عصر نو
www.asre-nou.net

گفت‌وگویی با آلخاندرو پِدرِگال

سرمایه‌داری نظامی اِشتعال‌پذیر است

ترجمه: هرمس برادری
Mon 18 05 2026



۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۷ مهٔ ۲۰۲۶

کتاب «آتش‌سوزی‌ها: یک نقد اکو-اجتماعی از سرمایه‌داریِ اشتعال‌پذیر» که در سال ۲۰۲۵منتشر شده است، طبیعت سرمایه‌داری را از خلال شعله‌های آتش تحلیل می‌کند. در این اثر، نویسنده و فیلم‌ساز، آلخاندرو پدریگال، با استفاده از یک تحلیل اکو-مارکسیستی از سه آتش‌سوزی واقع‌شده در پرتغال، پرو و بریتانیا در ژوئن ۲۰۱۷، لایه‌های اکو-اجتماعی-تاریخی را بازسازی می‌کند که در بنیانِ اکنونِ زیسته ما قرار دارند. الخاندرو پدرگال فیلم‌ساز و فیلم‌نامه‌نویس و دارای آثار متعددی است که در سطح بین‌المللی جوایزی دریافت کرده‌اند. او به‌طور مستمر درباره فرهنگ، سیاست، و تاریخ می‌نویسد. همچنین پژوهشگرِ دپارتمان سینما، تلویزیون، و طراحی صحنه در دانشگاه آلتو هلسینکی است.

همان‌گونه که جان بلامی فوستر، که مقدمه کتاب را نوشته است، بیان می‌کند، پدریگال نشان می‌دهد که چگونه فاجعه درون اکوسیستم‌هایی انباشته می‌شود که پیرامون الزامات بازتولیدیِ سرمایه سازمان یافته‌اند، در مواد و مصالحِ معماریِ طبقاتی که به شهرها شکل می‌دهد، و در شرایط تولیدی که کارگران را به‌صورت همزمان به‌طور واقعی و نمادین می‌سوزاند.

در گفت‌وگویی با آلبرتو کورونا، نویسنده تصمیم‌ها و ارجاع‌هایی را توضیح می‌دهد که در پسِ این اثرِ ماتریالیسم زیست‌محیطی قرار دارند؛ اثری که به‌مثابه مقدمه‌ای بر بوم‌شناسی ضدسرمایه‌داری و ضدامپریالیستی عمل می‌کند و سوگیری‌های اروپامحورِ بوم‌شناسی سیاسی معاصر را به چالش می‌کشد.

آلبرتو کورونا:
مادیّتِ آتش در اثر تو چیزی بیش از یک استعاره است. این بیشتر به روشی برای مواجهه با ساختار متافیزیکیِ سرمایه‌داری شباهت دارد. دیوید هاروی آب را برای تصویر کردن ماهیت سرمایه‌داری انتخاب می‌کند. در «آتش‌سوزی‌ها» عنصر آتش است. آیا فکر می‌کنی این دو انتخاب به نقدهای متفاوتی از سرمایه‌داری منتهی می‌شوند؟

آلخاندرو پدریگال:
استعارهٔ دیوید هاروی بسیار برانگیزاننده است. هاروی از آب برای توضیح چرخه‌های سرمایه استفاده می‌کند - فازهای گردش، انباشت و بحران آن - و آن را با تغییر حالت‌های فیزیکی آب مقایسه می‌کند. این یک تصویر از نظر آموزشی کارآمد است که اجازه می‌دهد ببینیم چگونه سرمایه بسته به شرایط نظام جریان می‌یابد، راکد می‌شود یا تغییر شکل می‌دهد. انتخاب من از آتش پاسخ‌گوی دغدغه‌ای دیگر بود. آب معمولاً به‌صورت نمادین با منشأ و تداوم زندگی پیوند دارد، در حالی که آتش در تخیل ما به‌عنوان عنصری با ماهیتی دوگانه ظاهر می‌شود که هم قادر به خلق است و هم قادر به تخریب.

