عصر نو
www.asre-nou.net

گشت‌وگذری در فیسبوک

یادداشت‌هایی از : الهه امانی، ناصر کاخساز، کوشیار پارسی، ابراهیم محجوبی، حسین دولت‌آبادی
Mon 18 05 2026



الهه امانی
دیدار ترامپ و جین پینگ

دونالد ترامپ و Xi Jinping روز پنج‌شنبه در Great Hall of the People در پکن دیدار کردند؛ و در کمال تأسف، حتی یک زن نیز بر سر میز مذاکره حضور نداشت

پروفسور Gita Gopinath در یک جمله تکان‌دهنده در حساب X خود واقعیتی نگران‌کننده را بیان می‌کند: حتی در سال ۲۰۲۶، زمانی که رهبران دو اقتصاد بزرگ جهان برای تصمیم‌گیری‌هایی گرد هم می‌آیند که بر زندگی میلیاردها نفر اثر می‌گذارد، هنوز ممکن است هیچ زنی در آن جمع حضور نداشته باشد. این صرفاً یک غیبت در سال ۲۰۲۶ نمادین نیست؛ بلکه زنگ خطری است برای باز پس گرفتن دستاوردهای مبارزاتی زنان و این امر که شایسته‌سالاری هنوز راه زیادی در پیش دارد ، زیرا دسترسی به قدرت همچنان بیش از آنکه بر اساس استعداد و تخصص باشد، تحت تأثیر نابرابری‌های تاریخی جنسیتی قرار دارد.

نبود زنان در چنین نشست مهمی، یک تناقض پایدار را آشکار می‌کند. زنان در اقتصاد، دیپلماسی، سیاست‌گذاری و مدیریت عمومی به دستاوردهای چشمگیری رسیده‌اند، اما همچنان در جایگاه‌هایی که مهم‌ترین تصمیم‌ها گرفته می‌شود، کمتر دیده می‌شوند. وقتی هیچ زنی در چنین میزهایی حضور ندارد، این پیام منتقل می‌شود که شایستگی به‌تنهایی کافی نیست و موانع ساختاری، سوگیری‌های پنهان و شبکه‌های قدرت تثبیت‌شده همچنان تعیین می‌کنند چه کسی «صاحب صلاحیت» برای تصمیم‌گیری تلقی می‌شود.

این حذف اهمیت دارد، زیرا نمایندگی هم بر فرایند تصمیم‌گیری و هم بر نتایج آن اثر می‌گذارد. رهبری متنوع، دیدگاه‌ها را گسترده‌تر می‌کند، کیفیت حل مسئله را افزایش می‌دهد و مشروعیت تصمیم‌ها را تقویت می‌کند. کنار گذاشتن زنان نه‌تنها صداهای بسیار توانمند را حذف می‌کند، بلکه اعتماد به عدالت و فراگیری در حکمرانی جهانی را نیز تضعیف می‌کند.
تصویری از دو قدرت بزرگ جهان که بدون حضور حتی یک زن گرد هم می‌آیند، باید به‌عنوان یک هشدار جدی تلقی شود. شایسته‌سالاری واقعی زمانی معنا پیدا می‌کند که رهبری بازتاب‌دهنده تمام ظرفیت انسانی باشد. وقتی زنان از اتاق‌هایی که تصمیمات تاریخی در آن گرفتهy می‌شود حذف می‌شوند، جهان از بینش، نوآوری و اصل دموکراتیکی که می‌گوید «توانایی، نه جنسیت، باید تعیین‌کننده رهبری باشد» محروم می‌شود.

ناصر کاخساز
از بازوبند صلیب شکسته تا آرم ساواک !

یکبار دیگر هم فاشیسم در ایران امکان نمایشی به دست آورد و آنهم در زمان قدرت گیری نازیسم در آلمان بود. دوره ی فعالیت نمایشی حزب سومکا بود با بازوبند صلیب شکسته ی اعضاء اش. امروز البته با آرم ساواک، از یک نوستالژی پرده بر میدارد. کلا در دوره ی حکومت پهلوی اول، فضای این تاثیرات در ایران بود. هدایت در رمان حاجی بابا این فضا را بازتابانده است. با شکست آلمان در جنگ دوم عمر این ماجرا تمام شد.

علت زمینه ای از حکومت یعنی از بالا به پایین بود. البته این نفوذ در میان روشنفکران به سبب ضدیت فاشیسم هیتلری با امپریالیسم انگلیس و البته ترکیب ناسیونال _ سوسیالیستی اش هم بود.. این توهم دوسر یا دوشاخه ای که جداگانه باید بررسی شود.

