عصر نو
www.asre-nou.net

از عرب‌ستیزی تا «بردگی داوطلبانه[۱]»

− در جستجوی کلید −
Sat 16 05 2026

رضا هیوا

reza-hiwa.jpg
۱- دو کلمه برای آغاز

در زندگی پرسش‌هایی هست که شما را بی‌رحمانه از درون می‌خورد. ترتیب تمام یقین‌هایتان را می‌دهد و حتی هویت‌تان را به زیر سؤال می‌برد. بدرود خواب و خیال راحت!

آغاز نسل‌کشی برای تمام دنیا یک رویداد زیروروکنندهٔ تاریخی بود. بعد ازین جنایات من مورد هجوم این پرسش‌های ویران‌کننده قرار گرفتم. نگاه و درکم از کشورم، از خانواده‌ام و از برخی از کسانی که برایشان احترام قائل بودم می‌لنگید.

یک ضرب‌المثل خودمان می‌گوید: « آنچه جوان در آینه بیند، پیر در خشت خام آن بیند. »
یک چیز برایم محرز شد: من جزو آن پیران نیستم! من می‌بایست سال‌ها سر به دیوار بکوبم تا به چیزی که از دور به پاسخ می‌ماند دست یابم.

این برگه روایت این سفر درونی‌ست به امید بازیابی احتمالی خواب راحت!

برخی ازین مؤلفه‌های پاسخ‌هایم به دوران کودکیم بازمی‌گردند؛ از تجارب غربت‌نشینی و از خوانش چند صفحهٔ این و آن کتاب. تنها چیزی که مانده بود گردآوری و چینش مجدد این درس‌ها بود.

عنوان برگه از «عرب‌ستیزی» می‌گوید. چرا نژادپرستی و سویهٔ «عرب‌ستیزانه» آن در بحبوحهٔ جنگ؟ نه این‌که این‌ گفتمان‌ها کم اهمیت باشند، ولی چه اضطراری امروز برای طرح آن‌ها می‌بینم؟

۲- پرسش‌های من


این هم از پرسش‌ها به ترتیب خراب شدنشان بر سر من:

دعوت به بمب‌باران کشور

در دور اول ریاست جمهوری ترامپ برادری در یک تماس تلفنی با صراحت آرزو می‌کند که این جانور بیاید و کشورش را بمب‌باران کند. تنها منبع خبری این عزیز شبکه‌های اینترنتی خارجی بود. علیرغم آگاهیم به محدودیت قابلیت تحلیل این عزیز، جانبداری او از حملهٔ یک جنایتکار بدون نقاب نسل‌کش به کشورمان برایم سنگین و باور نکردنی بود. بعد از شروع نسل‌کشی در غزه موضع‌گیری از آن هم افراطی‌تر شده بود و خواهان حمله هردو جانور نسل‌کش می‌شد. «فلسطینی‌ها وحشی‌اند و سر بچه‌های اسرائیلی را می‌برند. هرچه می‌کشند حق‌شونه.» چگونه این عزیز به این‌جا کشیده شده؟

کوری گزینه‌ای جامعهٔ مدنی

چگونه «جامعهٔ مدنی» ایران، در داخل کشور و در خارج، که برای نجات جان ماهی‌سرخ‌های خرید و فروش شده در ایام نوروز بسیج می‌شود، نه ساختار آپارتاید اسرائیل، نه پاکسازی قومی فلسطینی‌ها، نه کشتار دسته‌جمعی… چراغ قرمز خود را روشن می‌کند؟ این کوری و کری انتخابی از کجا می‌آید؟ من با برخی از اینان در چند کارزار حقوق‌بشری همکاری کرده بودم. آیا جامعهٔ ما هنوز برین باورست که «بنی آدم اعضای یک پیکرند...» یا مانند جوامع آمریکایی، اسرائیلی دچار فلج معنوی و پوچ‌گرایی اخلاقی[2] شده؟
آیا این جوامع مدنی خبر دارند که تمام سازمان‌های حقوق بشری جهان، از جمله سازمان‌های اسرائیلی[3] آنچه را که در غزه می‌گذرد، نسل‌کشی می‌دانند؟ انجمن‌های بین‌المللی محققین نسل‌کشی[4]، که معتبرترین منبع جهانی در مسئلهٔ نسل‌کشی‌ست و بسیاریشان بازماندگان قربانیان هولوکاست نازی‌ها هستند، سال پیش در قطعنامه‌ای[5] جنایات اسرائیل در غزه را نسل‌کشی اعلام کرد. دلیل کوری داوطلبانه و گزینه‌ای این جماعت چیست؟

