عصر نو
www.asre-nou.net

مقاله‌ای از کریم الجواهری Karim El-Gawhary

درگیری در خلیج فارس و تحولات فراوان در خاورمیانه


Sun 3 05 2026



لحظاتی تاریخی وجود دارند که در آن‌ها درمی‌یابیم اتفاقی مهم در حال رخ دادن است. و با این حال، سال‌ها بعد از تحولاتی شگفت‌زده می‌شویم که حتی نمی‌توانستیم آن‌ها را تصور کنیم. به‌عنوان نمونه، استقرار نیروهای آمریکایی در عربستان سعودی در سال ۱۹۹۱ در آغاز عملیات «طوفان صحرا» علیه عراق و رئیس‌جمهورش صدام حسین، که به دستور رئیس‌جمهور وقت آمریکا، جورج بوش پدر، انجام شد. می‌شد حدس زد که این جنگ رویدادی سرنوشت‌ساز خواهد بود.

اما آنچه در سال‌های بعد رخ داد، فراتر از تصور همه ما بود. مردی که در آن زمان کاملاً ناشناخته بود، به نام اسامه بن‌لادن، در واکنش، فتوایی علیه آمریکایی‌ها صادر کرد—به این دلیل که آنان سرزمین دو مکان مقدس اسلامی، مکه و مدینه، را در اشغال خود داشتند. این فتوا قرار بود به‌عنوان توجیهی برای کشتار خودسرانه آمریکایی‌ها و متحدانشان—چه نظامی و چه غیرنظامی—در سراسر جهان عمل کند.

هیچ‌کس در زمان استقرار نیروهای آمریکایی در خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ تصور نمی‌کرد که این حضور نظامی، ده سال بعد به‌عنوان یکی از توجیهات حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر به کار رود؛ زمانی که ۱۹ تروریست القاعده هواپیماهای مسافربری را به سمت مرکز تجارت جهانی در نیویورک و پنتاگون هدایت کردند و هزاران نفر را به قتل رساندند. امروز نیز وضعیت مشابهی برقرار است. ما احساس می‌کنیم که در خلیج فارس اتفاقی بزرگ در حال وقوع است. و بار دیگر، این «امر جدید» می‌تواند از مرزهای تصور ما فراتر رود.

نقطه آغاز یک حقیقت ساده است: جنگ‌ها زمانی پایان نمی‌یابند که درگیری نظامی پایان می‌گیرد. همان‌گونه که در پیمان‌های ورسای رخ داد که راه را برای یک جنگ جهانی دیگر هموار کردند، و همان‌گونه که کنفرانس یالتا در نهایت به جنگ سرد انجامید. پایان جنگ‌ها می‌تواند نظمی نوین در جهان ایجاد کند. این امر به‌ویژه زمانی صدق می‌کند که—همانند مورد جنگ ایران—جلوی یک ابرقدرت گرفته شود. زیرا صرف‌نظر از این‌که رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، چگونه این موضوع را تفسیر کند، واقعیت تغییر نمی‌کند.

شباهت‌ها با بحران سوئز

نتیجه‌ای که در حال شکل‌گیری است، هیچ تناسبی با رنج انسانی—که بسیار فراتر از منطقه جنگی گسترش یافته—و همچنین با هزینه‌های مالی و نظامی ندارد. شاید مقایسه آنچه جنگ ایران برای آمریکا به همراه دارد با آنچه بحران سوئز در سال ۱۹۵۶—زمانی که بریتانیا، فرانسه و اسرائیل به مصر حمله کردند—برای بریتانیا به معنای پایان یک امپراتوری بود، چندان دور از ذهن نباشد.

