عصر نو
www.asre-nou.net

بث کانر

بشین، مصیبت

ترجمه علی اصغر راشدان
Mon 4 05 2026



(ژانر : وحشت)

خیابان‌ها به تپه‌های مواج تبدیل می‌شوند، با عجله در هاله‌ای از سایه‌های مه‌آلودپیچیده میشوند. مردی میانه سال، از پنجره‌ی کثیف و چرکین قطار، به بیرون خیره می‌شود، چشم های نافذ آبیش دگرگونی صحنه هارا دنبال می کند. پرتو ماه به شیشه‌ها برخورد می‌کند، تیرگی شان را به شیری ونقره ای تبدیل می کند. مرد سعی می کند سطح بازوی زنی را بانوک انگشتهاش برس بکشد. چشمهای تا آخرین حد باز و بدون مژه زدن زن، در حالی که کنارمردایستاده، ترسی عمیق را آشکار می‌کند. شالی منگوله دار را سفت دورشانه های خمیده ش می پیچید.
مرد میگوید " بشین. پاهاتو بالا بگذار. "
مردبه ویسکی خود خیره که میشود، قطعات یخ در لیوان، به هم میخورندو صدای تق تق شان به گو ش میرسد. چشمهاش را ازپنجره وا میگیردو زن راخیره نگاه میکند. زن توی یک صندلی راحتی دور از مرد می لغزد، یک کلینکس دست نخورده را باز میکند. زبانش را روی لبهای پریده رنگش می مالد، دهنش رو به بالا و به خنده ای باز میشود که باچشمهاش همخوانی ندارد. سرش را کج می‌کند که مردرانگاه ‌کند.
مرد ادامه میدهد. " سر من داد نزن، فکرکن مدتی طولانی تو رو ازخودم دور نگاه داشته م. واسه من، تو هیچوقت نرفته بودی. "
ترن از روی یک پل چوبی که میگذرد، پنجره های کثیف جیرجیرمی کنند، جغ جغ و تق تق ها سکوت را درخود میگیرد.
مرد میگوید " دستات میلرزه، بگذار یه سیگار برات روشن کنم. "
سیگار را از میان انگشتهای باریک زن بیرون که می‌کشد، صداش با فروتنی فروکش می کند. کبرت روشن میکند، سوسوی کوچکی که از نور شعله‌ور می‌شودرانگاهش می کند.
سیگار را توی یک چوب سیگار یشمی می پیچید و بین لبهای زن فشار میدهد. زن سینه ش باز و نفس می کشد و جریان کوچکی از دود بیرون میدهد:
مرد، احتمالا به زن، اما بیشتر انگار به لکل می گوید:
" اوه، چقدر دلتنگت شدم. "
مرد چوب سیگار را روی یک زیرسیگاری کریستال بالانس و سعی می‌کند لکه‌ی تیره‌ی خستگی زیر چشمهای زن را پاک کند.
سینه ی زن بالاوپائین میرود، ازاین که بگذریم، زن ساکت است. مه تیره
در محاصره ش گرفته، انگار گسترش پیدا می‌کند، پیچک ‌ها چنگ می‌زنند و به سمت مرد دراز می‌شوند. مرد لحظه ای جدیست:
" تو بدون من هیچ چی نخواهی بود. "
بعد در نیمه خنده ای ذوب میشود:
" اما در بین همه، تو تنها کسی هستی که بیشتردوستش میدارم. "
ترن سه مرتبه سوت می کشد و ناله‌هایی شبیه ناله‌ی غم‌انگیزِ زن می کند، مرد قبل از اینکه به سمت زن برگردد، واگن خالی غذاخوری را از نظر می گذراند " الان نمی باید طولانی باشد. "
زن آه می کشد، بدون توجه به مرد، برمی گردد تا از پنجره بیرون را نگاه کند. مرد ابرو بالا می اندازد، قبلا کاملا زن را دنبال میکرد و چیزی نمی گفت. ابرهای تیره ی توفانی درهم پیچیده میشوندوناامیدی خود را به شکل قطراتی چرب، روی خانواده کوچکی که روی سکو ایستاده اند، رها ‌میکنند. ترن توی ایستگاه که می خزد، جیغ می کشد.
مرد بشقابی را به سمت زن هل می‌دهد و می گوید:
