رشد ملیگرایی پس از جنگ جهانی اول، اتحادیه پاناروپا را بنیان گذاشت؛ قدیمیترین جنبش وحدت اروپایی که تا امروز نیز وجود دارد و از اعضای اولیه آن میتوان به آلبرت اینشتین، توماس مان و صدراعظم بعدی اتریش، برونو کرایسکی اشاره کرد.
فروید در اول نوامبر ۱۹۲۹ با خطی روان نوشت:
«جناب محترم،
آیا تصور میکنید که من خواستی از شما را که بتوانم برآورده کنم و هزینه چندانی هم برایم نداشته باشد، انجام نخواهم داد؟ ایده شما درباره اروپای متحد از زمانی که نخستین بار درباره آن شنیدم، آرامش مرا برهم زده است؛ گذشته از این اطمینان که خودم تحقق آن را نخواهم دید و تردیدم نسبت به اینکه دیگر انسانهای امروز نیز سرنوشت بهتری در این مسیر داشته باشند.
اغلب وقتی به شما فکر میکنم، سخن مانتو در «شبِ والپورگیسِ کلاسیک» به ذهنم میآید:
«من آن را دوست دارم که ناممکن را طلب میکند.»
اما این جمله برای تبلیغات مناسب نیست، و من اصولاً برای تبلیغ هم مناسب نیستم.
اگر بروشور بعدی مرا با عنوان «نارضایتی در فرهنگ» بخوانید، در نظر داشته باشید که امیدی که جمله پایانی آن را شکل میدهد، به پروژه پاناروپای شما مربوط است.
با ارادت صمیمانه
فروید»
اینکه این سخنان فروید اکنون در دسترس عموم قرار گرفته، مدیون مونیکا پسلر، مدیر موزه زیگموند فروید در وین است؛ موزهای که در خانه و محل کار پیشین فروید در خیابان برگگاسه ۱۹ قرار دارد.
او میگوید:
«این نامه در زمانی پیدا شده که درک احساسات فروید برای ما بسیار آسان است، چون خودمان نیز در وضعیت مشابهی هستیم.»
زمان نگارش این نامه، از منظر امروز، لحظهای است در وضعیت «هنوز-نه»: هنوز فاشیسم نیامده، هنوز جنگ جهانی رخ نداده، هنوز کشتارهای میلیونی آغاز نشده است. اما از نگاه معاصران، این دوره، زمانهای آکنده از بیثباتی و گذار است. فروید با نوعی خوشبینی با آن مواجه میشود—حداقل در بلندمدت.
عبارت «من آن را دوست دارم که ناممکن را طلب میکند» از گوته، در «فاوست دوم»، برای فروید ــ که معمولاً به بدبینی فرهنگی شهرت دارد ــ نشانهای از خوشبینی غیرمعمول نسبت به آینده و امید به اروپای متحد است.
با این حال، او هیچ توهمی درباره تحقق این امید در زمان زندگی خود ندارد؛ در آن زمان ۷۳ ساله است. و چند سال بعد نیز از این خوشبینی فاصله میگیرد.
در اثر مهم او «نارضایتی در فرهنگ» (که در نامه با تواضع «بروشور» نامیده شده و سال بعد منتشر شد)، هنوز این امید دیده میشود که:
«اکنون باید انتظار داشت که یکی از دو نیروی آسمانی، یعنی اروس جاودان، تلاشی برای پیروزی در نبرد با دشمن همپای خود، یعنی تاناتوس، انجام دهد.»
یعنی میل به زندگی باید بر میل به ویرانی غلبه کند. این همان جملهای است که فروید در نامه به کودهنهُو-کالِرگی به پروژه پاناروپا نسبت میدهد.
اما در چاپ بعدی این اثر در سال ۱۹۳۱، خود او به این جمله پرسشی اضافه میکند:
«اما چه کسی میتواند پیروزی و پایان این نبرد را پیشبینی کند؟»
اندکی بعد، امید او به پیروزی غریزه زندگی فرو میریزد. در ۱۹۳۳ فاشیستها در آلمان به قدرت میرسند، در ۱۹۳۴ در اتریش نیز. کتابهای فروید در میدان بِبل برلین سوزانده میشود. در مارس ۱۹۳۸، دو روز پس از الحاق اتریش، گشتاپو نخستین یورش را به خانه و مطب او در برگگاسه ۱۹ انجام میدهد و در ژوئن همان سال او و خانوادهاش به لندن تبعید میشوند.
سالها بعد، پس از پایان نازیسم، ایده اروپای متحد به واقعیت تبدیل میشود و تلاشهایی مانند جنبش پاناروپای کودهنهُو-کالِرگی به اتحادیه اروپا منتهی میگردد.

صفحه نخست نامهای که زیگموند فروید در سال ۱۹۲۹ به فیلسوف ریچارد کودهنهُو-کالِرگی، بنیانگذار اتحادیه پاناروپا، نوشت.

