عصر نو
www.asre-nou.net

میستی ماتور

نیرومند

ترجمه علی اصغر راشدان
Sat 25 04 2026

( ژانر: درام )

یک سردل سنگین از ملک پدر بزرگ دیدن می کند.
پله های چوبی مدتهاست از میان رفته اند، اما باربر هنوز آنجاست. گیاهها بیش از اندازه و تا بالای زانوی من بلند شده اند، تقریبا می توانم انعکاس صدای پدر بزرگ را بشنوم:
" تو فقط این طناب رو بکش، میتونی کتابا، خوراکیا و هر چی رو میخوای، بکشی بالا تو قلعه درختی‌ات. "
" خوراکیا؟ "
" کلوچه های مادربزرگ. "
خاطره، اشتیاقی آشنا و دردی توی سینه م برمی انگیزد. قلعه درختی آبی رنگ باخته، داستان‌هایی که با نور چراغ قوه تعریف می‌شدند، شیرینی‌ای که با هر خراشی همراه بود، بوی افترشیو ادویه‌دار قدیمی که با اسطوخودوس خشک‌شده در آشپزخانه در هم آمیخته بود.
می‌دانم، عصبانی نمی‌شود. می‌گوید فروش این خانه قدیمی کار درست و هوشمندانه‌ای است. وقتی مرد، رفتم برای راست و ریست کردن تمام مقولاتی که یک مرده پشت سرش میگذارد: تلفن کردن به کمپانیهای بیمه، تجمیع سرمایه‌گذاری‌ها، تماس با شرکت‌های آب و برق و موارد مشابه. هر مقوله و هرکاری را انجام داده م – غیر فروختن خانه، با این قلعه درختی کهنه.
این ملک را محکم نگاه داشته م، آخرین بازمانده ی دوران کودکیم، نگاهداریش میتواند برگرداندم به گذشته. به گذشته ی با پدر بزرگ.
حالا به اندازه ی کافی مسن هستم که بدانم پدربزرگ واقعا تمام جوابها را نداشته. وقتی پاسخی را نداشت، راهی پیدا میکرد تا خنده ای را با من شریک شود. دلم برای آن خنده تنگ شده.
زیر شاخه های کاج بی ثمر می ایستم، به بالاو قلعه درختی کهنه خیره میشوم. در برابر باد پائیزی، زیپ هودی‌ام را بالا می‌کشم، پدر بزرگ همیشه فکر میکرد به این شیوه که در تمام طول سال شلوارک می‌پوشم،" احمق به نظر میرسم" و این موضوع همیشه عصبانیش می‌کرد.
خدای من، چقدر دلم هوای شنیدن خنده هاش را کرده،تنها یک بار دیگر.
میدانم مقوله ای احمقانه ست، اما وزنم را روی کانتینر بزرگ حمل بار امتحان می‌کنم. با وجود شکایت‌هاش، در حالی که خودم را به طرف درخت بالا می‌کشم، چرخ زنگ‌زده ش می‌چرخد. این راه دلچسب پدر بزرگ به مخفی گاهمان بود.
" نه، تو قلعه درختی، دارم فکر می کنم. "
این نقش پدر بزرگ، به این معنی بود، هر ترسی که روی چمن و زمین باهاش درگیر بود را رها میکرد و فقط روی زندگی دو نفرمان توی دنیای قلعه درختی متمرکز می شد.
روی این حساب، می ایستم و درباره بهای جراحی دخترم، تاکسی ها و فروش این مکان فکر میکنم.
بوی چوب کهنه را تنفس میکنم و درباره ی گره‌های لغزشی، رمزهای عبور مخفی، رمان‌های ردوال که با صدای بلند خوانده می‌شوند، فکر میکنم.
درباره یادگرفتن شطرنج فکر می کنم، پدر بزرگ هیچوقت اجازه نمیدهد برنده شوم و هربار که میبازم، نیشخند میزند. به خاطر میاورم، سر آخرکه برنده می شدم، با بلندترین صدامی خندید، از برد واقعی، با من لذت می‌برد.
داستانها، ترانه ها و آن همه بشقاب های خوراکی‌ مادربزرگ را به خاطر می آورم.
میگذارم تمام خاطرات شستشویم دهند، تمام خوب و بدی که در این مکان به من داده شده، تمام عشق یک پیرمرد، می‌ تواند درتنهانوه‌ش کاری کند که تا آخر عمر در آن کودک دوام بیاورد.
پرتو خورشید صورتم را سایه- روشن میکند، متوجه میشوم که میتوانم سرآخر بگذارم این قلعه درختی کهنه که پدربزرگ ساخت، برود. چرا که هرچه ساخته، درمن زندگی می کند.
می‌توانم قهقهه زدنش را مجسم کنم:
" نشستن با اون شلوارک مسخره، به اندازه کافی طول کشید... "
از میان اشک‌های به تعویق افتاده‌ام، شروع به خندیدن می‌کنم.
خنده م درست شبیه خنده ی پدربزرگ است...
______________________________________________________

میستی ماتور
بازیگری حرفه ای است و روایتگری با مدرک داستان‌سرایی نوشتاری و نمایشی. این خانم فستیوال زنان داستان سرا را در واشنگتن دی. سی اجرا کرده است.تولیدات آپارتمان شش فیتی و فستیوال تئاتر بچه های پیتزبورگ و کارگاه‌هایی را برای گروه‌هایی مثل " استوری رودز " دانشگاه کارنگی ملون را برگزار کرده است."
در سال 2022، از نیمه‌شب نیویورک باخبر شد و از روی هوس وارد شد، غافل از اینکه این موضوع باعث اعتیادش به مسابقات نویسندگی با پارامترهای معما گونه می‌ شود. رفاقت با یک جامعه بین‌المللی شگفت‌انگیز از نویسندگان، اغلب باکار در مهلت‌های مسابقات دیوانه کننده که یکی از لذتهای نامنتظره ی زندگیش است...