" ما خرابیائی داریم که باید درست کنیم، بهتره اول یه چیزی بخوریم. "
حالا تمام صورتش زاویه هائی دارد، شوم و ظالمانه. زن با چنگالی نقره ای غذا را به اطراف فشار میدهد.
افراد خانواده: یک مادرویک پدر، کودکی نه خیلی بزرگترازده ساله. آنها در ابتدای سفر، همیشه معصومند. چندان طول نمی کشد که قضیه عوض میشود.
مرد پسربچه راکه می بیند، چشهاش را تنگ و درباره ش چیزی را احساس می کند - هاله‌ای نگران‌کننده که شبیه سایه‌ای در کنار پرتو چراغ سوسو می‌زند. نگاههاشان باهم برخورد که میکند، احساس میشود انگار هوای بینشان غلیظ میشود، تنشی ملموس که چنگش را محکم‌تر می‌ فشارد. پسرمی خندد، درنگاه خیره ش چیزی نهفته است، آگاهیئی که پوست مرد را به گزگز می اندازد.
زن نگاه که می کند، ناراحتی درخود میگیردش، انگشتهاش ناگهان تکان میخورند. مردبا ظرافتی دلهره‌آور، انگار به جای راه رفتن، شناور است، از میان میزها میگذرد. تنقس زن تند میشود و رشته ی باریکی از عرق، از روی لب بالائیش راه برمیدارد.
پسر به مرد و زن نزدیک میشود. میداند که آنها چه چیزرا پنهان می کنند و میداند که به خاطر چه چیزی آنجایند. اما آنها نمیدانند پسر چرا آنجاست:
" مغذرت میخوام، آقا، میشه اینجا، باشما بشینم؟ مامان و بابام خوابشون برده. شبه، تنهام و حوصله م سر رفته. "
مردبا تمسخر، لبهاش را رو به بالا لوله و یک صندلی بیرون می کشدو پسر را دعوت به نشستن می کند:
" البته، مردجوون. باید چه پدر مادر بیرحمی باشن که تو یه همچین تاریکی و توفان، بی توجه، بچه شون رو به حال خود ول کنن."
پسر بی جواب، توی صندلی بزرگ می لغزد. زن ساکت است و درخود فرو میرود و لبش را می جود. بیرون پنجره دیگر چیزی برای دیدن نیست. تنها تیرگی جوهری تمامشان را تهدید به بلعیدن میکند. هردو، زن ومرد، خیره شدن به بیرون را ادامه میدهند.
پسر باخنده ای شرم آلود که چشمهاش را چین می اندازد، میگوید :
" من همیشه ترن سواری رو داست دارم. شما میدونستین تو دیگ بخارموتورای بخاری، اگه آب خیلی کم بشه، تموم موتورمیتونه منفجر بشه؟ "
مرد میگوید " بهترین امید مهندس، توجه دقیق کردنه. گفتی پدر مادرت کجا نشسته بودن؟ "
پسر متوجه لبه تیز شبیه چاقو ی گفته های مرد نمیشود. حرکت زمان انگارکند، تاریک وشبیه ملاس، چسبناک میشود. زن مشتهای خود را گلوله می کند، ناخنها، هلال ماههای کوچک روی کف دشتهاش جا میگذارند، چراغهای توی واگن پذیرائی میگذارند سایه‌ها از نور لذت ببرند.
" اینجور به نظر میرسه که انگار ته خطیم "
حالت پسر و مرد در صدای خنده ایی دیوانه‌وار منفجر میشود.
" همینجا، جائیه که تو اشتباه میکنی. این مسیر اصلا پایانه ‌ای نداره. "
چشمهای آبی سرد میشوند"فقط یه حلقه‌ ی بدبختی و ناامیدی پایان ناپذیر."
" من درباره ی ترن حرف نمیزدم. "
مرد سرآخر توی چشم های پسر نگاه که میکند، خلیی دیر است. استخرهای عمیق تیره تر از تاریک ترین شب. حفره های خالی که او را می‌
نوشند.
" تو کی هستی؟ "
قبل ازجواب دادن، پسر لحظاتی کوتاه، مردرا نگاه می‌کند و می‌گوید تاریکی همه آنها را فرا گرفته.
" من چیزی نیستم، من پایان راهم... "