عصر نو
www.asre-nou.net

گیدو کلاین‌هوبرت

چنگیزخان؛ «مردی از جهنم»


Sun 24 05 2026



بسیاری هنگام شنیدن نام چنگیزخان، احتمالاً به یک گروه موسیقی قدیمی و ترانه مشهورش فکر می‌کنند ــ نه به مردی که فرمان قتل‌عام میلیون‌ها انسان را صادر کرد. اکنون یک کتاب و یک نمایشگاه قرار است این تصویر را تغییر دهند.

همه‌چیز با فریاد «هو، ها! هو، ها!» آغاز می‌شود، بعد نوبت اسب‌سواری، ودکاخواری و عیش و عشرت دائمی است. در ترانه مشهور گروه شلگر «چنگیز خان»، گفته می‌شود که چنگیزخان می‌توانست هر شب صاحب هفت فرزند شود. اما در بندها و ترجیع‌بند این ترانه، هیچ اشاره مشخصی به این واقعیت دیده نمی‌شود که فرمانروای مغول و جنگاورانش در قرن سیزدهم بی‌شمار انسان را ــ از هر سن و سال ــ قتل‌عام، گرسنه و مورد تجاوز قرار دادند. شاید هم اگر چنین اشاراتی وجود داشت، موفقیت ترانه‌ای که رالف زیگل ساخته بود، با مانع روبه‌رو می‌شد. این آهنگ در سال ۱۹۷۹ به‌عنوان نماینده آلمان در مسابقه یوروویژن به مقام چهارم رسید.

این ترانه رقص‌آلود که گروه هنوز هم با ترکیبی تازه بر صحنه‌های آلمان اجرا می‌کند، اثری بدبینانه و شرم‌آور در تاریخ موسیقی آلمان است. این ترانه یک آدم‌کش جمعی را بی‌اهمیت جلوه می‌دهد ــ و در عین حال، حدود سی میلیون قربانی او را نیز به تمسخر می‌گیرد. چنگیزخان در کنار جلادانی چون آدولف هیتلر، ژوزف استالین، مائو تسه‌تونگ و پل پوت، از جمله بزرگ‌ترین آدم‌کشان تاریخ جهان به شمار می‌رود. با این حال، در آلمان تقریباً کسی نمی‌داند که این فرمانروای مستبد قرون وسطی و وارثانش چه جنایت‌هایی علیه بشریت مرتکب شدند. در حالی که «تاتارها» ــ نامی که در آن زمان به جنگجویان شرقی داده می‌شد ــ ردپاهای بسیاری در اروپا بر جای گذاشتند. چیزی نمانده بود که آنان حتی منطقه‌ای را نیز درنوردند که بعدها پایتخت

آلمان، یعنی برلین، در آن شکل گرفت.

اکنون «ماتیاس وِمهوف»، باستان‌شناس ایالت برلین، می‌خواهد هم‌زمان با هشتصدمین سالگرد مرگ خان، این خلأ دانشی را پر کند. در پایان ماه مه، کتاب تازه او با عنوان «چنگیزخان ــ فرمانروای بیکران» منتشر می‌شود. در پاییز نیز نمایشگاه «چنگیزخان و جهان مغولان» در گالری جیمز-زیمون برلین افتتاح خواهد شد. در این نمایشگاه، آثار ارزشمند بسیاری از مغولستان به نمایش درمی‌آید؛ از جمله اشیایی از گورها و پایتخت آن زمان، قراقوروم، که تاکنون هرگز در معرض دید عموم قرار نگرفته بودند و بخشی از آن‌ها با همکاری باستان‌شناسان شهر بن نیز کشف شده‌اند.

وِمهوف می‌گوید:

«ما می‌خواهیم نشان دهیم که چنگیزخان شخصیتی افسانه‌ای یا ساخته‌وپرداخته ترانه‌های شلگر نیست، بلکه فرمانروایی واقعی بود که بزرگ‌ترین امپراتوری تاریخ را بنیان گذاشت.»

