یوناس لوت
او همیشه همه چیز را میخواست
Mon 25 05 2026

آندره ایوانوویچ مویسیجنکو، بازمانده اردوگاه کار اجباری، صد ساله است و در آلمان در حال تور سخنرانی است. چه چیزی برایش ارزشمند است و در قلب او جای دارد؟
هشت ساعت پیش از صدمین سالروز تولدش، این مرد بازمانده اردوگاه کار اجباری برای نخستین بار «نه» میگوید. نزدیک به سه هفته، آندری ایوانوویچ مویسینکو تقریباً همه چیز را پذیرفته بود: او از صحنهای به صحنه دیگر در شرق آلمان میرفت، به پرسشها پاسخ میداد، دانشآموزان را در آغوش میگرفت، امضا میداد. او مقابل دوربینها و میکروفنها سخن میگفت ـ و اگر لازم بود، حتی برای خبرنگاران شنا رفتن (شنا سوئدی/شنا درجا) انجام میداد.
اما اکنون، در ۳۰ آوریل ۲۰۲۶، کمی بعد از ساعت چهار بعدازظهر، او مخالفت میکند. در تئاتر «وستفلگِل» در لایپزیگ، مویسینکو پشت یک میز چوبی نشسته و دستهایش را روی هم قفل کرده است. یک نوازنده آکاردئون بلاروسی از برلین به آنجا آمده و کنار او روی صندلی مینشیند. او به زبان روسی از مویسینکو میخواهد که برای تمرین آماده شود.
مویسینکو دستها را بالا میبرد و با صدای ضعیف و فشرده یک فرد صدساله میگوید:
«همیشه همین است. من هیچ چیز نمیدانم و باید بداهه همه چیز را اجرا کنم!»
آن شب، جشن تولد او با یک کنسرت راک آغاز میشود. اما اینکه خودش باید بخواند، کسی به او نگفته بود ـ یا شاید فراموش کرده است؟
«بیا، آندری، دوباره متن را تمرین کنیم. تو که بلدی»، این را مردی قدبلند با سر طاس و عینک شاخی میگوید. او هانس فارلوک است؛ دوست جوان و همراه همیشگی مویسینکو. میان آن دو پیوندی عمیق وجود دارد. مویسینکو درباره او میگوید: «هانس نجاتدهنده من است!»
آندری مویسینکو در کودکی از اتحاد جماهیر شوروی به رایش سوم آلمان منتقل شد، زندانی شد و مجبور به کار گردید. ابتدا در یک کارخانه تسلیحاتی در لایپزیگ، سپس در اردوگاه کار اجباری بوخنوالد و اردوگاه فرعی وانزلبن. او زنده ماند اما سکوت کرد.
تنها در حدود ۸۰ سالگی شروع کرد درباره گذشته وحشتناک خود صحبت کند. امروز او در برابر کلاسهای مدرسه آلمان میایستد و از دودهای سیاه دودکشهای کوره بوخنوالد سخن میگوید. سالانه سه هفته برای همین کار در آلمان سفر میکند، همراه با هانس فارلوک. او یکی از آخرین شاهدان زنده است؛ با او یک دوران به پایان میرسد ـ و یک فضای حافظه جمعی نیز در حال از دست رفتن است.
این سفر نشان میدهد که شاهدان عینی برای حافظه تاریخی چه اهمیتی دارند، اما همچنین نشان میدهد که شهادتدادن بهعنوان «شاهد زنده تاریخ» نیز به مرزهای خود میرسد.
۱۱ آوریل، لابی یک هتل در وایمار؛ شب پیش از مراسم سالانه یادبود بوخنوالد. شام جشن برای بازماندگان و خانوادههایشان تازه تمام شده است. مویسینکو در گوشهای کنار هانس فارلوک نشسته؛ فارلوک برای او ترجمه میکند. او به دو مورخ بنیاد یادبود میگوید که هر روز یک «عرق هاضمه» مینوشد.
فارلوک با طعنه میگوید: «یک کنیاک افتضاح. چیزهای سرهمبندیشده از فروشگاههای معمولی.»
اما مویسینکو میگوید که مؤثر است. بهگفته او، با مقدار مناسب الکل میتوان ده سال بیشتر زندگی کرد.
