تشدید بحرانها در سایه جنگ و انسداد سیاسی
Tue 12 05 2026
بهروز ملکشاە
ایران امروز در یکی از پیچیدهترین و خطرناکترین مقاطع تاریخ معاصر خود ایستاده است؛ مقطعی که در آن جنگ خارجی، بحران مشروعیت داخلی، فروپاشی اقتصادی، امنیتیشدن ساختار حکومت، و فرسایش امید اجتماعی همزمان بر سر جامعه آوار شدهاند. آنچه در هفتهها و ماههای اخیر میان ایران، آمریکا و اسرائیل جریان داشته، صرفاً یک رویارویی نظامی محدود یا آتشبسی شکننده نیست؛ بلکه نشانه ورود منطقه به مرحلهای تازه از بیثباتی و تشدید بحرانهای درونی جمهوری اسلامی است. آتشبس موجود نه پایان جنگ، بلکه مکثی موقت در میانه یک تقابل فرسایشی است؛ تقابلی که هنوز هیچیک از ریشههای آن حل نشدهاند.
تحولات اخیر نشان دادهاند که خاورمیانه وارد دورهای تازه شده است؛ دورهای که در آن نه آمریکا قادر به مهار کامل ایران است، نه اسرائیل میتواند امنیت راهبردی خود را تضمین کند، و نه جمهوری اسلامی توان بازسازی انسجام اجتماعی و مشروعیت فرسودهاش را دارد. منطقه اکنون در وضعیتی میان جنگ و صلح گرفتار شده؛ وضعیتی که نتیجه آن، فرسایش تدریجی دولتها، اقتصادها و جوامع است. در این میان، ایران بیش از بسیاری از بازیگران منطقه در معرض بحران انباشته و فرسودگی ساختاری قرار گرفته است.
تنشهای منطقهای دیگر فقط به پرونده هستهای یا جنگهای نیابتی محدود نیستند. مسئله اصلی اکنون بازتعریف توازن قوا در خلیج فارس، کنترل مسیرهای انرژی، و مهار نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی است. تهدید تنگه هرمز، حملات دریایی، فشار بر صادرات نفت، و حضور فزاینده نظامی آمریکا و متحدانش، همگی نشان میدهند که ایران علاوه بر فشار سیاسی، با فشار ژئوپولیتیک سنگینی نیز روبهروست. این فشارها در شرایطی اعمال میشوند که اقتصاد ایران در وضعیت فرسودگی مزمن قرار دارد؛ تورم، بیکاری، سقوط قدرت خرید و گسترش فقر، جامعه را به مرز خستگی و انفجار رساندهاند.
اما شاید مهمترین تحول این دوره نه در میدان جنگ، بلکه در داخل ایران رخ داده باشد؛ جایی که حکومت از فضای جنگی برای امنیتیسازی گسترده جامعه استفاده کرده است. موج تازه اعدامها، بازداشتهای سیاسی، محدودسازی اینترنت، تشدید سانسور و سرکوب سازمانیافته فعالان مدنی، صنفی، دانشجویی و ملیتی، نشان میدهد که جمهوری اسلامی جنگ خارجی را به فرصتی برای بستن هرچه بیشتر فضای داخلی تبدیل کرده است. حکومت بهخوبی میداند که بزرگترین تهدید علیه آن نه حملات خارجی، بلکه انباشت خشم و نارضایتی در داخل کشور است؛ به همین دلیل، همزمان با تشدید بحران منطقهای، ماشین سرکوب داخلی نیز با شدت بیشتری فعال شده است.
در هفتههای اخیر، دهها نفر با اتهامهایی چون «جاسوسی»، «همکاری با دشمن» یا «اقدام علیه امنیت ملی» بازداشت یا اعدام شدهاند. همزمان، محدودسازی اینترنت و مقابله با ابزارهای ارتباط آزاد نشان میدهد که حکومت بیش از هر چیز از گردش آزاد اطلاعات هراس دارد. جمهوری اسلامی دریافته که در عصر ارتباطات، کنترل روایتها به همان اندازه مهم است که کنترل خیابانها؛ و به همین دلیل، قطع ارتباط جامعه با جهان بیرون به بخشی از استراتژی بقای آن تبدیل شده است.
در چنین فضایی، جنبشهای اجتماعی ایران نیز زیر فشار سنگینی قرار دارند. جنبش زنان، اعتراضات کارگری، مطالبات معلمان، جنبش دانشجویی و خواستههای ملیتهای تحت ستم، همگی همچنان زندهاند، اما پراکنده، فرسوده و زیر فشار شدید امنیتی قرار گرفتهاند. حکومت تلاش کرده با امنیتیکردن هر نوع اعتراض، مانع شکلگیری همبستگی سراسری شود. با این حال، واقعیت آن است که بحران در ایران دیگر صرفاً اقتصادی یا فرهنگی نیست؛ بلکه به بحرانی ساختاری و سیاسی تبدیل شده است. مسئله امروز فقط حجاب، معیشت یا تبعیض نیست؛ مسئله، بنبست کلی ساختار قدرت و ناتوانی حکومت در پاسخگویی به ابتداییترین مطالبات جامعه است.
ملیتهای تحت ستم نیز در این شرایط با فشار مضاعفی مواجهاند. حکومت در فضای جنگی تلاش میکند هرگونه مطالبهگری ملیتی را به «تهدید امنیتی» پیوند بزند. کوردها، بلوچها، عربها و دیگر گروههای ملی و مذهبی بیش از گذشته در معرض بازداشت، سرکوب و حذف قرار گرفتهاند. این در حالی است که بخش مهمی از ظرفیت اعتراض اجتماعی دقیقاً در همین مناطق متمرکز شده؛ مناطقی که هم از تبعیض تاریخی رنج بردهاند و هم هزینه سنگینتری برای مقاومت پرداختهاند.