در سیاره‌ای در حال سوختن، که هرچه بیشتر با آتش‌سوزی‌ها، جنگ‌ها و انباشت بحران‌های اکو-اجتماعی مشخص می‌شود، آتش اجازه می‌دهد این بُعدِ دوگانه بهتر فهمیده شود. آتش نیرویی است که توان تخریبی آن تحت منطق سرمایه تشدید می‌شود، اما در عین حال در طول تاریخ نیز ابزاری مرکزی برای زندگی انسانی بوده است؛ از سازمان‌دهی هزارسالهٔ اکوسیستم‌ها در بسیاری از فرهنگ‌های بومی گرفته تا انقلاب آشپزی که مسیر تکامل گونهٔ ما را دگرگون کرد.

در این معنا، استعارهٔ آتش برای من کمتر به‌خاطر بُعد فنی‌اش اهمیت دارد و بیشتر به‌سبب ظرفیت تاریخی و نمادین آن. در حالی که هاروی بر چرخه‌های سرمایه - تولید، گردش و انباشت - تمرکز می‌کند، کتاب من تلاش می‌کند سرمایه‌داری را در چارچوب یک رویکرد تاریخی گسترده‌تر ببیند؛ منظری که با چرخه‌های شکل‌گیری و گسترش نظام-جهانیِ سرمایه‌داری و با دگرگونی‌های اکو-اجتماعی‌ای که این نظام ایجاد کرده است پیوند دارد. به این ترتیب، آتش به‌مثابه تصویری ظاهر می‌شود که فرایندهای تاریخیِ سلب مالکیت، استثمار، بازسازمان‌دهی سرزمینی و بحران زیست‌محیطی را در خود فشرده می‌کند.

از منظر من، امپریالیسم صرفاً یک مقولهٔ (ژئو)سیاسی یا اخلاقی نیست، بلکه یک مقولهٔ علمی است: این مفهوم شیوه‌ای را توصیف می‌کند که سرمایه از طریق آن حیات اجتماعی را در مقیاس جهانی سازمان‌دهی می‌کند. به‌عنوان چنین مقوله‌ای، امپریالیسم فضا را شکل می‌دهد، زمان‌مندی‌های اجتماعی را تنظیم می‌کند و کار، منابع و هزینه‌های زیست‌محیطی را در مقیاس سیاره‌ای توزیع می‌کند. آتش‌سوزی‌هایی که در کتاب به آن‌ها می‌پردازم، همانند بحران‌های زیست‌محیطی یا فاجعه‌های اجتماعی، در نتیجه معنای تاریخی کامل خود را به دست می‌آورند.

با این حال، تفاوت عمیق‌تر با هاروی شاید چندان به استعارهٔ آب مربوط نباشد، بلکه به موضعی برگردد که او نسبت به امپریالیسم اتخاذ می‌کند. هاروی در سال‌های اخیر گرایش داشته است که کارآمدی این مقولهٔ تحلیلی را مورد تردید قرار دهد، در حالی که برای من همچنان بنیادی است. نویسندگانی مانند جان اسمیت یا پتناایک‌ها [اوتسا و پرابهات پتناایک، اقتصاددانان مارکسیست هندی] به‌روشنی محدودیت‌های این موضع را نشان داده‌اند و تأکید کرده‌اند که سرمایه‌داری معاصر همچنان از طریق روابط سلسله‌مراتبی میان مرکز و پیرامون ساختار می‌یابد - روابطی که بدون مفهوم امپریالیسم قابل فهم نیستند.