سپس او دستها و پاهایش را مثل یک صدف باز و بسته میکند؛ کمی لرزان اما هنوز پایدار. این تمرین هر صبح اوست، همراه با شنا سوئدی و حرکات کششی. مورخان به او نگاه میکنند، گویی با نوعی تقدس مواجهاند.
آندری مویسینکو در یک خانواده کشاورز در پهنههای شمالشرقی اوکراین به دنیا آمد. در کودکی از هولودومور، قحطیدادن عمدی کشاورزان اوکراینی توسط استالین، جان سالم به در برد. در سال ۱۹۴۱، ارتش آلمان نازی بر روستای او هجوم آورد. او هر دو والدین خود را از دست داد.
گرسنگی، این پسر یتیم را به گدایی در جادههای روستایی کشاند. او با چند سیبزمینی در آغوش به راه بازمیگشت، به یاد میآورد که ناگهان خودرویی کنار او ایستاد. سربازان به او وعده دادند که میتواند پول خوبی به دست آورد و به خانوادهاش کمک کند. آندری ایوانوویچ مویسینکو سوار خودرو شد.
دو سال در انبار ابزار کارخانه تسلیحاتی HASAG در لایپزیگ. کار اجباری، بدون دستمزد، تحت مراقبت و در محاصره سیمخاردار. یکبار ماشینها از کار افتادند. خرابکاری. مویسینکو و پنج جوان دیگر متهم شدند و آنها را با کامیون به اردوگاه کار اجباری بوخنوالد در کوه اتِرسبرگ وایمار تبعید کردند.
در هشتاد و یکمین سالگرد آزادی بوخنوالد، همهچیز خاکستری است. پایین، سنگریزههای میدان رژه؛ بالا، آسمانی سنگی و سنگین. میان این دو، یک پاویون سفید. جلوی ردیف اول صندلیها، آندری مویسینکو ایستاده است؛ بر سرش همیشه کلاه کاپیتانی دارد، هدیهای از فارلوک، که صرفاً چون دوستش دارد آن را میپوشد. اطراف او جمعیتی حلقه زده است. او با وزیر فرهنگ آلمان، وولفراَم وِیمِر، دست میدهد. میگوید: «خوشحالم که هنوز زندهام» و میخندد.
«اول مه صد ساله میشوم؛ دوم مه انسان جدیدی خواهم بود. آنوقت زندگی تازهای دارم!» خنده بلند مویسینکو و لبخند وزیر. بازمانده اردوگاه به روسی ادامه میدهد و از حمایت دولت آلمان تشکر میکند. او میگوید: «یادبود باید ادامه پیدا کند تا چنین چیزهایی دوباره تکرار نشود!» ویمِر پاسخ میدهد: «شما انسان فوقالعادهای هستید!»
«اگر به تو کمک کنند، زودتر میمیری!»
در آوریل ۱۹۴۴ او را در «اردوگاه کوچک» (کوارانتینه) در حاشیه اردوگاه انداختند؛ بخش فلاکتبار بوخنوالد. او به یاد میآورد که پوست بر استخوان کشیده شده بود. او فکر میکند آنقدر جوان بود که از بدترینها جان سالم به در ببرد و آنقدر بزرگ که امروز بهروشنی به یاد بیاورد: چشمهای خالی، بیکلامی.
یک ماه را در دامنههای اتِرسبرگ گذراند؛ در معدن سنگ کار میکرد، باراکها را تمیز میکرد، تحقیر میشد. سپس او را بردند.
مویسینکو از «اردوگاه کوچک» به اردوگاه فرعی وانزلبن در نزدیکی هاله منتقل شد. آنجا دوش بود، حتی پتوهای خواب هم وجود داشت؛ بسیار بهتر از بوخنوالد. اما اعدامها، آزمایشهای انسانی، گرسنگی، فرسودگی و بیماریها همچنان ادامه داشت—در مجموع حدود ۵۶ هزار نفر در سیستم بوخنوالد توسط اساس به مرگ کشانده شدند. آندری مویسینکو زنده ماند.