در خارج از کشور نیز اپوزیسیون همچنان گرفتار بحران رهبری، پراکندگی و رقابتهای فرساینده است. جنگ اخیر بار دیگر شکاف عمیق میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی را آشکار کرد. بخشی از اپوزیسیون به استقبال مداخله خارجی رفت و بخشی دیگر جنگ را تهدیدی علیه جامعه ایران دانست. نتیجه این شکافها، کاهش بیشتر اعتماد عمومی به نیروهای سیاسی خارج از کشور بوده است. واقعیت این است که هنوز هیچ جریان سیاسی منسجم و فراگیری نتوانسته بهعنوان آلترناتیوی معتبر و ریشهدار در برابر جمهوری اسلامی ظاهر شود.
مشکل اصلی اپوزیسیون فقط اختلاف سیاسی نیست؛ بلکه ناتوانی در ارائه چشماندازی مشترک برای آینده ایران است. جامعه امروز بیش از شعار، به افقی روشن برای عبور از وضعیت موجود نیاز دارد؛ افقی که بتواند آزادی، عدالت، سکولاریسم، دموکراسی، برابری ملی و حفظ همزیستی اجتماعی را همزمان تضمین کند. بدون چنین پروژهای، هرگونه فروپاشی احتمالی ساختار موجود میتواند کشور را وارد چرخهای تازه از خشونت، هرجومرج و ویرانی کند.
در درون حاکمیت نیز نشانههای مهمی از تغییر توازن قدرت دیده میشود. اگرچه هنوز شکاف علنی و تعیینکنندهای در رأس حاکمیت مشاهده نمیشود، اما روشن است که بحرانهای اخیر وزن نهادهای نظامی و امنیتی را بهطرز چشمگیری افزایش دادهاند. سپاه پاسداران اکنون بیش از هر زمان دیگری در مرکز تصمیمگیری سیاسی و اقتصادی قرار گرفته و روحانیت سنتی به حاشیه رانده شده است. جمهوری اسلامی بیش از گذشته به یک حکومت امنیتی-نظامی تبدیل شده؛ حکومتی که بقای خود را نه از مسیر رضایت عمومی، بلکه از طریق کنترل، سرکوب و مدیریت بحران دنبال میکند.
با این حال، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: ایران به کدام سو میرود؟
پاسخ این پرسش هنوز قطعی نیست، اما چند واقعیت روشن وجود دارد. جمهوری اسلامی حتی اگر بتواند در کوتاهمدت بقای خود را حفظ کند، دیگر قادر به بازسازی مشروعیت اجتماعی ازدسترفتهاش نیست. از سوی دیگر، فشار خارجی، تحریم و جنگ نیز بهتنهایی نه دموکراسی میآورند و نه تضمینی برای تغییر مثبتاند. تجربه منطقه بارها نشان داده که فروپاشی بدون وجود بدیلی دموکراتیک، میتواند به جنگ داخلی، تجزیه اجتماعی و ویرانی گسترده منجر شود. در عین حال، جامعه ایران با وجود سرکوب شدید، هنوز ظرفیت اعتراض و تغییر را از دست نداده است؛ اما این ظرفیت برای تبدیلشدن به نیرویی مؤثر، نیازمند سازمانیابی، همبستگی و شکلگیری افقی مشترک میان جنبشهای مختلف است.
امروز بیش از هر زمان دیگری، دفاع از گردش آزاد اطلاعات، مخالفت با اعدام، حمایت از زندانیان سیاسی، و ایجاد پیوند میان جنبشهای اجتماعی به ضرورتی حیاتی تبدیل شده است. بدون شبکههای واقعی همبستگی، جامعه ایران در برابر ماشین سرکوب تنها خواهد ماند. نیروهای سیاسی و مدنی نیز، چه در داخل و چه در خارج کشور، ناگزیرند از منطق حذف، فرقهگرایی و رقابتهای ویرانگر عبور کنند و بر سر اصول پایهای یک گذار دموکراتیک به توافق برسند.
ایران امروز در نقطهای ایستاده که دیگر هیچکس نمیتواند با توهمِ «بازگشت به وضعیت عادی» درباره آن سخن بگوید. نه جنگ، راهحل است و نه سرکوب، ثبات میآورد. حکومتی که بقای خود را بر ترس بنا کرده، دیر یا زود با جامعهای روبهرو میشود که دیگر چیزی برای از دستدادن ندارد؛ و جامعهای که تنها به ویرانی فکر کند، ممکن است پس از سقوط استبداد نیز روی آرامش نبیند. آینده ایران نه از دل موشکها بیرون خواهد آمد و نه از اتاقهای بسته امنیتی؛ بلکه از توان مردم برای ساختن نوعی همبستگی تازه زاده میشود: همبستگی میان آزادی و عدالت، میان برابری و دموکراسی، میان حق تفاوت و ضرورت همزیستی. دشوارترین کار همین است؛ ساختن افقی مشترک در میانه ترس، خستگی و ویرانی. تاریخ این منطقه بارها نشان داده که فروپاشی، اگر بدون آگاهی و سازمانیابی رخ دهد، میتواند فقط شکل دیگری از فاجعه باشد. و شاید دقیقاً به همین دلیل، امروز دفاع از انسان، حقیقت و امکانِ آینده، رادیکالترین و ضروریترین شکل مقاومت است. چون ویرانکردن را همیشه کسان زیادی بلد بودهاند؛ مسئله واقعی، ساختن کشوری است که مردمش بتوانند در آن بدون ترس زندگی کنند.