«سازش به هر قیمتی» برخی از رهبران سیاسی

دو بار حمله به کشورمان در میان مذاکرات؛ ترور رهبر، فرمانده‌های نظامی، دانشمندان تراز اول کشور؛ بمب‌باران مدارس، بیمارستان‌ها، پل‌ها… تهدید به بمب‌باران اتمی کردن کشور، هیچ‌کدام کافی نبوده‌اند برای اینکه این جماعت به این باور برسد که «امضا» و «تعهد» این جانوران در پای یک سند و هزار مهر تائید سازمان ملل، همان اندازه برای ما ارزش بازدارندگی دارد که پهن گاو مش‌حسن[6]؛ که تنها، و تنها، و تنها «قدرت» ناشی از اهرم بازدارندگی − نظامی، اقتصادی و جغرافیایی − می‌تواند سپری برای دفاع از کشور و تمدن‌مان باشد. چه چیزی برخی از سیاستمداران ما را وا می‌دارد که برای بازگرداندن کشور به دام روندهای «مذاکره»، «به هر قیمتی که شده» سینه می‌درند؟ درین جنگ مرگ و زندگی، با خنجرهایی که هنوز در پشتمان هستند، اعتماد به امضا و تعهدات دیوانه‌ای چو ترامپ و روسپیان سیاسی اروپایی یک خودکشی و یک خیانت بیشتر نیست. چگونه می‌توان وانمود به ندیدن این دام کرد، در حالیکه حتی خود این جانوران علناً اعلام می‌کنند که مذاکرات یک دام است؟

«فرش قرمز»ی ها

چرا تقریباً همهٔ سلبریتی‌های ایرانی – هنرمندان، ورزشکاران… – که در غرب تریبون‌های دائمی، و با فرش قرمز جشنواره‌ها قرار سالیانه دارند، نه تنها به ده‌ها هنرمند دیگر در جهان برای محکومیت نسل‌کشی نپیوسته‌اند، بلکه هر سال همان جملاتی را تکرار کرده‌اند که برگزارکنندگان انتظار دارند؟

۱- در جستجوی پاسخ

همه چیز با یک روایت شخصی شروع شد.

«به خدا قسم! من عرب نیستم!»

من؟ نژادپرست؟ منِ کُردی که در جوادیهٔ تهران زاده و بزرگ شدم؟ منی که هر روز جرعه‌ای تلخ از این زهر می‌نوشیدم؟ منی که ادعای «انترناسیونالیست بودن» می‌کردم…

در ماه‌های اول اقامتم در فرانسه بسیار پیش می‌آمد که کسی از من بپرسد: «شما در کشورتان عربی حرف می‌زنید؟» این را بگو و خون رضای انترناسیونالیست به جوش می‌آمد و چیزی درون من فریاد می‌زد:

«من کجام به عرب می‌خوره؟ فلان فلان شده…!»

کمی طول کشید تا از خودم بپرسم چرا این خشم؟ مگر نمی‌توانستم به آرامی تصحیح‌شان کنم؟ آن‌ها که به من ناسزا نگفته بودند. یا شاید… این خود من بودم که خودم را توهین شده حس می‌کردم!
«عرب جد و آبادته!»
کمی بعد، وقتی با حزب راستِ افراطی ژان ماری لوپن آشنا شدم، به نژادپرستی خودم پی‌بردم. لوپن عرب‌ها را با تحقیر ابله، جنایتکار و دزد معرفی می‌کرد. او می‌گفت: «باید خارجی‌ها را اخراج کرد. آن‌ها کار فرانسوی‌ها را می‌دزدند.» و این درست همان چیزی بود که من در ایران دربارهٔ کارگران افغان و فیلیپینی می‌گفتم (البته در دفاع از طبقهٔ کارگر کشورم!).