در آن زمان، رئیس‌جمهور مصر، جمال عبدالناصر، با ملی‌کردن کانال سوئز—که تا آن زمان تحت کنترل استعماری فرانسه و به‌ویژه بریتانیا بود—عملاً به امپراتوری بریتانیا پایان داد. او این کانال را به‌عنوان دارایی مصر اعلام کرد. نیروهای خارجی، با وجود موفقیت نظامی، در نهایت در پی فشار شدید دیپلماتیک آمریکا و اتحاد شوروی مجبور شدند از منطقه سوئز عقب‌نشینی کنند. ناصر به‌عنوان برنده سیاسی ظاهر شد و فراتر از مصر به‌عنوان قهرمان ضد استعماری مورد ستایش قرار گرفت.

روزنامه گاردین در مقایسه‌ای میان بحران سوئز و وضعیت کنونی، از دیپلمات بریتانیایی هارولد بیلی نقل می‌کند که این «ماجراجویی فاجعه‌بار» نشانه آن بود که «بریتانیا دیگر نمی‌تواند اراده خود را از طریق اقدامات نظامی تحمیل کند». ممکن است اکنون آمریکا نیز در خاورمیانه با وضعیتی مشابه روبه‌رو شود. بحران سوئز اغلب از سوی مورخان به‌عنوان نقطه پایان امپراتوری بریتانیا تلقی می‌شود.

«جنگ‌ها—به‌ویژه جنگ‌هایی که به‌درستی محاسبه نشده‌اند—سبب می‌شوند تغییراتی که از پیش در حال شکل‌گیری هستند، شتاب بگیرند»، گاردین چنین نتیجه‌گیری می‌کند. با توجه به بحران پیرامون تنگه هرمز، می‌توان پیش‌بینی کرد که آمریکا در آینده‌ای قابل پیش‌بینی از منطقه عقب‌نشینی خواهد کرد. یکی از پرسش‌های مهم این است که کشورهای ثروتمند عربی خلیج فارس در آینده چه موضعی اتخاذ خواهند کرد. آن‌ها پیش از این جنگ به ترامپ هشدار داده بودند و اکنون دریافته‌اند که امنیت اسرائیل برای آمریکا مهم‌تر از امنیت آن‌هاست.

افول تدریجی آمریکا در خاورمیانه

کشورهای خلیج فارس در این جنگ دریافتند که تضمین‌های امنیتی آمریکا چندان به کارشان نیامده و پایگاه‌های نظامی ایالات متحده نه‌تنها از آن‌ها محافظت نکرده، بلکه حتی آن‌ها را آسیب‌پذیرتر ساخته است. پرسش این است که چه نتیجه‌ای از این تجربه خواهند گرفت؟ از هم‌اکنون می‌توان دید که این کشورها موضعی یکپارچه نخواهند داشت. خروج امارات متحده عربی از اوپک خود نشانه‌ای از این وضعیت است—اقدامی که تا حدی ناشی از ناامیدی ابوظبی از آن بود که کشورهای همسایه از رویکرد سخت‌گیرانه‌تر نظامی علیه ایران که امارات خواهان آن بود، حمایت نکردند.

با این حال، روند غالب در میان بیشتر کشورهای خلیج فارس این خواهد بود که نه کاملاً از آمریکا فاصله بگیرند، بلکه راهبردهای امنیتی خود را متنوع سازند—از جمله با گرایش به چین و روسیه. این روند تنها به معاملات سودآور تسلیحاتی محدود نمی‌شود، بلکه شامل نفوذ دیپلماتیک نیز هست. سه سال پیش، عربستان سعودی با میانجی‌گری چین، پس از سال‌ها خصومت، روابط دیپلماتیک خود با ایران را از سر گرفت.

هرچند این روابط اکنون به‌شدت آسیب دیده، اما به دلایل عمل‌گرایانه، دو کشور ناگزیر خواهند بود دیر یا زود اختلافات خود را کاهش دهند. چین نیز بار دیگر خود را به‌عنوان میانجی مطرح می‌کند. همچنین احتمالاً تنها مسئله زمان است تا حضور پایگاه‌های نظامی آمریکا در خلیج فارس مورد تردید قرار گیرد. قطع کامل این روابط امنیتی بعید است، اما نوعی تنزل سطح همکاری (downgrading) بسیار محتمل به نظر می‌رسد.

