عصر نو
www.asre-nou.net

ینس یسن

طبل مقدسِ گونتر گراس


Thu 14 05 2026



از گونتر گراس پس از مرگش باز هم چیز تازه‌ای از میراث ادبی‌اش منتشر شده است.

آیا گونتر گراس رمان طبل حلبی را، آن‌گونه که گفته می‌شود خود برای افسانه‌سازی از خویش ادعا کرده بود، در حالتی شوریده‌وار و یک‌نفس نوشته است؟ یا این ادعا که او چنین چیزی را گفته، خود چیزی جز افسانه نیست؟

در واقع، از مدت‌ها پیش پیش‌نویس‌ها و قطعات مقدماتی این دست‌نوشته شناخته شده بودند، از جمله روایت خود نویسنده که نسخه‌های مختلفی را در بخاری خانه‌اش در پاریس سوزانده است. ۴۵۰ برگ موادی که اکنون آرشیو آکادمی هنر برلین خریداری کرده، از این حیث کشف شگفت‌انگیزی نیست، بلکه در تصویری جا می‌گیرد که از کار سخت، مداوم و صبورانهٔ نویسنده به دست می‌دهد. خوب است که طرفداران مفهوم رمانتیکِ نبوغ، این‌بار هم بتوانند از نزدیک با ضدّ آن، یعنی با کارگاهی دشوار و پرریاضت، روبه‌رو شوند.

البته، از دیرباز، رمان‌های مشهور با افسانه‌های مشهورِ پیدایش‌شان همراه بوده‌اند؛ و از مشهورترین افسانه‌ها، نابودی همان افسانه‌هاست به‌واسطهٔ یافته‌های جنجالی و پژوهشگران سخت‌کوش. همهٔ این‌ها در کنار هم برای زنده نگه‌داشتن شهرت رمان‌ها به کار می‌آیند، حتی وقتی که اندکی بوی کهنگی گرفته باشند. تنها پرسش این است که آیا این کار در مورد طبل حلبی نیز ممکن است یا نه.

زیرا احساس نوعی سرهم‌بندی پرزحمت، صدای تق‌تق میل‌بافتنی، یا گره‌زدن فرش با انگشتانی زخم‌شده، یا هر نوع کار مکانیکی دیگر، حتی در بازخوانی خود رمان هم به خواننده دست می‌دهد؛ برای چنین احساسی نیازی به افشاگری‌های آرشیوی نیست.

بله، طبل حلبی اگر امروز دوباره خوانده شود، شالی بافتنیِ فلاکت‌بار و بی‌پایان است، یا قالیچه‌ای راهرو‌مانند، آن‌قدر بلند که برای طولانی‌ترین راهروی آپارتمان‌های قدیمی برلین هم کافی است، بلکه حتی بلندتر از آن. این بدان معنا نیست که در آن کمبودِ اپیزودها، داستان‌ها و موتیف‌ها وجود دارد؛ بلکه به این معناست که همانند کالاهای پشمی مشابه، این عناصر مدام تکرار می‌شوند، دوباره از سر گرفته می‌شوند، از پیش اشاره می‌شوند یا باز فراخوانده می‌شوند.

و نه تنها این پیچش بی‌پایان، حلقه به حلقه، چون طنابی خفه‌کننده بر گردن خواننده می‌افتد تا جایی که به‌معنای واقعی کلمه زبانش از دهان بیرون می‌زند؛ بلکه هر موتیف منفرد، هر گره روایی، آن‌چنان کلفت و چاق و سنگین پرداخت شده که در هیچ لحظه‌ای نمی‌توان شک کرد با چیزی جز «کارِ ارزشمندِ آلمانیِ فوق‌سنگین» روبه‌رو هستیم. اینجا کسی واقعاً جان کنده است؛ و خواننده‌ای که او هم به‌زودی نفس‌نفس‌زنان و عرق‌ریزان می‌شود، نیازی ندارد که یک زبان‌شناس این را جداگانه برایش ثابت کند.

در ضمن، خود گونتر گراس نیز تصویر فرش‌بافی را برای شیوهٔ ترکیب‌بندی رمانش به کار برده است؛ نه یک بار، نه دو بار، بلکه بارها و بارها، به‌نحوی که خود به شکلی گروتسک خسته‌کننده می‌شود. آدم دلش می‌خواهد سر نویسنده فریاد بزند که «فهمیدیم! واقعاً گرفتیم! دیگر کاملاً درک کرده‌ایم!» اما فریاد، از یک سو در گلوی پُر از پشم گیر می‌کند و از سوی دیگر دیگر مخاطبی ندارد، زیرا گونتر گراس متأسفانه درگذشته است.

او همراه با آن هیولای پشمالوی خود به المپ شاعران مرده صعود کرده است؛ آنجا شاید بر تشکی نرم و حلقه‌وار گرم و آسوده آرمیده باشد، اما ما زمینیان، ترجیح می‌دهیم با کتانِ کم‌مایه‌تر و خنک‌تر سر کنیم.

از Die Zeit، شماره ۲۲ / ۲۰۲۶
۱۳ مه ۲۰۲۶