حالا سکوی میدان رژه آماده شده بود، و در برابر آن ردیفی منظم از تاجگلها قرار داشت. سمت چپ چادر افتخار، سمت راست جایگاه ایستادهها. رئیس یادبود، یِنس-کریستیان واگنر، از گروههای «راست افراطی» و «چپ فرقهای» انتقاد میکند. او نقلقولی از یک بازمانده یهودی میآورد که به دلیل جنگ نتوانسته بود از اسرائیل بیاید: «بوخنوالد اساساً یک مکان تاریخی-سیاسی است، اما صحنه سیاسی نیست.»
در نهایت، وزیر دولت خود بر صحنهای ظاهر میشود که گفته میشود سیاسی نیست. او به مویسینکو نگاه میکند و مستقیم خطابش قرار میدهد: «تا صدسالگیتان ایستادهاید؛ این باید برای ما الگو باشد!»
مترجم مجبور است هنگام سخنرانیها صدایش را پایین بیاورد. برای مویسینکو خیلی آرام است؛ او بعداً میگوید برای این بازمانده کمشنوا، کل این مراسم شبیه یک پانتومیم است.
وقتی آخرین سخنرانی پایان مییابد، بازنشستگان پرحرف دنیای یادبود با شور و حرارت او را در آغوش میگیرند. پیرمردهای آلمانی-شورویگرا با ژاکتهای کاربردی و گونههای سرخ، به روسی با او صحبت میکنند. او دوستان قدیمی را با شادی چنین استقبال میکند: «من هنوز زندهام!»
همراه هم با اتوبوس به سمت یادمان ملی آلمان شرقی میروند؛ برجی مکعبی و عظیم از سنگ ماسهای بر فراز دره قرار دارد. یک دژ یادبود.
از سمت خیابان، مسیر رو به پایین است. آندری مویسینکو پلهها را با قدمهایی تلوتلوخوران و تند پایین میرود. مردی از جمعیت همراه میخواهد به او کمک کند، اما مویسینکو ناگهان دست او را کنار میزند و با صدای بلند میگوید:
«اصلاً دست از کمک کردن به من بردارید. علم ثابت کرده: اگر آدم اجازه بدهد به او کمک کنند، زودتر میمیرد!»
سپس یک دقیقه سکوت دیگر در داخل برج یادبود. مویسینکو کمی بعد در تراس یادمان میگوید در چنین لحظاتی اساساً هیچ فکر و احساسی ندارد. او در صد سال گذشته به اندازه کافی احساس کرده است:
«اگر در چنین لحظاتی هنوز بخواهم درباره احساسات فکر کنم، مدتهاست مرده بودم.»
در راه بازگشت به اتوبوس، گروهی از جوانان اسپانیایی او را متوقف میکنند. آنها پرچمهای جمهوری دوم اسپانیا را حمل میکنند؛ نمادی از مخالفان تبعیدشده رژیم فرانکو. یک سلفی، یک عکس گروهی؛ و آندری مویسینکو یک سخنرانی کوتاه بداهه به روسی میکند:
«از رهبران ما عاقلتر باشید، به سوی خوشبینی حرکت کنید، بهشت را روی زمین بسازید!»
سخنان او ابتدا به آلمانی و سپس به اسپانیایی ترجمه میشود. گروه با شور و شوق تشویق میکند.
اینکه او بهسختی میتواند حرکت کند برایش اهمیتی ندارد—با لبخند هیجانزده است. میگوید: «فرآیند بهخودِ خود پیش میرود.»
در میانه آوریل ۱۹۴۵، مویسینکو در یک «راهپیمایی مرگ» بود که ارتش سرخ او را آزاد کرد—و بلافاصله او را به خدمت گرفت. او همچنان به راهپیمایی ادامه داد: ۱۴۰۰ کیلومتر تا پادگان در مینسک. شش سال در آنجا خدمت کرد، عاشق شد، ازدواج کرد و ماند.
بین دو تا سه میلیون کارگر اجباری تبعیدشده پس از جنگ جهانی دوم به اتحاد جماهیر شوروی بازگشتند. اما بهجای به رسمیت شناختن رنجشان، دستگاه استالینی آنها را به همکاری با دشمن مظنون میکرد—چون هنوز زنده مانده بودند. مویسینکو پس از خدمت نظامی به سختی میتوانست کار پیدا کند. هرگاه کارفرمایی نام بوخنوالد را در رزومهاش میدید، او را به خانه میفرستاد. مویسینکو یاد گرفت رنج خود را پنهان کند. حتی دو پسرش هیچچیز نمیدانستند. سرانجام در یک کارخانه نساجی کار کرد و بعدها تحصیل کرد و مهندس ماشینآلات راهسازی شد.