در همین حال، ترکیه در قطر پایگاه نظامی طارق بن زیاد را در اختیار دارد و همچنین در شاخ آفریقا، در نزدیکی دریای سرخ، حضور نظامی دارد. احتمال می‌رود در آینده شاهد گسترش پایگاه‌های نظامی دیگر قدرت‌های منطقه‌ای نیز باشیم. این قدرت‌ها بیش از پیش به همکاری با یکدیگر روی خواهند آورد. ترکیه، عربستان سعودی، مصر و اخیراً پاکستان در حال حاضر نیز همکاری‌هایی دارند و در حال شکل‌دهی به یک اتحاد جدید برای ایجاد یک ساختار امنیتی منطقه‌محور در خاورمیانه هستند.

رؤیای «اسرائیل بزرگ»

این تصادفی نیست که پاکستان، عربستان سعودی و مصر در حال حاضر به‌عنوان میانجی میان آمریکا و ایران ایفای نقش می‌کنند. این اتحاد منطقه‌ای جدید به‌خوبی می‌داند که حذف کامل ایران به‌عنوان یک قدرت منطقه‌ای می‌تواند خطرناک باشد. از این‌رو، این اتحاد نقش مهمی در بازسازی روابط میان کشورهای خلیج فارس و ایران ایفا خواهد کرد.

طنز تاریخ آن است که آمریکا و اسرائیل در این جنگ تلاش کردند ایران را—به‌عنوان یک قدرت مهم منطقه‌ای—تضعیف کنند، اما در عمل به تقویت یک اتحاد جدید از قدرت‌های منطقه‌ای کمک کردند؛ اتحادی که هدف اصلی آن تثبیت منطقه، جایگزینی تدریجی انحصار امنیتی آمریکا و مهار نفوذ اسرائیل است.

با این حال، مشکل اساسی این است که خلأیی که در نتیجه تضعیف آمریکا در منطقه ایجاد می‌شود، به‌سختی تحت کنترل عمومی قرار می‌گیرد، زیرا بسیاری از این قدرت‌های منطقه‌ای ساختارهای اقتدارگرا دارند. این پرسش که در سال‌های آینده چه تحولاتی «از پایین» در کشورهای عربی رخ خواهد داد و آیا شاهد تلاشی دیگر برای شکل‌گیری «بهار عربی» خواهیم بود، همچنان یکی از بزرگ‌ترین ابهامات است.

در این میان، مهم‌ترین رقیب این اتحاد در حال شکل‌گیری، اسرائیل است. نخست‌وزیر این کشور، بنیامین نتانیاهو، و اکثریت راست‌گرای آن در پی تحقق رؤیای «اسرائیل بزرگ» هستند—و این رؤیا را به اقدامات عملی نیز تبدیل کرده‌اند. ارتش اسرائیل نوار غزه را ویران کرده و بخش‌هایی از آن را اشغال کرده است و جمعیت فلسطینی را هرچه بیشتر به بخش کوچکی از این منطقه ساحلی محدود می‌کند.

در کرانه باختری نیز، اسرائیل از طریق ترکیبی از خشونت شهرک‌نشینان، مصادره زمین و گسترش شهرک‌سازی، به‌سرعت کنترل بیشتری بر سرزمین‌های اشغالی فلسطینی به دست می‌آورد. در بلندی‌های جولان، پس از سقوط بشار الاسد، ارتش اسرائیل منطقه حائلی را اشغال کرده که در نقطه‌ای تا ۴۰ کیلومتری مرزهای شهر دمشق پیش می‌رود. افزون بر این، اسرائیل همچنان حدود ۱۰ درصد از خاک لبنان در جنوب این کشور را در اشغال دارد.