او برای آماده‌سازی این نمایشگاه چندین بار به مغولستان سفر کرده است. مردی که بعدها «چنگیزخان» نام گرفت ــ لقبی که می‌توان آن را تقریباً «فرمانروای هم‌پایه اقیانوس» ترجمه کرد ــ احتمالاً حدود سال ۱۱۶۰ با نام «تموچین» و به‌عنوان پسر یک رئیس قبیله به دنیا آمد. وقتی پدرش به قتل رسید، خانواده‌اش به فقر افتاد و بنا بر نوشته‌های هم‌عصران، این نیمه‌یتیم به اسارت یک قبیله رقیب درآمد. پس از فرار از بردگی، این مرد کاریزماتیک و تشنه انتقام، افراد بیشتری را گرد خود جمع کرد، آنان را از یک یورش غارتگرانه به یورشی دیگر برد و به گفته وِمهوف، به نوعی «ستاره پاپ قرن سیزدهم» تبدیل شد. او که شهر پس از شهر را فتح می‌کرد، ظاهراً چنان از قدرت خود سرمست شد که دیگر هیچ رحم و شفقتی نمی‌شناخت. گفته می‌شود حتی کسانی که تسلیم او و همراهانش می‌شدند نیز به دست جنگجویانش کشته می‌شدند، اغلب با ضربه‌ای دقیق از شمشیر. مسافران روایت کرده‌اند که سال‌ها پس از این قتل‌عام‌ها، هنوز در میدان‌های نبرد با کوه‌هایی از جمجمه روبه‌رو می‌شدند.

نیروهای تموچین و قلمرو نفوذ او با سرعتی گسترش یافت که شاید تنها بتوان آن را با اسکندر مقدونی مقایسه کرد. تموچین عمدتاً به یاری تیراندازان خود موفق شد همه قبایل مغول را مطیع سازد. در سال ۱۲۰۶، شاهزادگان اقوام استپ‌نشین او را «چنگیزخان» نامیدند و او سپس با احتمالاً بزرگ‌ترین سواره‌نظام تاریخ به پیشروی ادامه داد و امپراتوری عظیم چین و سرزمین‌های امروزی ازبکستان و ترکمنستان را به وحشت انداخت.

بسیاری از مردمانی که مورد حمله قرار گرفتند، سرسختانه مقاومت کردند. اما همان‌گونه که در اسناد کهن آمده است، مغولان برای شکست دشمنان خود پیوسته شیوه‌های تازه‌ای از قساوت را ابداع می‌کردند.

برای مثال گفته می‌شود که آنان پرندگان آتش‌گرفته را به درون شهرها می‌راندند و مسیر رودخانه‌ها را تغییر می‌دادند تا دشمنان را با آتش‌سوزی و سیلاب تضعیف کنند. هنگامی که مغولان موفق می‌شدند دیوارهای شهر را بشکنند، بسیاری از مردان و زنان کشته می‌شدند و زنان مورد تجاوز قرار می‌گرفتند؛ اسناد هم‌عصر نیز بارها چنین گزارش‌هایی داده‌اند. گفته می‌شود در جریان محاصره پکن، شصت هزار زن برای فرار از شکنجه، خود را از دیوارهای شهر به پایین افکندند. البته مورخان درباره درستی همه روایت‌هایی که درباره جنگجویان استپ نوشته شده اختلاف‌نظر دارند. اما بی‌تردید چنگیزخان و مردانش از این‌که تا این اندازه مایه وحشت بودند، خشنود می‌شدند.



مغولستان امروزی، که مساحتش تقریباً چهار و نیم برابر آلمان است، از صلح‌آمیزترین کشورهای آسیاست؛ چه در داخل و چه در روابط خارجی. این کشور که میان دو دولت اقتدارگرا، یعنی چین و روسیه، گرفتار شده، دموکراسی باثباتی با نظام چندحزبی و آزادی بیان است. از این رو، چندان سازگار به نظر نمی‌رسد که در آنجا چنگیزخان تقریباً بی‌هیچ انتقادی همچون نیمه‌خدایی پرستیده می‌شود. فرودگاه‌ها، هتل‌ها و برندهای مشروب نام او را بر خود دارند و چهره‌اش بر اسکناس‌ها دیده می‌شود. حتی موزه‌ای ملی به او اختصاص یافته و یادبودهای بسیاری برایش ساخته شده است. بزرگ‌ترین این مجسمه‌ها در شرق پایتخت، اولان‌باتور، قرار دارد. این تندیس فولاد ضدزنگ که در سال ۲۰۰۸ رونمایی شد، بلندترین مجسمه سوارکار جهان است.

