عصر نو
www.asre-nou.net

«کلام نود و هشتم از حکایت قفس - اطلاعیه ساواک و موش ها!-»


Mon 25 05 2026

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
...در همین لحظه، رئيس از اتاق جلسه بيرون می آيد و دارد به طرف منشی می رود که منشی با دیدن او به سرعت دهنی گوشی تلفن را با دستش می بندد و رو به رئيس، با صدائی پائين و حرکات مشکوکانه ی لب و چشم و ابرو، می گويد:" آقای بايگان! از بيمارستان! می گويد مسئله ی مهمی است که....".
( بگوئید جلسه دارند. فردا! فردا تماس بگیرد!)
( می گوید کارش به همین جلسه اضطراری ربط دارد، قربان)
رئيس می گويد:( وصل کنيد)
(وصل کنم به اتاق جلسه قربان؟!)
(خیر! وصل کنید به اتاق خودم!)
رئیس برمی گردد به اتاق خودش- اتاقی کنار اتاق جلسه- و منشی، بايگان را، وصل می کند به تلفن رئيس، اما خودش هم روی خط می ايستد و گوش تيز می کند. رئيس، گوشی را بر می دارد: ( الو....).
( بايگان هستم قربان. سلام عرض می کنم).
( سلام بايگان. چطوری؟).
( اگر اين مزاحمين بگذارند، خدا را شکر، حالم بهتر است قربان!).
( کدام مزاحمين؟!).
( عرض کنم خدمتتان. چند سال پيش، يادتان می آيد که جناب آقای صولتی از وزارت امور خارجه...).
( بعله، يادم می آيد! مگر چه شده است حالا؟!).
( والله! شنيده ام که اين امير دولت آبادی فضول، از غيبت من سوء استفاده کرده است و به بهانه منظم کردن بايگانی، دارد با زير و رو کردن پرونده ها.....).
(کمالی احمق بهت گفت؟!).
( بلی قربان. البته منظور بدی نداشت. در حقيقت، خيلی هم شما را دوست دارد و.....)



