عصر نو
www.asre-nou.net

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!


Mon 25 05 2026

بهمن پارسا

new/bahman-parsa05.jpg
تابستان سال ۲۰۰۰ با چند تن آشنا شدم که برای امرار معاش سخت کار می‌کردند. عجیب نیست که انسان برای گذران زندگی و تمشیت امور کار کند؛ این مردم نیز مستثنا نبودند. وقتی می‌گویم «سخت»، روزانه حدود دوازده ساعت کار را در نظر بگیرید، با همه‌ی افت‌وخیزهایش.

واضح بود که از ایرانی بودنِ یکدیگر آگاهی داریم. در آغاز، هرگاه برخوردی با هریک از این آقایان پیش می‌آمد، با تکان دادن سری، به نشانه‌ی آشنایی، از کنار هم عبور می‌کردیم. با گذر روزها و ماه‌ها، تکان دادن سر جای خود را به «سلام، روز شما هم بخیر» واگذاشت و چندی نگذشت که احوالپرسی نیز چاشنی این آشنایی شد.

آن مردان ـ که یادشان همیشه با من زنده خواهد بود ـ هر یک به‌طور میانگین بیست‌ودو، بیست‌وسه سالی از من بزرگ‌تر بودند. بعدها، هرگاه برخوردی پیش می‌آمد، من در ادای احترام شتاب می‌کردم و پیشقدم می‌شدم. امّا آن‌که اغلب مرا، پیش از آن‌که متوجه شوم، با سلام و احوالپرسی غافلگیر می‌کرد، سرهنگ «یزدان نویسی» بود.

او انسانی خونگرم، صریح و به‌قول معروف «بی‌شیله‌پیله» بود؛ اهل لاف و گزاف هم نبود. آشنایی ما به دوستیِ بسیار صمیمانه و نزدیکی بدل شد که تا واپسین روزهای زندگی‌اش ادامه داشت. روزی نبود که از حال هم بی‌خبر باشیم.

چند جلد کتاب نیز به یادگار به من واگذاشت: آثاری از دکتر هوشنگ نهاوندی، به فارسی و فرانسه، و نیز نوشته‌ای از احمدعلی مسعود انصاری. نویسندگان این کتاب‌ها آن‌ها را به نام «یزدان نویسی» امضا و پشت‌نویسی کرده بودند.

روزی در میان صحبت از من پرسید:

«تو از کدام پارساها هستی؟»

پاسخ دادم:
«پدرم متولد روستایی در تفرش است؛ پس اصالتاً تفرشی هستم، یا بهتر بگویم از پارسایانِ تفرش.»

گفت:
«می‌توانستم زودتر حدس بزنم. همه‌ی مشخصات یک تفرشی را داری.»
بعد ادامه داد:

«می‌دانی چرا نام خانوادگیِ من “نویسی” است؟»

در پاسخ گفتم:
«روستای نویس چندان از روستای پدریِ من دور نیست و احتمالاً نام خانوادگی شما منسوب به همان‌جاست.»

گفت:
«می‌دانستم که تو خواهی دانست.»

نفر دیگر، که به مطالعه، کتاب، ادب و سیاست علاقه‌مندتر بود و گاه در این زمینه‌ها با هم گفت‌وگو می‌کردیم، سرهنگ «سیروس خیلتاش» بود. ایشان نیز، با در نظر گرفتن علایق من، چند جلد کتاب وزین و قطور فارسی و انگلیسی به رسم یادگار و هدیه به من سپردند.
ظرافتِ کار در این بود که صادقانه گفتند:

«این کتاب‌ها از حوصله‌ی من خارج‌اند؛ خیال می‌کنم خوراک شما باشند.»

و هنوز هم هستند.

کسی که حدود و فاصله‌ی رفاقت من با او در همان احوالپرسی‌های صمیمانه و یکی‌دو بار حضور در مهمانی‌های دوستانه‌اش ـ در منزل شخصی ایشان ـ با دیگر دوستان و همکاران قدیمی‌اش باقی ماند، سرهنگ «کیومرث جهان‌بینی» بود که میان نزدیکان به «آدّا» مشهور بود.

در یکی از نخستین ساعاتِ صبحِ روزی سرد در دسامبر ۲۰۰۱، دیدمش که به سوی من می‌آید. پیشقدم شدم و سلام کردم. خواستم بدانم آیا مطلبی برای گفتن دارد که دیدم جلدی کتاب، نوشته‌ی نورمحمد عسگری، با عنوان «شاه، مصدق، زاهدی» را به رسم هدیه برایم آورده است.