در سال ۲۰۰۰ خواند که کارگران اجباری سابق میتوانند از دولت آلمان غرامت دریافت کنند. او به دفتر بنیاد مربوطه در مینسک رفت و تأیید گرفت برای چیزی که ۵۵ سال سرکوب کرده بود. میگوید:
«آن روز، روزی بود که من به یک کارگر اجباری سابق تبدیل شدم.»
اولین گام برای اینکه درباره گذشته هم صحبت کند.
چهار روز پس از مراسم یادبود بوخنوالد، یک شاسیبلند خاکستری از میان آفتاب آوریل در برلین حرکت میکند. راننده هانس فارلوک است با کت مشکی و عینک آفتابی، و کنار او آندری مویسینکو با کتوشلوار و کلاه کاپیتانی نشسته است. آنها از گِرا میآیند؛ سه ساعت رانندگی.
آن شب مویسینکو در یک سینمای برلین سخنرانی خواهد کرد. آنها ۱۳ سال پیش در مینسک در یک کلاس زبان آلمانی همدیگر را دیدند: مویسینکو ۸۷ ساله، شاگرد؛ فارلوک ۳۱ ساله، معلم. مویسینکو آن زمان تازه بیشتر به بوخنوالد رفتوآمد میکرد و میخواست بتواند ارتباط برقرار کند. فارلوک از شرق اروپا علاقهمند شده بود، در مسکو و کییف زندگی کرده بود و برای کارش به مینسک منتقل شده بود.
مویسینکو و فارلوک سرنوشتی مشترک دارند. مویسینکو همسر و پسرانش را بر اثر الکل از دست داده و فارلوک والدینش را. وقتی با این بازمانده اردوگاه آشنا شد، از روحیه ماجراجویی و امید او الهام گرفت و دوستی میانشان شکل گرفت.
فارلوک بین سالهای ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۶ فیلمی درباره زندگی مویسینکو ساخت. او اکنون در کوالالامپور کار میکند، اما هر سال در آوریل به آلمان میآید تا سه هفته همراه مویسینکو و این فیلم در کشور سفر کند. فارلوک برنامهریزی و رانندگی را انجام میدهد و مویسینکو سخن میگوید.
او میگوید:
«از سالها پیش یک حس فوریت لعنتی دارم، چون هر دقیقه ممکن است دیر باشد.»
«من تو را دوست دارم، زندگی»
شاسیبلند در ایستگاه "برلین زودکرویتس" توقف میکند. روی سکو، آن دو با همسر هانس فارلوک و دختر دو سالهاش روبهرو میشوند. مویسینکو او را در آغوش میگیرد. پس از تولد دختر، او به دیدارش در هنگکنگ رفته بود. یک سال بعد، همراه فارلوک در خیابانهای توکیو رقصیده بود.
شاید هانس فارلوک، آنطور که مویسینکو میگوید، یک «نجاتدهنده» به معنای کلاسیک نباشد؛ اما کسی است که به او یاد داده دوباره فکر کند، به جهان باز شود. و تا حدی او را نجات داده است—از یکنواختی مینسک و از تنهایی.
دو هفته بعد، یک مرکز فرهنگی در بوتسن. بنیاد Brücke/Most-Stiftung بیش از صد دانشآموز را دعوت کرده است. از مویسینکو درباره احساساتش پرسیده میشود. سه بار از پاسخ مستقیم طفره میرود. میگوید:
«به خودم گفتم: آرام باش، بپذیرش. اگر نمیتوانی چیزی را تغییر دهی، لازم نیست نگرانش باشی.»
پس از برنامه، مویسینکو که دانشآموزان او را احاطه کردهاند، یکی از مونولوگهای طولانیاش را آغاز میکند. او از جنگ و صلح میگوید؛ از «آنها در بالا». میگوید:
«آنها کسانی هستند که جنگها را آغاز میکنند. آنها روی صندلیهایشان میمانند و ما کسانی هستیم که رنج میکشیم.»