اما این شیفتگی نسبت به مردی که چنین مرگ و ویرانی عظیمی بر جهان تحمیل کرد، از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ وِمهوف توضیح می‌دهد که مغولستان تا زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، کشوری تابع بود و ناچار بود هرآنچه حکومت مسکو می‌خواست انجام دهد. پس از سال ۱۹۹۰، این کشور در جست‌وجوی نمادها و روایت‌هایی بیرون از سوسیالیسم برآمد ــ و چنگیزخان را یافت. آن جلاد به «بنیان‌گذار دولت» تبدیل شد و جنایت‌هایش تا حد زیادی نادیده گرفته شد. یا این اعمال به‌عنوان شرّی ضروری تعبیر شدند، زیرا او دست‌کم قبایل مغول را متحد کرده بود. از آن زمان تاکنون، بیش از همه بر این نکته تأکید می‌شود که چنگیزخان آزادی دینی را تضمین کرد، تجارت را رونق داد و خط نوشتاری‌ای را رواج داد، هرچند خودش بی‌سواد بود.

به گفته ماتیاس وِمهوف، باستان‌شناس ایالت برلین، سیاستمداران و فعالان فرهنگی مغولستان از همان آغاز از ایده برگزاری نمایشگاهی در برلین حمایت کردند؛ و هیچ‌کس هرگز در برنامه‌های او دخالت نکرده است. اوخناگین خورلسوخ، رئیس‌جمهور مغولستان، اعلام کرده که قصد دارد برای افتتاحیه نمایشگاه در ۲۱ اکتبر به برلین سفر کند. او نیز مانند همه بازدیدکنندگان، در بدو ورود با پرده‌های عظیم ویدئویی روبه‌رو خواهد شد که تصویر تیراندازان سوارکار را نمایش می‌دهند.

چنگیزخان حدود هفتاد سال داشت که احتمالاً در سال ۱۲۲۷ درگذشت. شاید طاعون او را از پا انداخت، یا شاید هم در پی سقوط از اسب مرد ــ پایانی نه‌چندان پرافتخار برای یک کوچ‌نشین سوارکار. اما قدرت در دست خاندان بزرگ او باقی ماند: از آن پس، پسران و نوه‌هایش در رأس امپراتوری عظیم نشستند و همراه جنگجویان خود به سوی غرب، یعنی اروپا، پیشروی کردند. این لشکرکشی‌ها تلفات سنگینی بر مغولان وارد کرد، اما حتی وارثان خان را نیز از رؤیای فتح بازنداشت. سپاهیان باتو، یکی از نوه‌های چنگیزخان، از سال ۱۲۴۰ شهرهایی چون کی‌یف، لوبلین و برسلاو را درنوردیدند؛ در مجارستان نیز شهرها و روستاهای بسیاری را ویران کردند و گفته می‌شود نزدیک به نیمی از جمعیت آن کشور را کشتند.

در اروپا شایعاتی دهان‌به‌دهان می‌گشت: این‌که مهاجمان شرقی اصلاً انسان نیستند؛ موجوداتی‌اند که در میدان نبرد شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسند. این‌که مردانی با چشمان بادامی و گیسوان بافته، آفریده‌هایی از جهنم‌اند. آیا واژه «تاتارها» شباهت عجیبی به «تارتاروس» نداشت؟ همان مکانی که در اسطوره‌شناسی یونان، ژرف‌ترین بخش جهان زیرین و جایگاه موجودات شرور و گناهکاران توصیف می‌شود. این تصور چنان رواج یافت که واژه «تاتارها»، که در اصل نام واقعی مغولان بود، در اروپا به «تارتارها» تبدیل شد؛ با افزودن حرف «ر» اضافی، همانند واژه «تارتاروس».