کشف این واقعیت که علیرغم گنده‌گویی‌های انقلابی‌ام من «در عمل» و در نگاهِ روزانه‌ام به جامعه، یک نژادپرست «عرب‌ستیز» بودم، مانند ضربهٔ پتکی بر سرم مرا بیدار کرد. تصورش را بکنید: من عیناً همان واژه‌های لوپن را سال‌ها تکرار می‌کردم! اگر در طول این همه سال این جانور را در درون خودم ندیدم، چه ویروس‌های پنهان دیگری را هنوز در خود حمل می‌کنم؟ چگونه این ویروس این چنین سمج و نامرئی عمل می‌کند؟

هیچ‌کس در هیچ‌زمانی به شکل حتی نیمه‌رسمی مرا به مکتب «عرب‌ستیزی» دعوت نکرده بود. ولی تقریباً همه‌کس و در شرایط مختلف این «دید»، این «حس برتری» و این «تحقیر» را به من «تزریق» کرده بودند. این نگاه از همهٔ سوراخ‌سنبه‌های زندگی‌مان بیرون می‌جهید:
− عرب در بیابان علف می‌خورد، سگ اصفهان…

− طرف هیچی نمی‌فهمه! از بیخ عربه!

برخی اسمش را فرهنگ می‌گذارند.

۲- «نه! تو با اون‌ها فرق داری!»

چند ماه بعد مادرم برای دیدنم به فرانسه آمد. آن روزها در یک محلهٔ کارگری زندگی می‌کردم. نخستین باری که با هم بیرون رفتیم، مادرم با تعجب و شوکه شده گفت:
«رضا جان! این‌ها که همه خارجی‌اند! فرانسوی‌ها پس کجاند؟»

«مامان جون! بسیاری از این‌هایی که تو فکر می‌کنی خارجی‌اند فرانسوی‌اند.»
«نه پسرم! اونا خارجی‌اند! معلومه! نگاشون کن!»

«حالا اگه خارجی هم باشند چه عیبی داره مامان؟ من هم خارجی‌ام.»

«نه! نه! نه! پسرم، این حرف رو نزن! تو فرق می‌کنی!»

«فرق من با اونا چیه مامان؟»

«نه! تو فرق می‌کنی!»

عصارهٔ داستان در همین جمله است: «نه! تو فرق می‌کنی!»

از آنجا که من خودم چند ماه پیش ویروس نامرئی‌ام را تصفیه کرده بودم، مسئله را با صبر و ملایمت بین مادر و پسر حل و فصل کردیم.

۳- «آخوندِ شپشو و عربِ موش‌خوار»

برای فهم بهتر آن گفتگو با مادرم، باید چند سال دیگر می‌گذشت تا به این نوشته‌ها برخورد کنم:

«این بهشت به درد یک مشت آخوند شپشو و عرب موش‌خوار می‌خورد!»

این جمله از نویسنده‌ای ایرانی است که از فرط عرب‌ستیزی و برای اینکه مبادا که کسی او را با عرب‌ها اشتباه کند، حتی کوشیده است خویشاوندی خونی با اروپاییان پیدا کند:

«ایرلندی‌ها در اصل ایرانیانی بودند که به اروپای غربی مهاجرت کردند.»

«ژرمن‌ها ایرانیانی بودند که از استان کرمان به اروپای مرکزی مهاجرت کردند.»