آلبرتو کورونا:
به‌نظر می‌رسد خوانش تو از یک صحنه آغاز می‌شود و سپس به‌تدریج به عقب حرکت می‌کند و به خاستگاه‌های تاریخی و محیط‌زیستیِ فاجعهٔ اکو-اجتماعی‌ای که تحلیل می‌کنی بازمی‌گردد. به‌نظر می‌رسد کتاب از دلِ یک نمای نادیر (nadir shot) نوشته شده باشد که حالِ حاضر را از پایین مشاهده می‌کند. تجربهٔ تو به‌عنوان مستندساز تا چه اندازه بر شکل‌گیری این کتاب اثر گذاشته است؟

آلخاندرو پدریگال:
قطعاً تا حد زیادی، هرچند مطمئن نیستم در جریان فرایند نوشتن کاملاً از آن آگاه بوده باشم. در واقع، این پروژه با یک گرایش صوتی-تصویری متولد شد. در ابتدا آن را بیشتر به‌عنوان یک پروژهٔ مستند تصور می‌کردم تا یک کتاب. با گذشت زمان، این انگیزه به‌صورت نسبتاً ارگانیک دگرگون شد، هم‌زمان با چرخش خودم به سمت پژوهش دانشگاهی و نوشتار. این پروژه در نهایت شکل نهایی خود را در نوشتار پیدا کرد.

ساختار کتاب، که از صحنه‌هایی بسیار مشخص آغاز می‌شود و سپس قاب خود را به سوی فرایندهای تاریخی گسترده‌تر باز می‌کند، ارتباط زیادی با اشکال رواییِ خاصِ مستند و مونتاژِ فیلم‌جستار دارد. این شیوه‌ای از کار است که مقیاس‌ها را با هم ترکیب می‌کند: آغاز از یک نقطهٔ بسیار محلی‌شده، تقریباً مانند یک کلوزآپ، و سپس گسترش میدان دید تا ساختارهای تاریخی، اقتصادی، اجتماعی و زیست‌محیطی‌ای را نشان دهد که به آن شکل می‌دهند. همچنین مطالعات من در ادبیات تطبیقی نیز مؤثر بوده است، به‌ویژه در رابطه با ژانر «ضبط و روایت تجربه زیسته به‌عنوان شاهد یک واقعیت تاریخی-اجتماعی»، و مهم‌تر از همه، علاقه به نسبت آن با فیلم‌جستار که پیش‌تر به آن اشاره کردم. این ژانر برای من به‌طور خاص بارور است، زیرا امکان می‌دهد تأمل نظری، تاریخ و تجربهٔ عینی از خلال صورت‌های هنری بسیار برانگیزاننده در سطح روایی و بازنمایی با یکدیگر پیوند بخورند. علاوه بر این، بسیاری از سنت‌های فیلم‌جستار که برای من جذاب‌ترند - به سنت‌های مرتبط با سینمای سوم جهان و دیگر سینماهای جهان سوم و پروژه‌های فکری مرتبط با آن‌ها فکر می‌کنم - دقیقاً با همین ایدهٔ مونتاژ میان امر محلی و امر سیستمی، بر پایهٔ تجربه‌های مشخص و مبارزاتی، کار کرده‌اند.

کتاب چیزی از این منطق را حفظ می‌کند: نگاه کردن به یک آتش‌سوزی مشخص - یک جنگل، یک کارخانه، یک بلوک آپارتمانی - و سپس حرکت به عقب تا رسیدن به پیچیدگی فرایندهای تاریخی‌ای که در شکل‌گیری جهان سرمایه‌دارانه به آن شکل داده‌اند. این «زوم به عقب» با نوعی مونتاژ فکری پیوند دارد.

آلبرتو کورونا:
در هنگام خواندن «آتش‌سوزی‌ها»، نمی‌توانستم از یادآوری گزارهٔ قدیمی ولفگانگ هاریخ خودداری کنم: این ایده که مارکسیسم بدون علوم طبیعی، مارکسیسمی ناقص است. آیا به نظر تو نوعی ماتریالیسم زیست‌محیطی وجود دارد که بتواند آن صورت‌بندی‌های ماتریالیسم تاریخی را پیچیده‌تر کند که علوم زمین را کنار گذاشته بودند؟

آلخاندرو پدریگال:
این مسئله بسیار مهمی است. طبیعت، در معنایی ارگانیک، زیست‌فیزیکی و زمین‌شناختی، بنیان مادیِ تمام میانجی‌گری اکو-اجتماعی را تشکیل می‌دهد و بنابراین به‌طور تعیین‌کننده‌ای بر سیر تاریخی اثر می‌گذارد. اگر ماتریالیسم تاریخی واقعاً در پی فهم این باشد که جوامع انسانی چگونه سازمان می‌یابند، نمی‌تواند از شرایط طبیعی‌ای که امکان چنین سازمانی را فراهم می‌کنند صرف‌نظر کند.