به هرانجام، فاشیسم در آن زمان، زمینه نداشت چون اپوزیسیون در ایران قدرت دموکراتیک نسبتا بالایی داشت. و فاشیسم از نظر جهانی خطرناک تشخیص داده شده بود و ایران زیر تاثیر معنوی نهضت ملی بود که به دموکراسی، کاملن وفادار بود و نه به ناسیونالیسم اشرافیِ وابسته باور داشت و نه به سوسیالیسم وابسته. ...

با این زمینه و علل دیگر، فریب فاشیسم، طلسم زدایی شد. و پس از آن، جکومت نیز با حمایت و دخالت کامل غرب به سوی دیکتاتوری سکولار سمتگیری کرد.

این مسیر در اواخر دوران سکولاریسم با مشخصه ی استبداد فردی، در حال تصحیحی قهری قرار گرفت که امروز به درستی افسوس می خوریم که کاش این تصحیح ادامه پیدا می کرد و در نتیجه انقلاب نمی شد. که به هرحال از دست رفت...

یعنی ادامه ی طبیعی حکومت پیشین هم دارو بود و هم درمان. و راهی برای جلوگیری از یک حکومت ماهیتا فاشیسم. درحالکه امروز بازگشت به رژیم پیشین با توجه به رویدادهای جاریِ تبلیغ آشکار فاشیسمِ نوعی، و نشانه های دیگر، چیزی جز ادامه ی طبیعی همین حکومت فاشیسم نوعیِ سکولار نمی تواند باشد. ...

کوشیار پارسی
مرحله‌ی تازه‌ای در عادی‌سازی اندیشه‌های راست افراطی آغاز شده است.

بر اساس پژوهشی در دانشگاه آمستردام، زنان نسبت به مردان کمتر مورد تداعی‌های مرتبط با خشونت جریان‌های راست افراطی قرار می‌گیرند. به‌دلیل تصویر به ظاهر ملایم‌تر ِ رهبر زن، مردم بیشتری به جریان‌های راست افراطی گرایش می‌یابند. شاهدیم که چگونه سیاستمداران زن روند عادی‌سازی راست افراطی را سرعت می‌بخشند. نمونه‌های زیادی وجود دارد.

نخست‌وزیر ایتالیا: "من یک زن هستم، من مادر، ایتالیایی، مسیحی هستم". تصویر ملونی به‌عنوان مادر، در انتقال پیام سیاسی‌اش درباره ارزش‌های سنتی خانواده و سیاست سخت‌گیرانه مهاجرت کمک می‌کند. در آلمان به شکلی دیگر: رهبر "آلترناتیو برای آلمان" خود را "خانه‌دار" معرفی نمی‌کند، اما از جنسیت خود برای دفاع از ارزش‌های سنتی خانواده استفاده می‌کند. در فرانسه، مارین لو‌ پن نیز خود را هم دختر و مادر معرفی می‌کند و هم مبارز، ناخدا و فرمانده. با وقاحت از سیمون دو بوار هم نقل می‌کند. سیاستمداران زن راست افراطی خوب می‌دانند چگونه از زن بودن خود استفاده کنند و خود را محافظ زنان در برابر دیگران معرفی ‌کنند.

در ماه مه در هلند نیز شاهد بودیم که گروه‌های نئونازی علنی با پرچم هواداران سابق آلمان هیتلری (NSB) و دولت دست‌نشانده‌ی هیتلر در جنگ جهانی دوم با آتش‌ زدن اردوگاه‌های پناهندگان و درگیر شدن با پلیس و ممانعت از آتش‌نشانی چه کردند و خانم رهبر یکی از مشکوک‌ترین حزب‌های فاشیست علنی به اضافه‌ی چند خانم نماینده‌ی راست افراطی در پارلمان برای حمایت از آنان در محل حاضر شده و از آنان حمایت کردند و در رسانه‌ها فرشته هم نامیده شدند. ابتذال شر ِ هانا آرنت، معنای دقیق‌اش را یافته است.

سارا فاریس جامعه‌شناس [Sara Farris]، اصطلاح "فموناسیونالیسم(femonationalism) " را برای این پدیده ابداع کرد. فموناسیونالیسم بر کلیشه‌ای تکیه دارد که زنان را لطیف‌تر و صلح‌طلب‌تر از مردان می‌داند.
چند خانم راست افراطی ایرانی (برخی چپ شرمنده‌ی سابق) از روی دست زنان راست افراطی غربی نگاه کرده و زنانه‌گی را ابزار نفوذ کرده‌اند. یکی در قالب تحصیل‌کرده و دیگری روشنفکر (؟) و یکی هم زنی عادی از درون جامعه و ... همه‌شان یکی‌اند با نقابی دیگر. راست افراطی، به این دلیل ساده که نه تنها به خود زحمت محکوم کردن نسل‌کشی‌های غزه و سودان نداده، که با وقاحت از جنایت‌کاران علیه بشریت دفاع هم کرده است. و نیز با همان وقاحت چشم بستن به ظهور غریب لمپن‌-فاشیست‌ها در شهرهای اروپا.

