کلاه گیس
Wed 29 04 2026
علی اصغر راشدان
سرمای اواخر اسفند بفهمی نفهمی هنوز سر و صورت را نوازش میداد. گوسفندها از گله آمده و تو حیاط بزرگ یله بودند. طالب تو تنور خانه منقل را عمل آورد. زغالها خوب که گل انداختند، منقل را تو سینی مسی گرد لبه کنگرهای گذاشت.
کدخدا اتو بلند اطاق رو نهالیچه نشسته بود. عمامه شیر شکریش را کنارش گذاشته بود. پاهاش را راحت رهاکرده و اندک قوز پشتش را رو تشکچه کنار دیوار تکیه داده بود.این حالت سرحال و شنگول بودن کدخدا را نشان میداد.
طالب داخل اطاق مهمانخانه شد، کنار در وایستاد و گفت:
« سلام حج بابا، منقل جانهای درست کردهم. »
کدخدا کف چغر دست را رو سر کچلش کشید، سیگار اشنوش را پک زد، گفت:
« بیارش اینجا، ببینم چند مرده حلاجی و چه شاهکاری کردی، داش طالب. »
طالب سینی را با منقل عمل آمده جلوی کدخدا گذاشت. جلوش دو زانو نشست و گفت:
« انگار امروز با رفقای شهری خوش گذشته، گوسالهم پیداش نیست، حتما با قیمت خوبی فروختیش. از شهر خبرای تازه چی آوردی، حج بابا؟ »
کدخدا دستمال چارخانهش را باز کرد، وافور حقه بزرگ، سوزن سوراخ وافور، انبر کوچک و نیم لوله تریاک عسلی رنگ عمل آمده را کنار منقل تو سینی گذاشت. با تیغ نیم نخود از سر لوله تریاک برید، باسینه شست و انگشت اشاره گلوله کرد و کنار سوراخ حقه وافور چسباند. یک تکه زغال گل انداخته را وسط انبر کوچک گیر داد، زغال را فوت کرد، حقه را رو زغال گل انداخته چرخاند، گلوله تریاک جزجز کرد و ورم آورد، نی خرمائی رنگ وافور را بین لبهای کدرش گرفت، زغال گل انداخته را تا حد ممکن به گلوله تریاک نزدیک کرد و پک پر نفس کشید. گلوله تریاک کنار سوراخ حقه تمام و محو که شد، نی را از بین لبهاش برداشت. دود را فروداد، مدتی نفس را تو سینهش حبس کرد، دود را طرف طالب فوت کرد و گفت:
« منقل و تریاک به این جانانهای، چی کم داره؟ »
« چای تازه دم پر رنگ جانانه، حج بابا. »
« شیر مادرت حلالت، به مادرت بگو سینی چای تازه دم و خرمای شیره چکانش را بیاره. خبرهای خوشی از مهمانی امروزم تو شهر و خانه رئیس ژاندارمری دارم، باید باهاش در میان بگذارم. »
« بامن کاری نداری دیگر؟ »
« اینجا نه، برو گوسفندها را جمع و راهی آغل کن. بعد هم زیر گاوها را تمیز کن، شام بخور و بخواب، صبح باید زودتر بری سرزمین، فصل شخم و کشت و کاره. باید دهقانها را بکشی زیر کار، بپاکرده از زیر کشت و کار خالی نکنند. »
کدخدا سه چار بست پر و پیمان چاق کرد و دودش را قورت داد، کلهش داغ میشد که زنش با سینی چای و یک زیر نعلبکی برنجی پر خرمای سیاه رنگ داخل شد. سلام کرد، پاورچین پاورچین خود را کنار سینی و منقل کدخدا رساند. سینی را رو زمین گذاشت، تو دو استکان کمر باریک چای یک رنگ ریخت. با کمی فاصله چار زانو نشست. چارقدش را بالا کشید و گفت:
« سایه م را دور دیدی، حج یوسف، صبح تا شب خوب تو شهر به مراد دل گشتی و کیف کردی! خبرهای تازه را تعریف کن. »
« اشتباه نکن، یک موی گندیده حج خانوم خودم را به صد تا الدنگ لنگ و پاچه ورمالیده شهری نمیدم. اول تو مفصل تعریف کن، ببینم چی گلی رو سر یکه پسرم طالب زدی، بعد من خبرهای خوشم را تعریف میکنم. »
« خواستم بعد از یک سره شدن تکلیف، همه چیز را تعریف کنم. توده پانزده روز گذشته در خانه ی همه آنها که سرشان به تنشان میارزه، به خواستگاری رفتهم، همه شان، بعد از کلی زبان بازی و تعریف و تعارف، دست رد رو سینه م گذاشتند.»