ادغام علوم زمین و علوم زیستی یک افزودۀ بیرونی به مارکسیسم نیست، بلکه تعمیق خودِ روش ماتریالیستی آن است. در واقع، در سال‌های پایانی زندگی مارکس، او هرچه بیشتر به این مسائل علاقه‌مند شد. مطالعات او دربارهٔ شیمی کشاورزی، زمین‌شناسی یا گیاه‌شناسی، که در دفترچه‌هایی که تدوین می‌کرد قابل مشاهده است، نشان‌دهندهٔ دغدغه‌ای فزاینده نسبت به بنیان‌های زیست‌فیزیکی تولید و حدود زیست‌محیطیِ متابولیسم اجتماعی است. انگلس نیز به نوبهٔ خود در «دیالکتیک طبیعت» دربارهٔ این روابط تأمل کرد و نسبت به پیامدهای پیش‌بینی‌نشدهٔ مداخلهٔ انسانی در اکوسیستم‌ها هشدار داد.

این خط فکری از ابتدا توسط نویسندگان مختلف اکو-مارکسیسم ادامه داده شد؛ کسانی که تلاش کردند نقد اقتصاد سیاسی را با فهمی پیچیده از سامانه‌های اکولوژیکی بازصورت‌بندی کنند. در کنار آنان، سنتی غنی از دانشمندان سوسیالیست وجود دارد که از درون علوم طبیعی و با حساسیتی ماتریالیستی و تاریخی کار کرده‌اند. کار جان بلامی فوستر در «بازگشت طبیعت» این تبارشناسی را بازسازی می‌کند و نشان می‌دهد که اندیشهٔ مارکسیستی در طول تاریخ، گفت‌وگویی بسیار نزدیک‌تر با علوم طبیعی داشته است از آنچه معمولاً به رسمیت شناخته می‌شود.

در بسیاری از سنت‌های مارکسیستی جهان سوم، این رابطه میان علم، تکنیک و تحول اجتماعی به‌طور خاص حضور پررنگی داشت، تا حدی به‌دلیل فوریت توسعه. نویسندگانی مانند مکس آجل نشان داده‌اند که در پروژه‌های رهایی‌بخش در زمینه‌هایی مانند تونسِ پسااستعماری، متخصصان کشاورزی و دانشمندان چه نقشی ایفا کردند، در حالی که آثاری مانند نوشته‌های زیاد النابلسی بر این نکته تأکید کرده‌اند که اندیشهٔ سوسیالیستی جهان سوم، علم را به‌عنوان ابزاری برای بازسازمان‌دهی مستقل و حاکمانهٔ رابطهٔ میان جامعه و طبیعت درک می‌کرد.

امروزه می‌توان واقعاً از یک ماتریالیسم زیست‌محیطی در حال تکوین سخن گفت: چشم‌اندازی که جایگزین ماتریالیسم تاریخی نمی‌شود، بلکه آن را با ادغام کردن نقش ابعاد زیست‌فیزیکی جهان به‌صورت نظام‌مند پیچیده‌تر می‌کند. در زمینهٔ بحران زیست‌محیطی سیاره‌ای، احیای این گفت‌وگو میان مارکسیسم و علوم طبیعی، شرطی اساسی برای فهم ریشه‌های بحران و اندیشیدن به بدیل‌های قابل‌تحقق است.