پیش از آنکه فراموش کنم، نام نویسنده را بگویم: صادق هدایت [7] [8] . این که آیا هدایت تا پایان عمر نژادپرست و عرب‌ستیز باقی ماند، از حوزهٔ این نوشته خارج است. این برگه نه دادگاه است نه تاریخ ادبیات. هدایت تنها یک نمونه است. بسیاری روشنفکران دیگر آن دوره نیز درین دام افتاده‌اند. در واقع باور به خویشاوندی خونی و فرهنگی با «از ما بهترانِ[9]» غربی، میان‌بُری سریع و ارزان برای رهایی از تحقیر ملی بسیار کهن بود.
چنین مزخرفاتی، آنهم از دهان «فرهیختگان» جامعه، به عرب‌ستیزی کوچه و خیابان حرمت و حق بیان رسمی می‌داد. از این جملات بار عاطفی و نفرت عمیقی برون می‌ریزد که دیگر جایی برای گفتمان و عقلانیت باقی نمی‌گذارد. نه برای نویسنده و نه برای خوانندهٔ بی‌دفاع. شک ندارم که رهبران سازمان کوکلوکس کلان با خطبه‌هایی نظیر این اعضای خود را برای لینچ کردن سیاه‌پوستان از نظر روانی «آماده» و «مسلح» می‌کردند. یکی از نسخه‌های «مدرن» لینچ کردن در زمان ما «نسل‌کشی» است.

۴- «دشمنِ دشمنِ من…»

«بهرحال فلسطینی‌ها هم عرب هستند. همان وحشی‌های موش‌خوار.»

بر پایهٔ اصل «دشمنِ دشمن من دوست من است!» عرب‌ستیزان خودی با اسرائیلی‌ها و «غرب جهانی[10]» دشمنان مشترکی یافتند: «عرب‌ها[11]». «دشمنِ دشمن من دوست من است!» اصل ماورای ابلهانه‌ایست که باعث جنایات بی‌شماری در سراسر تاریخ بوده است. در بارهٔ ریشه‌ها و نمونه‌های فاجعه‌آمیز و تاریخی این دیوانگی، تنها پس از جنگ جهانی دوم، می‌توان کتاب‌ها نوشت.

فریب «زیر پا له‌شده‌ها[12]»

یکی از شگردهای کارکشته و به قدمتِ تاریخ، که حاکمان برای تبدیل رعیت‌ها و فرودستان به همدستانِ پر شور و خرافاتی به کار می‌برند، این است که به آن‌ها بباورانند که آنان نه تنها پایینی‌ترین و مفلوک‌ترین قشر جامعه نیستند، بلکه حتی می‌توانند به راحتی به «طبقهٔ حاکمه» بپیوندند! چگونه؟ با تحقیر و کوبیدن گروه اجتماعی دیگری که «از آن‌ها هم بیچاره‌تر و محروم‌تر» است. و این غالباً یعنی خارجی‌ها، اقلیت‌های مذهبی، قومی و نژادی. بزهای قربانی[13] جامعه!

چند نمونهٔ تاریخی:

یهودستیزی در آلمان نازی، بخش بزرگی از طبقهٔ کارگر آلمان را پشت سر «پیشوا» بسیج کرد.

نفرت از سیاهان در ایالات متحده وحدت سندیکایی و مبارزهٔ کارگران را چنان شکست که مارکس آن را مانعی بزرگ و یک ویژگی در مبارزهٔ طبقهٔ کارگر درین کشور می‌دانست.
امروز «شکار مهاجران» تبدیل به پرچم و مهم‌ترین عنصر برنامه‌ای قدرت‌های غربی برای هیپنوتیزم طبقات پایین جامعه شده است. سال‌هاست که حزب راست افراطی در فرانسه، نخستین حزب کارگری کشور است – جایگاهی که روزگاری در اختیار حزب کمونیست فرانسه بود.

با تحقیر فلسطینیان و عرب‌ها، شهروندان عرب‌ستیز ما نیز به رتبهٔ «بالا دستی‌ها» ارتقا پیدا می‌کنند. به همین سادگی!