ابراهیم محجوبی
" پزشکی سیاسی "!

متاستاز دیررس یک غده بدخیم؟

مقوله ای به نام " پزشکی سیاسی " وجود ندارد. اما در محدوده و بر بستر موضوعی که در زیر می خواهم بنویسم، به خود اجازه می دهم از چنان مقوله ای سخن بگویم:

اگر یادتان باشد و سن تان قد بدهد، در واپسین هفته ها و روزهای حکومت در حال زوال پهلوی دوم، در مجلس مربوطه انحلال ساواک تصویب شد. به مثابه امتیاز سیاسی مهم به اپوزیسیون نیرومند حاضر در صحنه و نیز پاشیدن آب بر آتش خشم مردم به حرکت در آمده. راستش، در آن روزها، در حالی که خود تازه از زندان ساواک آزاد شده بودم، نمی توانستم باور کنم که اعلام انحلال ساواک به معنای پایان زندگی آن دستگاه جهنمی باشد. دستگاهی مخوف که با رشدی سرطانی چنان قدرتی به هم زده بود که حتی شاه و دربار هم حریف یکه سواری و اتوماتیسم آن نبود. در نتیجه، همواره فکر می کردم که چنان دستگاه عریض و طویل و قدرتمند نمی تواند همین جوری با رای گیری اضطراری یک مجلس بله قربان گو و در حال اضمحلال یک باره از میان رود. سیر رویدادها بعدها نشان داد که به واقع نیز بخش هائی از ساواک دست نخورده باقی ماند و خیلی زود به خدمت دولت موقت درآمد. البته، با وجود این حقیقت، ساواک قهار ضربه های کاری خورده بود. می توان آن را چون غده ای بدخیم در پیکر جامعه آن روز ایران دید که با انقلاب زیر عمل جراحی رفت و پاره ای شیمی درمانی و پرتودرمانی را نیز از سر گذراند. بی آنکه نتیجه قطعی درمان انتشار بیرونی یافته باشد.

حال، با رجوع به آن سابقه، وقتی می بینم که در خیابان های اروپا، جماعتی از طرفداران رضا پهلوی با پیراهن های منقش به آرم ساواک، همچون نیروی جلودار قشون تظاهرکننده رژه می روند، معنای آن مقوله " پزشکی سیاسی " در ذهنم رنگ می گیرد. لُبّ مطلب این است: یک غده بدخیم - که درمان شده پنداشته می شد و هنوز هم پنداشته می شود - ناگهان بعد از ۴۷ سال متاستاز داده است!

چنین حوادثی البته در پزشکی انسانی نادر نیست. و اینک می بینیم که در سیاست نیز می تواند رخ دهد. توضیح منِ پزشک و اندکی آشنا با سیاست برای این متاستاز دیررس این است: این دیگر رازی آشکار است که کارناوال مکرر طرفداران سلطنت در خارج کشور، بخشی از پروژه اسراییل برای سرنگونی دشمن خونی اش، رژیم ملایان است. این نیز یک حقیقت قدیمی است که در زمان شاه، دستگاه اطلاعاتی اسراییل ( موساد ) در آموزش کارکنان ساواک نقش جدی داشت ( این موضوع را من شخصاً از زبان یکی از خویشاوندان دور شنیده ام. این شخص از کارمندان سطح بالای ساواک بود و من با او تصادفی در خارج کشور آشنا شدم ) .

با توجه به آنچه آمد، برای من، متاستاز دادن دیر وقت یک غده بدخیم قدیمی به صورتی که توضیح دادم، هم در پزشکی و هم در سیاست ممکن و مقدور است. موردی برای اثبات وجود همان مقوله من درآوردی " پزشکی سیاسی " که این وجیزه را با آن آغاز کردم! تا فکر و ذکر شما چه باشد.



حسین دولت‌آبادی
سعدی

بی شک استاد سخن، ابوالقاسم فردوسی ما مردم را خوب می شناخته و به روانشناسی اجتماعی ما اشراف داشته است که هزار سال پیش در شاهنامه سروده است:

بزرگی سراسر به گفتار نیست.
دو صد گفته چون نیم کردار نیست

حدود دویست سال پس از فردوسی، گویا در هنوز برهمان پاشنۀ سابق می چرخیده که سعدی نیز شعری به همین مضمون سروده است:

سعدیا گرچه سخندان و مصالح‌گویی
به عمل کار برآید به سخندانی نیست.

این شعرها هنوز که هنوز است در روزگار ما مصداق دارند و از شما چه پنهان، من پس از سال‌ها در شب مراسم رونمائی کتاب شعر زنده یاد کمال رفعت صفائی به یاد پدرم افتادم و فهمیدم که چرا اغلب این بیت شعر فردوسی را زیر لب زمزمه می کرد:

دو صد گفته چون نیم کردار نیست.