آلبرتو کورونا:
دیدگاه زیست‌محیطی می‌تواند به نقد اروپامحوری کمک کند، اما خودِ آن از این وضعیت مبرا نیست. در واقع، خودِ مفهوم مدرنِ بوم‌شناسی در یک زمینهٔ فکری به‌شدت اروپایی شکل می‌گیرد. زمانی که ارنست هکِل این اصطلاح را در قرن نوزدهم وضع می‌کند، آن را در چارچوبی علمی به کار می‌برد که اگرچه در بسیاری جهات نوآورانه بود، اما از سلسله‌مراتب نژادی و تمدنیِ خاصِ اروپای امپریالیستی آن دوره نیز تأثیر می‌پذیرفت. بنابراین، بوم‌شناسی مدرن بیرون از تخیل استعماری شکل نمی‌گیرد، بلکه درون آن شکل می‌گیرد.

آلخاندرو پدریگال:
چیزی مشابه را می‌توان دربارهٔ سنت‌های حفاظت‌گرایانه‌ای گفت که در جهان آنگلوساکسون توسعه یافتند: این سنت‌ها از نخبگانی برمی‌خاستند که ایده‌ای از طبیعت بکر و دست‌نخورده را ترویج می‌کردند، ایده‌ای که اغلب با اخراج جمعیت‌هایی همراه بود که به‌طور تاریخی در آن سرزمین‌ها زندگی کرده و با آن‌ها در تعامل بودند. ایجاد پارک‌های ملی در ایالات متحده در اواخر قرن نوزدهم، با حمایت چهره‌هایی مانند تئودور روزولت، در بسیاری از موارد با فرایندهای جابه‌جایی جوامع بومی پیوند داشت. بدین ترتیب، حفاظت‌گرایی اشکال خاصی از قدرت سرزمینی و نژادی را که از گسترش استعماری به ارث رسیده بود، تثبیت می‌کرد.

بنابراین، نوعی «بوم‌شناسی اروپامحور» وجود دارد که طبیعت را از خلال نوعی انتزاع جهان‌شمول‌گرا و مبتنی بر مقولات شمال جهانی می‌اندیشد و در نتیجه، اشکال تاریخی رابطه با محیط‌زیست در جوامع جنوب جهانی را نامرئی می‌سازد.

با این حال، بوم‌شناسی می‌تواند عرصه‌ای بسیار حاصلخیز برای به پرسش کشیدن این چارچوب باشد، اگر با روش‌شناسی ماتریالیستی و دیالکتیکی، دانش‌های برخاسته از دیگر شیوه‌های تاریخی نیز در آن گنجانده شود: از تجربه‌های سرزمینی بومیان گرفته تا سنت‌های فکری و سیاسی‌ای که از درون فرایندهای رهایی‌بخش پسااستعماری شکل گرفته‌اند. در این تقاطع میان نقد زیست‌محیطی و نقد ضدامپریالیستی، امروزه مهم‌ترین تأملات دربارهٔ بازسازمان‌دهی رابطهٔ میان جامعه و طبیعت در سیاره‌ای شکل می‌گیرد که با نابرابری‌های عمیق تاریخی-اجتماعی درهم تنیده است.

آلبرتو کورونا:
سوای از والرشتاین، که بدیهی است در بنیان کتاب تو قرار دارد، کدام نویسندگان «جنوب جهانی» را از زمره تأثیرگذارترین صداها و ایده‌ها بر خودت برمی شماری؟

آلخاندرو پدریگال:
تعداد آنان بسیار زیاد است و از مسیرهای متفاوتی نسبت به شکل‌گیری فکری من آمده‌اند. بخش مهمی از این گفت‌وگو نسبتاً زود شکل گرفت، زمانی که روی سینمای سوم و ژانر ادبی «ضبط و روایت تجربه زیسته به‌عنوان شاهد یک واقعیت تاریخی-اجتماعی» آمریکای لاتین کار می‌کردم. آن زمینه مرا به بازبینی چارچوب‌های فکری‌ای سوق داد که به‌طور تاریخی همراه بسیاری از این فرایندهای سیاسی و فرهنگی بوده‌اند: در آنجا نویسندگانی مانند روی مائورو مارینی، وانیا بامبیرا و دیگر نظریه‌پردازان مارکسیسم وابستگی در کنار چهره‌هایی از اندیشهٔ ضداستعماری مانند فرانتس فانون یا آمیلکار کابرال ظاهر می‌شوند که به‌شدت با افق سه‌قاره‌ای (آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین) پیوند دارند.