از غرب‌زدگی تا غرب‌پرستی

گفتم که نژادپرستیِ عرب‌ستیز در میان روشنفکران کشورمان را می‌توان کمابیش به عنوان میان‌بری برای رهایی از تحقیر استعماری درک کرد. ازین زاویه این بیماری دست‌کم یک «منطق» دارد. رفتار غرب‌زدگان ما اما دیگر عقلانی نیست. برای آن‌ها غرب از یک «منبع الهام» به یک «بُت» تبدیل شده. یک «دین» و «کیش» تازه: «غرب‌پرستی».

آنها از غرب یک «ارزش برتر» ساخته‌اند که دیگر نیازی به اثبات برتری خود ندارد. به چشم آن‌ها، نسل‌کش‌های غربی می‌توانند تحقیرشان کنند، تحریم اقتصادی‌شان کنند، بر سرشان بمب ببارند... بی‌آنکه ذره‌ای از عشق و ارادت آن‌ها نسبت به «مرادشان» کاسته شود.

این درجه از شستشوی مغزی این جماعت را به بردگان داوطلب و خانگی امپریالیسم بدل کرده است.

۵- بزدلی اخلاقی

من هیچ‌گاه نخواهم توانست به روانی و روشنی این هم‌میهن عزیز این نکته را توضیح دهم:
‏«وقتی این تصاویر آخرالزمانی از بیروت رو می‌بینم، که در ده دقیقه [خانه‌های بیشمار] ویران شده و هزاران نفر زیر آوار مدفون و کشته شده‌اند به یقین می‌رسم آن‌ها از رقم زدنش در تهران هیچ ابایی نداشتند. اینجاست که با خودم فکر می‌کنم چقدر ترسو بودم، چقدر ترسو بودم که وقتی فاجعه‌ی ویران کردن غزه اتفاق افتاد، از آوردن اسم فلسطین و لبنان از ترس اینکه مرا به جمهوری اسلامی نچسبانند و مرا حامی حماس و حزب‌الله نکنند پرهیز کردم… اشتباه کردم. به عنوان کسی که حقوق بشر و حقوق انسان‌ها در سراسر جهان از نوجوانی برایش مسئله و دغدغه بود، و به عنوان یک انسان ضدجنگ زیر هیمنه‌ی پروپاگاندا شکستم. من اجازه دادم زور مدیا[14] من را ساکت و محافظه‌کار کند.[15]»
برای من این عزیز یکی از هزاران قهرمان گمنام میهن‌مان است که شهامت اخلاقی اعتراف به اشتباه خود را دارد. ازین شهامت والا، و تا امروز کمیاب، هرچه که بگویم کم گفته‌ام.
برهه تاریخی است و خون‌های فراوانی جاری شده و می‌شود. شاید زمان نگاهی در خلوت به آینه فرارسیده باشد.

۲- به سوی پاسخ‌ها

۱- ما و پوچ‌گرایی

اگر چه شکی ندارم که ویروس پوچ‌گرایی وارد کشور ما شده است[16]، و هرچند یقین دارم که این جماعت عرب‌ستیز نمایندگان معنوی میهن‌مان نیستند، خطری جدی و بزرگ برای فرهنگ و هویت ما به وجود آورده‌اند. این خطوط پاسخی‌ست در واکنش به این خطر.

۲- «فرش قرمز»ی‌ها

گمان نکنید که سلبریتی‌های کشورمان فقط به خاطر استعدادشان به فستیوال‌ها دعوت می‌شوند. استعدادشان سرشان را بخورد. اینان حتی اگر تنها ماتحت‌شان را بخارانند و یا اصلاً هیچ کاری نکنند، باز هم به این جشن‌ها دعوت می‌شوند. اگر برای رقابت نباشد، برای عضویت در هیئت داوران، مهمانی ویژه و یا بازکردن بطری شامپاین خواهد بود. لبخند مغرورانهٔ جعفر پناهی را مقابل تشویق پرشور «جامعهٔ هنری غرب» در پایان انتقادش از کشور خود به یاد دارید؟ در همان روزها ناوهای هواپیمابر آمریکایی به کشورمان نزدیک می‌شدند، و هرروز خطر حمله به کشور وجود داشت. ترامپ پیشتر تهدید «به عصرحجر فرستادنمان» را صادر کرده بود. پناهی‌ها دعوت می‌شوند چرا که هرگز پا از گلیم درازتر نمی‌کنند و خارج از سناریوی تفهیم شده جیک نمی‌زنند، نه از محاصره‌ٔ نظامی، نه از تحریم‌های کمرشکنی که هرسال باعث مرگ هزاران نفر از هم‌میهنان‌مان می‌شود.