او معتقد است دموکراسی واقعی نه در آلمان وجود دارد، نه در بلاروس و نه در هیچ جای دیگر جهان.
در حاشیه، یکی از برگزارکنندگان برای همکارش از جلسه دیروز در درسدن تعریف میکند. حدود ۳۵۰ نوجوان پای سخنان مویسینکو نشسته بودند؛ او درباره وحدت روسها و اوکراینیها و همچنین «تحریکات غرب» صحبت کرده بود. این سخنان برای برخی ناخوشایند بوده، بهویژه در برابر دانشآموزان.
روزنامه «زاکسیشه سایتونگ» تیتر زده بود: «بازمانده بوخنوالد در درسدن حمله روسیه به اوکراین را توجیه میکند». اما نه برگزارکننده و نه همکارش این تیتر را دقیق نمیدانند. با این حال، پرسش درباره نحوه برخورد باقی میماند. همکار میگوید: «یک شاهد تاریخ، کتاب مرجع نیست.»
دختری به مویسینکو یک بسته هدیه میدهد: شمع، خودکار و خردل بوتسن. مویسینکو او را محکم در آغوش میگیرد. دختر میگوید:
«خیلی تأثیرگذار بود! انگار ناگهان خیلی بیشتر با این موضوع ارتباط گرفتم.»
چشمانش برق میزند.
در کارت شناسایی زمان زندانش که توسط گشتاپو در ۶ آوریل ۱۹۴۴ ثبت شده، آمده است:
«جوان؛ قد: ۱۵۰ سانتیمتر؛ هیکل: ضعیف؛ تاریخ تولد: ۲۳ دسامبر ۱۹۲۸.»
اما در گذرنامهاش تاریخ ۱ مه ۱۹۲۶ ثبت شده است؛ احتمالاً نخستینبار توسط مقامات شوروی پس از جنگ. تنها افراد بزرگسال میتوانستند به ارتش فراخوانده شوند—آیا او را بزرگتر از سن واقعیاش کردهاند؟ خودش هم مطمئن نیست. اگر به اسناد اساس اعتماد شود، مویسینکو هنوز ۹۷ ساله است. بوروکراسی شوروی اما باعث شده او در ۱ مه ۲۰۲۶ صد ساله شود.
روی دیوار تئاتر «وستفلگل» در لایپزیگ، پوستر بزرگی با عکس او آویخته است:
«همه آنچه که همیشه میخواستم، همه چیز است.»
و چون آندری مویسینکو «همه چیز را میخواهد»، مقاومتش در برابر تمرین آواز فقط حدود یک دقیقه طول میکشد و سپس تسلیم میشود. نوازنده آکاردئون برگهای دستنویس دارد. با هم آن را مرور میکنند. مویسینکو کنار او مینشیند و یک بالاد روسی را با صدای بلند میخواند.
او میگوید مهم است که انسان بتواند «نه» بگوید، اما دوستش هانس همیشه ایدههای درخشانی دارد. میخندد:
«حالا حتی تهدیدم میکند که مالزی را هم به من نشان بدهد.»
شب، مویسینکو روی صحنه میایستد؛ با لباس ورزشی و کلاه کاپیتانیاش. پشت سرش عدد «۱۰۰» از بادکنکهای طلایی میدرخشد. آکاردئون مینوازد، او به روسی میخواند:
«من تو را دوست دارم، زندگی. و امیدوارم تو هم مرا دوست داشته باشی!»
روی صندلی مینشیند، جرعهای آب مینوشد. وقتی یک گروه راکابیلی شروع به نواختن میکند، بلند میشود و میرقصد. عصر زندگیاش به یک شب بزرگ جشن تبدیل میشود. نیمهشب همه او را در آغوش گرفتهاند.
دو روز بعد، آندری مویسینکو سفرش را ترک خواهد کرد. میگوید مشتاق بازگشت به داچایش است. علفها بلند شدهاند و باید آنها را کوتاه کند.
به نقل از شماره ZEIT Nr. 22/2026 به تاریخ 16. Mai 2026
|
|