به آن‌ها والتر رودنی، سامیر امین یا آرگیری امانوئل نیز افزوده می‌شوند که از دل نظریهٔ وابستگی، تحلیل نظام-جهانی و مبادلهٔ نابرابر ابزارهای تعیین‌کننده‌ای به من دادند تا بفهمم سرمایه‌داری چگونه اقتصاد جهانی را به‌صورت سلسله‌مراتبی سازمان می‌دهد. در سطحی فلسفی‌تر، انریکه دوسل نیز بسیار مهم بود تا پیش‌فرض‌های اروپامحوری را که معمولاً از آن‌ها برای اندیشیدن به مدرنیته استفاده می‌کنیم به چالش بکشد.

در کنار این‌ها، در شکل‌گیری اکو-مارکسیستی من، سنت مجلهٔ مانتلی رویو تأثیر بسیار قوی داشت. این تأثیر زمانی حتی پررنگ‌تر شد که شروع به کار روی منازعات اکو-اجتماعی کردم، برای مثال با فعالان دفاع از زمین در زمینهٔ معدنی گوئررو در مکزیک. از خلال آن فضا توانستم با تبارشناسی‌ای پیوند برقرار کنم که نقد زیست‌محیطی را به‌صورت روشن‌تری با اقتصاد سیاسی مارکسیستی چفت و بست می‌کرد.

یک لحظه مهم، آشنایی با کارهای مکس آجل بود، زیرا به من اجازه داد چندین مورد از این سنت‌ها را به‌صورت روشن‌تری با مباحث مربوط به اگرو-اکولوژی، مسئلهٔ ارضی و حاکمیت پیوند بدهم و بُعد اکو-اجتماعی را به‌صورت صریح در آن ادغام کنم. این نوع رویکردها به من امکان دادند میان نقد امپریالیسم، مبارزات رهایی‌بخش ملی و بحران زیست‌محیطی پل بزنم. نویسندگانی مانند جیسون هیکل نیز تأثیرگذار بوده‌اند، زیرا به‌روزرسانی مباحث مربوط به رشدزدایی و مبادلهٔ نابرابر زیست‌محیطی را پیش برده‌اند.

بیش از آنکه با یک سنت واحد یا فهرستی از نام‌ها سروکار داشته باشیم، آنچه اهمیت داشته این هم‌نشینی میان اندیشهٔ ضداستعماری و ضدامپریالیستی، نظریهٔ وابستگی، تحلیل نظام-جهانی و اکو-مارکسیسم است. در اینجا است که مفیدترین ابزارها برای اندیشیدن به بحران اکو-اجتماعی معاصر شکل می‌گیرند: در گفت‌وگوی میان تجربه‌های تاریخی جنوب جهانی و سنت‌های انتقادی‌ای که تلاش کرده‌اند بفهمند سرمایه‌داری واقعاً چگونه در مقیاس سیاره‌ای عمل می‌کند.

آلبرتو کورونا:
در بخش پایانی «آتش‌سوزی‌ها»، تو نسبت به خطر فروکاستن مدرنیته به سرمایه‌داری هشدار می‌دهی و در برابر رویکردی که مدرنیته، صنعت و سرمایه‌داری را در یک سبد قرار می‌دهد، از «ترانس‌مدرنیته» دفاع می‌کنی. آیا می‌توانی توضیح بدهی ترانس‌مدرنیته چیست؟