بدینسان همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود! همه روی یکدیگر را می‌بوسند. «تا سال بعد!»

۳- خانوادهٔ من

وقتی تصویر هولناک جنگل آنتن‌های ماهواره‌ای در شهرهای بزرگ ایران را می‌بینم، از درماندگی می‌لرزم. خوب می‌دانم که آن سوی آنتن‌ها چه کسانی بازی را اداره می‌کنند. خانوادهٔ من نیز مصرف کنندهٔ معتاد و داوطلب روزانهٔ سمّی‌ست که اگر خطرش را در نیابیم و در برابرش نایستیم او ما را از پا در می‌آورد.

یادش بخیر مادربزرگ مستوره. هرچند سال یکبار برای دیدن مادربزرگ به سنندج می‌رفتیم. تلویزیون که هنوز نیامده بود و رادیو را هم کسی گوش نمی‌کرد. هفت ساله بودم و بسیاری از اوقات با مادربزرگ تنها بودیم. من با او فارسی حرف می‌زدم و او هم با لهجهٔ غلیظ کوردی‌اش به فارسی جوابم می‌داد. یکی از آن روزها این گفت‌وگو را با او داشتم:

- چرا گریه می‌کنی مامان بزرگ؟
- خبر مرگ یک جَوون رو شنیدم.
- می‌شناختیش مامان بزرگ؟
- نه عزیزم.
- پس چرا اونقدر غصه می‌خوری؟
- چطور غصه نخورم؟ یه جوون مُرده. من به مادرش فکر می‌کنم.

این‌گونه بود که در هفت سالگی بزرگ‌ترین درس همدلی را در آغوشِ بزرگ‌ترین عشق زندگی‌ام گرفتم: آدم برای احساس دردِ دیگری نیازی ندارد او را شخصاً بشناسد.

انگار به جایی پرتاب شده‌ بودم که نمی‌شناختم. خودم را به مادربزرگم چسباندم – یعنی به قهرمانم – و سعی کردم مانند او گریه کنم. نشد! یک قطره اشک هم تولید نکردم! باید یاد می‌گرفتم که دیگری را «حس کنم» و «زیر پوستش بروم». آنروز مادربزرگم در سنندج با ساده‌ترین واژه‌ها و با اشک‌هایش که روی گونه‌های استخوانی‌اش می‌ریخت در عمیق‌ترین گوشهٔ دلم تعریفِ واژهٔ «دیگری» را کاشت. نهالی که تمامِ ساختار زندگی‌ام به آن تکیه دارد و شاید امروز تنها یقین زندگی‌ام باشد.

۳- چرا این نوشته؟ چرا امروز؟

چرا که نژادپرستی یک بیماری‌است، و عرب‌ستیزی یک سرطان. چرا که بردگیِ داوطلبانه یک «عقیده» نیست. و که زیر باران بمب به خنجری بدل شده که بر پشت حمل می‌کنم.

چرا که زبان عربی زبان مادریِ میلیون‌ها هم‌میهن، عمدتاً ساکن خوزستان و ایلام، ماست که بویژه در جنگ‌های تحمیلی صدام و ترامپ−نتانیاهو، در خط نخست دفاع از همهٔ ما بوده‌اند. آنها نه بیشتر و نه کمتر از من کرد ایرانی هستند.