صفحه دوم نامه فروید به ریچارد کودهنهُو-کالِرگی
فروید بهعنوان نقطه ارجاع فکری
این نامه در زمانی منتشر میشود که ایده اروپای متحد بیش از هر زمان دیگری در معرض تهدید است. روسیه و ایالات متحده در پی تضعیف این اتحادیهاند. حتی مخالفان این ایده نیز ناچار به پذیرش اهمیت آن شدهاند.
همانطور که اسلاوی ژیژک فیلسوف میگوید:
«در لحظه خطر، به ظرفیت پنهان آن بازمیگردیم.»
اروپا در برابر انتخابی میان «بربریت یا دگرگونی» قرار گرفته است.
ما نیز، مانند فروید، در وضعیت «هنوز-نه» زندگی میکنیم؛ بیآنکه بدانیم این «نه هنوز» دقیقاً چیست.
مونیکا پسلر، مدیر موزه فروید، مأموریت خود را چنین تعریف میکند:
«من تلاش میکنم میراث فروید را برای گفتوگوی معاصر فعال کنم.»
او فروید را نه صرفاً یک چهره تاریخی، بلکه منبعی برای اندیشه امروز میداند؛ اندیشمندی که با مفاهیمی چون ناخودآگاه و نقش سرکوب غرایز در فرهنگ، هنوز با زمانه ما سخن میگوید.
او میگوید:
«من ملکهای بیسرزمین هستم؛ مدیر موزهای با اشیای اندک.»
زیرا بیشتر آثار شخصی فروید اکنون در موزه او در لندن نگهداری میشود، از جمله کاناپه معروف تحلیل روانی؛ همان چیزی که بازدیدکنندگان وین همیشه دربارهاش سؤال میکنند.
اینکه خودِ این نامه در موزه فروید ناشناخته مانده، به همان اندازه شگفتانگیز است که دوام آوردن آن در گذر زمان.
در شب ۱۳ مارس ۱۹۳۸، تنها چند ساعت پس از تسلیم اتریش در برابر نازیها، ریچارد کودهنهُو-کالِرگی به همراه همسر یهودیاش، آیدا رولان، به مجارستان میگریزد. بلافاصله پس از این فرار، گشتاپو آپارتمان او را مهر و موم میکند و همه اسناد و مدارک را ضبط مینماید. اما خدمتکار خانه که در آپارتمان خدماتی یک طبقه پایینتر زندگی میکند، به کارمند اداری کودهنهُو-کالِرگی اجازه میدهد با آسانسور مخصوص حمل غذا وارد آپارتمان شود. او همه اسناد را جمعآوری میکند و این مدارک در نهایت دوباره به مالکیت کودهنهُو-کالِرگی بازمیگردد و پس از مرگ او به آرشیوی در لوزان منتقل میشود.
در آنجا، مونیکا پسلر چند ماه پیش با این آرشیو تماس میگیرد، پس از آنکه از طریق یکی از آشنایانش درباره نامهای احتمالی از فروید مطلع میشود؛ نامهای که گفته میشود در آن فروید درباره اروپا موضعی مثبت گرفته است.
این نامه، که تاکنون در پژوهشهای مربوط به فروید ناشناخته مانده بود، تصویر روشنتری از نویسنده آن ارائه میدهد. ما از گرایش فروید به سوسیالدموکراسی و مخالفت او با سلطنت آگاه هستیم. او حتی به همکارش ویلهلم رایش گفته بود که امیدوار است انقلاب روسیه موفق شود، هرچند بعدها در برابر اقتدارگرایی دچار سرخوردگی شد و در اثر «نارضایتی در فرهنگ»، ایده کمونیسم را «توهمی» مینامد.
مکاتبات او با آلبرت اینشتین نیز نگرش فروید نسبت به جنگ را آشکار میکند: او مینویسد: «چه مدت باید صبر کنیم تا دیگران نیز صلحطلب شوند؟»
اما در نامهاش به کودهنهُو-کالِرگی، فروید بهطور غیرمعمولی انسانی، نزدیک و عاطفی ظاهر میشود. او با «ارادت صمیمانه» خود را شیفته ایده مخاطبش نشان میدهد و مینویسد که اندیشه اروپای متحد «آرامش او را بر هم زده است.»
این ایده امروز به واقعیت تبدیل شده است، و اکنون در معرض تهدید قرار دارد. آیا اروپا پایدار خواهد ماند؟ فروید در «نارضایتی در فرهنگ» مینویسد:
«مسئله سرنوشتساز نوع بشر به نظر من این است که آیا و تا چه اندازه توسعه فرهنگی آن میتواند بر اختلال در همزیستی ناشی از غریزه تهاجم و خودویرانگری انسان غلبه کند.»
از شماره ۲۶ هفتهنامه دی تسایت، ۲۰۲۶
|
|