( دشمن دانا بلندت می کند. بر زمينت می زند نادان دوست!).
( آخه، خيلی نگران شده بود قربان! البته بی دلیل هم نبود! چون، همچنانکه اطلاع داريد، چند سال پيش که تيمسار اصغردولت آبادی، در ارتباط با "اجساد بی سر" و زمين کارخانه آقای صولتی و پرونده ی حاج آقا شیخ علی وحاجی خان.........).
( اين مزخرفات چيست که بهم می بافی بايگان؟! پرونده ی اجساد بی سر، چه ربطی به پرونده ی این ها دارد؟!).
( والله قربان! من، همه ی اين پرونده ها را، توی يک گوشه موشه ای دربايگانی قایم کرده بودم که...)
( قایم کرده بودی! چرا؟!)
( قایم کرده بودم که دم دست نباشد قربان )
( دم دست نباشد! چرا دم دست نباشد؟!)
(والله چه عرض کنم قربان! در حقیقت دستور جناب مدیر کل بود قربان. اگر اجازه بفرمائید وقتی از بیمارستان مرخص شدم ، می آیم خدمتتان و به صورت خیلی خیلی خصوصی قضیه را توضیح میدهم. چون، قضیه اجساد بی سر، یک طورهائی با پدر بزرگ همین امیر دولت آبادی و دارو دسته او مربوط می شود. بهتر است پشت تلفن عرض نکنم. در هرحال، دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد!)
در این لحظه، منشی ، به آهستگی گوشی را روی تلفن میگذارد و بایگان میگوید:( صدا را شنیدید قربان! هرکس که بود، گوشی را گذاشت! ملاحظه فرمودید قربان؟! )
رئیس که ذهنش از صحبت های بایگان به هم ریخته است با عصبانیت فروخورده ای می غرد که :( کدام صدا؟! ملاحظه چی بایگان؟!)
( صدای گذاشتن گوشی قربان. به گمانم یکی از همان موشها آمده بود روی خط تلفن قربان!)
(کدام موش ها؟!)
(همین موش هائی که ساواک الان به دنبالشان است. یکی از کارهاشان همین استراغ سمع است قربان. اخبار دیشب را که ملاحظه فرموده اید قربان! همه جا هستند قربان. در همه جای مملکت ، از پائین تا آن بالا بالا ها نفوذ کرده اند قربان! وقتی خدمتتان برسم، خصوصی عرض خواهم کرد که این امیر دولت آبادی و آن دوستش فولادی کمونیست و آن دوست دیگرش که طلبه بود و در دانشگاه تهران حقوق می خواند و همین امیردولت آبادی پارتی بازی کرده بود و اسم او را در لیست دانشجویانی که برای کمک هزینه تحصیلی شان، چند روزی را در اقتصاد شهری کار می کنند، آورده بود و من گذارشش را خدمتتان دادم و شما دستور فرمودید که اسم آن دانشجوی طلبه را در آن لیست خط بزنند، حتما در خاطر مبارکتان هست قربان؟)
( خیر. الان چیزی به خاطر نمی آورم. خوب! حالا، همه این پرت وپلاهائی که می گویی چه ربطی به تیمسار دولت آبادی و صولتی و وزارت امور خارجه و اطلاعیه ساواک و موش ها و این مزخرفات دارد؟!)
(ربط دارد قربان! ربط دارد. ربط به آن شرکت دارد قربان!)
( به کدام شرکت؟)
(جولاشگا قربان. شرکت جولاشگا! جولاشگا!...)
رئیس، با دستپاچگی، فورا، به میان حرف بایگان می پرد و می گوید:( بسیارخوب! من الان وقت شنیدن ای چیزها را ندارم . باید به جلسه برگردم! بعدا. بعدا که آمدی پیشم موضوع را برایم تعریف خواهی کرد. بعدا... بعدا... خداحافظ!)
رئیس گوشی را می گذارد. زنگ ارتباط با منشی را می فشارد و نا آرام شروع به قدم زدن می کند. منشی پس اززدن چند ضربه بر در اتاق وارد می شود. رئیس در حالی که سعی می کند عصبانیت خودش را از گفتگو با بایگان پنهان نگهدارد، رو به منشی می کند و می گوید:( آقای بایگان پس از بیرون آمدن از بیمارستان، قرار است من را ببیند. اما، تا آنوقت، لزومی ندارد که تلفنی بخواهد تماس بگیرد. من دارم می روم به اتاق جلسه. تا پایان جلسه امشب هم به هییچوجه کسی را وصل نمی کنید! تفهیم شد؟!)
منشی می گوید: (بلی قربان!)
رئیس با عجله وارد اتاق جلسه می شود ومنشی، با عجله به سوی میز رئیس می رود. گوشی تلفن را برمیدارد، لحظه ای مکث می کند و بعد گوشی را سرجایش می گذارد. به طرف در اتاق می رود. در را باز می کند. پس از سرک کشیدن به بیرون ، در را می بندد و از پشت قفل می کند و به سرعت به طرف تلفن برمی گردد و دوباره گوشی را برمیدارد و دهنی گوش را می چرخاند. دهنی که باز می شود. یک تکه کوچک فلزی را از آن بیرون می آورد و در جیب دامنش میگذارد و از جیب دیگر دامنش، تکه ی فلزی دیگری را در دهنی جای گزین می کند و دهنی را می بندد و گوشی را روی تلفن می گذارد و به سرعت از اتاق خارج می شود و در را هم پشت سر خودش می بندد.