چند تن دیگر نیز بودند که یادشان بخیر باد.

یزدان نویسی و کیومرث جهان‌بینی هر دو افسر گارد جاویدان بودند. رسته‌ی نظامیِ سرهنگ خیلتاش را نمی‌دانم؛ نپرسیدم.

سرهنگ نویسی و سرهنگ جهان‌بینی، پیش از ماجرای ۵۷، به لحاظ موقعیت شغلی از نزدیکان بیرونیِ دربار به شمار می‌رفتند. هر دوی ایشان روز حمله‌ی آن سرباز گارد به شاه را در کاخ مرمر به‌وضوح دیده و در خاطر داشتند. از جزئیاتِ پس از حمله، برخورد شاه، و رفتار همسر ایشان هنگام حضور در صحنه، خاطراتی داشتند که من از زبان خودشان شنیدم.

پس از ماجرای ۵۷ نیز، بنا به ضرورت یا هر دلیل دیگر، عملاً در همه‌ی جابه‌جایی‌های خانواده‌ی سلطنتی حضور داشتند و به نوعی بخشی از خانواده محسوب می‌شدند.
دیگرانی نیز در این دایره حضور داشتند که نامشان محفوظ بماند. دلیلش این است که من آنان را دیده و به اسم می‌شناختم، اما میان ما هیچ نزدیکی‌ای نبود؛ جز یک ناهار با یکی از ایشان، که بماند.

در همان روزها، در میان آن جمع، فرد دیگری نیز بود؛ انسانی تنومند، لاابالی، قلدرمسلک و، هرگاه پیش می‌آمد، لیچارباف. او گاه به آن افسران سابق ارتش نیش و کنایه‌هایی می‌پراند. هیچ‌یک از آنان نه واکنشی نشان می‌دادند و نه پاسخی می‌دادند.

این آدم، از نظر من، حتی در همان حضور مادی‌اش نیز غایب بود؛ به حساب نمی‌آمد. هرگز حتی سری هم به سویش تکان ندادم. او از اعضای ساواک بود. چه سمت یا موقعیتی داشت؟ نه دانستم و نه میلی به دانستنش داشتم. چرا که به فرموده‌ی آن دُردانه‌ی زبان فارسی:

«بزرگ موعظه‌ی پیرِ صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید.»

و من نیز می‌کردم.

آن زنده‌یاد مردان، یکایک و به‌مرور، با باورها و اعتقادات سیاسی و اجتماعیِ من، به‌خوبی و در جزئیات، آشنا شده بودند. بر من نیز تمایلات و تعهدات ایشان روشن بود.

بسیار پیش می‌آمد که درباره‌ی زمینه‌های گوناگون، چراییِ وقوع بهمن ۵۷ و نتایج حاصل از آن، با یکدیگر گفتگو کنیم. من نیز هرگاه لازم می‌دیدم، نظرات خود را بی‌پرده با آنان در میان می‌گذاشتم.

آنچه برای من بسیار جالب توجه بود، این بود که هیچ‌کدامشان در پاسخ یا مجادله با من، دچار پرخاشگری، توهین، افترا یا تهمت نمی‌شدند.

یزدان نویسی، به‌ویژه، بی‌آنکه اهل زبان‌بازی یا سیاست‌کاری باشد، سعی می‌کرد مرا قانع کند که فقط نقاط منفیِ دوران شاه را بزرگ نکنم. می‌کوشید آنچه را که خود مثبت می‌دانست به من نیز نشان دهد.

طبعاً آن «مثبت»ها، مثبت‌هایی نبودند که من به آن‌ها باور داشته باشم؛ همان‌گونه که سخنان من نیز، از نگاه او، نوعی منفی‌بافیِ یک جوانِ «چپی» بود.

همین‌جا بگویم که هیچ‌یک از آن مردانِ زنده‌یاد هرگز مرا به چپی یا کمونیست بودن متهم نکردند یا چنین لفظی درباره‌ی من به کار نبردند. اما یزدان، ساده و شوخ‌طبعانه، می‌گفت:
«شما را دانشگاه بد بار آورده.»