چرا امروز؟

چرا که این سرطان– همین حالا – به خشکاندن جان‌ها ادامه می‌دهد. و چون نامرئی است برای دیدنش
به آینه نیاز داریم. به شهامت دیدن واقعیت. به اعتراف.

چرا که جغرافیا یک گزینه نیست. یک چمدان نیست که با یک بلیط هواپیما بتوان با خود به فرنگستان برد.

«من از همسایه‌هام خوشم نمی‌آد. نه از لهجه‌شون خوشم می‌آد، نه از شیوهٔ لباس پوشیدنشون. خونه‌مون رو می‌ذارم تو چمدون می‌برمش فرنگستون و اونجا می‌کارمش!»
جغرافیا همانقدر یک واقعیت است که ستون فقرات‌مان. که دماوند. که خزر. که تنگه.
به زبان ساده‌تر: جغرافیا بیشتر به «آش کشک خاله» شبیه است تا به یک چمدان، و که چه بخواهید و چه نخواهید با ما خواهد ماند.

نکتهٔ آخر، که به غرب‌پرستان پیشنهاد می‌کنم این‌ست که سه بار در روز جلوِ آینه بایستند و تکرار کنند: «جغرافیا را نمی‌توان خرید و فروش کرد». اگر این جماعت واقعاً می‌خواهند درون این جغرافیا زندگی کنند بهتر است تمرین کنند[17] تا دوستش بدارند. و اگر زحمت نمی‌شود نفروشندش.

۴- سخن آخر

چه سفری! با زنده‌یاد مادرم، فریده، شروع کردم، «نه رضا جان! تو فرق می‌کنی!» و با مادربزرگ مستوره به پایان بردم.

من هرگز باور نخواهم کرد که بردگان غرب‌پرست نمایندهٔ کَرَم و سخاوت قوم ما هستند.
یقین دارم که هم مادربزرگ مستوره و هم سعدی، هردو حق داشتند. ما هنوز و همچنان، اعضای یک پیکریم.

و این چنین خواهیم ماند.

رضا هیوا
هفده فروردین ۱۴۰۵
غار
_____________________________________

[1] https://fr.wikipedia.org/wiki/Discours_de_la_servitude_volontaire
[2] نظریهٔ امانول تود در باره رواج، گسترش و ریشه‌های پوچ‌گرایی در جوامع غربی (کتاب «شکست غرب»)
[3] ‌بت‌سلم: https://www.btselem.org/sites/default/files/publications/202507_our_genocide_summary_eng.pdf
[4] International Associations of Genocide Scholars: https://genocidescholars.org
[5] https://genocidescholars.org/wp-content/uploads/2025/08/IAGS-Resolution-on-Gaza-FINAL.pdf
[6] فیلم «گاو» داریوش مهرجویی
[7] https://fa.wikiquote.org/wiki/%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA
[8] https://en.wikiquote.org/wiki/Sadegh_Hedayat
[9] ابرانسان‌ها
[10] Global West
[11] و به‌تدریج، مسلمانان نیز. پیتر هگزت، وزیر جنگ آمریکا، خالکوبی بزرگ جنگ‌های صلیبی را بر سینه دارد و برای «مسلح کردن» سربازان ارتش ارتش آمریکا مرتب از آن سخن می‌گوید.
[12] جذامی‌های اجتماعی
[13] بز طلیعه
[14] رسانه Media
[15] این بخشی از متنی‌ست که در شبکهٔ ایکس (تویتر) چاپ شده. نام ایشان را نمی‌گذارم چون هنوز نتوانسته‌ام اجازهٔ مستقیم از ایشان بگیرم. تاکیدها از من است.
[16] امانول تود، به درازا و با جزئیات، ظهور پوچ‌گرایی مدرن را تا حد زیادی ناشی از فروپاشی دین‌داری در جوامع غربی می‌داند. گمان می‌کنم این مؤلفه با ویژگی‌های غرب‌پرستان ما همخوانی دارد.
[17] سه بار در روز