« در خانه کیها رفتی؟ مثلا کدخدای آین خراب شده م من. سر فرصت پدرشان را درمیارم،خیالات ورشان داشته. »
« به خواستگاری لعیا، دختر حاج علی رفتم، دخترهی بیحیا نه برد و نه آورد، گفت: من را به طالب کل، پسر کدخدا بدین، خودکشی میکنم. رفتم در خانهی حج حجت، ربابه، دخترش گفت: مردن بهتر از زن طالب کل شدن است. رفتم در خانه حج اصغر، دخترش مریم، اصلا خودش را نشان نداد. مادرش گفت: ما زیر منت خانواده کدخدائیم، دختره ی ورپریده فرار میکنه، از دست ما هم کاری ورنمیاد. »
اخمهای کدخدا رفت توهم. کف چغر دستش را رو پیشانیش مالید، یک بست قچاق دیگر کشید، دود را تو سینه ش نگاه داشت، سرآخر رو صورت زنش فوت کرد و گفت:
« تمومش تقصیرت و، عیال بی عرضه است، پسر به این قد و قامت رشیدت چرا باید کل باشد که هیچکدام از دخترهای آبادی حاضر نباشند زنش شوند؟ »
« لابد فکر میکنی من کل به دنیاش آوردم. »
« چه فرقی میکنه، سهل انگاری تو پسرک خوش قد و بالام راکل کرد. »
« انگار یادت رفته، آن سال خیلی از بچه ها حصبه گرفتند، تمام موهاشان ریخت و دیگری کلا مو در نیاوردند. طفلک طالب ماهم بعد از همان حصبه دوران بچگی،کلهش طاس شد. »
« اصلا غمت نباشه، رئیس ژاندارمری که بارها تو همین خونه براش مهمانی و سورسات راه انداختهم، امروز تو خانه ش مهمانم کرد. تو حرفهاش اشاره کرد مایله دخترش را به عقد پسرم طالب دربیاره. فردا دوباره میرم شهر. پا به پا هم نمی کنیم دیگر، روزهای بین عید نوروز و سیزده به در، دهل و سرنای عروسی را تو آبادی راه می اندازیم، گور پدر همه ی اهالی عین آبادی خراب شده. »
*
خانواده کدخدا یک روز تمام مهمان رئیس ژاندارمری بودند. طالب و دختر رئیس ژاندارمری هم را دیدند و پسندیدند و خواستگاری صورت گرفت. طالب به مادرش گفت:
« دختر رئیس ژاندارمری باب مذاقمه، همانه که سالها در آرزوش بودم. صورتش قشنگه ،گیس های سیاه شبقیش دیوانهم کرده. میترسم از دستم در بره، معطل نکن.»
عروسی راه افتاد، تو آبادی جشن گرفته شد، یک شبانه روز دهل و سرنا کوبیدند و رقص و پایکوبی بود. مهمانها که رفتند، زن کدخدا نوع کار و مراسم شب حجله را کنار گوش طالب کمی ساده لوح پچپچه و همراه عروس راهی حجلهش کرد...
تو گرگ و میش صبح، زن کدخدا بقچه حمام طالب را پشت در حجله گذاشت، در زد و گفت:
« بلند شو، یک ساعت دیگر حمام زنانه میشود، بعد هم باید بری صحرا، عجله کن، فصل شخم و کشت و کاره. »
طالب ناگهان لخت و وحشت زده بیرون زد، خودباخته و دست و پا گم کرده به مادرش گفت:
« این عروسه دو تا کله داره!...»
« چیجوری دو تا کله داره؟ انگار به کلهت زده! رنگ و رخت شده میت! نکنه بازداری غش میکنی !..»
« یک کله کل مثل کله ی من داره، یک کله ی پرگیس هم کنار متکاشه!...»
« یکی کله ی خودشه، آن یکی هم کلاه گیس شه، طالب!....»

|
|