یزدان نویسی با رضا پهلوی،مادر گرامی ایشان، زنده‌یاد علیرضا و زنده‌یاد لیلا پهلوی آشنایی نزدیک و روابطی صمیمانه داشت. علیرضا را بیش از دیگران دوست می‌داشت و از صفاتش بسیار می‌گفت.

هرگاه میان ما سخنی از رضا پهلوی پیش می‌آمد، یزدان از او به نیکی یاد می‌کرد؛ می‌گفت جوانی است تیزهوش، علاقه‌مند به ایران، و آشنا با تاریخ و فرهنگ کشور. معتقد بود هم آموزگاران خوبی داشته و هم خود شوق فراوانی به دانستنِ بیشتر درباره‌ی ایران و جایگاهش در جهان امروز دارد.

بارها به من گفت:

«تو اگر فقط یک‌بار ولیعهد را ببینی، خواهی فهمید که انسان خوب و قابل اعتمادی است؛ به او علاقه‌مند خواهی شد.»

و بعد می‌افزود:

«اگر بخواهی، حاضرم زمینه‌ی ملاقاتت را با ایشان فراهم کنم.»

امّا من چنین علاقه‌ای نداشتم و این را نیز به یزدان می‌گفتم. در عین حال، همواره یادآوری می‌کردم:

«من علیه شخصِ ولیعهد هیچ موضعی ندارم. ایشان وارث تاج است و من فرزند خیابان و ناباورِ تاج. تا وقتی زنده‌ام مخالف سلطنت خواهم بود، اما هرگز خصم و دشمن او نخواهم شد.»

چنین گفتگوهایی میان من و آن مردان ـ که عصاره‌ی سلطنت‌باوری و دلبسته‌ی خاندان پهلوی بودند ـ بارها و بارها اتفاق افتاد.

نه آنان مرا متهم، تحقیر یا تخفیف کردند و نه من درباره‌ی ایشان سخنی ناروا بر زبان آوردم.

در آغاز سخن گفتم که یادشان هنوز در من زنده است. ما، در اوج مخالفت عقیدتی، با یکدیگر رفاقت کردیم. مخالف هم بودیم؛ دشمن هم؟ هرگز.

تا واپسین ساعت‌های زندگی‌شان رابطه‌شان با من قطع نشد. کهولت، دوریِ راه‌ها و فاصله‌ی ایالت‌ها دیدارها را به صفر رساند، اما تماس‌ها هرگز قطع نشد.

امروز، ظاهراً دیگر از برخوردهای منطقی و مبتنی بر پذیرشِ مخالفتِ عقاید، در میان پادشاهی‌خواهان، چندان خبری نیست. می‌گویم «ظاهراً»، چون کمتر پیش می‌آید که شخصاً درگیر چنین فضاهایی باشم. اما آنچه این‌جا و آن‌جا دیده و شنیده می‌شود ـ و آنچه در رسانه‌ها بازتاب می‌یابد ـ بیشتر حکایت از پرخاشجوییِ عصبی، تهمت، بددهانی و بدزبانی دارد؛ گویی آنان نیز، همچون بسیاری از نیروهای تمامیت‌خواه، به این باور رسیده‌اند که:
«هر که با ما نیست، بر ماست.»

گاه نیز کار به خشونت و درگیری فیزیکی کشیده می‌شود. اینست که در صدر سخن گفتم:ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

اینطور بنظر میرسد که عمر من کفاف نخواهد داد تا سقوط حکومت اسلامیِ- شیعیِ تهران را ببینم. امّا بی‌تردید، آن فروپاشی ـ آن هم از درون و به دست ایرانیانِ داخل ایران ـ در راه است.

اگر قرار است در این مسیر، نیروهای گوناگون حضوری مشترک داشته باشند ـ و دقت کنید که سخن از «حضور مشترک» است، نه هدف یا حکومت مشترک ـ بهتر است به مخالفت باور داشته باشیم و از مخاصمت بپرهیزیم.

ایران، ملک پدری و میراثِ اجدادیِ همه‌ی ماست؛ تک‌تکِ ما.

تا هست،‌ایران و ایرانی سرافرازباد. سرنگون باد حکومتِ‌اسلامی-شیعی تهران

---------------------------------------------------
صلاح کار کجا و من ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ خراب کجا/ببین تفاوت ره از کجاست تا بکجا (حافظ)
یکشنبه ۲۴ می ۲۰۲۶