در واقع، برتری مغولان در میدان جنگ دلایل کاملاً زمینی و عملی داشت. آنان به شیوه‌ای می‌جنگیدند که برای اروپاییان ناشناخته بود. گفته می‌شود جنگجویان مغول با کمان‌های کوتاه خود، از روی اسب، در هر دقیقه تا دوازده تیر شلیک می‌کردند و اغلب از فاصله سیصد متری به هدف می‌زدند. آنان از نبرد تن‌به‌تن پرهیز می‌کردند؛ گاه وانمود به عقب‌نشینی می‌کردند، سپس ناگهان بازمی‌گشتند و دشمنان را همچون گاوچران‌هایی که گله گاومیش را محاصره می‌کنند، دور می‌زدند. آنان عروسک‌هایی را بر پشت اسب‌ها می‌بستند تا شمار مهاجمان بیشتر به نظر برسد، و در هر فصلی ــ حتی در سخت‌ترین زمستان‌ها ــ حمله می‌کردند.

در آوریل ۱۲۴۱، مغولان در نبرد لیگنیتس، در لهستان امروزی، احتمالاً ارتشی از شوالیه‌های آلمانی ـ لهستانی را شکست دادند؛ جایی که تنها حدود ۲۸۰ کیلومتر، یعنی تقریباً سه روز راه، با برلین فاصله داشت. مردم برلین و مناطق دیگر مراسم دعا و نیایش برگزار کردند. اما به هر دلیلی که بود، «تارتارها» سرانجام به سوی جنوب، به سمت مجارستان، حرکت کردند.

وِمهوف می‌گوید:

«برلین احتمالاً شکار آسانی می‌بود.»

شاید این شهر امروز اصلاً وجود نداشت، زیرا آن سکونتگاه کوچک با جمعیتی حدود دو هزار نفر، احتمالاً هرگز از یورش جنگجویان استپ بهبود نمی‌یافت.

مطالعه‌ای که مؤسسه ماکس پلانک برای هواشناسی در هامبورگ نیز در آن مشارکت داشته، نشان می‌دهد که قتل‌عام‌های گسترده مغولان در طول قرن سیزدهم حتی بر اقلیم جهان نیز تأثیر گذاشت. در آسیا و اروپا به‌تدریج انسان‌هایی که بتوانند زمین‌ها و مزارع را کشت کنند، کمیاب شدند و در نتیجه، جنگل‌ها دوباره در پهنه‌های عظیم سر برآوردند. به این ترتیب صدها میلیون تن دی‌اکسیدکربن جذب شد و روند گرمایش زمین کندتر گشت.

وِمهوف می‌گوید:

«حتی مرگ سیاه ــ یعنی همه‌گیری ویرانگر طاعون در میانه قرن چهاردهم ــ نیز به اندازه یورش‌های مغولان چنین تأثیر عمیقی بر اقلیم نداشت.»

این‌که چرا باتوخان و مردانش در آغاز سال ۱۲۴۲ تقریباً با شتاب اردوگاه‌های خود را در مجارستان و دیگر نقاط اروپا ترک کردند، همچنان میان مورخان محل اختلاف است. شاید مرگ اوگتای‌خان، فرمانروای بزرگ و قدرتمندتر مغول، باتو را به سوی سرزمین مادری کشاند؛ شاید هم او می‌خواست در تعیین جانشین اوگتای نقش داشته باشد. اما مسلم است که از آن زمان به بعد، مغولان دیگر تهدیدی جدی برای دیگر ملت‌ها نبودند. هرچند در اواخر قرن سیزدهم بار دیگر به سوی اروپای غربی لشکر کشیدند، این بار ناکام ماندند. اروپاییان از نخستین یورش مغولان درس گرفته و بسیار جنگاورتر شده بودند.

آنچه باقی ماند، همان فریاد «هو، ها! هو، ها!» بود. وِمهوف تعریف می‌کند که آن ترانه شلگر هنوز هم در مغولستان محبوب است. او در سفرهایش در سراسر استپ‌های مغولستان بارها این آهنگ را در مراسم و جشن‌های گوناگون شنیده است.

اما آن ودکایی که در ترانه از آن سخن می‌رود، هیچ جایگاهی در زندگی روزمره جنگجویان مغول نداشت. چنگیزخان نوشیدنی‌ای از شیر مادیان تخمیرشده می‌نوشید؛ نوشیدنی‌ای که هنوز هم یکی از نوشیدنی‌های سنتی مغولستان به شمار می‌رود.

به نقل از هفته‌نامه اشپیگل شماره 22 سال 2026