عصر نو
www.asre-nou.net

کلر لیندسی

درباره پشیمانی و سایه‌های آمبر

ترجمه علی اصغر راشدان
Wed 27 05 2026

new/c-lindsay.jpg
( ژانر: فانتزی )

خورشید شمال بالا که آمد و آسمان را از پرنده های آتش پرکرد، برس هام را مالیدم و خشک کردم و یک بوم سفید تمیز را روی سه پایه گذاشتم. انگشت‌های چروکیده م روی برچسب مجموعه رنگ‌هام به رقص در‌آمدند – از کف تا سقف، قفسه ها از بیشتر رنگهائی پر بودند که بیشتر آدمها در تمام عمر می بینند. روی یکی از شیشه‌های شفاف مکث کردم و از جاش بیرون کشیدم. آمبر. زمین را به خاطرم آورد، خون خشکیده و جرم.
وقت گذراندم و یک برس انتخاب کردم، لایه ‌ای ضخیم از تقصیر روی دوش انداختم. بوم را از بالا تا پایین رنگ که کردم، فاصله گرفتم و گذاشتم تا خشک شود. دو فنجان چای دم کردم، آب روی آتش قل قل و با دقت به سوژه‌ م نگاه ‌کردم.
مردی جوان، خیلی جوانتر از موکل همیشگیم، روحش بین من و پسرک، محکم پیچید. شبیه حیوانی که از دست شکارچی فرار کند، باشانه های رو به جلو قوز کرده، به بیرون پنجره خیره شد. احتمالا به دلیل جوانی یارفتار آرامش، مقوله ای در او، وادارم کرد به روحی متفاوت فکرکنم – کسی که دهه ها قبل شناخته وعاشقش شده بودم.
چای تعارفش کردم، نگاه کرد، لمسش نکرد.
لبخندی متفکرانه زدم " مطمئن نیستم درباره ی جادوگرها چیزی شنیده باشی ، ما به ندرت در مسمومیت ها دخالت می‌کنیم."
سر تکان داد و فنجان را برداشت، اما تا خالی شدن فنجان من، به لبهاش نزدیک نکرد.
" بهم بگو، تو چرا اینجائی؟ "
موکلم در حالی که تکه‌های شل پوست کنار ناخن‌هاش که از قبل خرد و پوسته پوسته شده بودند را می‌جوید، روی صندلی چوبی قدیمی جابجا شد. شیشه های رنگ را امتحان کردم، سرآخر روی یک رنگ خاکستری کمرنگ تصمیم گرفتم. تیره ی پریده رنگ، با بی میلی. شیشه رنگ را کنار برسهام گذاشتم و منتظر ماندم. اعترافی که با عجله انجام شود،به هیچ‌کدام از ما کمک نمی‌کند.
گفت " من انبار پدرم رو آتش زدم. "
بی‌تفاوت، قفسه ها را دنبال رنگ بعدی گشتم. انگشت‌هام دور یک شیشه پیچید که همیشه به دلیل لمس، گرم بود: آتش‌دان. با اخم، پائین و کنار بوم گذاشتمش.
" ادامه بده. "، صدام گرفت. پسرک را خیره نگاه کردم و مجبور شدم نگاهم را برگردانم، در سایه‌های پرتو روی ابروش، متوجه نوعی آشنایی عجیب شدم.
مدتی طولانی حرف زد، افسانه ای که به هر رنگ قابل تصور، شنیده بودم. پدری دور. مادری مدتها قبل مرده. یک زن طوفانی جدید. شروع کردم به نقاشی، پیش که رفتم، رنگهای تازه را اضافه کردم. سایه هائی از چوب و دود، وسوسه، اخگر و زغال بیمارگونه‌ی نفرت کشیدم. روی بوم نقاشی، شباهتی شروع کرد به شکل گیری. استخوانهای گونه و لبهای نازک، موی سیاه و ابرویی به دروغ مصمم را کشیدم. به فضائی رسیدم که قرار بود چشم‌هاش باشند، مکث کردم. چشمها همیشه سخت ترین بودند، جائی بود که گناه را نقاشی کردم.
درباره فانوس، بوی شیرین و آشنای یونجه و بوی پیه و دود سیراب شده، باهام حرف زد. گفت " انبار به آسونی بالا رفت "، خیلی بعد از آن که سرد‌شده بود، جرعه‌ئی از چای نوشید. فنجان در دستش لرزید.
زمزمه کرد " من نمی‌دانستم ". چهره‌اش درهم رفت و منقبض شد، لبهاش لرزید " اگر میدانستم..."