احتمالاً در آینده شاهد گسترش پایگاه‌های نظامی دیگر قدرت‌های منطقه‌ای خواهیم بود. کشورهایی مانند ترکیه، عربستان سعودی، مصر و پاکستان در حال شکل‌دهی به نوعی اتحاد جدید برای ایجاد یک ساختار امنیتی منطقه‌محور هستند.

این اتحاد همچنین می‌داند که حذف کامل ایران به‌عنوان یک قدرت منطقه‌ای خطرناک است. بنابراین، نقش مهمی در ترمیم روابط میان کشورهای خلیج فارس و ایران ایفا خواهد کرد.

پایان همچنان نامشخص است

اما به نوشته دانیل لوی— یکی از مذاکره‌کنندگان اسرائیلی در توافق صلح اسلو— در روزنامه گاردین، اشتباه است که مفهوم «اسرائیل بزرگ» صرفاً به‌صورت سرزمینی فهمیده شود. این مفهوم را باید بیشتر به‌عنوان یک پروژه ژئوپولیتیکی و راهبردی در نظر گرفت. به گفته او، این در واقع «تصور مطلوب بنیامین نتانیاهو از اسرائیل به‌عنوان یک ابرقدرت منطقه‌ای» است. ایران بزرگ‌ترین مانعی بود که نتانیاهو می‌خواست با کمک رئیس‌جمهور آمریکا از سر راه بردارد.

به تحلیل لوی، کشورهای تضعیف‌شده خلیج فارس در ادامه ممکن بود توافق‌های عادی‌سازی بیشتری با اسرائیل امضا کنند، به این امید که این امر امنیت بیشتری برایشان به همراه داشته باشد—آن هم بدون هیچ‌گونه امتیازی به فلسطینی‌ها. این‌که کشورهای خلیج فارس در واکنش به حمله آمریکا و اسرائیل هدف حملات پهپادی و موشکی ایران قرار گرفتند، از نگاه اسرائیل «نه یک پیامد ناخواسته، بلکه بخشی از طراحی» بوده است.

با این حال، محاسبات نخست‌وزیر اسرائیل احتمالاً به نتیجه نخواهد رسید. در عوض، نفوذ شریک قدرتمند یعنی آمریکا در منطقه، سریع‌تر از پیش از جنگ در حال کاهش است. کشورهای خلیج فارس نیز متناسب با این وضعیت، مسیرهای جدیدی را جست‌وجو خواهند کرد. آن‌ها باید تصمیم بگیرند که به کدام‌یک از دو قطب قدرت در حال شکل‌گیری بپیوندند: یا به ائتلاف قدرت‌های منطقه‌ای شامل ترکیه، عربستان سعودی، مصر و پاکستان، یا به پروژه ژئوپولیتیکی «اسرائیل بزرگ» وابسته شوند—همان‌گونه که در حال حاضر امارات متحده عربی تا حدی چنین مسیری را دنبال می‌کند.

در حال حاضر، این کشورها در وضعیت انتظار قرار دارند و تحولات را زیر نظر گرفته‌اند تا ببینند روابط میان آمریکا و ایران چگونه پیش خواهد رفت و وضعیت در لبنان، نوار غزه، کرانه باختری و سوریه به کجا خواهد انجامید. همچنین آن‌ها منتظرند ببینند آیا آمریکا—که نفوذش کاهش یافته اما هنوز از میان نرفته—در نهایت از ائتلاف جدید قدرت‌های منطقه‌ای حمایت خواهد کرد یا بار دیگر در کنار اسرائیل خواهد ایستاد.

در همین حال، در داخل ایالات متحده نیز تردیدها رو به افزایش است که آیا در این جنگ، حمایت از اسرائیل انتخاب درستی بوده است یا نه. در نتیجه، در حال حاضر تنها یک نکته روشن است: خاورمیانه جدید آن‌قدر با عدم‌قطعیت و گره‌های باز روبه‌روست که نمی‌توان به‌طور دقیق پیش‌بینی کرد این روندها در آینده چگونه به هم پیوند خواهند خورد.

به نقل از تاتس ۲ مه ۲۰۲۶