در همان زمان، اميردولت آبادی، در کلاس شبانه – خوشنويسی- است. شعر، " ای لوليان! ای لوليان! يک لولی ای ديوانه شد" را که به خط نستعليق، روی تخته سياه نوشته شده است، پاک می کند و مشغول نوشتن سرمشق هفته ی آينده می شود:
" خطاط، سه گونه خط نبشتی. يکی را، او خواندی و لاغير. يکی را، هم او خواندی و هم غير. يکی را، نه او خواندی و نه غير؛ آن خط سوم منم!"
يکی از دانش آموزان، دستش را بلند می کند:
( اجازه هست آقا؟).
امیر دولت آبادی می گوید:( بفرمائيد).
(با تعريفی که شما از هنر داديد، سؤال من اينه که تعهد يک هنرمند خوشنويس، در زيبا نوشتن خط است و يا در مفهوم خطی که می نويسه. منظورم اينه که آيا هنرمند خوشنويس هم مثل بقيه ی هنرمندان، در برابر انسان و اجتماع خودش، متعهد و مسئول است يا نه؟!).
زنگ کلاس به صدا در می آيد. امير دولت آبادی می گويد:( سؤال بسيار خوبی است که درجلسه ی آينده، در مورد آن، مفصلن صحبت خواهيم کرد)
و بعد هم به همراه دانش آموزان از کلاس خارج می شود. طول راهرو را طی می کند. وارد دفتر می شود. چند تا معلم ديگر هم، هستند. رئيس آموزشگاه می آيد و او را به گوشه ای می کشاند و پچ پچ کنان می گويد:( اگه ممکنه، چند دقيقه صبر بفرمائيد، چون با شما، کار مهمی دارم!)
امير در گوشه ای می نشيتد. وقتی که همه ی معلمين ديگر، از دفتر خارج می شوند، رئيس آموزشگاه در دفتر را می بندد و حتا چفت پشت آن را هم می اندازد و می آيد و کنارامير می نشيند و می گويد: ( ديروقت شب است و هر دو تا مان هم خسته هستيم و..... بنابراين، وقتتان را نمی گيرم و می روم سر اصل مطلب و... آن اين است که می خواهم از شما خواهش کنم که در سر کلاس، نگذاريد که راجع به مسائل سياسی، صحبت شود!).
( من تا به حال راجع به مسائل سياسی، صحبتی نکرده ام!).
( منظورم به خود شما نيست. منظورم به شاگرد هاست. چند شب پيش، اعلاميه ای روی تابلوی اعلانات چسبانده بودند که خوشبختانه، قبل از آنکه به دست کسی بيفتد و باعث درد سرمان شود، يکی از معلمين ديده بود و آورده بود به دفتر و دادش به من!).
( راجع به چه بود؟).
( من، حتا جرأت خواندنش را هم به خودم ندادم. فورن، جلوی همان معلم، پاره اش کردم و پاره هايش را هم دادم به خود او و ازش خواهش کردم که ببرد بيرون و يک جوری سر به نيستشان کند. چه می شود کرد! اين روزها، آدم به سايه ی خودش هم مشکوک می شود. شما هم بهتر است که احتياط کنيد و.....).
تلفن زنگ می زند. رئيس آموزشگاه، گوشی را بر می دارد و می گيرد جلوی گوشش و بعد، گوشی را می گيرد طرف امير و می گويد:( برای شما است. فکر می کنم که خانواده باشند)
امير گوشی را می گيرد. مادرهمسرش در آن سوی سيم است و دارد می گويد که حال طاهره، خوب نيست!:
( چش شده؟!).
( فکر می کنم مال بچه باشه. گفتم تلفن بزنم که خودت بيای و با ماشين ببريمش بيمارستان اگرنه، آژانس خبر کنم).
( ولی، دکتر گفت که يک چند هفته ای.....).
( خودم هم مطمئن نيستم، اما بهتره که ببريمش بيمارستان، يه نشونش بديم!).
( اگر دير نمی شود تا نيم ساعت ديگه آنجا هستم. در غیر این صورت، با آژانس تماس بگیرید برای بیمارستان و من هم خودم را می رسانم).
( نه، دير نميشه. شايد هم تا بيای، چيزی مهمی نباشه و حالش بهتر شده باشه).
( الان راه می افتم. فعلن خداحافظ).
گوشی را می گذارد و ازجايش بر می خيزد. مسئول آموزشگاه، می گويد: ( خدای نخواسته اشکالی پیش آمده است.؟! کاری از دست من برآید در خدمت هستم!)
امير حوصله ی توضيح ندارد و درحالی که دستش را برای خداحافظی به سوی او دراز می کند، می گويد: ( ميهمان آمده است)
(خیر باشد)
( راجع به موضوعی هم که فرموديد، باشد. چشم!).
مسئول آموزشگاه، همچنانکه دست او را در دست دارد، تا هنگام خروج از دفتر، بدرقه اش می کند و به وقت خداحافظی، می گويد: ( همان که عرض کردم. خیلی خیلی مواظب باشيد!).

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و "تیمسار اصغر دولت آبادی" وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.
ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.