" چه اتفاقی افتاد؟ "
انگار هوا پر از دود شده بود، نفس نفس زد و اعتراف کرد:
" آتش در همه جای خانه پخش شد – نتوانستم خاموشش کنم. "
دست‌های آلوده به گناهم، رنگ نهائی را پیدا کردند، آنی که لازم داشتم تا تصویر را تمام کنم. خون. بازش کردم، یک قلم موی تمیز را در رنگ سفت شده فرو بردم.
صداش لرزید " اونا تو خونه بودن. "
برسم مکث کرد، موئی ازبوم نفس می کشد. با نگاهی خیره از خلاء برمی خورم، مردمک هلویی رنگ جلوم، نمیتوانم بگویم خیره شدن من بود دراو، یا خیره شدن او درمن. لحظه ای سه پایه ی وارونه شده و بیرون انداختن پسر را مجسم کردم. قبلا این کار را کرده بودم، گرچه تنها با نابخشیدنی ترین جنایات. قبلا قضاوت کردم، از تصویر فاصله گرفتم، با دقت وارسی و رگه‌های متعفنِ کینه‌توزی را در چهره‌ی نیمه‌ خشک پسرک جستجو ‌کردم.
در عوض، وحشت نصیبم شد.
نفس عمیق کشیدم. خورشید شمال تقریبا مسیرش را در آسمان طی کرده بود. پسرک به بیرون پنجره خیره شد، گونه‌های پف‌کرده‌ ش را پاک کرد. با چند ضربه برس و زمزمه‌ ای طلسم گونه، چشمهای تصویر را با شعله ی خشمگین پر‌کردم، دو پیکر تیره را بلعید که به هنگام رسیدن به پایان‌شان، یکدیگر را محکم در آغوش گرفته بودند.
عقب کشیدم " حالا، کار تموم شد. "
پسرک با چشم‌های خود برخورد نکرد "کاری که الان میکنم، کاریه که میکنم؟ "
برس‌هام را جمع کردم و رنگ‌هاشان را شستم، رنگهای انگشت‌هام را پاک کردم. رنگهای دیگر ذهنم را پر‌کردند، شب تلخ نیلگون.سایه های سرگردان اندوه.
گفتم " نابودش کن. "
" همین- تمومش همینه؟ "
سر تکان دادم، به آب ابری جلوم چشم دوختم:
" وقتی این نابود بشه، حکم تبرئه خودتو به دست میاری."
خط باریک شانه‌هاش نرم شد. ریه های خودرا از هوای تازه پرکرد.
" متشکرم."
نقاشی را با احتیاط برداشت، مواظب بود زیاد نگاهش نکند. خداحافظی نکردیم.
ساعت ها زمان برد تا برس های باقیمانده را تمیز کنم ویک بوم جدید بکشم. روی بوم را با رنگ غلیظ سفید پوشاندم، یک شب گذاشتم خشک و برای کار روز بعد آماده شود. همزمان که کارم انجام شده بود، آسمان کبالتیِ خیال‌انگیزی در پنجره می‌درخشید. شمعی روشن کردم و رفتم توی راهروی آشنای خانه م، کف چوبی با دهه ها قدم‌زدنهای کشیده م، فرو نشسته بود. پرده ی انتهای هال، همانطور که می شناختمش، من را خوب می شناخت. لمسش که کردم، ماده ی بنفش سیاه، انگار در انتظار آیین شبانه مان، لرزید.
نفس پس افتاده، پارچه را پس کشیدم و به نقاشی پنهان شده، سلام کردم. چهره ای که متقابلا خیره نگاهم کرد، جوانتر،اما کار خودم بود، با موهای فرفری کلاغی و بینی تیز و پرنده مانند. شمعم را طرف گوشه ی بوم بلند و حباب رنگ قلب نقاشی را تماشا کردم. نگاهی خیره در میان چشم‌هام، در تلاطم رنگ‌های بی‌کران دریا، شمع را عقب کشیدم. جائی که باید شاگردهام باشند، پیکری تاریک که زمانی بیش از زندگی دوستش داشتم، در آسمان شناور بود...
___________________________________________________

کلر مربی موزیک و ساکن تگزاس است. کارش در مسابقات زمین بازیست. نویسنده ی ربدسی و سوپ کره‌ژای، برنده جوایزی شده است. کلر زمانی که تدریس نمی کند یا نمی نویسد، از تمرین چابکی با سگش مایا لذت می برد...