آلخاندرو پدریگال:
مفهوم ترانس‌مدرنیته اساساً از کارهای انریکه دوسل سرچشمه می‌گیرد و دقیقاً برای نقد چیزی مطرح می‌شود که به‌عنوان امری طبیعی پذیرفته شده است: یکی دانستن مدرنیته با سرمایه‌داری، گویی این دو پدیده از هم جدایی‌ناپذیرند. دوسل پیشنهاد می‌کند که مدرنیته به شیوه‌ای دیگر فهمیده شود: نه به‌عنوان فرایندی صرفاً اروپایی که بعداً به سایر نقاط جهان گسترش می‌یابد، بلکه به‌عنوان یک پدیدهٔ تاریخیِ جهانی‌شده که از ابتدا درهم‌تنیده با روابط قدرت استعماری بوده و با مشارکت -اغلب اجباری یا نامرئی‌شده- مردمان و جوامع سراسر جهان شکل گرفته است.

ترانس‌مدرنیته نه به‌عنوان نفی مدرنیته، بلکه به‌عنوان نقدی رادیکال بر بنیان‌هایی مطرح می‌شود که مدرنیته در روایت تاریخی اروپامحور و در پیوند با خودِ گسترش سرمایه‌داری در آن‌ها محصور شده است. مدرنیته حامل وعده‌هایی -آزادی، برابری، برادری- است که به‌طور نظام‌مند توسط نظم سرمایه محدود یا به آن‌ها خیانت شده است. ترانس‌مدرنیته تلاش می‌کند این آرمان‌ها را از خلال مبارزات تاریخی کسانی که از این فرایند توسعه کنار گذاشته شده‌اند، دوباره احیا کند. یا به تعبیر فرانتس فانون، مسئله «بازگرداندن کل بشریت به جهان» است.

به همین دلیل می‌توان مدرنیته را به‌عنوان پروژه‌ای ناتمام در نظر گرفت که تحقق آن وابسته به وارد کردن تجربه‌های انقلابی، فکری و سیاسی‌ای است که در پیرامون نظام جهانی شکل گرفته‌اند؛ تجربه‌هایی که با بیشترین دقت، نسبت به بدبینی و دوگانه‌سازی مدرنیتهٔ سرمایه‌دارانه و اروپامحور حساس بوده و ضرورت افشای آن و فرارَوی از آن از طریق «مدرنیته‌ای دیگر» را مطرح کرده‌اند. این همان شهود مرکزی مارکس نیز هست: نقد اقتصاد سیاسی او نه در رد ظرفیت‌های تولیدی و رهایی‌بخشی بود که مدرنیته گشوده بود، بلکه در نشان دادن این نکته بود که سرمایه‌داری چگونه آن‌ها را تابع قانون ارزش و منطق انباشت می‌کند.

بخش مهمی از مارکسیسم جهان سوم -از نظریهٔ وابستگی تا بسیاری از جریان‌های اندیشهٔ ضداستعماری- این ایده را بازسازی کردند تا نشان دهند که جهانی‌شدن واقعی مدرنیته تنها زمانی ممکن است که روابط مشخص سلطه که نظام جهانی را ساختار می‌دهند، شکسته شوند. ترانس‌مدرنیته به همین سمت اشاره دارد: مدرنیته‌ای چندگانه، رهایی‌بخش و گشوده به اشکال دیگر سازمان‌دهی زندگی اجتماعی و رابطه با طبیعت.

آلبرتو کورونا:
آیا ترانس‌مدرنیته لزوماً رشدزدایی گرا است؟

آلخاندرو پدریگال:
نه لزوماً. ترانس‌مدرنیته، همان‌طور که من پیشنهاد انریکه دوسل را تفسیر می‌کنم، هیچ الگوی اقتصادی واحدی را تجویز نمی‌کند، بلکه افقی سیاسی و تاریخی می‌گشاید که در آن جوامع مختلف بتوانند اشکال گوناگونی از سازمان‌دهی را توسعه دهند که به بازتولید زندگی معطوف باشد، فراتر از منطق گسترشی سرمایه.

رشدزدایی نه پیامد خودکار ترانس‌مدرنیته است و نه تنها صورت‌بندی ممکن آن. در واقع، در برخی صورت‌بندی‌های رشدزدایی‌گرا نوعی ذات‌انگاری دیده می‌شود، یا این‌که به اندازهٔ کافی به نابرابری‌های تاریخی‌ای که نظام-جهانی را ساختار می‌دهند توجه نمی‌شود. با این حال، رشدزدایی می‌تواند بخشی از صورت‌بندی گسترده‌تری از جنبش‌های ضدسیستمی باشد که سازمان‌دهی جهانی سرمایه‌داری را به چالش می‌کشند.

اگر بپذیریم که گسترش تاریخی سرمایه نظم جهانی‌ای به‌شدت نابرابر شکل داده است - آنچه می‌توان آن را امپریالیسم نامید - در این صورت رشدزدایی را می‌توان به‌عنوان یک راهبرد سیاسیِ موقعیت‌مند در دل این تعارض خواند. نه به‌عنوان امری منفرد و جدا، بلکه در گفت‌وگو با دیگر مبارزاتی که در جنوب جهانی جریان دارند: از جنبش‌های زمین مانند جنبش کارگران بی‌زمین برزیل (MST) یا جنبش کارگران بی‌خانمان برزیل (MTST) در برزیل، تا پروژه‌های احیای متابولیک مرتبط با اگرو-اکولوژی از طریق شبکه‌هایی مانند راه دهقانی (La Vía Campesina)، یا جمعیت‌های فمینیستی مردمی که دفاع از زمین را در آمریکای لاتین صورت‌بندی می‌کنند.

و البته باید به مبارزهٔ کشورها و ائتلاف‌های ضدسیستمی نیز اندیشید - با ائتلاف‌های موسوم به جبهه‌ها و بلوک‌های مقاومت ضدسیستمی، کوبا و کنفدراسیون کشورهای ساحل در خط مقدم - که، فراتر از تناقضات احتمالی خود، قدرت مرکز امپریالیستی را به چالش می‌کشند با هدف دستیابی به یک متابولیسم اجتماعیِ حاکمیتی.

به همین دلیل تأکید بر این نکته مهم است که رشدزدایی اساساً متوجه شمال جهانی است، زیرا اقتصادهای ثروتمندتر بیشترین بار و اثر زیست‌محیطی را متمرکز می‌کنند و از طریق جایگاه سلسله‌مراتبی خود در اقتصاد جهانی، پویایی‌های مبادلهٔ نابرابر زیست‌محیطی را بازتولید می‌کنند. کاهش مصرف مادی و انرژیِ پُربار در شمال جهانی از این رو هم معنا و منطق زیست‌محیطی دارد و هم سیاسی: این امر می‌تواند فضایی برای آنچه «گسست» نامیده می‌شود ایجاد کند و به کشورهای جنوب اجازه دهد اقتصادهای خود را به‌سوی اشکال خودمختارتر و مستقل‌ترِ توسعه بازآرایی کنند؛ اشکالی که کمتر در زنجیره‌های تأمین سرمایهٔ جهانی تابعیت دارند.

از این منظر، رشدزدایی به‌عنوان یک نسخهٔ جهان‌شمول ظاهر نمی‌شود، بلکه به‌عنوان بخشی از یک پروژهٔ گسترده‌تر تحول اکو-اجتماعی مطرح است. با تمام تنش‌ها و محدودیت‌هایش، این یکی از جنبش‌هایی است که درون اکولوژی شمال جهانی بیشترین میزان پذیرش را نسبت به مطالبات تاریخی جنوب داشته است. گفت‌وگوی آن با پروژهٔ ترانس‌مدرن نه به‌صورت یک الگوی واحد قابل اعمال مکانیکی بر سراسر جهان، بلکه به‌عنوان بخشی از همگرایی گسترده‌تری از مبارزات است که هدف آن‌ها بازسازمان‌دهی متابولیسم اجتماعی حول ارزش مصرف، بازتولید اجتماعی، عدالت زیست‌محیطی و حاکمیت است.

منبع: ژاکوبین